سلسلهانتشارات
نشر قطره ۱۶۲
هنر و ادییات ایران ۳۲۰
دیوان اشعار
با مقدمه
ملکالشعرای بهار
به کوشش
دکتر حسن احمدی گیوی
7
نشرق ۵
دکتر حسن احمد یگیوی
چاپ ششم: ۱۳۸۱
چاپ: دید آور
تعداد: ۵۰۱۰۰ نسخه
بها: ۱۸۰۰ تومان
حق چاپ برای نشرقطره محفوظ است.
اعتصامی, پروین ۱۳۲۰-۱۳۸۵.
دیوان اشعار پروین اعتصامی/به کوشش حسن احمدی
گیوی. -تهران: نشرقطره» ۱۳۷۸.
[۴] ۳۲۸ ص. - (سلسله انتشارات نشرقطره؛ ۱۶۲: مجموعه
هنر و ادبیات؛ ۳۲). واژهنامه.
۱. شعر فارسی -قرن ۱۴. الف. احمدی گیوی» حسن؛
مصحح. ب. عنوان.
۴ ۱( ۶ فا
۱58۸۷: 964-5958-91-1 ۹۶۴-۵۹۵۸-٩۱-۱ شایک:
خیابان انقلاب» ابتدای وصال شیرازی. پلاک ٩ طبقة؛ُ همکف
۷ ۶۴۶۶۳۹۴
صندوق پستی ۳۸۲ - ۱۳۱۴۵
مجح ۶ه م»ذاطانامم؟ متصواع؟ 1۵ م1 60اظز۳۶
فهرست مطلع شعرها ها ۲ - اندوه فقر ی
پیشگفتار (اختر آسمان ادب) هن ۱۵ ۹ نا ۱۳
دیباچه ملکالشعرای بهار و ۳ ۰ مس ای رنجبرا ی
یرت 1۳ ره زا
بخش نخست -قطعههاء قصیدهها و غزلها ۲ . باد بروت و ۳ ۱۷۷
اذل ی 3۳ مار دی ی 13
5 آرتوها () 10 ۶ بام شکسته ۱۳
۱ ی ۰ ۱۱۲ ۷ب براینسنکت مزا و
۷۱ - آرزوها (۳) ۱ یرف وبرستان ۱
۲ -- آرزوها(۴) ۱۱/۳ ۳ _ - بنده مشو درهم و دینار را ۵۴
۲ رها ۵ ۱ و 1
داب رگا ۱۵ ۶ - پنفشه ۱
۴ ناسا از ۵ - بهای جوانی نتب 0
هل ۱ ۴ بای تیگین 3
۵- ایینهٌ معنی 1 ۷ بهچشم عقل ببین پرتو حقیقت را .. ٩۱
۱ 7 ای تفن ۳
۴۳ ازوشن که وگ ۲۰۵ ۷ از نی باون ۲۹ 1
۴ از ادب و هنر پرس ۱۱ ۵ - بیروی دوست ۷ ۱
۱ شک یم ی( ۶ .م پارسایی و حرص ۳
کر و کر هس ۱۳ ۹ ناه ود ار ی ۳
۵ . امروزو فردا ۷وروی ام ۱۳
دیوان پروین اعتصامی
۱- پهلوان کنج خانه ی
۷ - پیام گل ی ۳۰۶
۵ پیران راه ی سک سر ۱۷22
۵ ند بیک: پیز هاط 3
۰ - پیوند نافرجام 0(
۵۱ - تاراج روزگار ی کی ۱۲
۳ بت تشر پانان از آغاز 1
۵ .م توانا و ناتوان ی ها ۱۳
۸ توشه پژمردگی یس ۱۵
۲ بت تهیتست یک ۳ ۱۱
رم اش سیسوس وی ۲۱۵
۳ ال شقن و مس ۳۰ ۱۱۶
۶ - چند پند تب ۱۷۱۱۷
۷ حدیث مهر ۱
۷ - حقیقت و مجاز ۱
۷۰ - خاطر خشنود ۱۳
۸ - خون دل ام بان اون ۱ ۱۵
۰ .- در تعزیت پدر ۱۰۱۷
۷ دنت یقن ی 1۳۳
٩ - دزد خانه ۱:22 ۱۵
۵ - دو همدرد و ۹۱۷
۸ - دو همراز ی ۱
۶ -- دیدن و نادیدن اه ۱۷۵۰
یه وشن تین ی ۲ 1
۸ - دیوانه و زنجیر ۱۱۸۵
و ۳ ۱۳
۱ -- راه ادب برو ی ۱
۳ - راه دل و ۹۶
۱- رسم و راه دهر ۱ ۲۳
۳۶ - رني نخست رب
۴ - سرود رهایی هش عم معط هرود وتات وه
۷ - سیل فتنه و میم وم و موم و و و موه
۴ فریاد حسرت و ۹
۲ فزایتب تین ی رت ۱۶۲
۴ فضل. چراغ دلفروز است ۱۷
۸ - فضل, سرمایة بزرگی است ۷
۶ . فلسفه ۱۱/۵
۳ - قائد تقدیر رم تس ۶۳
۷ اد فلز هتکن رت ها 3
۶ - قلب مجروح ۱۳۵۰
۴ - کار عاقل کی ۱۱۸۲
٩ - کارگاه حریر ید رز
۳ - کاروان چمن ای ۱۹
۰ - کارهای ما ۵۳ ۱۶
۸ - کعبة دل, مسکن شیطان مکن....... ۶۰
۶ کمان قضا ۱۷3
۱ - کوته نظر و ۱۷۷
کوک رفس ۱۳۸۳
۴ -- کوه و کاه ی ۱۳
۱ کیفر بی هشن ۱۱
۶ - گذشتهٌ بیحاصل ار
٩ گزانستگی فا گیزگی آموو زد ۱۱۹
۱- گرگ حیله گر در لباس چوپان... ۱۵۳
۵ گرگ و سگ ۱۵۲
۶ - گریة ییسود ی یی 3
۶ - گفتار و کردار ۱۳۶۶
۶ گفتة نفس 0
۱ ات کلا عیف و
۷ -- گل پنهان سس موی ۱۵
۷ - گلشن تحقیق ۱۷
٩ - گل و خار ۱
۳ - گل وخاک تا تهب ۱۷۱
۳ - گنج ایمن و ی ۱۳
۴ نامه به نوشیروان 0[
۵ - نان بیدود / ی(
۸ _-. نشان آزادگی و و
۷ _- نفس, دیو فریبنده است 5
ا راهان وان |
۹ - ای گربه! و وی
۰۱- ای مرغک! |
بخش دوم - ترکیب وارهها (مسمطوارهها)
۳۰
۳۴
۴ دیوان پروین اعتصامی
۲ نغمة صبح ۱ ۴« سعی و عمل ی
۲ هلال ارژو ۱۳1 ۳ - شباویز ۲۱۲۹
۴-- یاد یاران ۳۱۸ ۵ شکنج روح ۴۳۳
۲ ات شنوی بزابر ار
بخش سوم - مثنویها ۵ - صید پریشان ۱
۱- آرزوی پرواز ۱ ۸- طوطی و شکر ی
۲ - آرزوی مادر ی ی ۱۲۱۳۱ تطشی هی و
۸ - امید و نومیدی ۲ ی کل ج ای سوه ی ۳۳
۲ بر کت کر ان ۱ ۰۱ - عهد خونین ۷۱۱
2۹ بلبل ومووز وی ۲۱۲۱۹ ۸- غرور نیکبختان تیان ۲
۷- بیآرزو ۱۱۳۹ ۳ - کارا گاه ۳0
۶ - پایمال آز ۲۱۱ ۴ کرباتواو التاشن ۲۹
۲ب پیوند نور ۳( ۱- کعبة دل ۱
۴ تیر و کمان ۲۸۱۲ ۴« گرگ و شبان ۱۳۶۷
۷ تیمارخوار ۳۸۷ ۶۵۹ گره گشای یش ۲ ۲۳
۳ - جامه عرفان ۲ ۶ گل پژمرده ۱۷
۲ جان و تن ای 39 ۷۸۲۱ ۶ - گل خودرو سمش ها و ۳ ۱۲
۲- جولای خدا ۲۱۷۸ ۸ ۲- گل سرخ م۳۸۹۹
۸- خوان کرم رت ۵ ۲۲۷ 9۹- گل و شبنم ۱۳۹
۰ دریای نور ۱۳۱۰ ۶ - له بیجا ۰۰۰۰ ۲۸۱۷
۷ - دزد و قاضی ده وی ۲ ۲۲ ۵ - گنج درویش 7
۶- دکان ریا ی ۳ ۲۳۲۵ ۲ گرهنکشنگ ی ۲۱۶
۹ دو محضر ۲/۵ ۱ لطف حق ۱۳۹
۱- دیده و دل ی ۷- معمار نادان ۱
۲ دوه و عناف ی ۸ فا ازموده ی ی ۲۱
۵ رفوی وقت ۱۳۵ ۳ - ااهل یی ی ۲۰۱۷
۵۹-- روباه نفس ای ۳
۱ روح آزاد ۱( بخش چهارم - مفردات (تکبیتیها)..... ۳۰۱
۵ - زاهد خودبین ی از ۲۰۲۲ واژهنامه کی او ها
فهرست مطلع شعرها
اش الیل روت مس وید
آن قصّه شنیدید که در باغ, یکی روز
آزگمن که چو نیمخ بیتشان ات
ان تشیتسنید بل یادن شب مرن
آن تفتتیدید که یک فتنطره اشک
آهوی روزگار نه آهوست. اژدر است
از درد پای. پیرزنی ناله کرد زار
از تیا شتا که اشسکیانین
از غبار فکر باطل, پاک باید داشت دل
اشک طرف دیده را گردید و رفت
اگر چه در ره هستی هزار دشواریست
اگر روی طلب ز آيينةٌ معنی نگردانی
ای بسیخبر ز مسنزل و پیش آهسنگ
ای جسم سسیاه مسومیایی!
ای خوشا خاطر ز نور علم مشحون داشتن
ای خوش از تن کوجکردن, خانه در جان داشتن
ای خوشا سودای دل از دیده پنهان داشتن
ای خوشا مستانه سر در پای دليرداشستن
ای خوش اندر گنج دل زر معانی داشتن
کاوخ از رنسج دیگ و جور شرار
از جور تسب زار بسنالید سپیدار
از رن ایام درامان است
سود یکی زاهد روشن روان
صبحدم از چشم بستیمی چکید
آب قواو حرضی ته آب انست, آذراست
کامروز پای مزرعه رفتن نداشتم
مرغی بپرید سوی گلزار
تا بداند دی کاین آیینه. جای گرد نیست
اوفتاد آهسته و غلتید و رفت
چو پر کاه پریدن ز جا سبکساریست
فساد از دل فروشویی, غبار از جان برافشانی
دور از تو همرهان تو صد فرسنگ
کو آن همه عجب و خود نمایی؟
تبرگیها را از اين اقلیم بیرون داشتن
روی مانند پری از خلق پنهان داشتن
مبحث تحقیق را در دفتر جان داشتن
دل تهیاز خوب و زشت چرخ اخضر داشتن
نیست گشتن, لیک عمر جاودانی داشتن
ای دل, اوّل قدم نسیکدلان
ای دل. بقا دوام و بقایی چنان نداشت
ای دل. عبث مسخور غم دنیا را
رف سا وا رن
ای دوست. دزد حاجب و دربان نمیشود
ای سیه مار جهان را شده افسونگرا
اش هس وه شین تتقا نی
ای شده شیفتة گیتی و دورانش
ام شخب از رام تدارا خداسخ
ای کنده سیل فتنه ز بسنیادت!
ای که عمریست راه پسیمایی
ای گرب خورا هه شیه کنهتاگاء
ای گل, تو ز جمعیّت گلزار. چه دیدی؟
ایح ع کی تیب روز آختیانه
اینچنین خواندم که روزی روبهی
ات تا کی شا ام
ای نهال آرزو, خوش زی که بار آوردهای
بت ششته: لاله کنف ای بسیفیس
با دوک خویش, پیرزنی گفت وقت کار
بادی وزید و لاه خردی خراب کرد
بارید ابر ترصن پزمردهای و گفت
باغبانی. قسطرهای بر بسرگ گل
باقضاء چیره زبان نتوان بود
با مرغکان خویش, چنین گفت ماکیان
با مورگفت مار. سحرگه به مرغزار
بدمنشانند زیر گسنبد گردان
برد دزدی را سوی قاضی عسس
دیوان پروین اعتصامی
بابدونیک جهان. ساختن است وس ۸۲
ایام عم فرصت برق جهان نداشت ۳
فکرت مکسن نیامده فردا را 0
صد بیم خزانش به هر بهار است ی ۷۲۶۸
گرگ سیه درون. سگ چوپان نمیشود وس ۷ ۳
نهد هار فستای از بندشار آخر ۱۳
ایا کش فتاه و هوص ات ] ۱۹۴
دهر دریاست. بیندیش ز طوفانش ۱۴
زانکخه ور آن افتری ره مات و
وی داده بباد حصادثه بر بادت! ۵
به سوی دیده هم ز دل راهیست 8
رت بو تسیا هدید کت ربا ز 3 ۲
جز سرزنش و بدسری خار, چه دیدی؟ ۱
ترا اکن و نع بان موز ۱
تا یلد کعت آنت نان شین 1
اخستر چسرخ ادب. پسروین است ۸
غنجه بیباد صباء گل بیبهار آوردهای ۳۱۱
طرف گلشن را مستظم کردهاند ۳۱
کاوخ! ز پنبه ریشتنم موی شد سفید ۱۱
بشکست بامکی و فرو ریخت بر سری ۱۹
کز قطره بهر گوش تو آویبزه ساختم ۱۳۵
دید و گفت این چهره, جای اشک نیست ی
که بدوزند. گرت صد دهن است. ۳
کای کودکان خرد. گه کار کردن است ۵
کز ضعف و بیخودی, تو چنین خردی و نزار ۱
از بدشان چهر جان پاک بگردان ۱
خلق بسیاری روان از پیش و پس م۳
گر ی دیول
بسر سر راهی, گدایی تیرهروز
بزرگمهر, به نوشیروان نوشت که خلق
تسیر رک دادربی:دزهسم کتدارا
بسوز اندر این تیه ای دل! نهانی
بکوش و دانشی آموز و پرتوی انکن
بسلبل آهسته به گل گفت شبی
بسلبلی از جلوة گل بیقرار
بلبلی گفت سحرباگل سرخ
بنفشه صبحدم افسرد و باغیان گفتش
به آب روان گفت گل کز تو خواهم
به از پرهیز کاری» زیوری نیست
به الساس میزد چکش زرگری
به باغ نظم که هر سوء گل و بهاری بود
بسه بام قلعهای, باز شکاری
به جفد گفت شبانگاه طوطی از سرخشم
به چشم عجب. سوی کاه کرد کوه نگاه
به خویش, هیمه گه سوختن به زاری گفت
بسته داستای هاش شسباگا
به درویشی, بزرگی جامه ای داد
به راهمی در. سلیمان دید موری
به رهنمایی چشم. این ره خطا رفشتم
به زنسدان تاریک. در بند سخت
به سیر خاک پسدر؛ دخسترکی
به سوزنی ز ره شکوه گفت پیرهنی
فهرست مطلع شعرها
کای پسر, اين پیشه پس از من توراست
نالهها سیکرد باصد آه و سوز
ز شاه, خواهش امنیّت و رفاه کنند
یه هسنگام وغیا باه آرشا زا
مخواه از درخت جسهان. سایبانی
که فرصتی که تو را دادهاند. بی بدل است
که ترا ارو تسمتایی اقشیت
که جمال تو چراغ چمن است
که چنین روز مرا باور نیست
کاین همه خار به گرد تو چراست؟
که بیگه از چمن آزرد و زود روی نهفت
که رازی که گویم به بلیل بگوبی
چو اشک دردمندان, گوهری نیست.
به هر لحظه میجست از آن اخگری
نهال طبع مرا نیز ببرگ و باری بود
نمود از مساکیانی خواستگاری
که چند بایدت اینگونه زیست سرگردان
کهباپای ملخ میکرد زوری
گناه دیده من بود. این خطاکاری.
به خود گفت زندانیی تیره بخت:
صورت و سینه به ناخن میخست
ببین ز جور تو, ما را چه زخمها به تن است
به شکوه گفت جوانی فقیر با پیری
به صحراء سرود اینچنین خار کن
بسه طرف گساشنی, در نسوبهاری
به طعنه پیش سگی گفت گربه کای مسکین!
به غاری تیره, درویشی دمی خفت
به کرم پیله شنیدم که طعنه زد حلزون
به کنج مطبخ تاریک., تابه گفت به دیگ
به گربه گفت ز راه عستاب. شیر ژیان
به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحر
به ماه دی» گلستان گفت با برف
به نومیدی. سحر گه گفت امیّد
بیرنج» زین پیاله کسی می نمیخورد
بیروی دوست. دوش شب ما سحر نداشت
پدر, آن تشه که بر خاک تو زد دست اجل
پردة کس نشد این پردة میناگون
پیام داد سگ گلّه راء شبی گرگی
پیرمردی, مفلس و برگشته بخت
تسابه بازار جهان سوداگریم
تا به کی جان کندن اندر آفتاب ای رنجبر
تساجری در کشسور هندوستان
تسنو بسلند آوازه بسودی, ای روان!
توچو زژی. ای روان تابناک!
جوانی چنین گفت روزی به پپری
جهاندیده کشاورزی بسه دشستی
چو رنگ از درخ روز پرواز کرد
دیوان پروین اعتصامی
به روزگار مرا روی شادمانی نیست
کار تن ان کسن هار تمیق
گلی خودرو, دمید از جو کناری
قبیلة تو بسی تیره روز و ناشادند
درآن خفتن, به او گنجی چنین گفت
که کارکردن بی مزد. عمر باختن است
که از ملال نمردی, چه خیره سر بودی!
ندیدهام چو تو هیچ آفریده, سرگردان
که هر که در صف با است صاحب هنریست
کسیهه ها را تین یزان ی دار 2
که کس ناسازگاری چون تو نشنید
بیدود» زین تنور به کس نان نمیدهند
سوز و گداز شمع و من و دل اثر نداشت
تیشهای بود که شد باعث ویرانی من
زشترویی چه کند 2 گردون
که صبحدم بره بفرست. مبهمان دارم
روزگاری داشت ناهموار و سخت
گاه سود و گه زیان میآوریم
ریختن از بهر نان از چهره آب ای رنجبر!
طوطیی زیبا خرید از دوستان
باتن دون بار گشتی دون شدی
چند بساشی بسته زندان خاک!
کی سر و رویماسیاه مکن
که عون ات با کیزیات زنتدگانی؟
به عمری داشتی زرعی و کشتی
شسباویز, نالیدن آغاز کرد
عیب خود را مکن ای دوست ز خود ینهان
حکایت کرد سرهنگی به کسری
خلید خار درشتی به پای طفلی خرد
خمید نرگس پژمردهای ز انده و شرم
خیال آشنایی بر دلم نگذشته بود اوّل
خیال کز به کار کژ گواهیست
|
دخشتری خرد. به مسهمانی رفت
دختری خرد. شکایت سر کرد
در آبگیر سحرگاه بط به ماهی گفت
در آن ساعت که چشم روز میخفت
در آن سرای که زن نیست. انس و شفقت نیست
در باغ, وقت صبح چنین گفت گل به خار
در خانه شحنه خفته و دزدان به کوی و بام
در دست بانویی, به نخی گفت سوزنی
دزد تسو شد این زمانة ریمن
دزد عسیّاری, به فکر دستبرد
دگر باره شد از تاراج بهمن
دل اگکر تسوشه و توانی داشت
دل یرای کرت ره سک
دور جهان. خونی خونخوارهاست
دید موری در رهی پیلی سترگ
دید موری طاسک لمزندهای
دی, کودکی به دامن مادر گریست زار
دی, مرغکی به مادر خود گفت: تا به چند
روز شکار. پیرزتش تا قیاد کف
روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
رهاییت باید. رها کن جهان را
فهرست مطلع شعرها
که دشمن راز پشت قلعه راندیم
به هم ۳ واز پویه باز ماند و ریت
چسو دید جلوه گلهای بوستانی را
نمیدانم چه دستی طرح کرد این آشنایی را؟
سیاهی هر کجا باشد. سیاهیست.
آن کاووجود پاک نیالاید
در هتفرگن چیه ضری
ها مت | متا کبس مادن کرک
که روز گشت وشنا کردن و جهیدن نیست
شسنیدم ذربا خاش میگنت
در آن وجود که دل مرد. مرده است روان
کز خویش, هیچ نایدت ای زشت روی, عار؟
ره دیو لاخ و قافله بیمقصد و مرام
کای هرزه گرد بیسر و بیپاء چه میکنی؟
آن بدة که نگردیش به پیرامن
گاه ره مسیزد. گسهی ره میسپرد
تسهی از سبزه وگل راغ و گلشن
فا کریها وان هاسی
تیرگی خواستن, از نورء گریزان شدن است
محکهه نیک و بسدکارهاست.
گفت: باید بود چون پیلان بزرگ
از سر تسحقیر, زد لبخندهای
کز کودکان کوی به من کس نظر نداشت
مانیم ما هميشه به تاریک خانهای؟
کز آتش فساد تو, جز دود آه نیست
فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست
نگهدار ز آلودگی پاک جان را
۱۰
زاغی به طرف باغ, به طاووس طعنه زد
ز حیله, بر در موشی نشست گربه وگفت
ز دامی دید گنجشکی همابی
ز ری موی سپیدی روسید
تا کی ای فتاه ی
زن در ایران, پیش از اين گویی که ابرانی نبود
سپیده دم نسسیمی روحپسرور
سحرگه. غنچهای در طرف گلزار
سخن گفت با خویش, دلوی به نخوت
سرو خندید سحر بر گل سرخ
سزای رنجبر گلشن امید. بس است
پل کت رای هل ار اخگر پنداری چند
سود خود را چه شماری! که زیانکاری
شیر نیک روز طعنه زد به پیاز
شالودء کاخ جسهان بر آب است
شتاهدی کت هکیت کنامشینت
شباهنگام, کاین فسیروزه گلشن
شب شد و پسیر رفسوگر ناله کرد
شبی به مردمک چشم. طعنه زد مژگان
شکایت کرد روزی دیده با دل
شمع بگربست گه سوز و گداز
شتیدستم که اندر معدنی تنگ
شنیدستم که وقت برگریزان
شسنیدستم یکی چوپان نادان
شستیدم بسود در دامسان راغسی
دیون پروین اعتصامی
کاین مر غْزشتروی,چه خودخواهوخودنماست!
که چند دشمنی از بهر حرص و آز کنیم
هسمایونطالعی, فرخندهراییی
خنندهها کرد پر او موی سیاه
ببهناگه روبهی کردش گرفتار
پیشهاش, جز تیرهروزی و پریشانی نبود
وزید و کستزد شیاین را معنیر
ز تتغوت: بر کل هدید پستیار
که بی من, کس از چه ننوشیده آبی
که صفای توء به جز یک دم نیست
ی ی ار یوار عااه کل
به دامن چمنی, گلبنی نشانیدن.
ماند خاکستری از دفتر و طوماری چند
ره نیکان چه سپاری! که گرانباری
که تو مسکین. چهقدر بدبوبی)
تا چشم به هم بر زنی خراب است
درو دیسسوار» مستزین کردم
زانسوار کسواکب, گشت رون
کای خوش آن چشمی که گرم خفتن است
که چند بیسبب از بهر خلق کوشیدن!
که کار من شد از جور تو مشکل
کز چه پروانه ز من بیخبر است
سخن گفتند با هم گوهر و سنگ
شد از باد خزان. برگی گریزان
بسخفتی وقت گشت گکوسفندان
کستهن بسرزیکری زا شازه یساغی
فراع خاطر بیچارگان نیاسودن
شنیدهاید که روزی به چشمهٌ خورشید
شنیدهاید میان دو قطره خون چه گذشت
صسبح آمد و مرغ صبحگاهی
صبحدم. تازه گلی خودبین گفت
صبحدم؛ صاحبدلی در گلشنی
طایری کز آشیان, پرواز بهر آز کرد
عاقل از کار بتزارگون طلیید
عاقلی. دیسوانهای را داد پسند
عسالمی طعنه زد به نادانی
عدسی وقت پسختن, از مساشی
غسنچهای گفت به پزمرده گلی
فتاد طایری از لانه و ز درد نپید
فلک. ای دوست. ز بس بیحد و بیمر گردد
قاضی بفغداد شد بیمار سخت
قساضی کشمر ز محضر. شامگاه
کار مده نفس تسبه کار را
کارها بود در این کارگه اخضر
کساشکی. وقت را شتاب نبود
کساهلی در گوشهای افستاد سست
کبوتر بسچهای با شوق پرواز
کبوتری. سحر اندر هوای پروازی
کرد آسیا ز آب. سحرگاه باز خواست
کسی که بر سر نرد جهان قمار نکرد
کودکی در بر, قبایی سرخ داشت
کودکی کوزهای شکست و گریست
کتتیر بل پبیری ز شکار اوفتاد
۳ ۳
گرت ای دوست. بود دید روشنبین
فهرست مطلع شعرها
برفت ذرّه به شوقی فزون به مهمانی
گه مناظره. یک روز پر نی دی ؟
زد نسغمه, به باد عهد دیسرین
کز چه خاک سیهم در پهلوست
ش.د روان بسهر نظاره کردنی
کیفرش فرجام بال و پر به خون آلودن است.
تکسیهپسز بحیده کار تدافیت
کز چه برخود میپسندی این گزند؟
که به هر موی من دوصد هنر است
روی پیچید و گفت این چه کسیست!
که ز ایام دلت وود آززد
به زیر پر چو نگه کرد. دید پیکانیست
بد و نیک و غم و شادی همه آخر گردد
از عدالتخانه بسیرون برد رخت
رفت سوی خانه بسا حالی تباه
در صف گل جامده این خار را
لیک دوک تسو نگردید آزاین بهتر
فُصل رحلت در این کتاب نبود
خسته و رنسجور اما تندرست
بعرات کرد روزی بال و پر باز
به بام لانه بیاراست پر ولی نپرید
کای خود پسند. با منت این بدسری چراست؟
سیاه روزی و بدنامی اختیار نکرد
روزگاری زان خوشی خوش میگذاشت
که مرا پای خانه رفتن نیست
زار بسنالید و نسزار اوفسستاد
به جهان گذران تکیه مکن چندین
۱۲
گسردون نرهد ز تند رفستاری
کر شمع راز شعله رهایی انشت آرژو
گفتباخاک. صبحگاهی باد
گفت با زنجیر, در زندان شبی دیواهای
کسفت تسیر قاتا کتمارن: رون تیرد
گفت دبسوار قصر پادشهی
گفت سوزن با رفوگر وقت شام
گفت گرگی باسگی, دور از رسمه
گفت ماهیخوار با ماهی ز دور
گلی, خندید در باغی سحرگاه
گلی سرخ, روزی ز گرما فسرد
گنجشک خرد گفت سحر با کبوتری
گویند عارفان هنر و علم کیمیاست
گه ارام روز عید قسربان
لالهای با نرگس پزمرده گفت:
مادر صوسی» جو موسی را به نیل
ما نیز در دیار حقیقت. توانگریم
مسپوش آیسینة کس را به زنگار
محتسب» مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مرغی به با رفت و یکی میوه کند و خورد
مرغی نهاد روی به باغی ز خرمنی
موشکی را بسه مسهر مسادر گفت
نسارونی بودبه هندوستان
نخواست هیچ خردمند وام از ایام
نخوانده فرق سر از پای» عزم کو کردیم
اد ستخوودی کتیات لوینبشیا یی (ا
دیوان پروین اعتصامی
گیتی ننهد ز سر سیه کاری
آتش چرا به خرمن پروانه میزند
چون تسو کس تیرهروزگار مباد
عاقلان پیداست. کز دیوانگان ترسیدهاند
که گل و میوه, خوش و تازه رس است
کاین ستمکاری تو کردی» کس نکرد
که بسلندی» مرا سزاوار است
شب شد و آخر نشد کارت تمام
که سگان خویشند با گرگان, همه
که چه میخواهی ازاین دریای شور؟
که کس را نیست چون من عمر کوتاه
فروزنده خورشید. رنگش ببرد
کأخر تو هم برون کن ازاین آشیان سری
وان من که کشت هم این کیمیا طلاسخ
سخن میگفت با خود کعبه» زینسان:
الک فا جوا رفک زیت کارهای عابیخ
دل ابتباششترآن زنکش کته کار
کی رسای یره نس انار کیت
ناگه ز دست چرخ به پایش رسید سنگ
ناگاه دید دانهٌ لعلی به روزنی
که یسی گیر و دار, در ره ماست
هتشگ ۵ آشست ان
که با دسیسه و آشوب باز خواهد وام
نکرده پرسش چوگان, هوای گو کردیم
کز چه من گردم این چنین, تو دراز؟
نفس گفتهست بسی ژاژ و بسی مبهم
نسوگلی روزی ز شورستان دمید
نهاد کودک خردی به سر, ز گل تاجی
نهال تازه رسی گفت با درختی خشک
نهان شد از گل زردی گلی سپید که ما
نهان کرد دیوانه در جیب, سنگی
نهفت چهره گلی زیر برگ و بلبل گفت
نسهفتن بسه عسمری, غم آشکاری
نسیکنامی نسباشد. از ره عسجب
وقت سحر, به آینهای گفت شانهای
هر که با پا کدلان. صیح و مسایی دارد
.هفتهها کردیم ماه و سالها کردیم پار
همای دید سوی ما کیان به قلعه و گفت
همی باعقل در چون و چرایی
یکی پرسید از سقراط کز مردن چه خواندستی؟
یکی گُوهر فروشی, ثروتاندوز
یکی مرغ زیرک. ز کوتاه بامی
فهرست مطلع شعرها
کز این پس کندش نطق خرد ایکم
خار. آن گل دید و رو در هم کشبد
به خنده گفت شهان را چنین کلاهی نیست
که از چه روی, تو را هیچ برگ و بارینیست؟
وید یهرز هر کش رد
یکی را به سر کوفت. روزی به معبر
مپوش روی, به روی تو شادمان شدهایم
فکندن به کشت امیدی. شراری
خنگ آز و هوس همی راندن
کاوخ فلک چه کجرو و گیتی چه تند خوست!
دلش از پرتو اسرار صفایی دارد
نور بودیم و شدیم از کار ناهنجار نار
که این گروه. چه بیهمّت و تن آسانند
همی پسوینده در راه خطایی
بگفت ای بیخبر» مرگ از چه نامی زندگانی را
بسه دست آورد الماسی دلافروز
نظر کرد روزی به گسترده دامی
به نام خداوند فکر و سخن
اختر آسمان ادب
در یکی از شبهای سرد و تاریک تبریز, در آسمان زندگی خاندان اصیل و شریفی.
ستارهای درخشیدن گرفت که پرتو نورش دیده و دل پدر و ماد و ساحتِ خانه و خانواده
را روشن ساخت و دیری نگذشت که این فروغ جانفزا چهاردیوار خانه را درهم نوردید و
از محدود؛ٌ شهر نیز فراتر رفت و سراسر ایران و قلمرو زبان فارسی را فرا گرفت و جان و
دل ایرانیان و فارسیزبانان را غرق ور و شور گردانید و اختر چرخ ادب ایران گشت.
این سخنسرای بلندآوازه. رخشنده اعتصامی متخلّص به پروین» دختر یوسف
اعتصامی (اعتصامالملک) است که در اسفندماه / ۱۲۸۵ در تبریز پا به پهنة هستی نهاد و
در شانزده فروردینماه / ۰ در تهران چشم از جهان فرو بست و در شهر قم در آرامگاه
شانوادگیبة غا ک.سن ده شد و دوستذاران و باشداران شغرو ادت با رسی را در سوک و
اندوی بخانگاه فری وهای امین استادق فارشی ال وتان ورام و
گفت:
نهفته روی به برگ اندرون, گلی محجوب ز باغبان طبیعت. ملول و غمگین بود
به خسروان سخن, ناز اگر فروخت. رواست شکر لبی که خداوند طبع شیرین بود
کسی که عقد سخن را به لطف داد نظام ز جمع پردگیان بیخلاف» پروین بود.
و شهریار در سوکنامهای, اندوهگینانه ناله سر داد که:
ببلند آسمانیست دیسوان پروین بلند اخترانش فزون از شماره...
چه بد دیسدی از بلبلان همم آواز که از طرف گلزار کردی کناره؟
به هر درد و داغی توان چاره جستن دریغا به داغ اجل نیست چاره!
۱۸ دبوان پروین اعتصامی
بهل شهریارا آتش شسوق پروین که اینجا دلی باید از سنگ خاره.
پروین در خانوادهای رشد و تربیت یافت که کانون علم و ادب و ذوق و شرف بود. پدر
وی از نویسندگان و اندیشمندان و مترجمان و آزادیخواهان نامی صدر مشروطیّت و
نخستین رئیس کتابخانة مجلس شورای ملّی بود. خانة او انجمن بزرگان علم و ادب و شعر
آن روزگاران, یعنی ملک الشعراء بهار علامه دهخداء علامه محمد قزوینی» اد یب السلطنه
سمیعی و استاد سعید نفیسی و جز آنان بود. پیداست که چتین محیط مناسب و ذوق پرور,
در شکوفایی و بالندگی ذوق و نبوغ پروین چه مایه کارساز و سودبخش بوده است.
پروین نخست در محضر و مکتب پدر درس آموخت و سپس در تهران در مدرسةٌ
امریکایی ادامة تحصیل داد و در خردادماه / ۳ به اخذ دیپلم نایل امن
در تیرماه / ۱۳۱۳ به اصرار پدر به خانةٌ بخت رفت؛ ولی همسر او که پسرعموی پدر و
افسر شهربانی (رئیس شهربانی کرمانشاه) بود. از جهان انديشه و احساس و ذوق و ادب
پروین محجوب و فرهیخته» فرسنگها فاصله داشت؛ از این رو اين پیوند نامتجانس,
دیری نپایید و پس از دو ماه و نیم» پروین به خانة پدر برگشت و افزون بر اثر نامطلوبی که
این شکست در روحیه و آثار او پدید آورد. قطعةٌ سهبیتی زير را به یادگار گذاشت که در
ان شاعر تعاس :ها تخت را (اقضسر ریت را «خار» و خود را «مرغ گرفتار» نامیده
است:
ای گل! تو ز جمعیّت کلزار چه دیدی؟ جز سرزنش و بدسری خار چه دیدی؟
ای لعل دلافروز! تو با این همه پرتو جز مشتری سفله به بازار چه دیدی؟
رفتی به چمن, لیک قفس گشت نصیبت غیر از قفس ای مرغ گرفتار! چه دیدی؟
شکست و ناراحتی دیگر پروین. مرگ پدر بود که نشاط و زندگی او را درهم نوردید و
اقرا شفن آزتی آروگه ور افسرده ساخت؛ زبرا آن مرد بزرگ. افزون بر بدری, برای
پروین, مقام معلّمی و استادی و مرشدی و رهبری نیز داشت. سوکنامهای که وی در ماتم
بر ار وذه از عالی نریم شعر ها تن اشتت کتدر کرامیندا نو یو که بدر سر وقهشنده
ادخ
پروین برخلاف شاعران دیگر در اشعار خود از خود سخن نمیگوید؛ اما از لابلای
اشعار, بویژه قطعا تش خطوط اصلی چهر: ادبی و ذوقی و فکری و شخصیّتی او را به خوبی
و روشنی توان دید.
پیشگفتار راختر آسمان ادب) ۹
هیچیک از قشرها و رستههای اجتماع. از شاه و وزیر, قاضی و وکیل. حاکم و
خلت کار کرو کشا ورهار که و رها داز دش ی وش نی ماد تیور وه
جوان فقیر پیر جهاندیده, چوپان فداکار زن و مرد. روستایی و شهری. صیّاد و شکار.
پزشک و پرستار و... از گستر؛ انديشه و دیدگاه ذوق و شعر او به دور نمانده است.
پروین بر خلاف همه یا پیشتر گویندگان شعر عاشقانه نمیسراید و عشقی را عشق
میخواند که حقیقی و قلبی باشد نه مجازی و لفظی:
عشتفیان انتت کته ردان کون یه شنک ان که همیب دهسق اس
هر معشوقه بسمیرد عاشق. کار باید. سخن است این سخن است.
اما حقیقت این است که در سراسر سرودههای او, عشق به انسانیت. آزادی, آزادگی,
عدالت اجتماعی, علم و هنر و معرفت و تحقیق. حرکت و پویایی و کار و کارگر بویژه
عشق به قشرهای محروم و دردمند و رنجدیده و ستمکشيده اجتماع موج میزند.
شعر پروین, هم درمان درد دردمندان و ناتوانان و ستمکشان و محرومان است و هم
پتک گران بر سر زورگویان و خودکامگان و جهل پروران و زالوان اجتماع. طبع او دریای
جوشان و خروشان عاطفه و احساس و انسانیّت است که گوهرهای تابان و گرانسنگی را
پر دریابار ادب فارسی فرو میریزد. قطعات او خشم درونزای برونتاب ملّت ایران است
که از دلی آگاه و دردمند برخاسته است و لاجرم بر دلها مینشیند. اشعار او غوغای
نفسهای پریده در سینههاء و فریاد شکسته در گلوهای زندانیان بیگناهی است که مجال
ظهور و بروز نیافتهاند. سرودههای او آهنگ تپشهای دل مادر داغدیدهای است که فرزندش به
گناه بیگناهی و یا به جرم وطندوستی بر سر دار رفته و يا در زندان سربهنیست شده است.
چکامههای او پژواک جنایتهای مالکان و کارفرمایان, و بازتاب خیانتهای حاکمان و
زالوصفتانی است که مکیدن خون ملّت ایران را پشه داشتهاند. آری, اگر ادبیات هر ملتی. يينة
زندگی و تاریخ آن ملّت است. دیوان پروین, ین تمامنمای زندگی اکتر یت ملت محروم و مظلوم
ایران است, چه در دوران حیات شاعر و چه پیش و پس از آن روزگاران.
اینک نکاتی در قلمرو ابعاد شخصیّت و هنر و پیام پروین:
۱- پروین و ترجمههای پدر
پروین در آفرینش تابلوهای خود نهتنها اشعار گویندگان نامی ایران» بویژه
ناصر خسرو. سنایی. عطار. مولوی. انوری» سعد ی حافظ. اسزن تمه ده خدا و... را
۲۰ دیوان پروین اعتصامی
پیشاروی خود دارد که به پارهای از آنها اشاره خواهد شد -شخصیّت ادبی و علمی و
فکری پدر نیز برای او چشمهای است زاینده و دولتی است پاینده؛ که هم از محضر و
کتابخانه و معاشران و دوستان او بهره میجوید و هم از تسرجمههای او که از آثار
نویسندگان و اندیشمندان نامدار غرب به فارسی برمیگرداند. در شعر مایه میگيرد. از این
قاسته انست. ۱۵ قطعه از ترجمههای اعتصام الملک از ویکتور هوگو هانری هانیه, الفیهری,
والت ویتمن. للّوپاردی و دیگر شاعران و نویسندگان فرانسوی, آلمانی انگلیسی,
ایتالیایی و امریکایی که شاعر و استاد فقید سعید دکتر مهد ی حمیدی شیرازی در اوّل جلد
دوّم «دریای گوهر» آورده است. از جملهٌ آن ترجمهها قطعة «به یک مومیایی مصره اثر
(اشتمیت»شاغر ارکلیشی اشت که پروین آن را لت علوران «یاد یاران» بازآفرینی منظوم
کرده است:
بدیهی است که شاعر در این کار به ترجمةٌ متعارف و دقیق دست نمیزند و حتی
ترجمةٌ آزاد منظوم هم نمیکند؛ بلکه با الهام از اصل ترجمه, آن را با دگرگونیها و آب و
تاب بیشتر, و پیام انسانی افزونتر و گیراتر به زبان شیرین شعر فارسی درمیآورد و
بازآفرینی میکند و در اين قطعه نیز او همین سبک را به کار گرفته و پیام کی اسمیت را
بدون رعایت تعداد یا ترتیب بندهاء در بندهای مختلف آورده است. اینک به عنوان نمونه
دو بند از ترجمة منثور اعتصامالملک را با اییاتی از بازآفرینی منظوم پروین که وجوه
اشتراکی دارند. در زیر میآوریم:
بند ۴ - ترجمٌ منثور: این دست که به پهلوی تو پرچین شده. شاید با فرعون
میگساری کرده و تعاطی اقداح نموده. شاید پشیزی به کلاه «اومهر» افکنده. شاید به
بند ۶-ترجمة منثور: از وقتی که جسد تو در این صندوق خوابیده است. بسی تبدیلات
و انقلابات دیدهايم. دولت امپراتوری «روم» تا تفه شده و به انجام رسیده. عوالم تازه به
عرصة شهود آمدهاند. ملل قدیم روی به انقراض نهادهاند. پادشاهان پیشمار در آغوش
خاک آرمیدهاند. با وجود هم اینها تغییری به تو راه نیافته و ذرهای از گوشت تو ضایع
نشده. (دربای گوهرء ج ۲. ص ۱۸):
گویی به تو دادهاند سوگند کاین راز نهان کنی به لبسخند
این ذدشت که کشته است برخین با هجو شتا ها تر رها
پیشگفتار راختر آسمان ادب) ۲۳۱
تا بل کته یه نوماه یر عون بکضرفقه و داده شتا غرم خی
کو دول آنعهان خذاوند؟
ای مرده و کب ده زندگانی! ای زنده مرده! هیچ دا
۳3 ۰ ۰ ۰ ۰ م2 ۰
بس رمسز ز دفستر سلیمان خواندند به دیو, رایگانی
بگذشت چه قرنها. چه ایام که با غم و گه به شادمانی
بس کاخ بلندپایه شد پست اناتسوبه جای همچنانی
بر قلعة رکه مرزبانی. (دیوان پروین؛ ج ۶ ص ۲۶۶)
۲-سبک شعر پروین
پروین از حیث قالب شعری, بیشتر. فطعه و مثنوی و فصیده سروده است و پنج قطعه
ترکیب واره و پنج قطعه غزن نیز دارد. و از نظر ویژگیهای لفظی و معنوی و فکری و
پیامی, سادگی و روانی و استواری را از سبک خراسانی. و شیوایی را از سبک عراقی
گرفته و احساسها و اندیشهها و پیامهای نو را به استادی هرچه تمامتر در آن
قالبهای کهن ربخته و عرضه داشته است. در اشعاز پروین هم رد پای اشعار
ناصرخسرو را میتوان دید و هم نشان پای آثار سنایی و انوری و سعدی و مولوی و
ابنیمین و ... را. از نظر شیوه بیان, بیشتر اشعار پروین» سبک سمبولیسم را دارد و از
عالی ترین نمونههای شعر سمبولیک زبان فارسی بهشمار است. شاعر در اشعار, بویژه
قطعههای خود. حیوانات و جمادات را سمبول انسانهایی قرار داده و پیامهای خویش
را از زبان آنها بازگو کرده است. در شعر پروین, همهچیز و همه کس زبان باز میکنند و
به گفتگو میپردازند؛ این تنها طفل یتیم و بیوهزن پیر و جوان فقیر نیستند که از دردهای
رتش ها خر هار کرت که باق کل وم سا عم تا عون اند نت
میگشایند: پلبل و زاغ و طاووس و طوطی و پروانه و کرم و پیله و گربه و حسلزون و
دیگر حیوانها نیز سخنگوی دردهای جامعه, و اندیشهها و خواستهها و پیامهای
شاعرند و فراتر از آن. جمادات نیز جان گرفتهاند و قوَُ ناطقه یافتهاند: گلسرخ, لاله,
و ای مد
همه از دردهای نهفته و نگفتة انسانهاء بویژه انسانهای محروم. پرده برمیدارند و با
۳۲ دیوان پروین اعتصامی
خواننده دیوان» داستانها میگویند.
۳ پایگاه ادبی پروین
افزون بر این که پروین یکی از گویندگان نامدار و ارجمند این مرز و بوم است.
ای کت وین ار میت کار وزارت
۱) بزرگترین شاعرة ایران است. (حداقل وی
۲) بزرگترین نشاعر قطعهسراست
۳) بزرگترین گویندة مناظرهیرداز است.
در میهن عزیزمان ایران که مهد ذوق و ادب و شعر است. گویندگان بزرگ برتر از
پروین فراوان داریم؛ که یکی از آن بزرگان معاصرء استاد سخنسنج و سخن آفرین
ملکالشعرای بهار است؛ امّا از امتیازهای پروین یکی این است که از میان بانوان
سخنسراء شاعری بدین پایه و آوازه نداشتهایم. از رابعهٌ قزداری» مهستی گنجوی.
مستورهٌ کردستانی. نیمتاج خاکپور سلماسی تا سیمین بهبهانی و پروین دولت آبادی و
جز آنان که همگی برای ما عزیزند.
از میان گویندگان نامدار ایران, قطعهسرایان بزرگی چون ناصرخسرو, انوری» سعدی»
ابن یمین جامی و ... داریم؛ اما از حیث کیفیّت و کمیّت. بویژه تنوع موضوعات و پیامهای
انسانی, قطعههای پروین در این میان. شان خاصّی دارد و مطالعة قطعاتی چون: آسایش
بزرگان» اشک .. بتیم» اندوه فقرء باد بروت. بام شکسته؛ برای سنگ مار به بان نطم,
بیبدرء تاراج دود تهی دست. تیره بخت.» حدیث مه دزد خانه» ده راه دل» روش
آفرینش, سرود خارکن, سفر اشکک. شکایت ,ییرزن طفل تیم عیب جوء فرشتة انس فرباد
حسرت» کیفر بیهن» گرگ و سگ. گوهر اشک؛ مست و هشیار, نشان آوادگی» نگوهش
ببحا؛ نکتهای چند و.... صحّت این ادعا راگواهی است صادق.
هان کویه که تاه فیت سک اقه یبور از که دعر ها کش یه میت
مناظره روی آوردهاند؛ اما با مطالعهای که نگارنده در قطعهها و مثنویهای پروین به
هها از مرز صد گذشته و به صد و دوازده قطعه رسیده است. و
ما هیچ شاعری را از پیث پیشینیان و معاصران سراغ نداریم این همه مناظره. آن هم با پیام و
محتوای عالی عاطفی و تربیتی و انسانی و با قهرمانان و گفت و شنودگران گونا گون
سروده باشد. هم چون مناظرهای زا و طاووس, آسیا و آب. باه و دبوار, عالم و نادان,
پیشگفتار (اختر آسمان ادب) ۲۳
عدس و مانی, کل و خاک» خار و گل» بلیل و گل» باغبان و گل» بنفشه و باعبان. صاف و
درد. دیوانه و زنر, سگ و گربه, سک و گرگ بزرگمهر و نوشیروان» آب و آتش, سپیدار
و قره مار و موز ابرو کلء شاهد و شمع؛ موش و گربه, جفد و طوطی؛ جعل و زغال» کوه و
کاه. دلو و طناب تابه و دی برف و بوستان» جوان و پیره ره و خورشید» نخ و سوزن؛
سیر و پپبازه روباه و ماکیان, دزد و قاضی» مست و محتسب. گدا و خدا بلیل و مور مور و
سلیمان» درویش و گنج امید و نومیدی, دزد و خفاشش, غنبحه و کل دیده و دل, گوهر و
سنگ. عاقّل و دیوانه» تبر و کمان, ماهیخوار و ماهی. کل و شنم کعبه و دل کرباس و
ی اي
۴-سادگی و روانی و یکدستی شعر پروین
از ویژگیهای شعر پروین, سادگی و روانی و نیز یکدستی اشعار اوست و همین
ویژگیها یکی از انگیزهها و علّتهای اقبال مردمء بخصوص نسل جوان به شعر اوست؛
واژهها و ترکیبها و تعبیرهای درشت و دشوار و ناهموار صور خیال دور از ذهن. و
دیگر پیچیدگیهای لفظی و معنوی در این دیوان بسیار اندک و نادر است و: الادر
کالمعدوم. مطالعةٌ قطعههای گونا گون و نیز تکبیتیهایی که در پایان همین دیباچه
ی نمونهای انتتتت روشن.
۵-فروتنی پروین
یکی از خصوصیّات و سجایای اخلاقی پروین, فروتنی وخا کساری اوست. وی نه تنها
خود را برتر از هم گویندگان معرفی نکرده و دیگران را ریزهخور خوان طبع خود
نشمرده, بلکه گفتٌ خود را «نه در خور ارباب فضل» و دیوان خویش را «صحيفة ناچیز»
و سخن خویش را «صفر» نامیده است که در برابر اعداد به شمار است و نیز خود را کمتر
از ذره نامیده آنشت:
چکامه و سخن من به صفر میمانست که در پراپر اعداد در شماری بود
نبود در خور ارباب فضل: کفته مخ در این صحيفة ناچیز, یادگاری بود.
به کوه شوق گذاری نمیکنی پروین! چو ذرّه نیز ره و رسم را نمیدانی.
و نهتنها خود از تکیّر بیزار و بری است. بلکه تکیر و خودپرستی و خودخواهی و
۰ و ۰
خودکامی دیگران را نیز مینکوهد و میکوبد:
۳۴ دیوان پروین اعتصامی
... پتر ز دیوپرستیست خودپرستیدن.
و یا:
... هنروران نیسندند خودپرستیدن.
و یا:
چه حاصل از هنر و فضل مردم خودبین . خوشمکه هیچم و همچونتونیستم خودخواه.
یکی دیوار ناستوار بیپایهست خودکامی اگر بادی وزد ناگه گذارد رو به ویرانی.
۶ دردآشنایی پروین
روشن ترین ویژگی پیام و محتوای شعر پروین, دردآشنایی و اظهار همدردی او با
دردمندان و ناتوانان و محرومان و بیدادزدگان اجتماع است. عاطفه و احساس و
همدردی در سراسر اشعار او موج میزند؛ از این دستهاند اشعار نغمة رفوگی پدند کته
فرزند. اشک رتیم» بیبدر رنح نخست. طفل بتیم. شکایت بیرزن» قلب مجروح»
تیره بخت. اندوه ففر» تهیدست. نخمف خوشه چین و ...
۷-علم و هنر و معرفت و ادب در شعر پروین
او سخت عاشق علم و هنر و معرفت است و به هر مناسبتی به ستایش آن سه
میپردازد و افزون بر قطعههای علم سرمایة هستی است. هنر و علم کیمیاست» فضل
سرمایا بزرگی است.» فصل چران دلفروز است و ... که در این زمینه سروده است. در اشعار
دیگر نیز از علم و عالم. هنر و هنرمند تحسینها کرده است؛ از جمله میگوید:
بسه هتر کوش که دیبای هتر. هیچ بافنده بسه بسازار نسداشت.
آن را که ديبة هثر و علم در بر است فرش سرای او چه غم از آن که بوریاست.
از کمال و هنر جان تو شوی کامل...
پروین» شراب معرفت از جام علم نوش...
جان چو کان آمد و دانش, گهرش پروین!...
یاری از علم و هنر خواه چو در مانی ۰
زیب یابد سر و تن از ادب و دانش ...
تا ای نود (وادت هی وق تا دست بستی 3 در هثر مسیزن.
جهل, چون شبپره و علم چو خورشید است . نکند هیچ جز این نور گریزانش.
پیشگفتار راختر آسمان ادب) ۲۵
۸- تحقیق در شعر پروین
پروین در اشعار خود بارها و بارها تحقیق را میستاید و خوانندگان را بسوی تحقیق
فرامی خواند؛ از جمله میگوید:
ان کا شتا عت که سفق راخدیتسم:. وه سای هار میتفرن
ای خوشا سودای دل از دیده پنهان داشتن مبحث تحقیق را در دفتر جان داشتن.
به غیر از گلشن تحقیق, پروین! چه باغی از خزان بودهست ایمن؟
٩ تلاش و کار و کارگر
پروین در بسیاری از شعرهايش خوانندگان را به کار و تلاش فرا میخواند و به
ستایش کار و دفاع از حقّ کارگر میپردازد. قطعات سعی و عمل. ۵ رنحر و نیز ابیات
جمله انان رکه چون زالو مکندت خون بریز وندر آنخون؛دستوپاییکن خضابای رنجبر!
بدا ی خکمت و آرهاداوراهتمایی
پروین با این که زن و جوان است. امّا همچون پیرمردی جهاندیده و فرزانه و
دلسوز, همهجا به ارشاد و راهنمایی خوانندگان لب میگشاید. قطعههای روشندل
کیست. باد بروت. نیکی دل. حقیقت و محاز» حدیث نیک و بد. سرود خارکن؛ چنند پبند»
تدییر بایان از آغازء همنشین خرد» صفت ,پاکی که را سزد؟» خن دل» ای یخراء گفتة
نفسء دزد خانه, کارهای ماء جمال حق. شمع راه» شرط نیکنامی» آسابش بزرگان» یک
بیری» گره گشای» جان و تن» کارا گاه» تیمارخوار و ... و همه قصیدهها و مسناظرهها
نمونههایی از اشعار ارشادی پروینند و ابیات زیر نمونههای دیگر:
هسزار کاخ بلند ار ببنا کند صیاد بهای خار و خس آشیان ویرانیست.
به صحرا سرود این چنین خارکن: که از کندن خار. کس خوار نیست.
اوه کسا ره کی هم ده گت رفدانت
جهل و حرص و خودپسندی, دشمن آسایشند زینهار از دشمنان دوستصورت. زینهارا
۳۶ دیوان پروین اعتصامی
۱-آز و هوا
از صفتهای زشت و نکوهیدهای که پروین سخت آنها را نکوهیده است. دو خوی
زشت از وهواشست ار جماله. کر ند :
آز و هوا که راه به هر خانه کرد. سوخت
دام در ره نه هوا را تا نیفتادی به دام
از بهر خانهة تو نگهبان نمیشود.
نگ بز امین رز هوامی را تاد کی سکاو
به حرص و آز مبر فرصت عزیز به سر ...
مرا حدیث هوا و هوس مکن تعلیم ...
شامزاز ما از و وا
۲ عاطفه پروین
پروین» بت مهر و عاطفه و عطوفت است. اوج موج عاطفة او را در سوکنامةٌ پدرش
میتوان دید و نمونههای دیگری را پیش از این (دردآشنایی پروین) دیدیم. او نهتنها
نسبت به انسانهاء حتّی نسبت به حیوانها نیز در شعر خود عاطفه و همدردی نشان
میدهد. و از نمونههای مهر و عاطفه او نسبت به حیوانات قطعههای ای مرخکگ. هم
کودک. سید و سیاه. بام شکسته, کودک آرزومند را میتوان نام برد و به عنوان نمونه به
بیتهای زير میتوآن بسنده کرد:
بادی وزید و لان خردی خراب کرد
تا کفتا ارتوی ختتا ستالهاق
کبوتری سحر اندر هوای پروازی
رسید پر پرش از دور؛ ناوکی جانسوز
اف شتا کف | شسحتا زن
لزق ایستخهید از کجتهای
بشکست بامکی و فرو ریخت بر سری
دور اوفتاد کودک رت ی
به بام لانه بیاراست پر ولی نیرید
مره است کز آن طعنه بر دلش چه رسید.
مرش تسیر وگ موی کتتلراری:
چون برق جسهان ز ابر آذار ...
ای گربه! ترا چه شد که ناگاه
ای کنر فتاه خن یز دا تحی
۳-زن در شعر پروین
زر تیا بای و کسرطار به
کز یاد نمیشوی فراموش؟
۰ ۳ و ۳ ۳ ۰ + یی یرگ اه ۰ ۰
زن در شعر پروین بایگاه والا و ارجمندی دارد. شاعر» زن را فرشتة انس میخواند و
پیشگفتار (اختر آسمان ادب) ۳۷
با مرد. برابر میداند و به ستایش او میپردازد؛ بخصوص مقام مادری او را بسیار
باارزش میشمارد و میستاید. از جمله در قطعة «فرشته انس» میگوید:
در آنشرای کهازن تیست, انس و آلفت تست
به هیچ مبحث و دیباچهای قضا ننوشت
فرشته بود زن آن ساعتی که چهره نمود
توعا کر که یی اف رهگ موه
و در مقام مادر گوید:
شیرین نشد چو زحمت مادر, وظیفهای
دامن مادر, نخست آموزگار کودک است
گل ار بود. مادر من بنود
۴ پروین و وصف طبیعت
در ان وجود که دل مُرد. مرده است روان
برای مرد. کمال و برای زن» نقصان...
فرشته بین که بر او طعنه میزند شیطان
نداشت گوهری عشق. گوهر اندر کان.
فرخندهتر ندیدم از آن. هیچ دفتری
طفل دانشور کجا پرورده نادان مادری؟!
هون که.او تست کل له کلمن تست
پروین در وصف طبیعت همچون فرخی سیستانی ید بیضا میکند. اینک چند بیت به
دگرباره شد از تاراج بهمن
پریرویان ز طرف مرغزاران
هوا مسموم شد چون نیش کزدم
یه سختین کشت همجون سنگ, ار
سسسپیدهدم نسسیمی روحپسرور
به رخسار و به نن» مشاطه کردار
و شتمشاد
شباهنگام کاین فیروزه گلشن
غزال روز پنهان کیت از بسیم
خهان را شوک نک فت و شاوی
تهی از سبزه و گل, راغ و گلشن
همه یکبساره برچیدند دامن
جهان تاریک شد چون چاه بیژن
نها نی فان يم کال عتروا تون
به باغ, آن فرش همچون خرّ ادکن...
رهق کنسره کسسی را متیر
عروسان چمن را بست زیسور
درا ی
بسان سوکواران کرد شیون...
۳۸ دبوان پروین اعتصامی
۵ پروین و گل:
پروین همانند هم سخنسرایان, عاشق گل است و در مناسبتهای گونا گون به وصف
و ستایش آن پرداخته و گاهی آنها را با هم یا با حریف دیگری به مناظره نشانده است؛
از این دست است مناظرههای بل و کل سرخء بلیل و گل, لاله و نرگس کل و خاک خار
و گل» بلبل و گل, باغبان و گل» سرو و گل. بنفشه و باعبان, بنفشه و لاله» کل و خار. ابر و
کر گل و بلیل» گیل زرد و کل سپید. گنل و آب روان, گیل گلشی و کل خودروه غنبحه و گل»
صاحب دل و گل پزمرده. گل سس و ابر گل و شنم. نوگل و خار.
واینک چند بیت حاوی نام و وصف گلها:
سترده شد فروغ روی نسرین
فرو شستند چین زلف سنبل
برای خواب سرو و لاله و گل
شقایق در غم گل کرد شیون
پریشان گشت چین زلف سوسن.
بیفشاندند گرد از چهر سوسن.
چه شبها کردهام شب زندهداری.
۶ صور خیال و تعبیرات
افوون خمر هاش طمیه لنکن: که قر آنها حیوانات و جمادات به سخن درآمدهاند و
طبعاً استعاره وکنایه و مجاز به کار گرفته شدهاند. در این اشعار و دیگر سرودههای پروین
از گونههای مختلف صور خیال اعم از تشبیه و استعاره و کنایه و مجاز و ایهام و نیز
تعبیرات بدیع و زیبا استفاده شده است؛ امّا پروین هرگز در این راه» تعمّد و تصلَع روا
نداشته و همة آنها به طور طبیعی به کار رفتهاند و خللی به روانی و سادگی شعر او وارد
نساختهاند.
اینک چند نمونه از اينگونه صناعات و تعبیرات:
من زیون کشتم به شتحال :5و کترگ
زمانه گشت چوحطار و خون هر سگ وگرگ
عمر دهقان شد و قضاء غربال
ماکان وجود را چه امان؟
لعصل من چیست؟ عقدههای دلم
رو نوات کر یداو کین سکن اسخا
فروخت بر همه و گفت مشک تاتاریست.
نرخ مانسرخ گندم و کاهیست
پیشگفتار (اختر آسمان ادب) ۳۹
رویسه روزگار خواب نکرد
اشک. طرف دیده را گردید و رفت
رنسجشی مارا نسبود اندر میان
قاصد معشوق بود از کوی عشق
به کنج مطبخ تاریک, تابه گفت به دیگ:
چسم؛ بجورن کو دی :وان اسب ورا دایه
جهل, چون شب پره و علم, چو خورشید است...
ز بیم. چشم زحل. خون ناب ریخت به خاک
پریرویان ز طرف مرغزاران
۷- اوزان و بحور عروضی
با کته ان امه ناساتی داشت:
اوفتاد آهسته و لتید و رفت.
4
چهره؛ عشاق را بسوسید و رفت.
که از ملال نمردی» چه خیرهسر بودی!
عقل چون ماذر و علم اسث ورا دختر,
چو شاخ بید بلرزید زهرة رخشان.
صمه یکباره برجسدند دامن.
پروین در شعر خویش اوزان و بحور گوناگون عروض فارسی را به استخدام گرفته؛
حتّی اوزان سنگین و کمکاربرد که چندان با ذوق ایرانیان سازگار نیست و در دیوان
سعدی و حافظ آنها را نمیبينيم و يا کمتر میبینیم.
قطعهها و غزلها و ترکیبوارهها و تکبیتیها همگی در اوزان و بحور رایج و روان
و خوشآهنگ پرداخته شده و مثنویها در پنج بحر و وزن زیر:
آن نشنیدید که در شیروان ... - مفتعلن» مفتعلن. فاعلان (فاعلن)
۲) بحر رمل مسدس محذوف (مقصور). چون:
اینچنین خواندم که روزی روبهی... - فاعلاتن, فاعلاتن, فاعلن (فاعلان)
ها ی اه
به الماس میزد چکش زرگری... - فعولن, فعولن, فعولن, فَعَل (فعول)
۴ بحر هزج مسدّس محذوف (مقصور)؛ چون: ۱
بهبامقلعهای, باز شکاری... - مفاعیلن, مفاعیلن. فعولن (فعولان)
۵ بحر مجتّث مئیّن مخبون محذوف (مقصور):
کی یرانق هورای یروارعی ا طلی او سا لس فان فلا
مّا در قصیدهها گاهی به سبک ناصرخسرو و دیگر بزرگان پیشین, اوزان سنگین
برگزیده است؛ مانند سه قصیده به مطلعهای زیر که به ترتیب در بحور و اوزان متقارب
۳۰ دیوان پروین اعتصامی
مثمن سالم» ظر مسذس سالم» مضارع مسذس اخرب مکفوف پرداخته شده است:
رهاییت باید. رها کن جهان را ... < فعولن, فعولن. فعولن. فعولن.
تک ای کر هو ره ما یماسا
مت
ای دل! عبت مخور غم دنیا را ... - مفعول فاعلاتْ, مفاعیلن.
و از این قبیل است قصیدههایی که در وزن, بیشتر از ناصرخسرو استقبال شده است و
مطلع آنها خنین است:
ای دل) فسلک سفله؛ کجمدار است
فده ام بان یر آب ات
ان که که چو سیمرغ بینشان است
اه ها ان کار تا شش
لَفْس گفتست بسی ژاژ و بسی مبهم
حاصل عمر تو افسوس شد و حرمان
سود خود را چه شماری؟ که زیانکاری
ییون بان اسان ۲
۸- استفاده از ضربالمثلها
صد بیم خزانش به هر بنهار است.
تا چشم به هم برنهی خراب است.
از رن ایام در امان است.
لیک دوک تو نگردید از این بهتر.
بهُ کز این پس کندش نطق خرد ابکم.
عیب خود را مکن ای دوست. ز خود پنهان.
ره نیکان چه سپاری؟ که گرانباری.
سالها کرده تباهی و هوسرانی.
پروین در شعر خود از ضربالمثلها نیز غافل نیست و آنها را عینا یا با تصوّفاتی
دشر خودمی آوردء از آن تخمله است:
چو کار تو ز امروز مائد به فردا
حساب خود نه کم گیر و نه افزون
روز مسیبینی تسو و من روزگار
گرچه گرد است به دیدن, گردو
دانی که نوشداروی سهراب کی رسید؟
... هرکه چه کند در افتاد به چاه اندر.
۹ پروین و پیامبران و بزرگان تاریخ
چه کاری کنی چون به فردا نمانی؟
منه پای از گلیم خویش بیرون.
کار میبینی توومن عیب کار.
نه هر آن گرد که تلع کنودوستم
آنگه که او ز کالبدی بیشتر نداشت.
توق نی در بسیاری از شعرهای خود به بیامبران و اندیشمندان و دانشمندان و
پیشگفتار راختر آسمان ادب) ۳۱
فرمانروایان تاریخ اشاره و تلمیح دارد که به عنوان نمونه به یکی دو مورد بسنده میشود:
ای خوشا مستائه سر در پای دلبر داشتن]...
آب حیوان یافتن بیرنج در ظلمات دل زان همی نوشیدن و یاد سکندر داشتن...
ای خوش از تن کوچ کردن, خانه در جان داشتن...
همچو عیسی بیپر و بیبال بر گردون شدن
هممچو ایراهیم در آنش. گلستاف داش تن
کشتی صبر اندر این دریا درافکندن چو نوح
دیده و دل فارغ از آشوب طوفان داشتن...
همچو پاکان گنج در کُنج قناعت یافتن
مور قانع بودن و ملک سلیمان داشتن...
عصا را اژدها بایست کردن. شعله را گلزار
تو با دعوی گه ابراهیم و گاهی پورعمرانی.
قمع بای و زین آ مان و زفستن
نش آگه نه ارسطو و نه افلاطون.
کید اف نها بر مار با کار قضا نکرد کاری
نمرود و باند پُرج بابل شد خاک و برفت با غباری.
۰- پروین و پیروی و استقبال و بهرهگیری از شاعران بزرگ
همانگونه که در آغاز سخن, اشارت رفت. پروین دیوان هم سخنوران نامی ایران را
خوانده و از نظر قالب و لفظ و معنی و پیام و فنون ادبی از آنها مایه گرفته است. اینک به
عنوان نمونه به چند تن از این بزرگان اشاره میشود:
۱) ناصرخسرو -افق دید این دو شاعر به هم نزدیک است و شعر پروین از نظر پیامهای
انسانی و نالهها و نقدها از حا کمان ستمگر و خودفروش, عالمان ریاکار و دینفروش و
همچنین دیگر قشرهای فاسد اجتماع, همسویی و همگونی چشمگیری با اشعار بلند
ناضر خسرو دارد. و افزون بر آن, در قصیدهها یی به استقبال ناصر خسرو رفتة است. از آن
جمله است:
ناصرخسرو: ای روی داده صحبت دنیا را
۳
۳۲ دیوان پروین اعتصامی
پروین: ای دل. عبث مسخور ضم دنیا را
سب رت ی نیامده فسردا را
ناصرخسرو: مرد را خوار چه دارد؟ تن خوش خوارش
چون ترا خوار کند. چون نکنی خوارش!
پروین: ای تسده شسیفتد کسیتی و دورانقن]
در دریاست. بیندیش ز طسوفانش.
ناصرخسرو: این روزگار بیخطر و کار بینظام
وام است بر توگر خبرت هست. وام. وام!
پروین: در خانه. شحنه خفته و دزدان به کوی و بام
ره. دیولاخ و قاله بیمقصد و مرام.
ناصرخسرو: غریبی می چه خواهد یارب! از من؟
که بامن روز و شب بستهست دامن.
پروین: دگرباره ند از تساراج بسهمن
تسهی از سسبزه و گس ل. راغ و گلشن.
ناصرخسرو: ای افسر کوه و چرخ را جوشن!
خود تسیره به روی و فضل تسو روشن.
پروین: دزد تسود این زمانة ریمن
انتفته کته تکیو ی اش بسه بت تن
ناصرخسرو: بگذر ای باد دلافروز خراسانی!
بر یکی مانده به یمگان ده زندانی.
ورف اش باه شسو یه اش تفای |
سبالها کسرده تسباهی و همسوسرانی.
ناصرخسرو: جهانا! مرا خیره مهمان چه خوانی؟
که تسو مسیزبانی نه بس نسیک خوانی.
پروین: بسوز اندر این تیه ای دل! نهانی
مسخواه از درخت جسهان. سبایهبانی.
و > گفتار اوزان و بحور عروضی (ص ۳۰)
پیشگفتار راختر آسمان ادب) ۳۳
ِ بُ
مه
۲) سعدی -پروین از دید نکتههای ارشادی و اندرزی, پیش از همه به سعدی نظر دارد.
اینک چند نمونه:
سعدی: ترک دنیا به مردم آموزند
پروین: ای آن که راستی به من آموزی!
سعدی: سعدی! مگر از خرمن اقبال بزرگان
پروین: نیکی چه کردهایم که تا روزی
سعدی: نام نیکو گر بماند ز آدمی
۳
خود در ره کج از چه نهی پارا.
یک خوشه ببخشند که ما تخم نکشتيم.
نسیکو دهند مسزد عصمل. مارا؟
به کزاو نساب یرای زر نار
پروین: خوش آنکه نام نکویی به یادگار گذاشت ...
سعدی: چسو بسینی یستیمی سرافگنده پیش
مسده بسسوسه بر روی فرزند خضویش
پروین: نزد من [بتیم] دختر خود را بوسید [پدر]
ایتوسه هن کمیتنا رود تال ار کر
۳ حافظ:
حافظ: دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر:
کای نور چشم من بجز از کشته ندروی.
پروین: هرچه کنی کشت., همان بدروی ... -و نیز:
مزروع تو گر تلخ یا که شیرین هنگام درو حاصلت همان است.
حافظ: تکیه بر اختر شبگرد مکن کاین ایام
پروین: تکیه بر اختر فیروز مکن چندین
حافظ: دایم گل این ان شاداب نمیماند
پروین: چو نیروی بازوت هست ای توانا!
تاج کاووس ربود و کمر کیخسرو.
امن از فتنهة ایام مشو چندان.
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی.
به درماندگان رحم کن تاتوانی.
حافظ: گوهری کز صدف کون و مکان بیرون بود
طلب از کستمشدکان لب درا مسیکرد.
رو که بر گمشدگان خویش تو برهانی.
۴) گویندگان دیگر:
۳۴ دبوان پروین اعتصامی
پروین: دلیسران گرفتند اقطار عالم
منوچهری: شبی گیسو فرو هشته به دامن
پروین: دگرباره شد از تاراج بهمن
خیّام: بهرام که گور میگرفتی همه عمر
پروین: اگر حکایت بهرام گور میپرسی
خیّام: هر سبزه که بررکنار جویی بودهست
پروین: برکت گل یا بر گل خساریست
بسه شمشیر هندی و تیغ یمانی...
پسلاسین معجر و قیرینه گرزن.
تهی از سبزه و گل, راغ و گلشن
دیدی که چگونه گور. بهرام گرفت؟
ار کون فك ام توت عاقبت بهرام.
گویی که خط فرشتهخوبی بودهست.
خاک و خشتی که به برج و باروست.
خاقانی: هان ای دل عبرتبین! از دیده عبر کن, هان
آستجوان مسطده انسیا | شتسه خرن وان
پروین: ز ایوان مداین هنوز پیدا فص توا وی آشگتان سره
صائب: من از بیقدری خار سر دیوار دانستم
که ناکس, کس نمیگردد از این بالانشینیها.
پروین: پست انديشه, بزرگی نکند هرگز گرچه یک عمر دهی جای بزرگانش.
دهخدا: باد ار ز شمع مرده یاد ار!
پروین: او پنج قطعه ترکیبواره در استقبال و پیروی از این ترکیبوارٌ علامة فقید
علیاکبر دهخدا سروده است که در چهار قطعة آن, هم در وزن و هم در سبک و قالب
عینا از دهخدا تقلید شده و در پنجمی (یاد باران) با اندکی تفاوت.
۱-پروین و سخنسنجان و سخنشناسان
پروین اعتصامی از گویندگانی است که سخن او نهتنها قبول عامّه یافته» بلکه
صاحبنظران و سخنشناسان و سخنسنجان نیز دربارةٌ شخصیت و شعر او به کند و کاو و
پژوهش و نقد پرداخته و داد سخن دادهاند. افزون بر مقدمةٌ محتقانه و عالمانهای که استاد
فقید ملکالشعرای بهار بر دیوان وی نوشته, مقالهها و نقدها و ستایشهای فراوانی در این
زمینه نگارش یافته که آقای مسعود جوادیان کتایشناسی آن را در مجلَةٌ فرهنگ. شمارء
۴,پاییز /۱۳۷۲ درج کرده و آقای دکتر حشمت مود به سال ۵ کتابشناسی دیگری
را همراه چاپ دیوان پروین ارائه نموده است.
خانم دکتر روحانگیز کراچی اخیراً (پباییز / ۱۳۷۶) کتابی تحت عسنوان
پیشگفتار (اختر آسمان ادب) ۳۵
اکتا گتامی تیا وین اضا مد حالیت دهدن ای ۲۶ ساب از فشوا نو
گزیده اشعار پروین با ۲۴۲ کتاب. پاباننامة تحصیلی و نشریّه به اضافةٌ ۱۵ سخنرانی
حاوی شرح حال و نقد و بررسی اشعار پروین را همراه چکیدهای از نظرها و نقدهای
صاحبنظران و سخنسنجان آورده است؛ از آن بزرگانند:
یحیی آرین پور عبد الحسین آیتی, اخوان ثالث. دکتر محمد استعلامی, دکتر اسلامی
ند وشن.ابوالفتحاعتصامی, یوسف اعتصامی.دکتررضا براهنی» ملک الشعراء بهار سیمین
بهبهانی. دکتر تکمیل همایون» دکتر زهرا خانلری ( کیا). مسعود جوادیان. دکتر خالقی
راد. ولیالّه درودیان. عبدالعلی دستغیب. علامه علیاکبر دهخداء سیمین دانشور.
دکتر رعدی آذرخشی. دکتر عبدالحسین ززینکوب. دکتر قدمعلی سرامی, دکتر
سلطانی گرد فرامرزی, سهیلی خوانساری. دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی. دکتر
رضازاده شفق. دکتر عیسی صدپق, دکتر لطفعلی صورتگر. دکتر ذبیح له صفاء عبرت
نایینی. دکتر خسرو فرشیدورد. نصرتاله فتحی. علامه محمد قزوینی. دکتر
جلالالذین کزّازی. کشاورز صدر. گلچین معانی. محمّدعلی مدرس. موّیّد شیرازی,
استاد سعید نفیسی. دکتر عبدالحسین نوایی و ... این کتاب. گنجينة گرانبهایی است
برای شناخت پروین و هنر پروین.
۲- تکبیتیهای برگزیده از دیوان پروین
همان گونه که در یقن اشاریشت اشعار پرویی یکت اسب وغت وسمین رادر ان
راهی نیست؛ امّا بیمناسبت ندیدم. تکپیتیهایی را که در هنگام مطالعه یادداشت کرده
بودم؛ به عنوان حسن ختام به پیشگاه خوانندگان گرامی عرضه کنم:
رم رن
قصر رفیع معرفت و کاخ مردمی
از مهر دوستان ریا کار شوش و است
هزار کوه گرّت سدّ ره شوند. برو
هزار چشمة روشن. هزار پرکة پاک
نسشاج روزگار در این پهن بارگاه
نیکبخت آن تو انگری که به دل
زهد با نیت پاک است نه با جامة پاک
دزدی حکام زر تن نت
دشنام دشمنی که چو ایینه. روبروست.
هزار ره گرت از پا درافکنند. نایست...
اک کبک رن عون کی تست
از بهر ما قماشی از این خوبتر نداشت.
ای پس آلوده که پاکیژه ردایی: ذارد:
۳۶ دبوان پروین اعتصامی
بنه معمار عقل و خرد نيشه ده
دین از تو کار خواهد و کار از تو راستی
دزد زر بستند و دزد دین رید
حاکم شرعی که بهر رشوه فتوا میدهد
سور موش است. اگر گربه شود بیمار
چوگرگ حیله گر, اندر لباس چوپان شد
چگونه راهنمایی؟ که خود گمی از راه
عسالمی و بسهرهایت نیست ز دانش
ز اهو دل. از مطبخی. دست سوزد
درخت جور و ستم هیچ برگ و بار نداشت
عوامت دست میبوسند و تو پابند سالوسی
۳-شیوة تنظیم اشعار
که تا از و ور دی
این درد با سباحثه درمان نمیشود.
شحنه. مارا دید. قاضی را ندید.
کر وه شیف مره ان اي رن ٩
غ. کر فالتا کرش وی خر
شبان بگوی که تا چشم پوشد از اغنام.
چکرته خاک شرع ی[ کد فارخن ز اهگام
اژتتترای ده ترا سر مسترنم.
رهروی و توشهایت نیست در انبان.
که تا گردد آماده روزی» کبابی.
اگر که دست مجازات میزدش تبری.
خواصت شیر میخوانند و تو از گربه, ترسانی.
برای این که خوانندگان گرامی, قطعهها و بیتهای مورد نظرشان را زودتر و آسان تر
پیدا کنند. در تنظیم اشعار» ترتیب زیر به کار گرفته شد:
۱) چون قطعهها و قصیدهها و غزلها از لحاظ داشتن قافیه و ردیفی مشترکی بیتها یک
واحد همسان هستند. آنها را با هم و به ترتیب حروف آخر ابیات به دنبال هم آوردیم.
۲) مثنویها و ترکیبوارهها و تکبیتیها به ترتیب حروف اول مطلع (بیت نخستین)
اورده شد.
ترتیب حروف نخستین مطلع قرار دادیم و خود مطلع را عینا اوردیم.
۴ قطعهها و غزلها ورن شک عقوم داشتند؛ اما قصیدهها فاقد عنوان بودند؛ برای
این که خواننده پیش از آغاز مطالعه نسبت به محتوا و پیام قصیدهها نیز آمادگی ذهنی
داشته باشد. با الهام از محتوای آنهاء برای هر یک عنوایی برگزيديم.
۵ برای همه شعرها «عنواننما» ترتیب داده شد. بعنی عنوانها به ترتیب حروف
نج دحستین آنها در فهرستی قرار گرفتند.
پیشگفتار (اختر آسمان ادب) ۳۷
سن سب ی
و که و که
سخن را به پایان میبرم و از آقای مهندس فیّاضی مدیر فرهنگدوست نشر قطره که
بنده را تکلیف و تشویق به کار فرمودند و برادر ارجمند دانشمندم آقای دکتر حسن انوری
که نکتههای سودمندی را یادآوری فرمودند. سپاسها دارم و برای همة اهل ادب و
ادبدوستان و یکایک ملت سرفراز ایران. شادی و شادکامی و پیروزی آرزو دارم.
حسن احمدی گیوی
بهمن ماه ۱۳۷۶
ک
وساحد
مم ه 4
1۳ سار
#صیال
در این روزها یکی از دوستان, گلدستهای از آزهار تُوشکفته به دستم داد و سلّتی بر
گردنم نهاد. دستم از آن رنگین گشت و دامنم مُشکآگین. بوي گُلم چنان مست کرد که
دامنم از دست برفت.
اين کلدستة روحنواز: عبارت بود از قصاید و قطعات شاعرهٌ شیرینزبان معاصر, خانم
پروین اعتصامی, که به تازگی از طبع برآمده و نخستین بار مباشر طبع آن دیوان, حقیر را به
الم ان اقا ماتتخ ماه چقی قرف ادا دیراد هد سیگ ما و فیوه
استوار و شیوایی بیان و لطافت معانی آن, چنانم بفریفت که تنها این کتاب را پیش روی
نهاده و هر مشغله که بود پس پشت افکندم و تمامت آن را خوانده, لذتی موفور بردم.
از انجا که دوستی اشاره کرد دیباچهای بر اين دیوان بنویسم. انجام مقصود را با نظر
کنجکاوی در اجزاء کتاب نگریستم و یادداشتهایی آماده داشته, اینک بهطور خلاصه و
ایجاز بدانها اشارتی میرود:
این دیوان, ترکیبی است از دو سبک و شیوة لفظی و معنوی. آميخته با سبکی مستقل. و
آن دوء یکی شیوة شعرای خراسان است» خاصه استاد ناصرخسرو -و دیگر شیوهٌ شعرای
عراق و فارس, بویژه شیخ مصلحالدین سعدی. و از حیث معانی نیز بین افکار و خیالات
حکما و عرفاست. و این جمله با سبک و اسلوب مستقلی (که خاص عصر امروزی و
بیشتر پیرو تجسم معانی و حقیقتجویی است) ترکیب يافته و شیوهای بدیع بوجود آورده
انتت:
۴۲ دیوان پروین اعتصامی
قصاید این دیوان؛ بوبی و لمحهای از قصاید ناصرخسرو دارد و در ضمن آنها ابیاتی که
زبان شیرین سعدی و حافظ را فرا یاد میآورد بسیار است. و بالجمله در پند و اندرز و
نشان دادن مکارم اخلاق و تعریف حقیقت دنیا از نظر فیلسوف عارف و تسلیت خاطر
بیجارگان و ستمدیدگان و مفاد «قَلْ متاعالدّنیا قلیل» و «نجی المخففون» دل خونین مردم
دنا واراس بیش اشت دررهین حال زام مادک شارخ خیات هو ظرورت دانش و
کوشش را نیز به طرزی دلپسند بیان میکند و میگوید: در دریای شوریدهٌ زندگی با کشتی
علم و عزم راهنورد باید بود و در فضای امید و آرزو با پر و بال هنر پرواز باید کرد:
علم سرمایة هستی است. نه گنج زر و مال روح باید که ازاین راه توانگر گردد.
میتوان گفت در «قصاید». طرز گفتارش طوری است و در «قطعات» طوری دیگر؛
زیرا چنانکه خواهیم گفت بیشتر قطعات به طرز «سوّال و جواب» یا «مناظره» بسته شده و
گوبا این شبوه از قدیمالایّام خاضٌ ادبیات شمال و غرب اپران بوده و در آثار پهلوی ماقبل
از اسلام هم «مناظرات» دیده شده و در میان شعرای اسلامی نیز بیشتر «مناظرات» به
شاعران اذربایجان و عراق اختصاص داشته است و قصاید اسدی طوسی که در «مناظره»
است مجموع آنها در آذربایجان ساخته شده و سایر «مناظرات» نظم و نثر از نظامی
وا موی گرمانی گراهات مش ات
در اینجا باز استقلال فکر خانم پروین روشن میشود -زیرا اگر تنها پایبند تتبّع شده
بود. چون «مناظرات» بندرت از اساتید باقی مانده و بیشتر اسلوب شعرای خراسان در
مد نظر بوده و کتب چاپ شده از همان جنس بیشتر در دسترس میباشد. بایستی این
قسمت یعنی قطعات «مناظره» از این دیوان حذف میشد و از اصل به خیال گوینده
نمیرسید. لکن پیداست که شاعرة ما میراث قدیم نیاکان عراقی خود را در گنجینةٌ روح
ذخیره داشته و با وجود تأثیر مطالعهٌ قصاید شاعران خراسان یا «کلیّات» شیخ شیراز, باز
نخبه و جَلٍ گفتارش در زمينة عادات و رسوم زاد و بوم اصلی است.
معلوم نیست چرا شیوهٌ «مناظره» که قدیمترین اسلوب حسن ادای مقصود و یکی از
بزرگترین طرق سخنگویی و استادی شمال و غرب ایران بوده, تا این حد در زیر سبک
خراسانی محکوم به زوال شده است که جز قسمت کمی در کتب خطی و مختصری
نش ما اف سا ام از رسای اند نی
بالجمله, آنچه معلوم ابست خانم پروین از روی فطرت و غریزهٌ خویش, بار دیگر این
دیباچة ملکالشعراء بهار ۴۳۳
شیوه پسندیده را در قطعات جاوید خود احیاء کرده است.
بازی ازفرانت قصایه زوین لدی بردم و دیگر بار نغمات دلفریب و دیرینه با گوشم
آشنا شد. در خلال اين نغمههای موزون و شورانگیز که پرده و نیمپردهٌ قدیم را فراباد
میآورد. آهنگهای تازه نیز به گوش رسید که دل شکسته و خاطر افسرده را پس از آن
بیانات حکیمانه و تسلیتهای عارفانه به سوی سعی و عمل, امید حیات. اغتنام وقت, کسب
کمال و هنر. همّت و اقدام. نیکبختی و فضیلت. رهنمایی میکند:
دیوانگیست قصَهُ تقدیر و بخت نیست از بام سرنگون شدن و گفتن این قضاست
در اسمان علم. عمل برترین پر است در کشور وجود. هنر بهترین غناست
میجوی گرچه عزم تو ز انديشه برتر است میپوی گرچه راه تو در کام اژدهاست
خواننده در این قصاید. خود را یکبار در عوالمی رنگارنگ که به صورت یک عالم
مستقل درآمده باشد میبیند. طرز بیان ناصرخسرو را در تمثیلات سنایی, و استغنای
حافظ را در فصاحت و صراحت سعدی مینگرد. حکیمی عارف و عارفی حکیم و
ناصحی پاک سرشت جای به جای در خودئمایی و جلوهگری است. و عجب آنکه این همه
ساز و برگ و آراستگی و ترکیبات مختلف را چنان در یک کالبد جای داده و قبلاً در ضمیر
مز کپ ساخته استت که گویی این اشمار هبهدو یک ساعت گفته شده است: اخستاسات
متضّاد و احوال و حوادئی که شاعر را برانگیخته. هیچوقت طرز و سبک خاص او را از
اختیارش بیرون نیاورده است:
با خبر باش که بی مصلحت و قصدی تست را نورق دیس یه ایهمانن
اژدهای طمع و گرگ طبیعت را . گر بسترسی, نتوانی که بترسانی
گر توانی, به دلی توش و توانی ده که مسبادا رسد آن روز که نتوانی
خوندل چند خوری در دل سنگ. ای لعل!. مشتریهاست برای گهر کانی
خواننده همینکه خواست از خواندن «قصاید» خسته شود. به قسمت «قطعات» که
روح این دیوان است میرسد. اینجا دیگر خستگی نیست. لطف بیان و دقت معانی در ذوق
ابتکار در اینجا اتّفاق و امتزاجی بسزا دارد. گوینده ماهر, خود را در این قسمت زیادتر
نشان میدهد. یا به قول مخفی زیادتر پنهان میکند:
(در شخن مخفی شدم, چون رنگ و بو در برگ گل
هر که خواهد دید. گو اندر سخن بیند مرا)
۴۴ دیوان پروین اعتصامی
از پنج شش غزل (که چون غزلسازی ملایم طبع پروین نبوده. قصاید کوتاهش باید
خواند) چون بگذریم, میرسیم به مثنویهای کوتاه و مختلفالوزن و قطعههای زیبای
دلپذیر و طرزهای کهنه و نو, که پروین زیادتر استقلال و شخصیت خود را در آنها به کار
برده, عالم خیال و حقیقت و عواطف رقیقه را در هر قطعه, ماهرانه به هم آميخته و
ريخته کاری کرده است.
خانم پروین در «قطعات» خود. مهر مادری و لطافت دوح خویش را از زبان طیور از
زبان مادران فقیر, از زبان بیچارگان بیان میکند. گاه مادری دلسوز و غمگسار است و گاه
در اسرار زندگی با ملای روم و عطار و جامی سر همقدمی دارد:
مرغک اندر بیضه چون گردد پدید گوید اینجا بس فراخ است و سپید
اکن ی شوه شفت.. .عم ال هم سا وت
گه برد آزاد در کهسارها کته شم نکر فشست در ک تلو ارهتا:
ولی بیشتر خود پروین است که اینجا به خانهداری پرداخته است و افکار لطیف و
پرشور اوست که به صدهزار جلوه بیرون آمده و سزاوار است که با صد هزار دبده آن را
هنر آنجاست که از زبان همه چیز سخن میگوید: چشم و مژگان, دام و دانه. مور و مار,
سوزن و پیرهن, دیگ و تاو خاک و باد. مرغ و ماهی. صیّاد و مرغ. شبنم. ابر و باران.
کرباس و الماس, کوه و کاه؛ بالاخره جماد و نبات و انسان و حیوان و معانی مانند امید و
نومیدی و لطایف و بدایع دیگر... و عاقبت خواننده را در عالم «الف لیله» و «کلیله و دمند»
و عوالم طفولیّت و جوانی و بیری و هزاران احوال درونی و برونی سیر میدهد و تسلیت
میبخشد. سماکیان, کبوتر, گنجشک گرب دزد. روباهی که در کمین ماکیان است.
جوجههای مرغ, کودک فقیر عجوز مسکین ناتوان, گل پژمرده» مرکب قسمتی از خیالات
گوینده بوده و ما رادر زیر غرفهای مینشاند و با این اسباب و ابزارها به صد رنگ آمیزی و
اقشونگرش آنلوه که ام گنت 4 عکر ی داز ی با تون ام تفت داتما در فک است
بیشتر نگران وظایف مادری است. -وقتی که از این اندیشهها خسته میشود. به یاد اطف
خدا میافتد. و قطعهٌ «لطف حق» را مردانه میسراید و خواننده را با حقایق و افکاری
بالاتر آشنا میسازد و در همان حال نیز از وظیفةٌ مادری دست برنمیدارد و باز هم مادری
تیش نگران:
دیباجة ملکالشعراء بهار ۴۵
درفک ند از کفتهٌ رب جلیل
گفت کای فرزند خرد بیگناه!
باکت را دهد تا کته یه باه
مادر موسی چو موسی را به نیل
خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه
گر فراموشت کند لطف خدای
گر نیارد ایزد باکت به یاد
نفس را مطابق تعبیر عرفا میشناسد. اهریمن را که روح آریایی با آن وجود دوزخی
کینة دیرینه دارد. همهجا در کمین جان پاک ادمی میداند. مهر و عاطفت و اشفاق و علم و
فضایل اخلاق را طریقة رستگاری دانسته و تشکیل خانوادة مهربان و کودکان نورس و
سعادت آرام و بیسر و صدا را نتیجة حیات میپندارد.
این دیوان از افکار و خیالات و تعبیرات دیگران خالی نیست. ممکن است ت تتبّع خانم
پروین با حافظة قوی و ادراک پاک او بر مأخذ و مصدر فلان تب با خنشیها گاه تاه
لکن هرچه هست نتیجه از خود ازست. فیالمتل, اگر اختلاف و گفدگوی دل و دیده را در
رباعی سعدی دیده است:
(تقصیر ز دل بود و گناه از دیده آه از دل و صد هزار آه از دیده)
و همین معنی را باز از زبان باباطاهر عریان شنیده:
(ز دست دیده و دل هر دو فریاد که هرچه دیده بیند. دل کند یاد)
نخواسته است از سر این مضمون درگذرد و قطعه «دیده و دل» را ساخته امّا تمامتر و لطیفتر
و با نتیجهای که خواننده, قانع و راضی شده فراموش میکند که اين معنی را پیش از این به
اختصار شنیده است:
تورا تا اسمان. صاحب نظر کرد
شما را قَصّه. دیگرگون نوشتند
هر آن گوهر که مزگان تو میسفت
شرا تین زد کوب نو را مت
اگّر سنگی ز کوی دلبر آمد
بتیی کرک وروی کتهان رد
تورا یک سوز و ما را سوختنهاست
مرا سفتون و مست و بیخبر کرد
حساب کار مابا خون نوشتند
نهان با من هزاران قَصّه میگفت
تورا رنجور کرد امامرا کشت
توا کش باق وها را مرس اش
تورا بر جامه و مارابه جان زد
تورا یک نکته و مارا سخنهاست.
خانم پروین در حجر تربیت ندز دانشمیت و فاظت خنوتده افای یوسف اعتصامی
آشتیانی (اعتصامالملک»؛ پرورش یافته, فارسی و ععربی و ادبیّات این دو زبان را از
۴۶ دیوان پروین اعتصامی
آموزگاران خصوصی در خانه فرا گرفته» زبان انگلیسی را در تهران در مدرسٌ امریکایی
دختران تحصیل کرده و دور آن را به پایان رسانیده است.
در اين مدّت اشتغال, ساختن دیوانی با این زیباییها و با این آب و رنگ دلفریب, خاصه
با این یکدستی و فصاحت و روانی و مزایایی که شهای از آن گوشزد گردید. کار مردان
فارغبال نیست - تا چه رسد به مخدرهای که کمتر از درس و بحث فارغ بوده و شاید
مشاغخانوادفی بشیار نیز داشته است.
در ایران که کان سخن و فرهنگ است. اگر شاعرانی از جنس مرد پیدا شدهاند که مايهٌ
حیرتند. جای تعجب نیست. امّا تاکنون شاعری از جنس زن که دارای این قریحه و
استعداد باشد و با این توانایی و طیْ مقدّمات تتبّع و تحقیق, اشعاری چنین نغز و نیکو
بسراید. از وادر محسوب و جای بسی تعجب و شايستة هزاران تمجید و تحسین است.
خانم پروین به تمام شرایط شاعری عمل کرده است. اگر احیانأً؛ به قول نظامی
عروضی, دوازده هزار بیت از اساتید حفظ نداشته باشد باز به قدری که وی را بتوان با
کلمات و اصطلاحات و امثال متقدمين تا درجهای که ضرورت دارد آشنا خواند.
اتتاست.
هرگاه تنها غزل «سفر اشک» از این شاعرة شیرین زبان باقی مانده بود. کافی بود که وی
را در بارگاه شعر و ادبیّات حقیقی جایگاهی عالی و ارجمند بخشد؛ تا چه رسد به «اطف
حق», «کعبةً دل», «گوهر اشک». «روح آزاد», «دیده و دل»» «دریای نور», «گوهر و
نکن «حدیث مهر» «ذرّه»» «جولای خدا» «نغمهٌ صبح». و سایر قطعات که همه از او و
غر نک بزهان آشکار بلاغت واسخدانی اوسق؛
شاید خوانندة شوریدهشری از ما پپرسد:-پس این دیوان دربارة عشق که تنها چاشنی
شعر است چه میگوید؟ - اری نباید این معنی را از یاد بُرد. زیرا هر چند شاعره منوّر را
عرّت نفس و دورباش عصمت و عفاف رخصت نداده است که یک قدم در اين راه بردارد.
اما باز چون نیک بنگری, صحیفهای از عشق تهی نمانده است: لکن نه آن عشقی که در
مکتب لیلی و مجنون درس میدادند - عشقی که حور یار. زردی ژخسار. جفای رقیب.
سوز و گداز فراق و هزاران افسانة دیگر جُزو لاینفک آن میبود. عشقی که اتفاقاً امروز
مفهوم حقیقی خود را از کف داده و جز الفاظی چند بر زبان مقلّدان مکتب قدیم از آن بر
جای نیست. چنین عشق و طريقه مبتذل, در این دیوان نمیتوانست بوجود آید. زیرا با
دیباچة ملکالشعراء بهار ۳۷
حقیقتگویی مخالف و با شخصیت گوینده نیز مغایر بود.
از این معنی که بگذریم. میرسیم به عشق واقعی: آن عشقی که شعرای بزرگ بدان سر
نیاز فرود اوردهاند. عشقی که به حقایق و معنویات و معقولات وابسته است. عشقی که
بنیان آفرینش انسان بر آن نهاده شده - چنین عشقی, همان قسم که گفتیم -اساس این
دیوان است.
هنر بزرگ شاعرة ما در همینجاست که توانسته است این معنی بزرگ را همهجا در
گفتار خود به شکلی جاذب و اسلوبی لطیف بپروراند و حقیقت عشق را مانند میوهٌ پاک
منرّهی که از الباف خشن و شاخ و برگ بیهوده و مسموم جدا ساخته باشند. با صفای اثیر و
رخشندگی نور و چاشنی روح بر سر بازار سخن رواج دهد.
در خاتمه. سخنشناسان را به خواندن این دیوان دعوت کرده, توفیق گویندهاش را از
پروردگار سخن خواستارم.
مک لهمخ ببار
طهران -مرداد ۱۳۱۴
1
۵ ۳
۳
هه
۰
تلم تصیر !وغل
علم است میوه, شاخ هستی را
ای دل. عبث مخور غم دنیا را
بشتکساف تا که وتیی او
ای تدش هه اییاه هلان است
از عسمر رفسته نسیز شماری کین
دور است کاروان سحر زیسنجا
در رده. صد هزار سیه کاریست
پیوند او سجوی که گم کردهست
این جویبار خرد که میبینی
آرامشی ببخش توانسی گر
افسون فسای افعی شهوت را
سیون فا لت زان اج عتسارفن؟
ز آتش به غیر آب فرو ننشاند
پبنهان همگرز می نتوان کردن
دیس دار تسیره روزی نسابینا
ای دوست. تاکه دسترسی داری
ز یتخت دول مسکتیدان
فکرت مکن نیامده فردا را
چون گلشن است مرغ شکیبا را
بییمهری زمانة رسسوارا
فرصت شمار وقت تسماشا را
مشمار جدی و عقرب و جوزا را
شمعی بباید این شب یلدا را
او ول سین حیحص | را
نسوشیروان و هرمز و دارا را
از جای کسنده صسخره صمّا را
۱
اد راز یتی ف وت و
در باغ دهر حنظل و خرما را
سسوز و گداز و تسندی و گرما را
از چشم عسقل. قهه بیدا را
ع نتاتس ,اس مبردم بینا را
فتاه مجاهت فا زا
شسبایان سعادتیست توانارا
و( دیوان پروین اعتصامی
از بس بخفتی, این تسن آلوده
از رفعت از چه باتو سخن گویند
مریم بسی به نام بود, لکن
بشناس ای که راهنورد اسستی
خود رای می نباش که خود رایبی
پاکی گزین که راستی و پاکی
اکن بپرد سود که بسیانده
اول مه نله رونیشی امتوز
یروانه نان کنر بسوزندش
شیرینی آن که خورد فزون از حدٌ
ای باغبان سسپاه خزان امد
بسیمار مسرد بس که طبیب او
عتل استا میرن شحاعه هسستی زا
نسیکو نکوست. غازه و گلگونه
عاقل بسه وعدة بسرة بسریان
ای نیک بابدان منشین هرگز
گردی چو پاک باز, فلک بندد
اه را وی که بش سکن
ای آنکه راستی بسه مسن آموزی!
خون یستیم در کشی و خواهی
نسیکی چه کردهايم که تا روزی
انباز ساختیم و شریکی چند
سره ام ی هه ریکتسین :را
امتسوزگاز, سای شبعتدیه اهتنا
بت سباختیم در دل و خندیدیم
ای آن که عزم جنگ یلان داری
از خاک تیره لاله بسرون کردن
آلود ات روت فص یی تا را
رتسبت یکیست مریم عذرا را
پیش از روش, درازی و پهنارا
راند از بهشت. آدم و حوا را
آسساج گشت فستنة دریارا
زان پس بسپوی این ره ما را
خضرمن بسوخت وحشت و پروار
ویر کی آسن کت وتا را
تیاه کسسا وس شیر اواوا
فضل است پایه. مسقصد والا را
نسبود ضسرور چسهرة زیبا را
هلو تس ل میا
پر درف فوصت ها تحص بان را
این صید تیرهروز بیاوا را
خود در ره کج از چه نهی پارا!
نسیکو دهند مسزد عمل. مارا
جر ور دکار صانع تکختتها را
پگ بت داشتبشتيم. اولز لالا را
نش ناختيم خ ود الف و ببارا
سر کیش بسد. برهمن و بودا را
اوّل بسسس نج قسوت اعسضارا
دا ار مسآ شتسه کی ۱
قطعهها. قصیدهها و غزلها ۵۳
سساحر فسون و شعبده انگارد
در دام زو سا راز یکدی یر
در یک ترازو از جه ره انسدازد
محر( همزار سال اگر سوزد
بر بسوریا و دلق» کس ای مسکین!
ظلم است در تکنسین فقس افکندن
خسون سس و شرار دل فرهاد
پروین. به روز حادثه و سسختی
تون اس وب ییحی زا
تا هس وه هو تفا زا
مردار خوار و مرغ شکرخارا
در تساو شتتنا یز وزرشدارا را.
بهای نیکی
تتضزرگین داد یک درهنتیم کسدا زا
یکی خندید و گفت این درهم خرد
وان تساک زا الوده مس سیستد
مکسن هسر گر بهطاعت؛ خودتمابی
بسن دزدان راه عقل را راه
چه دادی جز یکی درهم که خواهی
و کم وه اهتیاس برس از
نشاید خواست از درویش یباداش
صفای باغ هستی. نیک کاریست
به نومیدی, در شفقت گنسودن
تو نیکی کن به مسکین و تهیدست
از آن بسزمت چسنین کسردند روشسن
از آن بسا زوات وا فادنستاه تسین و
از آن مسعنی پزشکت کرد گردون
مشو خودبین که نیکی با فقیران
که هنگام دعایاد ار مارا
نسمیارزیبد این بسیع و شرا را
حسجاب دل مکن روی و ربارا
بران زین خانه. نفس خودنما را
مسطیع خویش کن حرص و هوارا
ببهشت و نعمت ارض و سمارا
که کسهراهسست زاف این پیشوارا
نباید کشت. احسان و عطارا
چه رونسق. باغ بیرنگ و صفا را
بس است امد رصسمت. پبارسارا
کته شیکرن تخیر میسنت کر دد دعتا ترا
که بسخشی نور؛ بسزم بی ضیا را
که کیریادست» هی نی دست و یا را
که بشناسی ز هم درد و دوا را
نخستین فرض بودهست اعتیتا و1
و( دیوان پروین اعتصامی
ز محتاجان خبرگیر. ای که داری
ببه وقت بسخشش و انسفاق. سروین
۳
راغ دولت و گنج غنارا
نسباید داشت در دل جز خدا را.
بنده مشو درهم و دینار را
کستان مسحله شقن تیه کار وا
کته زو داز که موش هس وا
چرخ و زمین بندة تدبیر توست
ه مسر پرهیز نگ ردد طمع
ای که شدی تاجر بازار وقت
چرخ بدانست که کار تو چپیست
بسا ویسستال است: من پسی تمیر
کنتم دهتتتلات. کسیین پستیار,دان
تسبانسزند راهسروی را بهپای
خیره نوشت آنچه نوشت اهرمن
بیج خسردمند نسپرسد ز مست
روح گسرفتار و بسه فکر فرار
تشه تسوت ال ایا شا گدا
وت اش اه از او ره فده
چرخ یکی دفتر کرداره است
هیتت هی ینت4 مات هت و
رو گهری جوی که وقت فروش
در همه جاراه تسو هموار نیست
در صف گل جامده این خار را
خورده بسی خوشه و خروار را
بسنده مشسو درهسم و دیسنار را
بباهرانباز مکن عار را
بنگرو بشناس خسریدار را
دید چسو در دست تسو افزار را
روح چس را مسیکشد این بار را؟
بسه که بسنجی کم و بسیار را
ببسه که بکوبند سر مار را
پاره کن این دفتر و طومار را
مس صلحت مردم هشیار را
کت مین ات کت هبار را
بسستر از این آیسنه» زنگار را
تستتا بت امد دز هو اقایتته از ,را
پیشه مکن بسیهده کردار را
میوء این شاخ نگونسار را
خیره ند مسردم بسازار را
مست میپوی این ره هموار را.
سرود رهایی
رهاییت باید. رهماکن جهان را
نکنتهدار ز الودکتتی پباک جان را
قطعهها: قصیدهها ۳1 غزلها ۵۵
به سر برشو این گنبد آبگون را
کش که ات نس سرا تسین
ره اون کر دسا ای
ی
بته اشتان فد داهمت درافکند گیتی!
تسوراپاسبان است چشم تو و من
سمند تسو زی پرتگاه از چه.پوید
ره و زرسسم بازارگانی جه دانسی
یکی کشستی از دانش و عسزم باید
زمینت چو اژدر به نساگه ببلعد
فروغی ده اینن دید کم ضیا را
تو ای سالیان خفته, بگشای چشمی
مفرسای با تسیرهرایسی درون را
ز خوان جهان هر که را یک نواله
به بستان جان تاگلی هست. پروین
به هم بشکن این طبل خالی میان را
بسروب از جو دولت جاودان را
خته ارزان ک قت ریق کیان زا
هتم هه مبی بت ان باس بر
ببین تابه دست که دادی عنان را
تسوکز سود نشناختستی زیان را
چنین بسحر پسر وحشت بیکران را
تواناکن این خاطر ناتوان را
تشیای کسمشد هبار و کا زوان زا
تا لا و تا ژازخایی دهمان را
پبستادنتدو اگنه ربودند خوان را
تو خود باغبانی کن این بوستان را.
بهای جوانی
خمید نرگس پژمردهای ز انده و شرم
فکند بر گل خودروی دیده امیّد
کت فمها کر رتم ام
مرا به سفرءً خالی زمانه مهمان کرد
طبیب باد صبا را بگوی از ره مهر
ز کاردانی دیروز من چه سود امروز
به چشم خيرء ایام هرچه خیره شدم
من از صبا و چمن بدگمان نمیگشتم
چو دید جلوة گلهای بوستانی را
نهفته گفت بدو این غم نهانی را
ندیده چشم کس این گونه میهمانی را
که تادوا کند این درد ناگهانی را
ندید دیسده من روی مسهربانی را
زمانه در دلم افکند بسدگمانی را
2۶ دیوان پروین اعتصامی
چنان خوشند گل و ارغوان که پنداری
شکتت و تشد اکن باغبان قضا
به من جوانی خود رابه سیم و زر بفروش
جواب داد که آیین روزگار این است
به کس نداد توانایی این سیپهر بلند
همنوز تازه رسیدی و اوستاد فلک
در آن مکان که جوانی دمی و عمر شبی است
نهان به هر گل و هر سبزهای دو صد معنی است
ز گنج وقت. نوایی ببر که شبرو دهر
ز رنگ سرخ گل ارغوان مشو دلتسنگ
گراتبهاشت کل ندز من وی شاب
زمانه بر تن ریحان و لاله و نسرین
من و تو را ببرد دزد چرخ پیرء از آنک
چمن چگونه رهد ز آفت دی و بهمن؟
تو زژ و سیم نگهدار کاندراین بازار
خریدهاند همه ملک شادمانی را
توانته وه مگ دزی بای ز
که زر و سیم کلید است کامرانی را
ی الیو ی ینت ز ند کایی را
که از پبسیاش نفرستاد ناتوانی را
نگفته بسهر تسو اسرار باستانی را
به خیره میطلبی عمر جاودانی را
به جز زمانه نداند کس این معانی را
به رایگان برد این گنج رایگانی ر
خزان سیه کند آن روی ارغوانی را
تخل کته راکش آیسه گنای
بسی دریده قباهای پرنیانی را
ز دزد خواسته بسودیم پاسبانی را
صبا چه چاره کند باد مهرگانی را؟
به سیم و زر نخریده است کس جوانی را.
3
اندرز سقراط
یکی پرسید از سقراط کز مردن چه خواندستی؟
بگفت ای بیخبر, مرگ از چه نامی زندگانی را
اگر زین خاکدان پست روزی بر پری بسینی
که گردونها و گیتیهاست ملک آن جهانی را
چراغ روشن جان را مکن در حصن تن پنهان
مپیج اندر میان خرقه. این یاقوت کانی را
مخسب اسوده ای برناء که اندر نوبت پیری
به حسرت یاد خواهی کرد ایام جوانی را
قطعهها. قصیدهها و غزلها ۵۷
به چشم معرفت در راه بین. آنگاه سالک شو
که خواب الوده نتوان یافت عمر جاودانی را
زین مندهوش افنتادی تودر ویرانه کنیتن
به حیلت دیو برد این گنجهای رایگانی را
دلت هرگز نمیگشت این چنین آلوده و تیره
اگر چشم تو میدانست شرط پاسبانی را
مستاع راستن پیش ازاو کالای کنو کنارین
من از هر کار بهتر دیدم این بازارگانی را
بهل صبّاغْ گیتی را که دریک خم زند آخر
سپید و زرد و مشکین و کبود و ارغوانی را
حقیقت را نخواهی دید جز با دیدء معنی
نخواهی یافتن در دفتر دیو این معانی را
بزرگانی که بر شالوده جان ساختند ایوان
خریداری نکردند این سرای استخوانی را
اگر صد قرن شاگردی کنی در مکتب گیتی
نیاموزی ازایسن بی مهر» درس مهربانی را
به مهمانخانة از و هوا جز لاشه چیزی نیست
بسرای لاشخوران واگذار این میهمانی را
بسی پوسیده و ارزان گران بفروخت اهریمن
دلیل بهتری نتوان شمردن هر گرانی را
ز شیطان بدگمان بودن نوید نیکفرجامیست
چو خون در هر رگی باید دواند این بدگمانی را
نهفته نفس سوی مخزن هستی رهی دارد
نهانی شحنهای میباید ایین دزد نهانی را
چودیوانهر نشان و نام میپرسند و میجویند
همان بهتر که بگزینیم بینام و نشانی را
تمام کارهای ما نمیبودند بیهوده
این در کار میبستیم روزی کاردانی را
2۸ دیوان پروین اعتصامی
هزاران دانه افشاندیم و یک گل زان میان نشکفت
به شورستان تبه کردیم رنج باغبانی را
بگرداندیم روی از نور و بنشستیم با ظلمت
۲ رهماکردیم بساقی راو بگرفتيم فانی را
شیارا رارصا ناه سمنهی انیت ی فیس
به گرگی ناگهان خواهد بدل کردن شبانی را
همه باد بروت است اندراین طبع نکوهیده
به سیلی سرخ کردستیم روی زعفرانی را
به جای پرد؛ تقوا که عیب جان بپوشاند
ز جسم آويختیم این پردههای پرنیانی را
چراغ اسمانی بود عقل اندر سرخاکسی
ز باد عجب کشتيم این چراغ اسمانی را
بیفشاندیم جان, اما به قربانگاه خود بینی
چه حاصل بود جز ننگ و فساد این جانفشانی را
شنت | بنا مسمت در هن اس یکه اسر کب دوانیدن
چه فرجامیست غیر از اوفتادن بد عنانی را
شراب گمرهی را میشکستیم ار خم و ساغر
به پایان میرساندیم این خمار و سرگرانی را
تیان سای ووباه اشست: ندز قلعه ایکان
بپر چون طایر دولت» رهاکن ماکیانی را
توگه سر گشتهة جهلی و گه گم گشتة غفلت
سر و سامان که خواهد داد این بیخانمانی را؟
ز تیغ حرص, جان هر لحظهای صد بار میمیرد
تو علّت گشتهای این مرگهای ناگهانی را
رحیل کاروان وقت میبینند بیداران
ببرای خفتگان مسیزن درای کاروانی را
در آن دیوان که حتْ حا کم شد و دست و زبان شاهد
نسخواهد بسود بازار و بها چیره زبانی را
قطعهها؛ قصیدهها و غزلها ۵۹
نباید تاخت بر بیچارگان» روز توانایی
به خاطر داشت باید روزگار ناتوانی را
تو نیز از قَصّههای روزگار باستان گردی
بخوان از بهر عبرت قصههای باستانی را
شک مرش وخ ات درز
یه تون نبا من
یکی زین سفره نان خشک برد. آن دیگری حلوا
قسضاگویی نمیدانست رسم میزبانی را
مععایب را نمیشویی. مکارم را نمیجویی
فضیلت میشماری سر خوشی و کامرانی را
مکن روشن روان را خیره انباز سیه رایبی
که نسبت نیست با تیرهدلی. روشنروانی را
در افتادی چو با شمشیر نفس و در نیفتادی
به میدانها توانی کار بست این پهلوانی را
بیاید کاشتن در باغ جان از هر گلی, پروین!
بر ایین گلزار راهی نیست باد مهرگانی را.
۷
سیل فتنه
که یقت و بات
در دام زور کیان نو بت ونان
تنهانه خفتن است و تن آسایی
نفس تسو گمره است و همی ترسم
دل خسرو تن است. چو ویران شد
غافل به زیر گنبد فیروزه
پشن: ژوز کسازن وف یتسه روز
وی داده باد حسادثه بر بادت!
تحت تام قاط اراوت۱
هو کار آ نیرتیو اناوت
گمره شوی, چو او کند ارشادت
هت اه اغع تا نکن انسافنق
اسان سال عمر ز هفتادت
بباتسیرماه و ببهمن و خردادت
۳۹ دیوان پروین اعتصامی
داری سفر به پیش و هه می بینم
کرد آرزو پسرستی و خسودبینی
تااز جهان سفله نهای فارغ
این کوردل عجوزء بیشفقت
روزیت دوست گشت و شبی دشمن
ای بس ره امید که ربستت
هستی تو چون کبوترکی مسکین
سس وبن» 0 نهفته دیویات امسوزد
بر پیشباز مسرگ فرستادت
بسیرهنما و راصله و زادت
شتیکانها ان دایب شوه رتسا ]کیت
یت کت نخواند ال خرد رادت
چون طعمه بهر گرگ اجل زادت
گاهی وید کشتره ۳ شادت
ای بس در فسریب که بگشادت
بسازی چنین قوی شده صیّادت
اتود تا ده
کعية دل. مسکن شیطان مکن
ای عجب! این راه نه راه خداست
قافله بس رفت از این راه, لیک
راهروانی که در ایسن مسعبرند
ای رمه. این دره شم اکتاه یس
شتا تمه ز مهو له دز ی کی
دیسده بسبندی و درافتی بسه چاه
نسفس, بسسی وام گرفت و نسداد
پیرو دیسوانه شدن ز ابلهیست
تاو قفس سازی و شکر خری
حمله نیارد به تسو نعبان دهر
۱ آهرمنی رهنماست
کمن نت آگتاه که مفمد کاس
فکرتشان یکسره آز و هسواست
هش کر گس تا تانب
رهزن یار توا در قفاست
این گنه توست, نه حکم قضاست
یی ان سرا ات
وام تسو چون باز دهد؟ بینواست
هر چه توان ساخت درایین یک بناست
یاک کن این خانه که جای خداست
راه تو هرجاکه روی روشناست
طوطیّک وقت ز دامت رهاست
تا چ و کلیمی توو دینت عصاست
قطعهها. قصیدهها و غزلها ۶۱
ای گل نسوزاد. فسرده مسباش
طایر جان را چه کنی لاشخوارا
کاهلیت خسته و رنجور کرد
ساره کن آزردگی آز را
روی و ریا رامکن آیین خویش
شوخ تن و جامه چه شویی همی
پای تو همواره بسه راه کچ است
بارخ ود از دوش برافک ندهای
ان نی کشت نود گناد شاک
ورطه و سیلاب نسداری به پیش
قسصر دل افروز روان مسحکم است
جان به تو هر چند دهد منعم است
روغن قندیل تسو آب است و یس
منزل غولان ز چسه شد منزلت
ها تلد یتسه ات
آنسچه که دوران ن_خرد یکدلیست
دزد شد این شحنة بینام و ننگ
نزد تو چون سرد شود؟ آتش است
وقت گرانمایه و عسمر عسزیز
از چه همی کاهدمان روز و شب
گر که یمی هست؛ در آخر نمیست
متعا وله زد ار واهتجعوا سائلیم
خضیمه زدستیم و گه رفتن است
کشور جان تو چو وبرانهایست
هر وتو ازج
درد تو دردیست که کارش دواست
شتا که راد ان خها مقوما بح
هر چه فساد است ز روی و ریاست
اتت ره الوهه فده عسارلخ کتواشت
دست تو هر شام و سحر بر دعاست
گوش تسوبر بیهده و ناسزاست
پشت تواز پشته شیطان دوناست
تسابه تسنور تسو هوانانواست
تا خردت کشتی و جان. ناخداست
کلبه تن را چه ثبات و بقاست؟
تن ز تسو هر چند ستاند گداست
تیرگی بزم تو بیش از ضیاست
سره و از وه ایشتان بجتند ابست ؟
آنچه که ایام ندارد وفاست
دزد کی از دزد کند بازخواست؟
از تو جرا دری رود آندهتاسخ
طعمهة سال و مه و صبح و مساست
گر که نه ما گندم و چرخ اسیاست؟
کی کته بناییست. در اخر هباست
مسورچه در خانهة خود یادشاست
غرق شدستيم و زمان شناست
تاکه دراین باغجه خار و گیاست
ملک دلت ون ده بیروستاست
۶۲ دیوان پروین اعتصامی
روشنی اندوز که دل را خوشیست
پبایهً فسصر هس رو ف ضل را
هرا متستون
بکه کسهبه وی اسر دافی شیر
خیره ز هر پویه ز میدن مرو
متهرفت آمجوو فنه ان راغ ات
عنتقا تندانند ز که ایسنداشت
تابه پس پرده بسبینی چهاست
اهموی جان است که اندر چراست
تالک یر شور کبارهاست
بسسیهده پبسسروین, در دانش مسزن 0 اک
صاععة ماء ستم اغنیاست
ی سم ون
تا مسا ماه هت کباکگ
کت کی آمتها که سیم و تمی اسشت
دانه. چو طفلیست در اغوش خاک
میوه دهد شاخ. چوگردد درخت
دولت نس وروز نسپاید بسی
دور کین از دامن انديشه دست
هر چه کنی کشت. همان بدروی
سبزه به هر جای که روید. خوش است
راستی آموز. بسی جو فروش
نان خود از بازوی مردم مخواه
سعی کن. ای ک ودک مهد امد
تسجربه مسیبایدت اوّل. نه کار
گفت چنین. کای پدر نیک رای
بیش ان ی
فو لو استحاش واقصال و جتا
کای پسر, اين پيشه پس از من توراست
نوبت خون خوردن و رنج شماست
خسرمی مسزرعه, ز آب و هواست
روز و شب. این طفل به نشو و نماست
اشتین تن قایته- باه باس
حمله و تاراج خزان در قفاست
از ی مسقصود برو. تات پاست
کار بد و نیک. چو کوه و صداست
رونق باغ ازگل و برگ و گیاست
هست در این کوی» که گندم نماست
کت کته کنو تارب زوین زور ازمتاست
سعی تسو بناو سعادت بناست
صاعقه در مسوسم خرمن, بلاست
فتاه اس تن شتا شخ
قسمت ما درد و غم و ابستلاست
گر حق انهاست. حسق ما کجاست؟
قطعهها. قصیدهها و غزلها ۶۳
قسوت. به خوناب جگر میخوریم
غله نسداريیم و گه خسرمن است
حصاصل مارا دگران میبرند
از غسم باران و گل و برف و سیل
سفرة ما از خورش و نان» تهیست
گه نبود روغن و گاهی چراغ
زین همه گنج و زر و ملک جهان
هسمچو منی, زاد شاهنشهیست
رنسجیر؛ ار شاه بسود وقت شام
خضسرةة درویش, ز درماندگی
از چه. شهان ملک ستانی کنند
پای من از چیست که بی موزه است؟
خرمن امسالهً مارا که سوخت؟
در عسوض رنسج و سزای عسمل
چسند شسود بارکش ایو ان
کار ضعیفان ز چه بیرونق است
عسدل, چه افتاد که منسوخ شد
آنکه چو ما سوخته از آفستاب
ز انده تن کسید آیسیه کسوق
آنچه که داریسم ز دهیر, آرزوست
پیر جهاندیده بسخندید کاین
مسردمی وعدل و مساوات نیست
گنته حق کارگران پایمال
پیش که مظلوم برد داوری؟
انجمن انجاکه مسجازی بود
رشوه نه ما راء که به قاضی دهیم
روزی ما,در دهسن اژدهفاست
هیمه نسداریم و زمان شتاست
خی فا میت ون اس
قامت دهقان, به جوانی دوتاست
در ده مسساپس شکم ناشتاست
خانة ماء کی همه شب روشناست
آنچه که ماراست. همین بوریاست
لیک دو صد وصله, مرا بر قباست
باز چو شب روز شود. بینواست
گاه لصاف است و زمانی عباست
از چه به یک کلبه تو را اکتفاست؟
در تن تو جامه خلقان چراست؟
از چه دراین دهکده قحط و غلاست؟
آنچه رعیّت شنود. نساسزاست
زارع بسدبخت. مگر چارپاست؟
خون فقیران ز چه رو بیبهاست؟
رحمت و انصاف, چرا کیمیاست؟
چشم و دلش را چه فروغ و ضیاست؟
آنچه که بینیم ز گردون, جفاست
هه زو آسسشتاه اکتا سا مبستا
زان. ستم و جسور و تسعدّی رواست
یو شسفت غبله که دن استباشت
این لغت از دفتر امکان جداست
فکر بزرگان همه آز و هواست
گفتة حق راء چه ثبات و بقاست؟
خدمت این قوم. به روی و ریاست
۶۴ دیوان پروین اعتصامی
مافقرء از همه بسیگانهایسم
بارخ ود از اب بسرون میکشد
آنکه سحرء حامی شرع است و دیین
لاشه و( وتا ود که
ضون بسی, پیر زنان خورده است
تقو ایکته آن را کید سفورد مخت اس
هر کته پیشیزی بسه کتتابی دهد
یره دلان را چه غم از تیرگیست
گل خوشبوی و نکویی چو تورا
هر که پیوند تو جوید. خوار است
حاجب قصر تو. هر روز خسیست
مباتوراسير ندیديم دمسی
ها در تا پستستتان
خار گاهم سر و گه پای بخست
گل سرخی و نپرسی که چرا
تفت تسیا و سای وا سای
آن خوشی کز تو گریزد. چه خوشیست
ناگ زیر است قل از صبحبت خار
ماشکفتيم که پزمرده شویم
عاقبت. خوارتر از خار شود
درد فقیر ای پسرک. بیدواست
م۵ من بابسا هه کنن اشتاست
هرکس اگر پیرو وگر پیشواست
دولت حکام, ز غصب و رباست
اشکن یهاش کبفاه شم داشگ
تیه اوه اسان مایت
آنکه به چشم من و توء پارساست
سح غم سرمای زمستان ماست؟!
در طلب و نیّت عسمری دعاست
کاین همه خار به گرد تو چجراست؟
هممنشین بودن با خار خطاست
هت گنشق که رشه ات
به سر کوی تو, هر شب غوغاست
خار ديدیم همی از چپ و راست
خلوت انس و وناق تو کجاست؟
همنشین توء عجب بی سر و پاست!
خار در مهد تو. در نشو و نماست؟
زانکه یک ره خوش و یکدم زیباست
اا کهتاي س عت اسف
چمن و باغ به فرمان قضا است
کارت کته :دی شب انار یات
اس کی کار که شیب شتا سرت
قطعهها. قصیدهها و غزلها ۶۵
رو گلی جوی که همواره خوش است
این چنین خواستة بیغش را
همه را کشتی نسیان, کشتیست
چه توان داشت جز این چشم ز دهر
زتسبرازوی قسضاء شکوه مکین
ره آن پسسوی که پیدایش ازاوست
تتقوان کسفت که:خار از ضه دمسید
چرخ بساهر که نشاندت. بنشین
کسهر معدن مسقصود. یکیست
خلوتی خواه, کز اغیار تهیست
هرگ لی. علت و عیبی دارد
بباغ تسحقیق ازاین باغ؛ جداست
ز دکان دگری باید خواست
ذات حسق, بیخلل و بیهمتاست
هم هفایق
چه تسوان کرد. فلک بیپرواست
که ز وزن همه کس. خواهد کاست
ایکا ایت) هه ری تا انیت
خسار را نسیز در این باغ؛ بهاست
هر چه را خواجه روا دید. رواست
حق تعالی و تقداس, تسنهاست
و آنچه برجاست. شبه یا میناست
دولتی جوی, که بی چون و چراست
کر ی علت و بیعیب» خداست.
اشک یتیم
روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
پرسید زان میانه یکی کودک یتیم
آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست
نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت
مارا به رخت و چوب شبانی فریفتهست
آن پارساکه ده خرد و ملک رهزن است
بر قطرة سرشک یتیمان نظاره کن
پروین» به کجروان, سخن از راستی چه سود
فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست
کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست؟
لاش آنقلن کل ساعن کر اتهاسات
این اشک دیده من و خون دل شماست
ایق گزکن سالهاست کهبا که اشتتاست
اافها مان رن ,حور کندا شخ
تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست
کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست؟
۶۶ دیوان پروین اعتصامی
زاغی به طرف باغ به طاووس طعنه زد
ان وال را خران کف دک ای
پایش کج است و زشت. از آن کج رود به راه
نوکش, چو نوک بوم سیهکار, منحنیست
از فرط عجب و جهل, گمان میبرد که اوست
این جانور نه لایق باغ است و بوستان
رسم و رهیش نیست. به جز حرص و خودسری
طاووس خنده کرد که رأی تو باطل است
مردم هميشه نقش خوش ما ستودهاند
بدگویی تو این همه از فرط بددلیست
ما عیب خود. هنر نشمردیم هیچگاه
گاه خرام و جلوه به نزهتگه چمن
ما جز نصیب خویش نخوردیم. لیک زاغ
در من چه عیب دیده کسی غیر پای زشت
پیرایهای به عمد. نبستم, به بال و پر
مابهر زیب و رنگ, نکردیم گفتگو
کار آگهی که آب و گل ما به هم سرشت
در هر قبیله بیش و کم و خوب و زشت هست
صد سال گر به دجله بشویند زاغ را
آزادی تو را نگرفت از تو. هیچ کس
فرمانده سپهر, چو حکمی نوشت و داد
ما را برای مشورت. اینجا نخواندهاند
احمق. کتاب دید و گمان کرد عالم است!
کاین مرغ زشتروی, چه خودخواه و خودنماست!
این زلباو زنکارا تتوان کفتادرباست
دمّش چو دم روبه و رنگش چو کهرباست
لت رشن بر آمذهو کر دشن وت امیت
تنها پرندهای که در این عرصه و فضاست
این بیهنر, نه در خور این مدحت و نناست
از پا فتاد؛ هوس و کشتهة هواست
هرگ نگفته است بداندیش؛ حرف راست
هرگز دلیل را نتوان گفت. ادٌعاست
از قلب پاک نیّت آلوده برنخاست
او غیت خوشن» که آن کین که هو ستانیت
چشمم ز راه شرم و تأسّف, به سوی پاست
دزدی کند به هر گذر و. باز ناشتاست
نقص و خرابی و کزی دیگرم کجاست؟
آرایش وجود من, ای دوست, بیریاست
جیزی نخواستیم. فلک داد. آنجه و اشتنت
بر من فزود. آنچه که از خلقت تو کاست
مرغی کلاغ لاشخور و دیگری هماست
چون بنگری, همان سیه زشت بینواست
مرغی که چون منش پر زیباست. مبتلاست
مارا هميشه دیده صیّاد در قفاست
کس دم نمیزند که صواباست یا خطاست
ارو عک بقل یر رامیت
خود بین. به کشتی ان و ینداشت ناخداست!
قطعهها, قصیدهها و غزلها ۶۷
ها زاقت ند نیستیم» تو صاحب نظر نهای
طاووس را چه جرم اگر زاغ زشت روست؟
1
ری تمقورده کنی )تن نظر کنو تاه تما یت
این رمزها به دفتر مستوفی قضاست.
قائد تقدیر
کرد اسیا ز آب. سحرگاه باز خضواست
از چیره دستی تو مرا صبر و تاب رفت
هر روز, قسمتی ز تنم خاک میشود
آستو فهانتظ کسارگ ان جمله. وقت شب
گردیدن است کار مسن, از ابتدای کار
فرسودن من از تو بدینسان, شگفت نیست
زان پیشتر که سوده شوم پاک. باز گرد
با ین خوشی, چرا به ستم خوی کردهای!
در دل هر آنچه از تو نهفتم شکستگیست
بیهوده چند عرصه به من تنگ میکنی!
خندید آب. کاین ره و رسم از من و تو نیست
من از تو تیره روزترم. تنگدل مباش
لرزیدهام هميشه ز هر باد و هر نسیم
از کوه و آفتاب, بسی لطمه خوردهام
همواره جود کردم و چیزی نخواستم
بس شاخه کز فتادگيم برفراشت سر
ز آلودگی, هر آنچه رسیدهست شستهام
از رود و دشت و دره گذشتم هزار سال
هر قطرهام که باد پراکنده میکند
سرگشتهام چو گوی, ز روزی که زادهام
از کار خویش, خستگیم نیست. زان سبب
کای خود پسند, با منت این بدسری چراست؟
از خیره گشتن توء مرا وزن و قدر کاست
وان خاک چون نسیم به من بگذرد. هباست
چون من که دیدهای که شب و روز مبتلاست؟
آگه نیم کز این همه گردش, چه مدّعاست؟
این چشمه فساد. ندانستم از کجاست؟
شاید که باز گشت تو. اين درد را دواست
آلودگی, چگونه دراین پاکی و صفاست!
بر من هر آنچه از تو رسد. خواری و جفاست
بهر گذشتن تو به صحراء هزار جاست
ما رهرویم و قائد تقدیر. رهنماست
بس فتنهها که با تو نه و بامن آشناست
هرگز نگفتهام که سموم است یا صباست
بر الم ان پزیشی و افتادگی کنوالست
طبعم غنی و دوستیم خالی از ریاست
بس غنچه کز فروغ منش رونق و ضیاست
کز نله پتمانی و کنی کنهته بوویانست
با من نگفت هیچکسی, کاین چه ماجراست
آن قطره گاه در زمی و گاه در سماست
سرگشته دیدهاید که او را نه سر نه پاست؟
کز من هميشه باغ و چمن راگل و گیاست
۶۸ دیوان پروین اعتصامی
قدز تتو آنبنود کته کنتی, ارده گندفن
گر رنج میکشیم چه غم. زانکه خلق را
آبم من, ار بخار شوم در چمن. خوش است
چون کار هر کسی به سزاوار دادهاند
با عزم خویش, هیچیک این ره نمیرویم
در زحمتیم هر دو ز سختی و رنج, لیک
از ما چه صلح خیزد و جنگ این چه فکرت است؟
ورنه به کوهسار, بسی سنگ بیبهاست
آمودگن وهی از انوا وما نس
سنگی توء گر که کار کنی بشکنی رواست
از کارگاه ده همین کارمان سزاست
کشتی, مبرهن است که محتاج ناخداست
هرج آن به ما کنند. نه از ماء نه از شماست
ارف کیک شتا کر ایو گر آهتاستی:
هنر و علم, کیمیاست
گویند عارفان هتر و علم کیمیاست
فرخنده طایری که بدین بال و پر پرد
وقت گذشته را نستوانی خرید باز
گر زندهای و مرده نهای, کار جان گزین
تو مردمی و دولت مردم فضیلت است
زان راه باز گرد که از رهروان تهیست
تالک تضو استه شتا که کته رهتیری
چون معدن است علم و در آن روح کارگر
خوشتر شوی به فضل ز لعلی که در زمیست
گر لاغری توء جرم شبان تو نیست هیچ
دانی ملخ چه گفت چو سرما و برف دید؟
جان را بلنددار که این است برتری
ان در سموم طیبت باد بهار نیست
ان را که دیبهٌ هنر و علم در بر است
۱) شاید: از آنکه
وان مس که گشت همسر این کیمیا طلاست
همدوش مرغ دولت و همعرصهٌ هماست
مفروش خیره. کاین گهر پاک بیبهاست
تن پروری چه سود. چو جان تو ناشتاست
تنها وظیفهٌ تو همی نیست خواب و خاست
زان دم رین کتفیبت یو اشتناست
عاقل نکرده است ز دیوانه باز خواست
پیوند علم و جان سخن کاه و کهرباست
برتر پری به علم ز مرغی که در هواست
زیرا که وقت خواب تو در موسم چراست
تا گرم جست و خیز شدم نوبت شتاست
پستی نه از زمین و بلندی نه از سماست
آن نکهت خوش از نفس خرّم صباست
فرش سرای او چه غم ار زانکه( بوریاست
قطعهها, قصیدهها و غزلها ۶۹
آزاده کس نگفت تو راء تا که خاطرت
مزدور دیو و هیمه کش او شدیم از آن
تور دیو پین که پیششرو زاه آدبی اسیت
بیگانه دزد را به کمین میتوان گرفت
بشناس فرق دوست ز دشمن به چشم عقل
جمشید ساخت جام جهان بین از آن سبب
تکار ماس ون ول آلودگان دصر
ای دل, غرور و حرص, زبونی و سفلگیست
گر فکر برتری کنی و بر پری به شوق
جان شاخهایست. میو؛ آن علم و فضل و رای
ای شاخ تازه رس که به گلشن دمیدهای)
اعماست کرش دبندة منعلیقی بنگری
زان گنج شایگان که به کنج قناعت است
دهقان تویی به مزرع ملک وجود خویش
سره بیچراغ عقل, گرفتار تیرگی است
هم نیروی چنار نگشتهست شاخکی
گر پند تلخ میدهمت. ترشرو مباش
در پیش پای بنگر و آنگه گذار پای
چون روشنی رسد ز چراغی که مرده است
گندم نکاشتیم گه کشت زان یت
در اسمان علم. عمل برترین پراست
میجوی گر چه عزم تو ز اندیشه برتر است
در پیچ و تابهای ره عشق مقصدیست
قصر رفیع معرفت و کاخ مردمی
غاقل کش کنر تخیر دست: آوزوستط
بازارگان شدستی و کالات هیچ نیست
با دانش است فخر, نه با روت و عقار
تو آدمی نگر که چه دستیش رهنماست
شون زهید ز افت در دی گنه اشناست
مفتون مشو که در پس هر چهره چهرههاست
کاگه نبود ازاين که جهان جام خودنماست
هر پاک جامه را نتوان گفت پارساست
ای دیده. راه دیو ز راه خدا جداست
بینی که در کجایی و اندر سرت چهاست
در شاخهای نگر که چه خوشرنگ میوههاست
ان کلقی که کان نهد کب از کاس
اه کاو تا نموه و تذایت.کان خطابیت
مور ضعیف گر چو سلیمان شود رواست
کار تو همچو غله و ایام. آسیاست
تن بیوجود روح. پراکنده چون هباست
تلغی به یاد ار که خاصیّت دواست
در راه چاه و چشم تو همواره در قفاست
چون درد به شود ز طبیبی که مبتلاست
مارا به جای آرد در انبار لوبیاست
در کشور وجود. هنر بهترین غناست
میپوی گر چه راه تو در کام ازدهاست
فرمخا گرا پست ها ورب ید
خرّم» کسی که در ده امیّد. وشات
در حیرتم که نام تو بازارگان چراست؟
.۷ دیوان پروین اعتصامی
ز اشوبهای سیل و ز فریادهای موج
دیوانگیست فص نقدو و بخت انیشت
آن سفلهای که مفتی و قاضیست نام او
گر درهمی دهند, بهشتی طمع کنند
جان را هر انکه معرفت اموخت مردم است
نندیشد ای فقیه. هر آنکس که ناخداست
از بام سرنگون شدن و گفتن این قضاست
تا پود و تار جامهاش از رشوه و رباست
کو آنچنان عبادت و زهدی که بیریاست؟
دل راهر آنکه نیک نگهداشت پادشاست.
پیران راه
مانیز در دیار حقیقت. توانگریم
ماروی خود ز راه سعادت نتافتیم
کالای ما جو وقت رسد. کارهای فتاشت
1 بیران ره. به ما ننمودند راه راست.
کمان قضا
موشکی رابه مهر؛ مادر گفت
سوی انبار چشم بسته مرو
تته و دام و بند بسسیار است
تله. مانند خانهایاست نکو
ای بسا ره نما که راهزن است
و این هه فرودکان شترباق
هر کجا مسکنیست. کالاییست
تلا مسحکمی به پشت در است
اتتتهان و تافلت تدکشتتن
هر نشیمن, نه جای هر شخصیست
اسر خضون» چو در ری بینی
هرگز ایمن مشو, که حملةً چبرخ
کته تا 5 کر و دار در ره ماست
که نهان. فتنهها به پیش وقفاست
دهر بیباک و چرخ. بیپرواست
دام شا تیال زد تسایس
تک ترش کم انز کارت
هو کنها شتفرهایاست, نان انجاست
ختتنهر روزگاره ضون بالاست
هر گذرگه, نه در خور هر پاست
پادر آن ره مسنه, که راه بسلاست
کتحر رز اشیرف کل رده فقو داش
قطعهها. قصیدهها و غزلها ۷
وقت تساراج و دسستبرد. شب است
سسر مسیفراز نزد شبرو در
توش که | رده کشتای کف
یس ره هشتاز اف دون
از قتی از و تیه تاه
هر کسی جای خویش میداند
ی
فتاه ور سل و وین
هیچ اگه نشد ز سی خضردی
یسادر آن روشنیء چه تاریکیست
پانک هه اشت ی کا ره تفتیعی یاک
تاه فا متا هت در یرو
اگرت زاد و تسوشه نیست. چه غم
جای. تاکی کنی به زیر زمین
انسدراین خاند. بیم رهزن نیست
ها نتم درانی مان شافریبت
موش پرسید. این کمانک چیست
اندر آی و بسه چشم خویش ببین
موشک از شوق جست و شد به درون
بسهر خوردن. چو کرد گردن کج
رفت سسودی کند. زان طلبید
کسودکی کاو ز ند وعظ گریخت
وستحم اراد کیان بش دانین
وا ور دش تن | هکس
عزّت از نفس دون مسجو یروین
روز هنگام خواب و نشو و نماست
که بسی قامت از جفاش. دوتاست
تتالهووای تسزدان کته کارت
ریسفت رت
بتستیداو انتدرز فیکسرآن بتیجاسّت
نسظری تسند کرد. بسر چپ و راست
ود نی در آهمنی پبیداست
کاندران سهمگین حصار, چههاست
یا رز آن یکدلی. چه روی و رباست
چه مبارک مکان روح افزاست!
بسه درون ای, کاین سراچه تراست
زانکه اين خانه. پر ز توش و نواست
رونسق زنسدگی ز اب و همسواست
هر چه هست. ایمنی و صلح و صفاست
گر چه در دهر. صد هزار بتاست
مامتا وه انز را مرس ابص رتیت
کاندراین بردههاء چه شعبدههاست
تا کته او نعست: سانک دی خاش
آه نی رفت بر گلویش راست
خواست بر تن فزاید از جان کاست
گر به چاه است. دم مزن که چراست
تیرهبختی که پای بند هواست
که نه هر درد را امید دواست
کتای یه رای: مره و رسواسته
شش دیوان پروین اعتصامی
بیدار شو
ادا متهان یات اند
ایمن چه نشینی دراین سفینه!
افسسونگر چرخ کبود هر شب
ای تشنه مرو کاندراین بیابان
سبیمرغ که هرگز به دام ن_اید
چشمت به خط و خال دلفریب است
و ها یکتم دننکن ریخ
آیی بکش از چاه زنسدگانی
بگذشت مه و سال وین عجب نیست
بسیدار شو ای بخت. خفته چوپان
ین که ان ازنه که ندیسی گسوزین
ز انوار حق از اهرمن چه پرسی!
باچرخ توباحیله کی برایی؟!
بر اسب فساد. از چه زین نهادی
دولت نه به افزونی خطام است
جز نور خرد. رهنمای مسپسند
خواندن نتوانیش چون» چه حاصل
هشدار که تسوش و تسوان پسیری
بیهوده جه ارزی ز هسر نسیمی
کترریتای هد کر تنی یل دانی
بیشمع, شب این راه پسر خطر را
تا چندوکی این تیره جسم خاکی
دو رهتتر انیا یز مان بسا شوم
پروین. چه حصاد و چه کشتکاری
تا چشم به هم بر زئی خراب است
کاین بحر هميشه در انقلاب است
در فنکرت افسون شیخ وشاب است
و
در دام زمانه کم از ذباب است
گوشت به نوای دف و رباب است
تو خفته و ره پر ز پیج و تاب است
شالت ات اس
این قافله عمریست در شتاب است
کاین بادیه راستگه ذئناب است
کای راهنورد. این ره صواب است
زیراک سوال تسو بسیجواب است
وت گنها تج وی تفاب ات
پبای تو چرا اندرین رکاب است؟!
رفعت نه به نیکویی ثیاب است
توق کتفام فت توا کانبات ارت
در خانه هزارت اگر کستاب است
سعی و عمل منوسم شسباب است
مسانند چراغی که بیحباب است
کز پای تو چون مور در عذاب است
مسر به امیدی که ماهتاب است
بر چهرءٌ خورشید جان سحاب است!
شتا بر ال الودکنس تتعات ات
انا که تنه ی رات که افتات اس
قطعهها. قصیدهها و غزلها ۷۳
فضل, سرمایةٌ بزرگی است
ای دل. فلک سفله کجمدار است
بباغی که در آن آشیانه کستور دی
از ببدسری روزگسار بیباک
یغماگر افلاگ: سخت بازوست
افس ان نسوشیروان و دارا
ز ایوان مداین هنوز پیدا
اورنی هشن یه هرپ اسان
بیغول غعولان چرا بدینسان
از نله نی قعصهای فسراگسیر
در مسوسم گسل, ابر نسوبهاری
آورد ز فسسصل بسهار پسسیغام
در رهگ ذر سیل, خانه کردن
تععویذ بجوی از درسستکاری
فتاه و امستتيم واستر که رگا
کته کشت وزرم خ توا
ان شحنه که کالا ربود دژد است
خوش آنکه ز حصن جهان برون است
از قسله ایسین بسیمناک کهسار
بار جسد از دوش جان فرو نه
این گوهر یکتای عالم افروز
فرداز توناید توان امروز
و
در دوک ات تجتها ی بکتر 3۵
کتالا یر ای سود گر بت هتم اه
صد بیم خزانش به هر بهار است
سالگ فتاه خاشکار ات
غمگین مشو ای دوست. روزگار است
دردیکش ایام همسوشیار است
ورد سحر قسمری و هسزار است
یف تیان .کار اش
زاغ و زغن و گسور و سوسمار است
آن کاخ قتمایون زودکسار است؟
بس نکسته در ان نالههای زار است
بر سسرو وگل و لاله اشکبار است
این سبزه که بر طرف جویبار است
بسیرون شدن از خط اعستبار ات
وین انامه تا نهان ام
سنگ و چه و دریاو کوهسار است
تن را غم تسدبیر احستکار است
و
شاد آنکه به چشم زمانه خوار است
خونابه روان همچو ابشار است
اراد فان تسه وی سار انیت
دز شتا کته دی گوتف خنا کستان اسنت
رای تون که وف کار اس
طاعت. شتر نفس را مهار است
اي تسه کته هنابز شتر ار ات
کساین راهن ایتمن ز یرو دار است
۷۴ دیوان پروین اعتصامی
ای روح سبک سیر سسیهر بر پر
بس کن به فراز و شیب جستن
طوطی نکند میل سوی مردار
هر چند که ماهر بود فسونگر
ععتتین کستدران را تجته مکسردان
رتبدا یی وفت عتزیز: ای:دل؛
از جهل مسوزش به روز روشن
بیهوده مکوش ای طسبیب, دیگر
تا بل ,کسه مر افیی ب4دست کیرد
امسال چنان کن که سودیابی
اش اه ات زار وا
باروبتةه مردمی هنر شد
انسدیشه کن از فسقر و تسنگدستی
گلچین مشو ای دوست. کاندراین باغ
بیچاره در افتد. زبون دهد جان
ای راهم نورد ره حقیقت)
ای دوست., مسجازات مستی شب
آن کشن کته از این تاه زرف کیره
یک گسوهر معنی ز کان حکمت
هر جاکه هنرمند رفت, گو. رو
فضل است که سرمایهةُ ببزرگی است
کس را نرساند چرابه منزل
یک دل نشسود ای فقیه باکس
چون بادگران نیست سازگاریش
از ساحل تسین کنو تیدا ره کسپیرعن
کاین جسم گران عاقبت غبار است
این رسسم و ره اسب بیفسار است
این عادت مرغان لاشخوار است
فرجام هلاکش ز نیش مار است
بسعد از تو مه و هفته بیشمار است
همواره در انْديشة فرار است
ای بسیخبر» ایین شمع شام تار است
کا تور مره یوار بسا عون نت
ببیمار تسو در حال احستضار است
دز تیمها شب آنکمی کتة رهکندان است
اندوهت ار از زیسان بان اشت
خوشنودی روزی سه و چهار است
شتا رنه هی یت :وخ اه ار اش
اه اکن فقو رن یواست
یک غنجه جلیس هزار خار است
صیدی که در این دامگه دچار است
آزکنی کسهایت لین صواشفار اش
هشدار که دیوت رکابدار است
هسنگام سحر, سستی خمار است
با سعی و عمل رست. رستگار است
در گوش, چو فرخنده گوشوار است
گر کابل و گر چین و قندهار است
علم است که بنیاد افتخار است
کت تیوه افتار کف تراهتوار اش
آن را که دل و دیده صد هزار است
شتا شوه اش هس رکاناست
سود تو دراین بحر بی کنار است
قطعههاء قصیدهها و غزلها ۷۵
از بسنده جز آلودگی چه خیزد
از خون جک نسافه پسرورانسدن
ز اسلیس, ره خود مسپرس گر چه
پیراهن یوسف چرا نیارند
بسیدار شسو ای گسوهری, که انگشت
ففتا کیسس: صتفت: آفتز ید قاز انست
تستها هت اهصری فتهار اس
در بادیة کعبه رهسپار است
بعقوب به کنعان در انستظار است
در جایگه دز شاهوار است
در صفحهة ایام بتادکار اینت:
پایه و دیوار
ها دی یو ار ف خر تا دشاهین
هرکه مسانند من سرافرازد
فزخم زان سبب که سای من
نقش بام و درم ز سیم و زر است
در پسسناه مسن امن است ز رنج
سسوی من, دزد ره نسیابد از انک
۰ ی
قفل سسیمم بسه نزد سیمگر است
بامنش هیچ حیله در نگرفت
باد و بسرفم بسی بخست و هنوز
من ز تسدبیر خود بلند شدم
قرنها رفت و هیچ خم نشدم
اثر من به جای خواهد ماند
پایه گفت اینقدر به خویش مناز
انتتدو انتها کته کتان تا رز هر
نشنیدی که مردم هنری
کته ندید مسترا شترآوان استت
شتا ید ازوز تن مقر ار ابوتن
تا شتا بت »ی زنار انیت
پسردهام از حسریر گلنار است
شساه؛ کسر خسفته یاکه بیدار است
تسیا سم کید کت رشان ارس
هر چجه میر و وزیر و سالار است
ی با سوه توت زار ازست
گر چه شبگرد چرخ. غذار است
قسوت و اسستقامتم نار است
هر که کوته نظر بود خوار است
نسیکنام آنکه» نیک رفستار است
گر چه دایم به پشت من بار است
وان که هه کم بایان انس
درو دیسسوارو ببام. بسیار است
خسته اف طیات پسرای کتفهان است؟
هنروفضل را خریدار است
دیوان پروین اعتصامی
معرفت هر چه هست در معنی است
گر چه فرخنده است مرغ همای
از تسو کار تسو پیشرفت نکرد
همه سنگینی تسو روی من است
تسو ز من داری این گرانسنگی
همه بت تساعن: از یات مستن
گر چه این کاخ را منم بنیاد
کبارها واشتسمردن استسان اسشت
بار هر رهنورد. یکسان نیست
هر کسی را وظیفه و عملیست
وقت پرواز» بسال و پر باید
همه پروردگان امتو کستلقة
عافیت از طبیب تنها نیست
ها تساو دا واترشت
رو که اوّل حدیث پایه کنند
نه دراین صورت بدیدار است
وک اوه مد سس ان انش
نکسته دیکتر ی وان کساو است
گر جوی, گر هزار خروار است
پیکر بسیروان. سبکسار است
هر چه ایوان و بام و انبار است
سخن از خویش گفتنم عار است
فکحر و.تتدیر کساز: دشوان است
این یپک ازیو ان کسراتمان است
رشتهای پسودو رشتهای تار است
کتهانه این کار بعشتگه و متقار انست
هر چه در باغ از گل و خار است
هم زدارو هم از پرستار است
قعهای هم ز سیر پرگار است
هرک جاگ فتگوی دیوار است.
روشندل کیست؟
آهوی روزگار نه آهموست. اژدر است
زاغ سپهر گوهر پاک بسی وجود
در مهد نفس, چند نهی طفل روح را!
هر کس ز از روی نهفت از بلا رهید
توق یناه یز الودگسان تفن
در نار جهل از چه فکندیش, این دل است
شمشیرهاست آخته زین نیلگون نیام
تا در رگ تو مانده یکی قطره خون به جای
ادها زاحرفن نابات اراس
بتهشت ری خاک و نداست واه است
این گاهواره راد کش و سفله پرور است
آنکو فقیر کرد هوارا توانگر است
روشندل آنکه نیکی و پاکیش مغفر است
در پای دیو از چه نهادیش, این سر است
وتا یهاش ور آوت سا اتف
زدست آزراز ی فد کنو تشر اس
قطعهها قصیدهها و غزلها ۷۷
همواره دید و تیره نگشت. این چه دیدهایست؟
دانی چه گفت نفس به گمراه تیه خویش:
ذر دفتر ضمیر جو ابلیس خط نوشت
مینا فروش چرخ ز مینا هر آنچه ساخت
امک آهتسن توا داش ت اسنشی
زین راه بان که کنر راه دیگر تست
آلوده گشت هر چه به طومار و دفتر است
تابر درخت بارور زندگی بر است.
کوته نظر
شمع بگریست گه سوز و گداز
به سوی من نگذشت. انکه همی
به سرش, فکر دو صد سودا بود
۹ پسروانه پر سوختهای
من به پای تو فکندم دل و جان
پر خسود سسوختم و دم نزدم
کس ندانست که من میسوزم
اتش ما زکجاخواهی دید
بسه شرار تو, چه آب افشاند
با تو میسوزم و میگردم خاک
پر پروانه ز یک شعله بسوخت
سوی مرگ از تو بسی پیشترم
خضویشتن دیدن و از خود گفتن
کز چه پروانه ز من بیخبر است
او هر رن ز کنو شم کار اسف
عاشق ان است که بی یاو سر است
که تو را چشم. به ایوان و در است
روزم از روز تسو» صد ره بستر است
گرجه پیرایه پروانه» پر است
انکه سر نا قدم. اندر شرر است
و ارم خی ته | سفن ٩ کم ارت
صفت مردم کوته نظر است.
باد بروت
عسالمی طعنه زد به نادانی
جون تسویی را به نیم جو نخرند
که به هر موی من دوصد هنر است
سره دنز ناریا پم اش
۷۸ دیوان پروین اعتصامی
تسه تسرن اشرن» سر دل لو یسان فتلاسما
بر شاخ هنر چگونه خوری
شود هسیچگاه پسیرو جهل
نسبزد زنسدگی و بسی خبری
ده آزاه کستای» دس واشتتی شت
راحت آن را رسد که رنسج برد
هنرو فضل در سپهر وجود
گر تو هفتاد قرن عمر کسنی
سر مارا به سر بسی سوداست
نه شماراز دهر منظوریست
همه خضلق. دوسستان مسنند
هسمچو مسرغ هسوا سیک بسپرم
وقت تسدبیر» دانشم ار است
باغ حکمت. خزان نخواهد دید
همترازوی گنج عرفان نیست
عقل, مرغ است و فکر دانء او
هم ز جهل تو سوخت حاصل تو
صبح ماشامگه ن_خواهد داشت
توزگفتار من بسی بستری
کتفت مسا رات سامتاه تین
بیسبب گرد جنگ و کینه مگرد
فضل. خود همچو مشک غمّاز است
گفتة بسی عسمل چسوباد هواست
خسویش را خیره سینظیر مسدان
اکرت دیدهایست. راهمی پوی
نه سر ایین, بر تن تو درد سراست
تو که کارت هميشه خواب و خور است؟
هر که در راه عسلم. رهسپر است
فده است که تون ویس ی ایس
شش اف با اشتت ارس دوخس استت
خرمن آن را بود که برزگر است
عالمافروز چون خور و قمر است
هستیات هیچ و فرصتت هدر است
ده متا زا شسب او هدر اشن
نه کسی را سوی شمانظر است
که فان همست شا روش انتق
روز میدان. فضیلتم سپر است
هر زهان وهای ترش اه
هر چه در کان دهر, سیم و زر است
جسسسم رآهی و روح رآه بر است
عمر چون پنبه, جهل چون شرر است
ام ات اس وت اش
آنچه گفتم هسنوز مسختصر است
این چه پرگویی, و چه شور و شر است
هه وی زا طتفر اس
علم. خود همچو صبح. پرده در است
که نهاش پایه و نه بام و در است
اوه( یکی زر سس اس
تاعمل نیست. علم بیاثر است
متا ور هشیر ارا پستی اشستن ابا
چند خندی بر آنکه بی بصر است
قطعهها, قصیدهها و غزلها ۷۹
اهنا مین تسیک کستا ری اراد
خویشتنخواه را چه معرفت است؟!
از هه کستفین توف دانشسي
در تسو بسرقی ز نسور دانش : 1
اگر این است فضل اهل هتر
نهز هر نام شخص نامور است
شاخة عجب را چه برگ و بر است؟!
که نه خشک اندراین سبد. نه تر است
همه باد بروت بیثمر است
خنکاآن کسی که بیهنر است!
کاروان جمن
گفت باصید قفس, مرغ چمن
یگ ی این قفس و بیرون ای
شتا کسواشه که شتید ن سارسن
در گلستان جهان. یک گل نیست
چرخ پست است. بلندش مشمار
کاروان است گل و لاله به باغ
کم فا ری مه عسترنی کنتر
حاصل هستی بیهود؛ مسا
چشم دید این همه و گوش 2
که گل و میوه. خوش و تازه رس است
که نه در باغ نه در سبزه, کس است
که سحر دزد و شبانگه فسس است
ای بسادام. که در پیش و پس است
هر کجا مینگرم. خار و خس است
قفس, آخر نه همین یک قفّس است
این که دیدیش چو عنقاء مگس است
سبزهاش اسب و صبایش جرس است
که سرانجام هوا و هوس است
آه سردیست که نامش نفس است
آنسچه دیسدیم و شسنیدیم بس است.
فضل,. چراغ دلفروز است
انکس که سس سیمرغ بینشان ات
ایی من نشد از دزد جسر گنز
اسبی که تو را میبرد به یک عمر
بر دوش تو این بار بس گران است
بنگر که به دست کهاش عنان است
۸۰ دیوان پروین اعتصامی
مردم کشی ده بیسلاح است
اقشعست یب یی رکفت «حستد ارس
هر غار و شکافی به دامن کوه
بازیچهة این پرده. سحر بازیست
دی جفغد به ویرانهای بخندید
تواز پسی گوری دوان چو بهرام
از بای در افتد بسه نیمه راه
زین تیره تن, امیّد روشنی نیست
شادابی شاخ و شکوفه در باغ
دل راز چه رو شورهزار کردی
شون خووده و راز کر ده ا رد
۱
در کيسهة خود. بین که تاجه داری
ز اسرار حقیقت مسپرس کاین راز
اینجا نسرسد کشتیای به ساحل
گرگ فلک اهوی وقت را خورد
و کته کت وی مک ده کر
گر عمر گذاری به نسیکنامی
در ملک سلیمان چرا شب و روز
غارتگری چسر خ» نساگسهان است
شتا متا خعفه ام تفا ن ات
افسونگریاش روشن و عیان است
باعبرت اگر بنگری دهان است
اما کم اه یش دانستان افت
کاین قصر ز شاهان باستان است
گنه که کو و ارت ات فوان این
تا مستی و خواب تو اش فسان است
کساین کنفشده سالار کاروان است
بسیار سر ایسنجا بر اشفا اش
اش( فنته که بسیتوشه و توان است
جان است چراغ وجود. جان است
هستگاغ گس ل از سسهی بتاخباو ابش
خارش بکن ای دوست. بوستان است
یا اند رارقا ارت
تساابسر بهاری گهر فشان است
گیرم که فلان گنج از فلان است
تال زار اند هو کتمان اس
بحریست که بیکنه و بیکران است
گر زانکه همزارانش بادبان است
مرغی که دراین پست خاکدان است
در مسطبخ مامشتی استخوان است
هر چند تو راعرصه اسمان است
نسیکیست که پاینده در جهان است
ایک اهر وزرا ععمر خساودان ای
دیسوت به سر سفره میهمان است
انسدوه کی خور که مهربان است
قطعهها. قصیدهها و غزلها ۸
۱
فضل است چراغی که دلشروزاست
وان زن تایه اسعت افقز
چون چیره بدین چار دبو گردد
7
من تسبیرزیان زا تشسانه کسم دهشت
۳
کرد ی نباپایدار کحیوقون
فرصت چو یکی قلعهایست ستوار
کتا منبتتتو ارراهشو من ازانت اک
آن رنه گنه داننست وود کی کرد
۳ کاوبه ره راست میزند گام
هیزم کش دیوان شدن. زبونیست
ننگ است به خواری طفیل بودن
این سیل که بساک وه میستیزد
بندیش ز دیسوی که آدمی روست
در نیمه شب. نله شسباویز
از منقبت و عسلم. نیم ارزن
کردار توراسعی رهنمون است
عطار سیپهرت زربر بسفروخت
در قیمت جان از تو کار خواهند
اط لس نستوان کرد ریسمان را
ز اندام خود این تیرگی فرو شوی
ها نو و آفنتعای هر کر
برزیگری آمسوختی و کشستی
جان را هنر و علم همچو نان است
علم است بهاری که بیخزان است
این گوی سعادت که در میان است
آزکیی که تین پیید و جاور است
ور مسرغ شوی, روبهت زمان است
این تسیر که در جسله کمان است
بر خوان قضا آنکه میزیان است
کم عمرتر از رصر و دخان است
عقل تو بر این قلعه مرزبان است
هر چبند که ارزان بود گران است
تاش رتاو تن ان ابش
هر جاکه برد رخت. کامران است
آن مرغ که بیپر چو ماکیان است
کال بش :ول میتی آزوان آنث
روزی خور دونان شدن هوان است
شا مکی اه ها که وا ارت
بیخ افکن بسیار خانمان است
بگریز ز نقشی که دلستان است
کی چون نفس مرغ صبح خوان است
ارزندهتر از گنج شایگان است
گفتار تورا عقل تسرجمان است
بگرفتی و گفتی که زعفران است
آاتین کت اکتا ات
این پنبه که رشتی توء ریسمان است
در جوی تسو این آب تسا روان است
تابر سر این غنچه سایبان است
ایتسح دانشه زهسانین که مه کان انس
۸۲ دیوان پروین اعتصامی
مسپار به تن کارهای جان را
یاری نکند با تو خسرو عقل
مزروع تو گر تلخ یاکه شیرین
هر نکته که دانی بگوی» پروین
این بیهنر از دور پهلوان است
هنگام درو حصاصلت همان است
کیب یرو تقافر اسان استاز
نیکی دل
ای دل. اوّل قدم نیکدلان
صسفت پسیشروان ره عقل
ای که باچرخ همی بازی نرد
آهرمن را به هوس دست مبوس
عجب از گمشدگان نیست, عجب
تسو زسون تن خاکی و چوباد
دل ویشبت اه ارات گنیر ادن
ببابدونیک جهان. ساختن است
وا تسیر اکتا تن ارس
ی
کاندر انديشة تسیغ آختن است
دیسورا دیدن و نشناختن است
تسوسن عمر تسوه در تاختن است
خوشتر از کاخ برافراختن است.
مادر دوراندیش
با مرغکان خویش, چنین گفت ما کیان
روزی طلب کنید. که هر مرغ خرد را
بیرنج نوک و پاء نتوان چینه جست و خورد
درمانده نیستید» شما را به قدر خویش
ینهان ز خضوشهای بربایید دانهای
فریاد شوق و بازی طفلانه. هفتهایست
گیتی, دمی که رو به سیاهی نهد. شب است
بی من ز لانه دور نگردید هیچیک
کای کودکان خرد, گه کار کردن است
اوّل وظیفه. رسم و ره دانه چیدن است
گر اب و دانهایست. بهخونابه خوردن است
هم نیروی نشستن و هم راه رفتن است
در قریه گفتگوست. که هنگام خرمن است
گر بشنوید. وقت نصیحت شنیدن است
چشم. آنزمان که خسته شود. گاه خفتن است
تنهاء چه اعتبار در این کوی و برزن است
قطعهها, قصیدهها و غزلها ۸۳
از چشم طایران شکاری» نهان شوید
جز بانگ فتنه. هیچ به گوشم نمیرسد
نخجیر گاهها و کمانها و تیرهاست
با طعمهای ز جوی و جری, اکتفا کنید
هر جاکه سوگ و سور بود. مرغ خانگی
از خون صد هزار چو ما طایر ضعیف
از اب و دان خانة بیگانگان چه سود
پیدا هزار دام ز هر بام کوتهی است
هی کی رد تا کید
هر نقطه را به دید تحقیق بنگرید
از لانه. هیچگاه نکتردید نگ دل
با مرغ خانه. مرغ هوارا تفاوتیست
ما را به یک دقیقه توانند بست و کشت
گر مابه دام حیلهً مردم فتادهایم
تلخ است زخم خوردن و دیدن جفای سنگ
جایی که آب و دانه و گلزار و سبزهایست
گویند با قبیلهٌ ماء باز دشمن است
يا حرف سر بریدن و يا پوست کندن است
سیمرغ راء نه بیهده در قاف. مسکن است
اسیب ادمیست. هر انجا که ارزن است
رانش به سیخ و سینه به دیگ مستن است
هر صبح و شام. دامن گیتی ملون است
هر کس که منزویست ز انديشه ایمن است
پنهان هزار چشم به سوراخ و روزن است
افتد. نرفته نیمرهی گر تهمتن است
صیّاد را علامت خونین به دامن است
کاین خانه بس فراخ وبسی پاک و روشن است
بال و پر شماء نه برای پریدن است
پرواز و سیر و جلوه, ز مرغان گلشن است
ایام هم, چو وقت رسد. مردم افکن است
گر زانکه سنگ کودک و گر زخم سوزن است
آنجا فریب خوردن طفلان, مبرهن است.
حقیقت و مجاز
گفت. امروز که زیباو خوشم
چونکه فردا شد و پزمرده شدم
به تسن, این پسیرهن دلکش من
حرف امروز چه گویی, فرداست
همه جابوی خوش و روی نکوست
یی ان است کته در دل گننعد
رخ من شاهد هر انسجمن است
هو ری ات
که تسورا بر گل دیگر وطن است
همه جاسرو وگل و یاسمن است
۸۴ دیوان پروین اعتصامی
۳ شناسیم حقیقت ز مسجاز
جون نو بسیار دراین نارون است.
تقنان آزادگی
به سوزنی ز ره شکوه گفت پیرهنی
هميشه کار توء سوراخ کردن دلهاست
بگفت. گر ره و رفتار من نداری دوست
و گرنه. بیسبب از دست من چه مینالی؟
اگر به خار و خسی فتنهای رسد در دشت
ز من چگونه تو را پاره گشت پهلو و دل
چه رنجها که برم بهر خرقه دوختنی
بدان هوس که تن این و آن بیارایم
ز در شکستن و خم گشتنم نیاید عار
شعار من ز بس آزادگی و نیکدلی
هميشه دوختنم کار و خویش عریانم
یکی تتا تفه ای دوشکه خیک عم فد
بباید انکه شود بزم زندگی روشن
هر آن قماش, که از سوزنی جفا نکشد
میان صورت و معنی. بسی تفاوتهاست
هزار نکته ز باران و برف میگوید
هم از تحمّل گرما و قرنها سختیست
ببین ز جور تو, ما را چه زخمها به تن است
هماره فکر توء بر پهلویی فرو شدن است
برو بگوی به درزی که رهنمای من است
ندیده زحمت سوزن, کدام پیرهن است؟
گناه داس و تبر نیست, جرم خار کن است
خود آگهی. که مرا پيشه پاره دوختن است
چه وصلهها که ز من بر لحاف پیرزن است
مرا وظیفهٌ دیرینه. ساده زیستن است
چرا که عادت من, با زمانه ساختن است
به قدر خلق فزودن, ز خویش کاستن است
به غیر من, که تهی از خیال خویشتن است
جهان و کار جهان, همچو نردباختن است
نصیب شمع. مپرس از چه روی سوختن است
عبت در ارزوی همتنیی ین اس
فرشته راء به تصوّر مگوی اهرمن است
شکوفهای که به فصل بهار, در چمن است
اگر گهر به بدخش و عقیق در یمن است.
کارگاه حریر
که کارکردن بی مزد. عمر باختن است
قطعهها, قصیدهها و غزلها ۸۵
پی هلاک خود. ای بیخبر» چه میکوشی!
به دست جهل. به بنیاد خویش تيشه زدن
چو ماء برو در و دیوار خانه محکم کن
به گفت قدر کسی را نکاست سعی و عمل
به خدمت دگران دل چگونه خواهد داد
به دیگ حادثه, روزی گرم بجوشانند
به روز مرگم. اگر پیله گورگشت و کفن
مرابه خیره نخوانند کرم ابریشم
ز جانفشانی و خون خوردن قبیلهٌ ماست
هر آنچه ریشتهای, عاقبت تو را کفن است
دو چشم بستن و در چاه سرنگون شدن است
مگرد ایمن و فارغ, زمانه راهزن است
خیال و پرورش تن. ز قدر کاستن است
کسی که همچو تو, دایم به فکر خویشتن است
شگفت نیست که مرگ از قفای زیستن است
به وقت زندگیم. خوایگاه و پیرهن یت
بههر بساط که اپریشم ست» کازفن اسخ
پرند و دیب گلرنگ, هر که را به تن است.
نغمة رفوگر
شب شد و پیر رفسوگر ناله کرد
چه شب و روزی مراء چون روز و شب
من به هر جایی که مسکن میکنم
چیره شد چون بر سیه. موی سپید
نه دم و دودی. نه سود و مایهای
یطاق راید زاو وان
من زبون گشتم به چنگال دو گرگ
ایستادم گر چه خم شد پشت من
گر نهم امروز, این فرصت ز دست
سر هزاران دردسر دارد. سر است
دل ز خون, یاقوت احمر ساختهست
جامهها کردم رف و اقابه تن
این همه جان کندن و سوزن زدن
صر جه امش دو تم بشکافتم
کای خوش آن چشمی که گرم خفتن است
صحبت من, بانخ و با سوزن است
با من انجا بخت بد. هم مسکن است
گفتم اینک نوبت دانستن است
خسانهة درویش, از دزد امن است
قصههای دل. فزون از گفتن است
روز و شب. گرگند و گیتی مکمن است
اوفسستادن: از قسضا تمسیدن است
چارهام فردا به خواری مردن است
تن دوصد توش و نوا خواهد. تن است
موی نمیدانستم اینجا معدن است
جامهای دارم که جون پرویزن است
و و هیا درک یو اکن اس
۸۶ دیوان پروین اعتصامی
چشم من. چیزی نمیبیند دگر
له اکتا سا را دندز داست نت3
چرخ تساگردیده. خلق افتادهاند
ان_چه روزی در تسنم» دل داشت نام
بس رفو کردم ندانستم که عمر
خیره از من زیرکی خواهد فلک
دوش» ضعف پسیریام از پبافک ند
ذژه ذره. هر جه بود از من گرفت
نیست جز مسوی سپیدم حاصلی
من به صد خونابه. یک نان یافتم
دشمنان را دوستتسر دارم ز دوست
هر چه من گردن نهادم چرخ زد
خسسته و کساهیده و فرسودهام
ارزش من, پاره دوزی بود و بس
من نه پیراهن, کفن پوشیدهام
سوزتتن فبد نیشن زد آیسن: ختیرگین
بر ستمکاران. ستم کمتر رسد
کار سوزن, کار چشم روشن است
ین راغ اکندون دگ رام ووشن انیت
این فستادنها از آن یه ات
بس که سختی دید امروز آهن است
صد هزارش پارگی بر دامن است
کفت فرضت تست وفت رفتفن است
کارگر. هسنگام پسیری کسودن است
گفتم این درس ز پای افتادن است
دیسر دانستم که گیتی رهزن است
کشتم ادبار است و فقرم خرمن است
نان نخوردن. بهتر از خون خوردن است
دوست. وقت توت دشمن است
خون من, ایام را بر گردن است
هر زمانم, مرگ در پیرامن است
این چنین ارزش, به هیچ ارزیدن است
این کفن» بر چشم تو پیراهن است
وبییستمر و دست لرزان:متسن ات
را شک موز
این که خاک سیهش بالین است
ریم عبت کته ار شام ند
صساحب آن همه گفتار, امروز
دوسستان پسة کسه وی یساد کستند
ضاک در دیده بسی جانفرساست
اخستر چسرخ ادب. پیروین است
هرچه خواهی. سخنش شیرین است
سبائل فاتحه و یاسین است
دا بت دوشت دای طتمکیی امستا
قطعهها قصیدهها و غزلها ۸۷
بسیند این بستر و عبرت گیرد
هر که باشی و ز هرجابرسی
اندر انجاکه قضا حمله کند
زادن و کشستن و پنهانکردن
خرم آنکن کنته در این مت گاه
ببسه سر خاک پدر دخشسترکی
کهنه بیوند ونه مادر دارم
گسریهام بسهر پسدر نیست که او
زان کنم گسریه که اندر یم بخت
تست ال مت ارف دب
پسسدرم مسردزبسی دارویسی
دل مسکینم از این غسم بگداخت
وی همسایه ی نان رفتم
همه دیدند که افتاده ز یبای
آب دادم به پدر چون نان خواست
هسم قبا داشت ثرا هسم کفش
اینن همه بخل چرا کرد. مگر
۰ ۰ م2
سیم و زر بود» خدایی گر بود
هرکه را چشم حقیقتبین است
آخرین منزل هستی این است
چون بدین نقطه رسد. مسکین است
چاره. تسلیم و ادب. تمیکن است
تزا وس و وه تین تست
صورت و سینه به ناخن میخست
کاش روحم به پدر میپیوست
مسردو از رنج تهیدستی رست
دام بسر هر طرف انداخت گسست
ونسدراین کوی, سه داروگر هست
تسامرادید در خانه بسبست
ایک واوزع: تکیت فتتناکن سوق
دیشب از دیسسده مسسن اتش جست
دل من بودکه ایام شکست
من چه میخواستم از گیتی پست؟
اه ازایین اجنین دیسو پرست!
گل و خاک
صبحدم. تازه گلی خودبین گفت
ِ- دیوان پروین اعتصامی
خاک خندید که منظوری هست
متقصد این ره ناپیدا را
همه از دولت خاک سیه است
همه طفلان دبسستان مستند
پسوستین بسودمت ایام شتا
جز تسواضع نسبود رسم و رهم
نکنم پسیروی عجب و هوا
تسوء بسه دلجسویی خسود مسفروری
من اگکر تیره و گر ناچیزم
گسل, بسیخاک نسخواهد رویید
همگی خاک شویم آخر کار
ببرگ گسل یسابر گلرخساریست
تکیه بر دوستی دهر, مکن
گر چه گرد است به دیدن گردو
کتو خت کا تفای تشر سا
همه نساگساه گلوگیر شسوند
کوش تاجامهً فرصت ندری
تسا تسو آبسی بسه تلف بسخوری
غافل از خویش مشو یک سر موی
وقت سحرء به آینهای گفت شانهای
ما را زمانه رنجکش و تیره روز کرد
ضیره بساهم ننشستيم, ای دوست
ز کسی پرس که پیدایش ازاوست
هر کل وسبره که انذر لب حوست
چو شدی مغز» رها کردی پوست
گر چه گلزار ز من چون مینوست
زانکه افتادگيم خصلت و خوست
نشنیدی که فلک, عربده جوست
هر چه را خواجه پسندد. نیکوست
خاک, هر سوی بودگل زان سوست
شم درفنم نو شری پر وستت
همچو آن خاک که در برزن و کوست
خاک و خشتی که به برج و باروست
که گهی دوست. دگر گاه عدوست
که تو صد برگی و گیتی صد روست
نا هر آن ک د کته دیلک دوشتت
زانکه چوگان فک انتیی کوست
رای هی کر که کم وس
فرزی دنه | که ز رفیوست
نه سبویی و نه آبی به سبوست
عمر, آویسخته از یک سر موست
کاوخ فلک چه کجرو و گیتی چه تند خوست!
خرّم کسی که همچو تواش طالعی نکوست
قطعهها. قصیدهها و غزلها ِ
هرگز تو بار زحمت مردم نمیکشی
از تیرگی و پیچ و خم راههای ما
با انکه ما جفای بتان بیشتر بریم
کفتا هرانکه غیت کت قزر قفاشت 3
در پیش روی خلق به ما جا دهند از آنک
خاری به طعنه گفت چه حاصل ز بو و رنگ
چون شانه. عیب خلق مکن مو به مو عیان
زانکس که نام خلق به گفتار زشت کشت
زان کشت از, دامن تسقوا سیه مکن
از مهر دوستان ریاکار خوشتر است
آن کیمیا که میطلبی. یار یکدل است
پروین» نشان دوست درستی و راستیست
ما شانه میکشیم به هر جاکه تار موست
در تاب و حلقه و سر هر زلف گفتگوست
مشتاق روی توست هر آزکس که خوبروست
هر چند دل فریبد و رو خوش کند. عدوست
ما راهن افخه از یلو تیک ات ووزوشت
خندید گل که هر چه مرا هست رنگ و بوست
در پشت سر نهند کسی را که عببجوست
دوری گزین که از همه بدنامتر هموست
این جامه چون درید. نه شايستهٌ رفوست
دشنام شش کش اون راستگوست
دردا که هیچگه نتوان یافت. آرزوست
هرگز نیازموده. کسی را تلاو اد وستا:
امروز و فردا
من به پیوند تو یک رای شدم
کت ف رها بنه کسفان بساز آع
گر که منظور تو زیبایی ماست
پابه هر جاکه نهی برگ گلیست
باغبانان هسمگی بسیدارند
قسدح از لاله بگسیرد نرگس
نه ز مرغان چمن گمشدهایست
تقو کد اه تعسو آ همست
هیچکس را سر بدخویی نیست
گفت رازی که نسهان است بسبین
کته منسیترا از نیو تما ی هلبیت
گر تورا نیز چنین رای هست
هو یرف هر : زتبای: هت
همه جاشاهد رعنایی هست
مه ۳
همه جاساغرو صهبایی هست
تسحه ز زا وازسین. اوانتی هست
همه را مسیل مدارایی هست
ار مد سوه بیان هت
۹۰ دیوان پروین اعتصامی
همم از امروز سخن باید گفت که خبر داشت که فردایی هست.
۳۹
رنج نخ .
خلید خار درشتی به پای طفلی خرد
به هم بر آمد و از پویه باز ماند و گریست
ک هوا فت ات
وت
هسنوز نسیک و بد زنسدگی به دفتر عمر
نخواندهای و به چشم تو راه و چاه یکیست
ز پای. چون تو در افتادهاند بس طفلان
نیوفتاده در این سنگلاخ عبرت. کیست؟
نسدیده زحسمت رفستار ره نیاموزی
خطا نکرده, صواب و خطا چه دانی چیست
اک وهی تن سا تنل
کسی که زود دلآزرده تفت دور نت تست
ز عسهد کودکی, آمادة بسزرگی شو
حجاب ضعف چو از هم گسست. عزم قویست
به چشم آنکه دراین دشت. چشم روشن بست
تسفاوتی نکند. گر ده است چه. یا بیست
چو زخم کارگر آمد. چه سر. چه سینه. چه پای
چو سال عمر تبه شد. چه یک, چه صد, چه دویست
هبار کوه گرت سد ره شوند» بسرو
هار ره کرت ان شا دوافک تن تا پشتا:
قطعهها؛ قصیدهها و غزلها ۹۱
به چشم عقل ببین پرتو حقیقت را
اگر چه در ره هستی هزار دشواریست
به پات رشته فکندهست روزگار و هنوز
به گرگ مردمی آموزی و نمیدانی
بپرس راه ز علم. اين نه جای گمراهیست
نهفته در پس این لاجورد گون خیمه
سلام دزد مگیر و متاع دیو مخواه
هر آن مریض که پند طبیب نپذیرد
به چشم عقل ببین پرتو حقیقت را
اگر که در دل شب خون نمیکند گردون
به گاهوار تو افعی نهفت دای دهر
سپردهای دل مفتون خود به معشوقی
بدار دست ز کشتی که حاصلش تلخیست
به خیره بار گران زمانه چند کشی؟
فرشته زان سبب از کید دیو بیخبر است
بلند شاخه این بوستان روح افزای
چو هیچگاه به کار نکو نمیگرویم
کی روک رالات یت
بخر ز ده عقل آنچه روح میطلبد
تایه کی جوا رو تون هر نگ ورگ
فضا چو قصد کند. صعوهای چو عبانیست
کدام شمع که ایمن ز باد صبحگهیست
عمارت تو شدهست این چنین خراب ولیک
بدان صفت که تو هستی دهند پاداشت
چو پر کاه پریدن ز جا سبکساریست
نه آگهی تو که این رشتة گرفتاریست
که گرگ را ز ازل. پیشه مردم آزاریست
بخواه چاره ز عقل, این نه روز ناچاریست
هزار شعبده بازی» هزار عیّاریست
چرا که دوستی دشمنان ز مکٌاریست
سزاش تاب و تب روزگار بیماریست
مگوی نور تجلّی فسون و طرّاریست
به وقت صبح چرا کوه و دشت گلناریست
مبرهن است که بیزار ازاين یرستاریست
که هر چه در دل او هست. از تو ببزاریست
بپوش روی ز آیینهای که زنگاریست
تو راچه مزد به پاداش این گرانباریست؟
که اقتضای دل پاک یاک رشق
اگر ز میوه تهی شد. ز پست دیواریست
ش ات تست کی اد ها شمه کا دعس
متاع او همه از بهر گرم بازاریست
هزار سود نهان اندراین خریداریست
فروخت بر همه و گفت مشک تاتاریست
غمش مخور که نه کاریش غیر خونخواریست
فلک چو تیغ کشد. زخم سوزنی کاریست
وا نقطه کهپیز ون رز قط بر گارف بات
به خانة دگران پیشة تو معماریست
بای کار در اخر-هنهان سزاواریست
۹۲ دیوان پروین اعتصامی
7 از شامها سحر گردد
چراغ دزد ز مخزن پدید شد. پروین
بلندییی که سرانجام آن نگونساریست
تسف اش ماع سا مدا رت
روان یاک چو خورشید و تن شب تاریست
اعفن:دل
به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحر
بنفشه مده نسوروز میدهد مارا
بهجز رخ تو که زیب و فرش ز خون دل است
جواب داد که من نیز صاحب هنرم
میان آتشم و هیچ گه نمیسوزم
علامت خطر است این قبای خون الود
بریخت خون من و نوبت تو نیز رسد
خوش است اگرگل امروز خوش بود فردا
از ان زمانه به ما ایستادگی اموخت
یکی نظر به گل افکند و دیگری به گیاه
نه هر نسیم که اینجاست بر تو میگذرد
میان لاله و نرگس چه فرق, هر دو خوشند
تو غرق سیم و زر و من ز خون دل رنگین
ز اب چشمه و باران نمیشود خاموش
هنرنمای نسبودم بدین هنرمندی
گل از بساط چمن تنگدل نخواهد رفت
توروی سخت قضاو قدر ندیدستی
از آن, دراز نکردم سخن دراین معنی
خوش آنکه نام نکویی بهیادگار گذاشت
که هر که در صف باغ است صاحب هنریست
شکوفه را ز خزان و ز مهرگان خبریاست
به هر رخی که دراین منظراست زیب و فریست
دراین صحیفه ز من نیز نقشی و آثریست
هماره بر سرم از جور آسمان شرریست
هر نکن وه فننتن انیت ور وه خطر یس
به دست رهزن گیتی هماره نیشتریست
ولی میان ز شب تا سحرگهان اگریست
که تا ز پای نیفتیم تا که پا و سریست
ز خوب و زشت چه منظور, هر که را نظریست
صبا صباست, به هر سبزه و گلش گذریست
که گل بهطرف چمن هرچه هست عشوهگریست
به فقر خلق چه خندی, توراکه سیم و زریست
که ای کهون انفخاست اعر رعش
سخن حدیث دگر, کار قَصَهْ دگریست
بدان دلیل که مهمان شامی و سحریست
هنوز آنچه تو را مینماید استریست
که کار زندگی لاله, کار مختصریست
قطعهها. قصیدهها و غزلها
کسی که در طلب نام نیک رنج کشید
۹۳
اگر چه نام و نشانیش نیست. ناموریست.
بازی زندگی
ماش ۳۹ ندید و 5 شفت غه مد
2
جز تو در دیگ. هر چه ریختهاند
زصمت من برای مسقصودی است
کارگر هر که هست محترم است
فرصت از فاستمسی روف هش داز
هر پبری را هوای پروازیست
نسه تسورا برفرازه نسیروییست
هس مه را بار بسرنهند ببه پشت
گر که طاووس یا که گنجشکی
روی پیچید و گفت این چه کسیست!
زانکه چون من فزون و چون تو بسیست
چه تفاوت که ماش یا عدسیست
تو گمان میکنی که خار و خسیست؟
هر کسی در دیار خویش کسیست
عمر چسون کاروان بیجرسیست
کی تب باراق کر اب هیاس
هایهویی و بسازی و هوسیست
دست و پاميزنيم تانفسیست
سر سر عرش هکرس تاج
کس نسپرسد که فاره یا فرسیست
عاقبت رمز دامی و قفسیست
فریاد حسرت
فتاد طایری از لانسه و ز درد تپید
بگفت. آنکه به دریای خون فکند مرا
کسی که بر رگ من تير زد. نمیدانست
ربود مرغکم از زیر پر به عنف و نگفت
اسیر کردن و کشتن, تفرّج و بازیست
به زیر پر چو نگه کرد. دید پیکانیست
ندید در دل شوریدهام چه طوفانیست
که قلب خرد مرا هم ورید و شریانیست
که مادری و پرستاری و تگهبانیست
نشانه کردن مظلوم. کار آ شتا نت
۹۴
ز بام خرد گل اندود پست ماء پیداست
شکست پنجه و منقار من, ولیک چه باک
گرفتم آنکه به پایان رسید. فرصت ما
فتاد پایه, چنین خانه رااچه تعمیریست؟
چمن خوش است و جهان سبز و بوستان خرّم
گنه :شانه ستداهه و ور ابباق اس
مرا هر انکه در افکند همچو گوی به سر
ز رنج بیسر و سامانی منش چه غم است
حدیث نیک و بد ما نوشته خواهد شد
کسی ز درد من اگه نشد. ولیک خوشم
هزار کاخ تبلند» ار بسا کند ضیاه
چه لانهای و چه قصری, اساس خانه یکیست
ز دهر, گر دل تنگم فشار دید چه غم
چه برتریست ندانم به مرغ مردم را
دراین قبیلةٌ خود خواه, هیچ شفقت نیست
از غبار فکر باطل, پاک باید داشت دل
مرد پندارند پروین راء چه برخی ز اهل فضل
۱
و
دیوان پروین اعتصامی
که سقف خانه جمعیّت پریشانیست
پلنگ حادثه را نیز چنگ و دندانیست
گداخت سینه, چنین درد را چه درمانیست؟
ببمرای طایر آزاد. جای جولانیست
هماره بهر تواناء فراخ میدانیست
بساط ماست که ویران زباد و بارانیست
که لانهاش گه سعی و عمل, دبستانیست
خبر نداشت که در دست دهر چوگانیست
هین بس است که او را سری و سامانیست
زمانه را سند و دفشتری و دیوانیست
که چند قطرهٌ خونم. به دست و دامانیست
بهای خار و خس اشبیان ویرانیست
به شهر کوچک خود. مور هم سلیمانیست
گرفته دست قضاء هر کجا گریبانیست
جر ای وی تالک سای یت
چو نیک درنگری» هر چه هست عنوأنیست.
تا بداند یو کات ا یت نصا کرد تنسیی
این معمّا گفته نیکوتر. که پروین مرد نیست.
سرود خارکن
به صحراء سرود اینچنین خار کن
قطعهها قصیدهها و غرلها ۹۵
جبوانی و تسدبیر و نیروت هست
بسه بسیداری و هوشیاری گرای
چو بفروختی, از که خواهی خرید
بچننوانی. که کاررو شبایستگیست
نسبایست بسر خیره از پا فستاد
همین بس که از پا نسیفتادهای
مسپیج از ره راست. بر راه کج
ز بسازوی خود. خواه ببرگ و نوا
همی دانه و خوشه خروار شد
قسوی پنجهای» تیشه محکم بزن
زر وقت. بساید بسه کار آزمود
هم می ناله کسردی» ولی بسیثمر
کنند از تو در کار دل. بازپرس
ند جامة عجب. جان را قسبا
دراینن دکه. سود و زیان با همند
گهی کم به دست اوفتد. گه فزون
مگسوی از گسرفتاری خویشتن
به چشم بصیرت به خود در نگر
همه کار ایام درس است و بند
تسورابار تسقدیر باید کشید
ببه دشواری ار دل شکیبا کنی
از امسروز انسدوه فسردا مسخور
گر الود انگشتهایت بسه خضون
چو خارند گلهای هستی تمام
به دست تو این کارها کار نیست
چو دیدی که بخت تو بیدار نیست
متاع جوانی به بازار نیست
گسه خودپسندی و پسندار نیست
چو جان خسته و جسم بیمار نیست
پس افستادگان را پسرستار نیست
چو در هست. حاجت به دیوار نیست
تسورابرگ و توشی در انبار نیست
ز آغاز, هر خوشه خروار نیست
هنرمند مردم. سبکسار نیست
کزایین بهترش, هیچ معیار نیست
که باریست فرصت. دگر بار نیست
کت ای خالها زاف ری فیس
شکایت ز هستی, سزاوار نیست
دراین خانهء کس جز تو معمار نیست
هه موه رورت رتیت
کس از هر زیانی» زیانکار نیست
بساز, ار درم هست و دینار نیست
ببین کیست آن کاو گرفتار نیست
تو زا تاکن ایسینه: زنکنارءتیشت
درسغا که شاگرد هشیار نیست
کسی را رهایی از این بار نیست
ببینی که سهل است و دشوار نیست
نهان است فرداء پدیدار نسیست
شگفتی ز ایام خونخوار نیست
گل است اين که داری به کف. خار نیست
۹۶ دیوان پروین اعتصامی
ز آزادگان, بسردباری و سعی
هزاران ورق کرده اکتتتن سیاه
تو خاطر نگهدار شو خویش را
ره زندگان است. عسیبش مکن
ی کارهایی که گوید بسرو
به جایی که بمار است بر پشت مور
راه دل
اف کته تم یحایر
یک ان کستونه ره که فسنافله اش
مسنزلش ار یی سوق ریت
ای که هر درگهیت سجده گه است
از تس فصتا روا زاو
سسها رفتی و نسدانسستی
هه تخیاش دراز مکن
بسد و نسیک من و تسو میسنجند
عمر,. دهقان شد و قضا غربال
تسو عسس باش و دزد خود بشناس
ماکسیان وجودرا چه امان
چه عجب. گر که سود خود خواهد
ببه رهش هیچ شسحنه راه نسیافت
با شباو رون خس هر هی گدوة
کته میت راد کی رشان دکشت
بسیاموز, آموختن عار نیست
شکایت همین چند طومار نیست
که ایام خاطر نگهدار نیست
گر این را همواره هموار نیست
تسورابافلک. دست پیکار نیست
بسرای تسو, این با بسیار نیست
چویک قطره و ذَرّه بیکار نیست.
ببه سوی دیده هم ز دل راهیست
این اشکتی وی اهح رزخ
داد اف نیز :در کت هراس
که دراین ره, به هر قدم چاهیست
کا کته زاهت موی کتمر آهد .بت
زندگی. روزگار کسوتاهیست
گر که کسوهی و گر پرکاهیست
نسرخ ماء نسرخ گسندم و کاهیست
که جهان, هر طرف کمینگاهیست
تاکه مانند چپرخ, روباهیست
همچو ماء نفس نیز خودخواهیست
دزد ایام. دزد اگسساهیست
تقافیت که فسال بعا مسارست
گاه رفقی و گاه اکراهیست
قطعهها قصیدهها و غزلها ۷
91
مست و هوشیار
محتسب, مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت: ای دوست. این پیراهن است. افسار نیست
گفت: مستی. زان سبب افتان و خیزان میروی
گفت: جرم راه رفتن نیست. ره هموار نیست
گفت: میباید تو را تا خانهة قاضی برم
گفت: رو صبح ای قاضی نیمه شب بیدار نیست
گفت: نزدیک است والی را سرای» انجا شویم
کتفت :وال از کتها دوف اه مار تیست؟
گفت: تا داروغه را گویيم. در مسجد بخواب
گفت: مسجن خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان
گفت: کار شرع. کار درهم و دینار نیست
گفت: از بهر غرامت. جامهات بیرون کنم
گفت: پوسیدهست. جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت: آگه نیستی کر سر در افتادت کلاه
گفت: در سر عقل باید. بی کلاهی عارنیست
گفت: می بسیار خوردی, زان چنین بیخود شدی
گفت: ای بیهوده گو. حرف کم و بسیار نیست
گفت: باید حد زند هشیار مردم. مست را
گفت: هشیاری بیار. اینجا کسی هشیار نیست.
1:۵
دو همدرد
بسلبلی گفت به کنج قسفسی . که چنین روز مرا باور نیست
اخته رانن تسه کا وق کعسق گر که کار فلک اخ ره ۳ ۳
۹۸ دیوان پروین اعتصامی
آدشتهتان میسن انس اکن
قفضسم گر زر و سیم است چه فرق
بباغبانش ز چه در زندان کرد
همه بر چهرة گل مینگرند
که به سوی چمنم خواهد برد؟
دیسده بر بام قفس باید دوخت
سوختم این همه از محنت و باز
طوطیی از قفس دیگر گفت
باه ام ات ک رای وی
چ وگل و لاله نخواهد ماندن
دل مفرسای به سودای محال
درو بام قفست زین است
زخم من صحن قفس خونین کرد
تسوشکببا شوو پندار چنان
ای ار یا بای
همه فرمان قضاباید برد
چبه هوبها یه سر افستاد مرا
چه غم ار بال و پرم ریخته شد
چمن ار نیست. قفس خود چمن است
چه تسفاوت کندت گر یک روز
جرخ نیلوفریات سایه فکند
که تو گویی که قفس را در نیست
که مرا دیده به سیم و زر نیست
نگهی در خضور ایسن کیفر نیست
کس به جز بخت بدم رهبر نیست
دگر امروز, گل و عبهر نیست
چسه تسوان کسرد» ره دیگر نسیست
دک( هت و تسین
سیرگاهی ز قسفس خوشتر نیست
کته اخسر اد نبود. دلبر نیست
صید را بسهتر آزایین زور نیست
همچو من پای تو از خون, تر نیست
که به جز برگ گلت بستر نیست
هر کس ای دوست. بلند اختر نیست
نیست یک ذره که فرمانبر نیست
که تبه گشت و یکی در سر نیست
دحتم حاجت بال و پر نیست
بته تیال است:بته ذیتلن کی تیست
ضون دل هست و گل احمر نیست
ا یرت شتا یهد تلو ور تخت
ره بر سود
هو ی
تاه من خندیدهام تا زادهام
دوش, بسر خسندیدنم بسلبل گریست
قطعهها, قصیدهها و غزلها ۹۹
من, همی خندم به رسم روزگار
خنده مساراء حکسایت روشن است
لحظهای خوش بودهایم و رفتهایم
ون اعر که روره توص سالهای
درس عبرت خواند از اوراق من
کاین چه ناهمواری و ناراستیست
گریه بلبل ندانستم ز چیست؟
آنکه خیش عاوذانی اداشت؛ کتست؟
رفتنی هستيم. گر یک یا دویست
هر که سوی من به فکرت بنگریست
ادن تست هیر اهبش کل وس
+ ]۰ و
زانکه هست امروز و دیگر روز نیست.
قدر هستی
ی
من به یک پایه بسمانم صدسال
توت ان اس کته فیس او یت نو
قدر این یک دم و یک لحظه بدان
جونکه زار نخواهد ماندن
یدای ارات رت ریت کم
اشکتاو ات سس مار و هر
یک ره ار داد. دو صد راه گطسرفت
توهم از یبای دراسی ناچار
فتاه ا ریسفت انتدن
گیل جرا خوش ننشیند. دایسم
که صفای تو, به جز یک دم نیست
مرگ باهستی من توام نیست
پشستم از بار حصوادث. خم نیست
رووژن کتو تس یس
سرنوشت همه کس, با هم نیست
کل رز یر رکه نله عم تست
خوشتر از باد صباء همدم نیست
تابه کارش توان زد کم نیست
زخم بس هست. ولی مرهم نیست
چه توان کرد. فلک حاتم نیست
آبت از کسوئرو از زمزم نیست
که گرفتار درایسن عالم نیست
مساهتاب و چمن و شسبنم نیست
۱.۰ دیوان پروین اعتصامی
یک نسفس بودن و نابود شدن
هر جه خواندیم» نگشتیم آگه
در خور این غم و این ماتم نیست
دو همراز
در آبگیر سحرگاه بط به ماهی گفت
بساط حلقه و دام است یکسر این صحرا
تو را هميشه ازاین نکته باخبر کردم
هزار مسرتبه گفتم که خانة صیّاد
من از میان بروم. چون خطر شود نزدیک
هزار چشمة روشن. هزار برکة پاک
بگفت منزل مقصود آنچنان دور است
هزار رشته, براین کارگاه میپیچند
ز خرمن فلک, ای دوست. خوشهای نبری
آگر زاب کریی:به خشکی ات پترنند
به پرتگاه قضاء مرکب هوا و هوس
به پای گلبن زیبای هستی, این همه خار
چنان نهفته و آهسته مینهند این دام
سموم فتنه, چو باد سحرگهی نوزد
چو من به خاک تپیدم. تو سوختی به شرار
به راه گرگ حوادث. شبان به خواب رود
برید و دوخت قبای من و توء درزی چرخ
متاع حادثه. روزی به قهر بفروشند
که روز گشت و شنا کردن و جهیدن نیست
چنین بساط دگر جای ازهینن تست
ولیک گوش تو را طاقت شنیدن نیست
مکان ایمنی و خانه برگزیدن نیست
توچون کنی؟ که تو را قدرت پریدن نیست
بهای یک رگ و یک قطره خون چکیدن نیست
که فکر کوته ما را بدان رسیدن نیست
ولی چه سود. که هر دیده بهر دیدن نیست
که غنچه وگل اين باغ, بهر چیدن نیست
ازاین حصار کسی را ره رهیدن نیست
سبک مران که مجال عنان کشیدن نیست
برای چیست. اگر از پی خلیدن نیست؟
که هیچ فرصت ترسیدن و رمیدن نیست
به جز نشان خرابی, در آن وزیدن نیست
دگر حدیث شناکردن و چمیدن نیست
تخا قف کلب هداز که یی تست
ز هم شکافتن و طرح نو بریدن نیست
چه غم خورند که ما را سرخریدن نیست.
قطعهها. قصیدهها و غزلها ۱
1۹
طفل یتیم
ودک کنو وهای میت رک ورن
چیه کم ارتتا ۵ کش بت ره
زاهک تاه شدن دلم سرت
چه کنم. گر طلب کند تاوان؟
وی
کاشکی دود اه مسيدیدم
جسیزها دیس ده و نسخواستهام
روی مسادر ندیدهام همرگز
کودکان گریه میکنند و مرا
دامن مادران خوش است. چه شد
خواندم از شوق, هر که را مادر
از جه:یک دوست, نهر من نک ذاشت
دیشب از من. خضجسته روی بتافت
من که دیبا نسداشتم همه عمر
طوق خورشید. گر زشرد بود
لصل من چیست؟ عقدههای دلم
اک من, گوهر بسناگوشم
کودکان را کلیج یت و میت |
جامهام را به نیم جو نسخرند
ان گنس تهو ها زب رهم
کودکی گفت: مسکن تو کجاست؟
رقعه. دانم زدن به جامهٌ خویش
خوشهای چند میتوانم ید
درسهايم نخوانده مساند تسمام
که مرا یبای خانه رفتن نیست
کسوزء آب ازاوست. از من نیست
کار ایام جز شکستن نیست
خجلت و شرم. کم زمردن نیست
سخنيم از بسرای گفتن نیست
حیف! دل را شکاف و روزن نیست
دل ین هسم ردل اسبت) آهستن کیست
فرصتی بسهر گسریه کردن نسیست
که سر من به هیچ دامن نیست؟
گفت بامن, که مادر من نیست
گر که بامن, زمانه دشمن نیست؟
کز چه معنیت, دیبه بر تن نیست؟
دیدن, ای دوست. چون شنیدن نیست
لعل من هم به هیچ معدن نیست
اگرم گوهری بسه گردن نیست
نان خشک از برای خوردن نیست
این چنین جامه. جای ارزن نیست
که نشانی و نامی از تن نیست
گفتم: آنجا که هیچ مسکن نیست
چه کنم. نخ کم است و سوزن نیست
چه توان کرد وقت خرمن نیست
چه کنم. در راغ روغن نیست
۱۰۲ دیوان پروین اعتصامی
بر پلاسم نشاندهان د از ان
سس بت نوت
همکنانم قسفا زنسند هسمی
من نرفتم به باغ با طفلان
کل اگر بسود. مادر من بود
گل من. خارهای پای من است
اوستستادم نسیهاد لوح پسته سر
من که هر خط نوشتم و خواندم
پشت سس اوفستاد؛ فلکم
مزد بهمن همی ز من خواهند
چرخ. هر سنگ داشت بر من زد
از زان نب خصراکا
کی
در تو فرسوده, فهم این فِنّ نیست
کته بنت ودرا جخر زنسان الکتن نهست
شحور دفتاشد ان رش تفه تسس
چونکه او نیست گل به گلشن نیست
گر گل و یاسمین و سوسن نیست
که چو تو, هیچ طفل کودن نیست
ببخت با خواندن و نوشتن نیست
ار ایسن آذر نت ینهتن نییبت
دیگرش
کل ارتفا
و سوت
روز شکار. پسیرزنی با قباد گفت
روزی بیا به کلبهة ما از ره شکار
هنگام چاشت. سفرءٌ بینان ما ببین
دزدم لحاف ترند وشستان کاوهسن تاد
از تشنگی, کدوبنم امسال خشک شد
سنگینی خراج به ما عرصه تنگ کرد
در دامن تو, دیده جز آلودگی ندید
حکم دروغ دادی و گفتی حقیقت است
صد جور دیدم از سگ و دربان به درگهت
ویرانه شد ز ظلم تو, هر مسکن و دهی
کی فد سر فقو : یت
تحقیق حال گوشهنشینان گناه نیست
تا بنگری که نام و نشان از رفاه نیست
دیگر به کشور توء امان و پناه نیست
آب قنات بردی و آبی به چاه نیست
گندم توراست. حاصل ما غیر کاه نیست
بر عیبهای روشن خویشت. نگاه نیست
کناز باه کردی و کی شباه تتیشت
جز سفله و بخیل, دراين بارگاه نیست
یغماگر است چون تو کسی, پادشاه نیست
قطعهها؛ قصیدهها و غزلها ۱۳
مردی در آنزمان که شدی صید گرگ از
یک دوست از برای تو نگذاشت دشمنی
جمعی سیاهروز سیه کاری توائد
مزدور خفته را ندهد مزد. هیچکس
تقویم عمر ماست جهان, هر چه میکنیم
سختی کشی ز دهر, چو سختی دهی به خلق
از بهر مرده, حاجت تخت و کلاه نیست
یک مرد رزمجوی, تو را در سپاه نیست
باور مکن که بهر تو روز سیاه نیست
میدان همّت است جهان, خوابگاه نیست
بیرون ز دفتر کهن سال و ماه نیست
فد کیفر فلت عاطو اشساه دیست:
تاراج روزگار
نهال تازه رسی گفت با درختی خشک
بر یدن تفت از افتا ی شود اش
شکوفههای من از روشنی چو خورشیدند
چرا ندوخت قبای توء درزی نوروز
شدی خمیده و بیبرگ و بار و دم نزدی
مرا صنوبر و شمشاد و گل شدند ندیم
جواب داد که باران, رفیق نیم رهند
تو قدر خرمی نوبهار عمر بدان
از آن بسه سوختن ما دلت نمیسوزد
شکستگی و درستی تفاوتی نکند
ز من به طرف چمن سالها شکوفه شکفت
بسی به کارگه چرخ پیر بردم رنج
تو نیز همچومن آخر شکسته خواهی شد
گهی گران بفروشندمان و گه ارزان
هر آن قماش کزاین کارگه برون آید
هر آنچه میکند. ایام میکند با ما
به روزگار جوانی. خوش است کوشیدن
که از چه روی, تو راهیچ برگ و باری نیست؟
مگر بهطرف چمن. آب و آبیاری نیست؟
بهبرگ و شاخه من, ره غباری نیست
چرا بهگوش توء از ژاله گوشواری نیست؟
به زیر بار جفاء چون تو بردباری نیست
توراچه شد که رفیقی و دوستاری نیست؟
به روز حادثه» غیر از شکیب» یاری نیست
خزان گلشن مارا دگر بهاری نیست
کزاین سموم. هنوزت به جان شراری نیست
من و تو را چو دراین بوستان قراری نیست
ز دهر, دیگرم امسال انتظاری نیست
گه شکستگی آگه شدم که کاری نیست
حصاریان قضا را ره فراری نیست
ون 2 سودگر دهر, اعتباری نیست
تمام نقش فریب است. پود و تاری نیست
به دست هیچکس ای دوست. اختباری نیست
چرا که خوشتر ازاین» وقت و روزگاری نیست
۱۴ دیوان پروین اعتصامی
کدام غنچه که خونش به دل نمیجوشد؟
کدام شاخه که دست حوادش نشکست؟
کدام قصر دلافروز و پایژٌ مسحکم
اگتر:سفیته متا: ستاحا تحات ندید
کدام گل که گرفتار طعن خاری نیست؟
کدام باغ که یک روز شوره زاری نیست؟
که پیش باد قضا خاک رهگذاری نیست؟
عجب مدار, که این بحر را کناری نیست.
روح ازرده
به شکوه گفت جوانی فقیر با پیری
بلای فقر, تنم خسته کرد و روح بکشت
کسی به مثل من اندر نبردگاه جهان
گرسنه بر سر خوان فلک نشستم و گفت
به خلق داد سرافرازی و مرا خواری
به دهرء هیچکسی مهربان نشد بامن
خوشی نیافتم از روزگار سفله دمی
به خنده» پیر خردمند گفت تند مرو
چو بنگری همه سررشتهها بهدست قضاست
وعاافست ها ده کف آیجان بمستر
دل ضعیف, به گرداب نفس دون مفکن
چو دستگاه جوانیت هست. سودی کن
ز بازویت نسربودند تا تسوانایی
به ملک زندگی» ای دوست. رنج باید برد
من و تو از یی کشف حقیقت آمدهایم
به دفتر گل و طومار غنچه در گلزار
بنای تن. همه بهر خوشی نساختهاند
به روزگار, مرا روی شادمانی نیست
به مرگ قانعم» آن نیز رایگانی نیست
سیاه روز بلاهای ناگهانی نیست
که خیرگی مکن,. اين بزم میهمانی نیست
که در خور توء آزاین به که میستانی نیست
مرا خبر ز ره و رسم مهربانی نیست
از آن خوشم که سپنجیست. جاودانی نیست
که پرتگاه جهان. جای بد عنانی نیست
ره گریز, ز تسقدیر اسمانی نیست
دراین معامله, ارزانی و گرانی نیست
غریق نفس, غریقی که وارهانی نیست
که هیچ سود. چو سرمايةٌ جوانی نیست
زمان خستگی و عجز و ناتوانی نیست
دلی که مرد. سزاوار زندگانی نیست
ازاین مسابقه, مقصود. کامرانی نیست
به جز حکایت آشوب مهرگانی نیست
وجود سر همه از بهر سرگراننی نیست
تفر کل است این متخ هانین تپشتتا:
قطعهها. قصیدهها و غزلها ۵
نهاد کودک خردی به سرء ز گل تاجی
وش نی فیطل باب یت
خلیفه گفت که استاد یافت بهبودی
ز سنگریزه» جواهر بسی به تاج زدم
بر او گذشت حکیمی و گفت. کای فرزند
هنوز روح تو ز آلایش بدن پاک است
به غیر نقش خوش کودکی نمیبینی
تورا پس است همین برتری, که بر در تو
توء مال خلق خدا را نکردهای تاراج
هنوز گنج توء ایمن بود ز رخنه دیو
کسی جواهر تاج تو را نخواهد برد
نه باژبان فسادی, نه وامدار هوا
نرفتهای به دبستان عجب و خودبینی
تو را فرشته بود رهنمون و شاهان را
طلا خدا و طمع مسلک و طریقت شرّ
قنات مال یتیم است و باغ, ملک صفیر
شوه متس کی اوه ابر دت و ا زو
توء در گذرگه خلق خدا نکندی چاه
وق کش یفطاع
به پیش پای ت گر خاک وگر زر است. چه فرق
در آن سفینه که از و هواست کشتیبان
کت که واه تصش ید کا هو ار نها
ز جدٌ و جهد. غرض کیمیای مقصود است
هزار حیف که تختی و بارگاهی نیست
میرهن است که مثل تو پادشاهی نیست
هنوز قلب تورانیّت تباهی نیست
به نقش نیک و بد هستیات. نگاهی نیست
بساط ظلمی و فریاد دادخواهی نیست
غذا و اتشت. از خون و اشک و آهی نیست
هنوز روی و ریا را سوی توء راهی نیست
ولیک تاج شهی, گاه هست و گاهی نیست
خرف دگران با کی نو کناهی: میلمتتا
به موکبت ز غرور و هواء سپاهی نیست
به غیر آهرمن نفس, پیر رای نیست
جز آستانة پندار, سجده گاهی نیست
تمام حاصل ظلم است, مال و جاهی لیست
ولی به محضر تو غیر حقّ, گواهی نیست
به رهگذار حیات تو» بیم چاهی نیست
دراین جریده نو. صفحه سیاهی نیست
به چشم بیطمعت. کوه پرکاهی نیست
غریق حادثه را ساحل و پناهی نیست
به خواب رفت و ندانست کآن تباهی نیست
گر نهر اتفیت نمیا ای انس
۱۶ دیوان پروین اعتصامی
کار عاقل
آب نسوشید چو نوشابه نیافت
تا که ان خی جیاکتی حنه کرد
دانه جز دانءة پرهیز نکشت
اتیدوا یه متحعمه بت شیر و شور
کار جان رابه تن سفله مسده
چه عجب ملک دل ار ویران شد
کار خودرا همه بادست تو کرد
روح چسون خانة تن خالی کرد
تن دراین کارگه پسهناور
|
هیچ دانی چه کسی گشت استاد
کتحار کی همه تا هموارعست
دیسده, گر دام قضا را میدید
کنتتل میدز آهنسی. بستامر3
ون ها کتوه شاه کته فسخ
در میان همه زرهای عیار
تن که بر اسب هوا عمری تاخت
وم ارو سوسیا تفیش
توشه از در انبار نداشت
بباکسی دعوی پیکار نداشت
چه غم ار خرمن و خروار نداشت
زانکه یک کار سزاوار نداشت
چو خود افستاد. پسرستار نداشت
همه دیدیم که معمار نداشت
کم از آن خورد که بسیار نداشت
نفس جز دست تو افزار نداشت
دگسر این خانه نگهدار نداشت
سالها ماند. ولی کار نداشت
هیچ بافنده ببه بازار نداشت
انکه شاگرد شد و عار نداشت
ایسسین کسذرکه وه هسموار نسداشت
هسرگز این دام خترفتا و اتید افشت
خبر این خفته ز بیدار نداشت
آه از این گل که به جز خار نداشت
اتود آنکه خضریدار نداشت
زر ان سود کته منتعیان نسداشت
این چنین اتف زنکتتار تعزاشت
نشد آگ اه که افسار نداشت
قطعهها قصیدهها و غزلها ۱۷
که فا ادن تحمیط
در جسز ضانه خشتشار نبود
اندراین پسبرتگه بسیپایان
پسردة تسن, رخ جان پسنهان کرد
ز که پرسد که چرابار نداشت
زانکه یک مردم هشیار نداشت
هیچکس مرکب رهوار نداشت
سشعستد و دفستی ورطومار ننذاشت
کاشن این رده هه زخنساز تبداشت:
بیروی دوست
بیروی دوست» دوش شب ما سحر نداشت
مهر بلند. چهره ز خاور نمینمود
آمد طبیب بر سر بیمار خویش, لیک
دانی که نوشداروی سهراب کی رسید
دی بلبلی, گلی ز قفس دید و جان فشاند
بال و پری نزد چو به دام اندر اوفتاد
پروانه جز به شوق ذز اتشن نمیگداخت
پشنو ز من که نا خلف افتاد آن پسر
خرمن نکرده توده کسی موسم درو
من اشک خویش را چو گهر پروراندهام
سوز و گداز شمع و من و دل اثر نداشت
ماه از حصار چرخ. سر باختر نداشت
فرصت گذشته بود و مداوا ثمر نداشت
آنگه که او ز کالبدی بیشتر نداشت
بار دگر امید رهایی مگر نداشت
این صید تیره روز مگر بال و پر نداشت
میدید شعله در سر و پروای سر نداشت
کز جهل و عجب, گوش به پند پدر نداشت
در مزرعی که وقت عمل برزگر نداشت
دویاغ دیده عا که تجویی کته نداشی:
قلب مجروح
دی, کودکی به دامن مادر گریست زار
طفلی مرا ز پهلوی خود بیگناه راند
اطفال را به صحبت من, از چه میل نیست
امروز, اوستاد به درسم نگه نکرد
کز کودکان کوی به من کس نظر نداشت
آن تیر طعند. زخم کم از : ات
کودک مکر نبوده کسی کاو پدر نداشت؟
۱/۸ دیوان پروین اعتصامی
دیروز, در مسیانة بسازی» ز کودکان
من در خیال موزه, بسی اشک ریختم
جز من, میان اين کل و باران کسی نبود
آخر, تفاوت من و طفلان شهر چیست؟
هرگز درون مطبخ ما هیزمی نسوخت
همسایگان ما بره و مرغ میخورند
بر وصههای پیرهنم خنده میکنند
خندید و گفت, انکه به فقر تو طعنه زد
ان زنداتی شدن عتوه یاس ار ایک
این بوریای کهنه. به صد خون دل خرید
بس رنج برد و کس نشمردش به هیچکس
طفل فقیر راء هوس و ارزو خطاست
نشاج روزگار, دراین پهن بارگاه
آن شاه شذ که جامة خلقان به بر نداشت
این اشک و آرزو, ز چه هرگز اثر نداشت؟
کو موزهای به پا و کلاهی به سر نداشت
آیین کودکی, ره و رسم دگر نداشت؟
وین شمع» روشنایی آزاین بیشتر نداشت
کس جز من و توء قوت ز خون جگر نداشت
دینار و درهمی, پدر من مگر نداشت؟
از دانههای گوهر اشکت. خبر نداشت
چیزی به غیر تيشه و داس و تبر نداشت
اش و کت اس اف
گمنام زیست. آنکه ده و سیم وزر نداشت
شاخی که از تگرگ نگون گشت. برنداشت
از بهر ماء قماشی ازاین خوبتر نداشت
ای دل, بقا دوام و بقایی چنان نداشت
روشن ضمیر. آن که ازاین خوان گونه گون
سرمست پر گشود و سیکسار بر پرید
هشیار, آن که انده نیک و بدش نبود
کو عارفی کز آفت این چار دیو رست؟
آن کس که بود کام طلب, کام دل نیافت
کس در جهان مقیم به جز یک نفس نبود
زین کوچگاه» دولت جاوید هر که خواست
دام فریب و کید دراین دشت گر نبود
ایام عمر, فرصت برق جهان نداشت
تست فمای وان به جر انتعوان نزاشت
مرغی که اسان دراین خاکدان نداشت
بیدار, آن که دیده به ملک جهان نداشت
کو سالکی که زحمت این هفتخوان نداشت؟
یک نیکروز کاو گله اه ها ات
وانکس که کام یافت. دل کامران نداشت
کس بهره از زمانه به جز یک زمان نداشت
الحقٍ خبر ز زندگی جاودان نداشت
ای قضر کهته سقفب عرآهر تفای نذاست
قطعهها. قصیدهها و غزلها ۱۰۹
صاحب نظر کسی که دراین پست خاکدان
صیدی کزاین شکسته قفس رخت برنبست
روز جوانی آنکه به مستی تباه کرد
آگه چگونه گشت ز سود و زیان خویش
رو گوهر هنر طلب از کان معرفت
غوّاص عقل, چون صدف عمر برگشود
آن کاو به کشتزار عمل گندمی تکشت
گر ما نمیشدیم خریدار رنگ و نوی
هر جاکه گسترانده شد این سفره فساد
کاشن ینش اردامت شستتی سعی طرفت
تیان روک زست | بل ول تیاه هه
آذوق؛ تسو از چه در انبار آزماند
دیوارهای قلعهٌ جان گر بلند بود
گر در کمان زهد زهی میگذاشتیم
دل را به دست نفس نمیبود گر زمام
خوش بود نزهت چمن و دولت بهار
از دام تن به نام و نشانی توان گریخت
هش دار ای گرسنه, که طبّاخ روزگار
از دل, سفینه باید و از دیده. ناخدای
آسوده خاطر این ره بیاعستبار را
دست از سر نیازه سوی این و آن نداشت
یا بود بال بسته و یا اشیان نداشت
پیرانه سر شناخت که بخت جوان نداشت
سوداگری که فکرت سود و زیان نداشت
کاینسان جهانفرو زگهر» هیچ کان نداشت
درّی گرانبهاتر و خوشتر ز جان نداشت
آندر تنور روشن پرهیزء نان نداشت
واه رهکترها دکتان سذاشت
جزگرگ و غول و دزد و دغل میهمان نداشت
کاش این سموم. راه سوی بوستان نداشت
چون کند گشت خنجر فرصت. فسان نداشت
گنجينة تو از چه سبب پاسبان نداشت
روباه دهر چشم بدین ماکیان نداشت
امروز چرخ پیر زه اندر کمان نداشت
0 فریب هیچ گهی کاروان اد آ میت
گر بیم ترکتازی باد خزان نداشت
دام زمانه بود که نام و نان نداشت
ناميخته به زهر, نوالی به خوان نداشت
قدرت به گوشمالی پیل دمان نداشت
در بحر روزگار, که کنه و کران نداشت
پروین. کسی سپرد که بار گران نداشت.
نیکبخت کیست؟
افو تشم افتی واشت
دنله کدف فنیضا ام تو ان
در ره عسقل کستا زر و انتع واشیت
ز سیه کاریاش امانی داشت
۱۱۰ دیوان پروین اعتصامی
رهسزن نفس را شناخته بود
کشت و زرعی به ملک جان میکرد
گوش مام وعظت نیوش نبود
مادر اینن پسرتگه چسه میکردیم
بباچنین آتش و تسف و دم و دود
ات یی شزا تیه
یمه« و تصحده تج شیاین کی
اکتا کات مان سا ا شرت
رازهای زمانه را مسیگفت
اتتکتها اد وی داتس
تن به دربوزه خوی کرد و ندید
خضیره گفتند روح گنج تن است
تن که یک عمر زند؛ جان بود
آنچنان شو که گل شوی نه گیاه
نسیکبخت آن تسوانگری که به دل
چاشت را با گرسنگان میخورد
(تتدگانن تسار تست گس ان
پسوریا بساف بود جوله دهر
روبه روزگار خواب نکرد
صید و صیّاد هر دو صید شدند
دل به حسق سجده کرد و نفس به زر
قبسا سرا کنشتندگان کاس
موج و طوفان و سیل و ورطه بسیست
خساهه در بر شکسوفه نوشت
تمه و کسید کف انم وستوه
گس نجهایش نگاهبانی داشت
ببینیاز از جهان. جهانی داشت
ورنسه هر ذزهای دهانی داشت
سر :از کتسه اقتیتا داشها]
هی این تون نی زا
اگر این سفره, میهمانی داشت
وتا کر اس عامع ای تقیسعا نش ات
هت کته تک شتا ناش داش
درو دیوار گر زب انی داشت
این زمسین نیز آسمانی داشت
که چو جان گنج شایگانی داشت
گنج کر پتوه اپسانتای داشت
هت کی | که فا که بان داش
بیاغ ایام بباغبانی داشت
غم مسکین ناتوانی داشت
تاکه در سفره نیم نانی داشت
همه کس غبنی و زیانی داشت
اتنتاه سر تین لته ابسرانیانی زداشست
تاکه این قلعه ماکیانی داشت
ینور شمه کتا تن کتايی واشت
تساقسضاتیری و کمانی داشت
هر سا ی هر متا داش
ورنسه هس رگلهای شسبانی داشت
زنسدگی بسحر بسیکرانسی داشت
هر بهاری ز ی خزانی داشت
کاشکی صیقل و فسانی داشت.
قطعهها؛ قصیدهها و غزلها ۱۱
نت اشک
اشک طرف دی ده را گردید و رفت
بر سسیپهر تبرءه هستی دمی
کته دزی ی وروی ان سود
گشت اندر چشمة خون ناپدید
من چواز جور فلک بگریستم
یی معا زرا تمیق در امس دور متحیان
تسا دل: از اتستاوی کتراها لود کشت
موج و سیل و( فتنه و آشوب خاست
۳ 3 در گلستان وجود
مسدّتی در خسانهة دل کرد جای
مه هیر مان را تععوشن
شد چو از پیج و خم ره با خبر
جلوه و رونق گرفت از قلب و چشم
عقل دور اندیش, با دل هر چه گفت
قاصد مسعشوق بود از کوی عشق
اوفتاد اندر تسرازوی قضا
بنفشه صبحدم افسرد و باغبان گفتش
جواب داد که ما زود رفتنی بودیم
کنون شکسته و هنگام شام, خاک رهم
8 ظاهراً «و» زاید است.
اوفستاد ] سس هو یدق رفک
جون ستاره روشنی بخشید و رفت
عاقبت یک قطره خون نوشید و رفت
قیمت هر قطره را سنجید و رفت
بسر من و بر گریهام خندید و رفت
۷
دامن پاکیزه را بسرچجید و رفت
بحرء طوفانی شد و ترسید و رفت
بر گل رخسارهای ابید و رفت
مخزن اسرار جان را دید و رفت
دفتر و طومار خود پیچید و رفت
مس قصد تحقیق را پسرسید و رفت
میوهای از هر درختی چجید و رفت
وشن دادو له را تفیل و وفت
از توافت قاس کنو هنود رفظ
چهره؛ عشاق را بسوسید و رفت
کاش میگفتند چند ارزید و رفت.
که بیگه از چمن آزرد و زود روی نهفت
چراکه زود فسرد ان گلی که زود شکفت
۱۱ دیوان پروین اعتصامی
غم شکستگ ام نیست. زانکه دای دهر
ز نرد زندگی ایمن مشو که طاسک بخت
به جرم یک دو صباحی نشستن اندر باغ
خوش آنکسی که چوگل, یکدو شب به گلشن عمر
به روز طفلیام از روزگار پیری گفت
هزار طاق پدید ارد از پی یک جفت
هزار قرن در اخرش عاک باید خفت
نخم نخفت و شبرو ایام هر چه گفت. شنفت.
هر چه بادا باد
۱ 9 ۰
تسو بریشان ماوماایمن
هممگی کودکان مهد منند
سا روم ات بت ردانستم
پیک فرخندهای چو من سوی خلق
برگها راز چهره شویم گرد
من فسرستم به باغ, در نوروز
گاه باشد که بسیخ و بسن بکنم
شد ز نیروی من غبار و برفت
گه به باغم. گهی به دامن راغ
تو بدینگونه ببدسرشت و زبسون
امد انشها کس قبیتا ری کسصو سیخ
همه یام وادی عدميم
تتصی» ستتشت زآشت و وان متخوین
هر چه شساگردی زمانه کنی
رهروی را که دیو راهنماست
چند دل خوش کنی به هفته و ماه
چون تو, کس تیرهروزگار مباد
۱ ۱ ۱ ۸
تسیر و اسفند و بسهمن و مرداد
گه به خرمن وزم. زمان حصاد
کسوتوال سسپهر نفرستاد
غنچهها را شکسفته دارم و شاد
مبزده شادی و نسوید مراد
از چ نار و صسنوبر و شمشاد
خاک جمشید و استخوان قباد
گاه در بسلخ و گاه در بسغداد
ی یش م1
اونتادم. زمانهام تازاد
ای قوش اکن کشت رسیل افتاد
مسسنعم و بینوا و سفله و راد
پبایه». سست است و خانه. بیبنیاد
توا وی اوه کین اسنتتاد
ان در انبان. جه توشه ماند و زاد
تن کنسکویاراد زو خستر داد
که دراین چاه زرف پباننهاد؟
قطعهها قصیدهها و غرلها ۱۱۳
من و تو بندهایم و خواجه یکیست
جون سیید و سیه. تبه شدنیست
جه توان خواست از مکاید دهر؟
تشه ایام نرم شتا ردان
ی کته هک که
قفل این راز را کسی نگشاد
توق فا زانهتو آنخیسه داوی ای دا
تششس سل آبباد. ایسن یراب ا تاه
چه تفاوت میان اصل ونزاد
چه تسوان کرد؟ هر چه بادابادا
من اگر آهسنم» تسوگسر پسولاد
پیش حکم قضاء چه خاک و چه باد.
نکتهای چند
ی
خهدبا عت یاک اس نیا تجانه بباک
شمع خندید به هر بزم؛ از آن معنی سوخت
سوی بتخانه مرو پند برهمن مشنو
هیزم سوخته. شمع ره و منزل نشود
گرگ. نزدیک چراگاه و شبان, رفته به خواب
مور هرگز به در قصر سلیمان نرود
کهر وفت؛ .یلد بخ ختیر کی از دست ده
فرّخ آن شاخک نو رسته که در باغ وجود
صرف باطل نکند عمر گرامی, پروین
دلش از پرتو اسرار صفایی دارد
ای نس الوقه: که باکس و زدایی دازد
خنده, بیجاره ندانست که جایی دارد
بت پرستی مکن, اين ملک خدایی دارد
ار یی که ی اي و
بره دور از رمه و عزم چرایی دارد
تاکه در لانٌ خود. برگ و نوایی دارد
آخر این در گرانمایه. بهایی دارد
وقت رستن» هوس نشو و نمایی دارد
آنکه جون سیر خرد. راهنمایی دارد.
علم. سرماية هستی است
فلک: ای دوست :از نی بیاا و بیع کرک
ز قفای من و تو گرد جهان را بسیار
بد و نیک و غم و شادی همه آخر گردد
ی را اه شوم و اد کت ی
۱۴ دیوان پروین اعتصامی
ماه چون شب شود. از جای به جایی حیران
او شک ها ی ابش ی با ختاود
من و تو روزی از بای در افشتیم. ولیک
روز بگذشته خیال است که از نو آید
زندگی جز نفسی نیست. غنیمت شمرش
چرخ بر گره و داتی که اسان میگرهد؟
ات را هرا از یروا کار
خوش مکن دل که نکشتهست نسیمت ای شمع!
تیره ان چشم که بر ظلمت و پستی بیند
گر دو صد عمر شود پرده نشین در معدن
نه هر آن را که لقب بوذر و سلمان باشد
هر نفس کز تو بر آید. چو نکو در نگری
نخورد هیچ توانگر غم درویش و فقیر
قیمت بحر در آن لحظه بداند ماهی
گاه باشد که دوصد خانه کند خاکستر
کرکشان لافعور اتف زامن تیر لین
نه هر آن کاو قدمی رفت به مقصد برسید
آنچنان کن که به نیکیت مکافات دهند
مرو آزاده چو در دام تو صیدی حاسمت
توشة پخل میندوز که دود است و بار
نه هر آن غنچه که بشکفت گل سرخ شود
ز درازا و ز پهنا چه همی پرسی از آن
جور مرغان کشد ان مرز که پر چینه بود
یی کی ویو دارآ و سکتدر گرود
وین گران کشتی بیرهبر و لنگر گردد
تا بود روز و شب. این گنبد اخضر گردد
فرصت رفته محال است که از سر گردد
پیش از آن کاین رخ گلنار مُعصفر گردد
نیست امیّد که همواره نفس برگردد
همچو شهباز که بر گرد کبوتر گردد
بپیچاند و خود بر ره دیگر گردد
بس نسیم فرح انگیز که صرصر گردد
مرده آن روح که فرمانبر پیکر گردد
خضلت شب یه پیست که که گرندد
راست کردار چو سلمان و چو بوذر گردد
از ود یف وس توکس گبیود
روح باید که از این راه وان گنک ود
مگر آن روز که خود مُفلس و مضطر گردد
که به دام ستم انداخته در بر گردد
طوطیان را خورش آن به که ز شکر گردد
نه هر آن کاو خبری گفت پیمبر گردد
ببه لب دجله و پیرامن کوثر گردد
چوگه داوری و نوبت کیفر گردد
مشو ایمن چو دلی از تو مکدّر گردد
سوزن کینه مپرتاب که خنجر گردد
ترش ان شاخه کی رت وی کید
که چو پرگار به یک خط مٌدوّر گردد
تا که بیعقل و هشی صاحب مشعر گردد
سنگ طفلان خورد آن شاخ که بروّرگردد
قطعهها. قصیدهها و غزلها ۱۱۵
روسبی از کم و بیش آنچه کند گرد. همه
گر که کار آگهی. از بهر دلی کاری کین
رهنوردی که به امّید رهی میپوید
هیچ درزی نپسندد که بدین بیهدگی
چرخ گوش تو بپیچاند اگر سرپیچی
دیو را بر در دل دیدم و زان میترسم
دعوت نفس پذیرفتی و رفتی یک بار
پاکی آموزبه چشم و دل خود.گر خواهی
هر که شاگردی سوداگر گیتی نکند
دامن اوست پر از لول و مرجان. پروین
دخستری خرد. شکایت سر کرد
دا یکس قآ قیقر شاه تشست
منوزه سرخ مرا دور فکند
ساره و طوق زر من بسفروخت
یتک تطرمن ار رن
دخستر خویش بسه مکستب بسپرد
به سخن گفتن من خرده گرفت
هر چه من خستته و کاهیده شدم
اشک خسونین مرا دید وليك
هسیر دو را دوش به مسهمانی برد
ان کی ایند کته زا هون دبتن
نزد من دختر خود را بسوسید
عیب من گفت همی نزد پدر
صرف گلگونه و عطر و زر و زیور گردد
کته کار ول و تن مشش طوواه
تبرهراییست گر از نيمه ره تسرگر هد
دلق را استر از دیسبة ششتر گردد
خون چو آلوده شود. پاک به نشتر گردد
که ز ما بیخبر این ملک مسخر گردد
بیم آن است که اين وعده مکّر گردد
که سراپای وجود تو مطهر گردد
هرگز آگاه نه از نفع و نه از ضر گردد
که بیانديشه دراین بحر شناور گردد.
صحبت از رسم و ره دیگر کرد
نامه مستادن مسیون در سر کسرد
خسود گویند ز سیم و زر کرد
اوه ا رکش شوه ان کشسفر کی 3
نام من. کودن و بیمشعر کرد
و و یت وا تون تفنتیی کت 3
او جفاو سستم اف زونتر کرد
خسندهها با سس و دضتر کرد
هر دورا غرق زر و زیور کرد
فتاه دز دامستن قسون کستوهر در
بسوسهاش کار دو صد خنجر کرد
۱۷۶ دیوان پروین اعتصامی
مه ناراستی و تسهمت بود
هر که بد کرد بد اندیش سیهر
تستانسبیند پسدرم روی مرا
شب به جاروب و رفویم بگماشت
پسدر از ی نامز
چرخ را تسا دت» یر این واه
مدرم مردومرادریبم دهر
اسمان. خرمن امسیّد مرا
چه حکایت کنم از ساقی بخت
مادرم بال و پرم بسود و شکست
من سسیه روز نسبودم ز ازل
هر گواهی که در این محضر کرد
کاراو از هسمه کس بهتر کرد
دست بگرفت و بسه کوی اندر کرد
روزم آوارة بسسسام و( رکب سین 3
مار کت زمر رد
کته بته آفعشا وف تسطر. که کرد
یکی مق کر ره
که چه خونابه دراین ساغر کرد
مسرغ» پرواز به بسال و پر کرد
هر کرد ان ان عفر کر
صاف و درد
سای تفت مه ستنمده کسلی
آب. افسزون و بسزرگ است فضا
کفت ررخس که ودنآ پسه افاست
دی. مسی هستی ماصافی بود
خیره نگرفت جهان, رونسق من
تساکند جای برای تو فراخ
تفه تخوان کتفت که نها کر دشر
توبه باغ امدی و ما رفستيم
اتتص نوخ دفتر پسیروزه» سیهر
فتاه شتا اب هه | دنت که
ک زایت.م. و رد
ژجسهروء کساستی و کشستی خسرة
نه فتاد و نه شکست و نه فسرد
نه جنان است که دانند سترد
صاف خوردیم و رسیدیم به درد
۳2 ۳
بجر فتتین از هن بسن و برد
آنکتته ورسو وا ما را رد
تیه را شا ففتتس دی شمرد
جه خبر داشت که خواهد یزمرد
همه کس, باده ازایین ساغر خورد.
قطعهها, قصیدهها و غزلها ۱۷
کسی که بر سر نرد جهان قمار نکرد
خوش انکه از گل مسموم باغ دهر رمید
به تیه فقر, از ان روی گشت دل حیران
نداشت دیدهٌ تحقیق. رده کر دور
شکار کرده بسی در دل شب. این صییّاد
برق ز عورخد آموزه بر دبا ری تواسعی
غسبار گشت ز باد غرور. خرمن دل
سفینهای که در آن فتنه بود کشتیبان
مباف جامهٌ روی و ریاء که جز ابلیس
کسی ز طعنه پیکان روزگار رهید
طبیب دهر. بسی دردمند داشت و لیک
چرا وجود منژّه به تیرگی پیوست؟
ز خواب جهل, بس امسالها که پار شدند
به رفق گر نظری کرد. جز به خار نکرد
که هیچگه شتر از را مهار نکرد
بسدید خيمه اهریمن و فرار نکرد
مکو کهووز گدفت و مرا شکار کرد
گرفت و بست به هم, لیک استوار نکرد
مشو چو دهر, که یک عهد یایدار نکرد
که کار کردو شکایت ز روزگار نکرد
یی فتابله راز تارب
برفت روز و شب و ره سوی کنار نکرد
کس این دو رشتهٌ پوسیده یود و تار نکرد
که گاه له انسیا شکتار بکترن
طبیب وار سوی هیچیک گذار نکرد
چرا محافظت پنبه از شرار نکرد؟
خوش آنکه بیهده, امسال خویش پار نکرد
سیاه روزی و بدنامی اختیار نکرد
۳" 5 0
بسا پسفیه لاله گنفت ای سیخ
از برای جلوه, گلهای چمن
اندراین بزم طرب, گویی تورا
از چه معنی, در شکستی بیسبب
طرف گاشن را منظم کردهاند
رنگ را سا یوج توأم کردهاند
غرق در دربای ماتم کردهاند
چون به خاکت ريشه محکم کردهاند
۱/۸ دیوان پروین اعتصامی
از چه. رویت درهم و پشتت خم است
از چه, خود را پشت سر میافکنی
تیا ۵ اسب هام تن ورن
گفت: ببسهر بسردن بار قضا
عسارفان, از بسهر افزودن به جان
یاد حق بر یاد خود بگزیدهاند
رهبروان انبتتتخ کح کاو: آگهند
گلههای هن دار فتیم سکیا
چون در آخر. جمله شادیها غم است
تسو نسمیدانی که از بسهر خزان
از صبا گسوبی تسو و مسااز سسموم
تو خضوشی بینی و ما پزمردگی
مابه خود. چیزی نکردیم اختیار
کردهاند ار پسرسشی در کار ما
درزی و جولاهة مساء صنع خویش
از چه رو. کار تو در هم کردهاند
چون به ی ارانت مقدم کردهاند
در ی شش را شستل رها تسد
عاقلان. پشت از ازل خم کردهاند
از هواو از هوس, کم کردهاند
کار اسراهسیم ادهتم کر وداکز
توش راه خود فراهم کردهاند
کرک خود را دیده و رم کردهاند
هم زاوّل. خوی باغم کردهاند
باغ را شاداب و خرم کردهاند
در دل هر قسطره شسبنم کسردهانسد
رای ایسن راه مظلم کسردهاند
بهر ما این شهد را سم کردهاند
هرک جانقشی مسجشم کردهاند
کار اف تا نان فحال کنر هنن
خلقت و تقدین با هم کردهاند
در پس این سبز طارم و همان
دیوانه و زنجیر
گفت با زنجیر, در زندان شبی دیوانهای
من بدین زنجیر ارزیدم که بستندم به پای
دوش سنگی چند پنهان کردم اندر آستین
سنگ میدزدند از دیوانه با این عقل و رای
عاقاای ما ارات غقل دون دوشن ۱
از برای دیدن من بارها گشتند جمع
عاقلان پیداست. کز دیوانگان ترسیدهاند
کاش میپرسید کس, کایشان به چند ارزیدهاند
ای عجب! آن سنگها را هم ز من دزیدهاند
مبحث فهمیدنیها را چنین فهمیدهاند
در ترازوی چو من دیوانهای سنجیدهاند
عاقلند اری, چو من دیوانه کمتر دیدهاند
قطعهها. قصیدهها و غزلها ۱۹
جمله را دیوانه نامیدم, چو بگشودند در
کردهاند از بیهشی بر خواندن من خندهها
من یکی آیینهام کاندر من اين دیوانگان
اب صاف از جوی نوشیدم. مرا خواندندپست
خالی از عقلند. سرهایی که سنگ ما شکست
به که از من باز بستانند و زحمت کم کنند
سنگ در دامن نهندم تا در اندازم به خلق
هیچ پرسش را نخواهم گفت زین ساعت جواب
چوب دستی را نهفتم دوش زیر بوریا
ما نمیپوشیم عیب خویش, امّا دیگران
ننگها دیدیم اندر دفتر و طومارشان
ما سبکساریم, از لغزیدن ما چاره نیست
کر یشان ی تاش سا اسلیاید
خویشتن در هر مکان و هر گذر رقصیدهاند
خویشتن را دیده و بر خویشتن خندیدهاند
گر چه خود. خون یتیم و پیر زن نوشیدهاند
این گناه از کنر از من جرا رنجیدهاند
غیر ازاین زنجیر» گر چیزی به من بخشیدهاند
ریسمان خویش را با دست من تابیدهاند
زانکه از من خبره و بیهوده. ببس پرسیدهاند
از سحر تا شامگاهان, از بیاش کرد یله شا
عیبها دارند و از ما جمله را پوشیدهاند
دفتر و طومار ما را زان سبب پیچیدهاند
عاقلان با این گرانسنگی, چرا لغزیدهاند؟
کرا نیباک کین آمو:
سوخت اوراق دل از اخگر پنداری چند
روح زان کاسته گردید و تن افزونی خواست
زاغکی شامگهی دعوی طاووسی کرد
خفتگان با تو نگویند که دزد تو که بود
گر که ما دیده ببندیم و به مقصد نرسیم
دل و جان هر دو بمردند ز رنجوری و ما
سودمان, عجب و طمع» دکه و سرمایه. فساد
چه نصیبت رسد از کشت دو رویی و ریا
جامةٌ عقل ز بس در گرو حرص بماند
پایه بشکست و بدیدیم و نکردیم هراس
آز تن گر که نمیبود. به زندان هوا
ماند خاکستری از دفتر و طوماری چند
که نکردیم حساب کم و بسیاری چند
صبحدم فاش شد این راز ز رفتاری چند
باید این مساله پرسید ز بیداری چند
چه کند راحله و مرکب رهواری چند
داروی درد نسهفتيم ز بسیماری جند
۷
چه بود بهرهات از کيسه طرّاری چند؟
پود پوسید و به هم ريخته شد تاری چند
بام بنشست و نگفتیم به معماری چند
هر دم افزوده نمیگشت گرفتاری چند
۱۲۰ دیوان پروین اعتصامی
حرص و خود بینی و غفلت ز تو ناهار ترند
دید چون خامی ما. اهرمن خامفریب
چو ره مسخفی ارشاد نمیدانستیم
دیو را گر نشناسیم ز دیدار نخست
دفع موشان کن از ان پیش که اذوقه برند
تو گرانسنگی و پاکیزگی آموز, چه باک
به که از خنده ابلیس ترش داری روی
چو گشودند به روی تو در طاعت و علم
دل روشن ز سیه کاری نفس ایمن کن
دفتر روح چه خوانند زبونی و نفاق
قیجکس تکیبد کنارا کتفن ما نکد
تیغ تدبیر فکندیم به هنگام نبرد
روز روشن نسسپردیم ره مسعنی رآ
بس که در مزرع جان دانه از افکندیم
شوره زار تن خاکی گل تحقیق نداشت
تو بدین کار گه اند چو یکی کارگری
تو توانا شدی ای دوست که باری بکشی
افسرت گردهد اهریمن بدخواه. مخواه
دیب معرفت و علم چنان باید بافت
گفتهُ از چه یک حرف. چه هفتاد کتاب
اگرت موعظه عقل بماند در گوش
چه کنی پرسش تاریخ حوادث. پروین
چه روی از پی نان بر در ناهاری چند
ریخت در دامن ما درهم و دیناری چند
بنمودند به ما خانهة خماری چجند
وای بر ما سپس صحبت و دیداری چند!
نه در آن لحظه که خالی شود انباری چند
گر نپویند به راه تو سبکساری چند
نا تختدنن یه کبا رشق تکو با دنه
چه کمند افکنی از جهل به دیواری چند
تا نیفتاده بر این آینه زنگاری چند
کرم نخل چه دانند سپیداری چند
مستی ما چو بگویند به هشیاری چند
چه توان یافت در این ره به شب تاری چند؟
عاقبت رست به باغ دل ما خاری چند
خرد این تخم پراکند به گلزاری چند
هنر و علم به دست تو چو افزاری چند
نه که بر دوش گرانبار نهی باری چند
سر منه تا نزنندت به سر افساری چند
که توانیم فرستاد به بازاری چند
حاصل عجب, چه یک خوشه, چه خرواری چند
نیرندت ز ره راست به گفتاری چند
ورقناعتل سید کته ز کر دای رنتن
خاطر خشنود
به طعنه پیش سگی گفت گربه کای مسکین!
میان کوی بخسبی و استخوان خایی
برو به مطبخ شه بابه مخزن دهقان
قبیلة تو بسی تیره روز و ناشادند
بد اختری چوتو را, کاشکی نمیزادندا
هی وف بهه تسی خانهها که ابیاد ند
کباب و مرغ و پنیر است و شیر. طعمهٌ من
جفای نان نکشیدهست یک تن از ماء لیک
یگفت: راست نگردد بنای طالع ما
مرابه پشت سرافکند حکم چرخ. ز خلق
کسی به خانة مردم به میهمانی رفت
به روزی دگران چون طمع توانم کرد؟
تو خلق دهر ندانستهای چه بیبا کند!
کسی به لطف. به درماندگان نظر نکند
هزار مرتبه, فقر از توانگری خوشتر
نخست رسم و ره ماء درستکاری ماست
برای پرورش تسن, به دام بدنامی
پی هوا و هوس, نوع خود پرست شما
ز جورسال و مه ای دوست. کس نرست. تمام
به چهرهها منگر, خاطر شکسته بسیست
من از فتادگی خویش هیچ غم نخورم
اسیر نفس, تویی؛ همچو ما گرفتاران
تو شاد باش و دل آشوهه زندگانی کن
سرمست. ای کبوترک ساده دل. مپر
ز حیلهام همه کارا گهان به فریادند
گرسنگان شما بیشتر ز همفتادند
چراکه از ازلش پایه. راست ننهادند
شگفت نیست گرم در به روی نگشادند
که روز سور کسی از پیاش فرستادند
مرا ز خوان قضاء قسمت استخوان دادند
تو عهدها تشتیدا ی خنه شست؛ بتئیادندا
دراین معامله, دلها ز و یولادند
توانگران, همه بدنام ظلم و بیدادند
قسبیل نو در این دزدی استادند
نیوفتند کسانی که بخرد و رادند
سحر به بصره و هنگام شب به بغدادند
اسیر فتنة دیماه و تیر و مردادند
عروس دهر, چو شیرین و خلق, فرهادند
فتادگان چنین. همیچگه نیفتادند
ز بند ند ی حرص و ۳ آزادند
سگان به بدسری روزگار معتادند.
و پروانه
اقفی اشوا پته ر مر بو لته سییر نز
در تیه از راه تورا دانه میزند.
نکوهش بیخبران
همای دید سوی ماکیان به قلعه و گفت
زبون مرغ شکاری و صید روباهند
که اين گروه, چه بیهمت و تن آسانند
۱۲ دیوان پروین اعتصامی
چو طایران دگر. جمله را پر و بال است
هسمی فتاده و مفتون دانه و آبند
جز این فضاء به فضای دگر نمیگردند
شدند جمع» تمامی به گرد مشتی دان
تمه فاقلنه از ان دسشعگی اسسافتد
زمسانه, گردنشان را چنین نپیچاند
هنوز بیخبرند از اساس نشو و نما
بگفت: این همه دانستی و ندانستی
شکستگی و در افتادگی طبیعت ماست
سوی بسیط زمین, گر تو را فتد گذری
ترازوی فلک ای دوست. راستی نکند
دراین حصار. ز درماندگان چه کار آید؟
چه حیلهها که دراین دامهای تزویرند
نهفته. سودگر دهر هر چه داشت فروخت
در آن زمان که نهادند پایةٌ هستی
نداشتیم پر شوق. تا سبک بپریم
دراین صحیفه» چنان رمزها نوشت قضا
به کاخ دهر, که گه شیون است و گه شادی
تو را بر اوج بلندی» مراسوی پستی
حدیث خویش چه گوییم؟ چون نمیپرسند
چه اشیان شما و چه بام کوته ما
تفاوتی نبود در اصول نقص و کمال
به تیره روز مزن طعنه, کاندراین تقویم
از آن کسی که بگرداند چهره, شاهد بخت
دراین سفینه». کسانی که ناخدا شدهاند
ره وجود, به جز سنگلاخ عبرت نیست
چرابرای رهایی. پری نیفشانند
همی نشسته و بر خوان ظلم مهمانند
جز این بساط بساط دگر نمیدانند
عتعوب رهق درا نوی سر بشا دا
نه زیسرکند. از آن پایبند زندانند
به جدٌ و جهد. گر این حلقه را بپیچانند
همنوز شيفته این بناو بنيانند
که این قبیله. گرفتار دام انسانند
ز بستن ره مساء خلق در نمیمانند
دراین شرار, تو را هم چو ما بسوزانند
که تب اقیات و نیکست نزو
که زیرکان. همه در کار خویش حیرانند
چه رنگها که دراین نقشهای الوانند
تین تیان کر اه با که ار اند
قرار شد که زبردست را نرنجانند
گمان مبر که درافتادگان. گرانجانند
که هر چه بیش بدانند» باز نادانند
مباشران قضاء میزنند و میرانند
حساب خود چه نویسیم؟ چون نمیخوانند
همین بس است که یک روز هر دو ویرانند
کتمالها هه انجام کت ار قضانته
نوشته شد که چنین روزها فراوانند
ععب مان آکتر ختلق رو بگر داندند
تمام عمر, گرفتار موج و طوفانند
فتادگان. خجل و رفتگان پشیمانند.
قطعهها. قصیدهها و غزلها ۱۳۳
تدبیر پایان از آغاز
سر و عقل گر خدمت جان کنند
بکاهند گر دید و دل ز از
چو اوضاع گیتی خیال است و خواب
دل و دیده دریای ملک تنند
هدآنو عته و شسته ان تک وش
نکردی نگهبانی خویش, چند
چنان کن که جان را بود جامهای
به تن پسرور و کاهل ار بگروی
فروغی گرت هست ظلمت شود
هتتستوارز ا ابش تشوه معیش اون
گرت فضل بودهست رتبت دهند
گرت گله گرگ است وک کواسف
چو آتش برافروزی از بهر خلق
ا گنیر کون با که نی شیاه
به معمار عقل و خرد تيشه ده
بسرآنسند خودبینی و جهل و عجب
بزرگان نساغزند در هیچ راه
یی کتتا رن فتوان کا ستان کسمتز
تست هار که وان کته
هرا خساطرت:را پسویشان کسفند؟
رهاکن که یک چند طوفان کنند
که دزد هوارا به زندان کنند
ببه گنج وجودت نگهبان کنند
چو از جامه. جسم تو عریان کنند
تور هون ود تین اسان کید
کمالی گرت هست نسقصان کنند
کته تتجیر وناز ایست دشتتان کتتان
ورت جرم بودهست تاوان کنند
ی را مر هتفای که وان خن
فان اتف زا تسه دا مها سکس
بدانند ون ره بدین کان کنند
که تاخانه جهل ویران کنند
که عیب تورااز تو پنهان کنند
کز اغاز تدبیر پسایان کنند.
نامه به نوشیروان
بزرگمهر به نوشیروان نوشت که خلق
شنهان اگر که.به خعمیر مملکت کوشتد
چرا کنند کم از دسترنج مسکینان؟
ز شاه». خواهش امنیّت و رفاه کته
چه حاجت است که تعمیر بارگاه کنند؟
چرا به مظلمه. افزون به مال و جاه کنند؟
۱۳۴ دیوان پروین اعتصامی
چو کج روی تو. نپویند دیگران ره راست
به لشکر خرد و رای و عدل و علم گرای
جواب نامه مظلوم را تو خویش فرست
زمام کار, به دست تو چون سپرد سپهر
اگر به دفتر حکٌام ننگری یک روز
اگر که قاضی و مفتی شوند سفله و دزد
به سمع شه نرسانند حاسدان قوی
بپوش چشم ز پندار و عجب. کاین دو شریک
چو جای خود نشناسی. به حیله مدذعیان
پتریین و آه ستمدیدگان که در دل اهب
از آن شرار که روشن شود ز سوز دلی
سند به دست سیه روزگار ظلم. بس است
چو شاه جور کند. خلق در امید نجات
هزار دزد, کمین کردهاند بر سر راه
تو کیمیای بزرگی بجوی, بیخبران
چو یک خطا ز تو بینند. صد گناه کنند
سپاه اهرمن. اندیشه زین سپاه کنند
سا تسود که دسپرانت: اشتباه کت
تاه کار تام خن ا دیگیران بکباه کشید؟
هزار دفتر انصاف را سیاه کنند
دروغگو و بداندیش را گواه کنند
تظلمی که ضمیفان دادضواه کنند
بر آن سرند که تا فرصتی تباه کنند
تورا ز اوج بلندی به قعر چاه کنند
نشستهاند که نفرین به یادشاه کنند
به یک اشاره, دو صد کوه را چو کاه کنند
صحیفهای که در آن, ثبت اشک و آه کنند
همی حساب شب و روز و سال و ماه کنند
چنان مباش که بر مسوکب تو راه کنند
مق از دا سید انهی ار نز
بهل که قصّه ز خاصیّت گیاه کنند.
نان بیدود
بیرنج» زین پیاله کسی می نمیخورد
ماکان خیش و ود عون که ادیگرآن
بیدود. زین تنور به کس نأن نمیدهند
هرگز برای جرم تو تاوان نمیدهند.
گُذشتة بیحاصل
کباش در بسحر بیکران جهان
فصل رحلت در این کتاب نبود
قطعهها قصیدهها و غزلها
عسراعکان مسی از اش این کشک
مسنیتا نسدیدیم و راه کج رفتیم
اینکه خواندیم شمع» نور نداشت
هر چه کردیم ماه و سال. حساب
غیر مردار طعمهای نشناخت
ره دل زد زمسانه» این دزدی
خسانة خضود به اصرمن منمای
دوره سسیریت چسسراست سسیاه
پنن بگشت آسسیای دهسسن: ولیک
تکششتتیاه آنا مت یمتا
گر نسمیبود تسيشة پندار
و
تسو فریب سرآب تن خوردی
ز آتش جهل سوخت خرمن سا
سال و مه رفت و ما همی خفتیم
به باغ نظم که هر سوء گل و بهاری بود
چکامه و سخن من به صفر میمانست
امک هست کته کار آکتهانش دیون
غبار شوق من ار نور خور ندید. چه عم
من این ودیعه. به دست زمانه میسپرم
سیاه کرد مس و روی را به کورهة وقت
چو باغبان نگرایید باغبان وجود
"
تب
۱۳۵
گر که هیمساية عقاب نبود
ورنسه در راه, پیج و تاب نبود
اینکه در کوزه سود اب نسبود
کار ایام را حسساب نبود
طوطی چرخ, جز غراب نبود
هسمچو دزدیسدن یاب نسبود
خسم هستی, خضم شرآب نبود
پسسرسش دیسسو را جواب نبود
مسرت دوره شسبان بو 3؟
هیچ دوز امخهیابت تغبو3
زانکه در دست ما طناب تبود
ملک معمور دل. خراب نسبود
پای نیکان, دراینن رکاب نبود
در بسیابان جان. سراب نبود
که یت ری وتاب تب ود
خواب ما مرگ بود. خواب نبود.
نهال طبع مرا نیز برگ و باری بود
که در برابر اعداد در شماری بود
به کارگاه امل, هر چه بود. کاری بود
همین بس است که بر عرصهاش غباری بود
زمانه زرگر و نقاد هموشیاری بود
نگاه داشت به هر جا زر عیاری بود
به بوتهای که در آن گل نبود و خاری بود
۱۳۶ دیوان پروین اعتصامی
نبود در خور ارباب فضل, گفتة من دراین صحیفه ناجیز یادگاری بود.
۷۸
زن در ایران
زن در ایران. پیش از اين گویی که ایرانی نبود
پیشهاش» جز تیرهروزی و پریشانی نبود
زندگی و مرگش اندر کنج عزلت میگذشت
زن چه بود آن روزهاء گر زانکه زندانی نبود
کس چو زن, اندر سیاهی قرنها منزل نکرد
کس چو زن, در معبد سالوس, قربانی نبود
وا هتفرن فا هن تدای
در دبسستان فضیلت. زن دبستانی نبود
دادخواهیهای زن میماند عمری بیجواب
آشکارا پتواق ان ببیداد. بنهانی نسبود
بس کسان را جامه و چوب شبانی بود. لیک
در نسهاد جمله گرگی بود. چوبانی نبود
از برای زن, به میدان فراخ زندگی
سرنوشت در قسمتی, جز تنگمیدانی نبود
نور دانش راز چشم زن نهان میداشتند
این ندانستن, ز پستی و گرانجانی نبود
زن کجا بافنده میشد. جای نخ و دوک هنر
خرمن و حاصل نبود» آنجا که دهفانی نبود
میوههای دکء دانش فراوان بسود. لیک
بسهر زن هسرگز نصیبی زین فراوانی نبود
ارزش یوشنده کفش و جامه را ارزنده کرد
قدرو پستی, با گرانی و به ارزانی نبود
قطعهها. قصیدهها و غزلها ۱۳
سادگی و پاکی و پرهیز, یک یک گوهرند
گوهر تابنده, تنها گوهر کانی نبود
از زر و زیور چه سود آنجا که نادان است زن
زیورو زر پسردهپوش عیب نادانی نبود
۱[
جامهٌ عجب و هوابهتر ز عریانی نبود
زن» سبکساری نبیند تا گرانسنگ است و پاک
پتجتاک وا انستییی. ان الودهدامت ای سورخ
زن چو گنجور است و عفت گنج و حرص آز, دزد
وای اگر آگه ز این نگهبانی نبود
آرمن بر سفرة تسقوا ن_میشد میمهان
زانکه میدانست کانجا جای مهمانی نبود
پابه راه راست باید داشت» کاندر راه کج
توشهای و رهمنوردی» جز پشیمانی نبود
تفای دای عویش سا آنتا رضقات
چادر پوسیده. بنیاد مسممانی نبود
۷۹
همنشین خرد
ای دوست. دزد حاجب و دربان نمیشود
ویرانة تن از چه ره آباد میکتی!
درزی شو و بدوز ز پرهیز پوششی
دانش چو گوهریست که عمرش بود بها
ژوشتدل آنکه بابرا کنند کیش تست
دریاست دهر. کشتی خویش استوار دار
دشواری حوادث هستی چو بنگری
گرگ سیه درون سگ چوپان نمیشود
معمورء دل است که ویران نمیشود
کاین جامه جامهایست که خلقان نمیشود
باید گران خرید که ارزان نمیشود
ور کرهش زا نف بشیشا نمی شود
درا تهی ز فتنهةُ طوفان نمیشود
ج در تقاب نیستی اسان نمیشود
۱۳۸ دیوان پروین اعتصامی
آن مکتبی که اهرمن بدمنش گشود
همّت کن و به کاری ازاین نیکتر گرای
تا ز آتش عناد تو گرم است دیگ جهل
گر شمع صد هزار بود. شمع تن دل است
وس بو افتلاسس روف انیت
دزد طمع چو خاتم تدبیر ما ربود
افسانهای که دست هوا مینوبسدش
سرسبز آن درخت که از تيشه ایمن است
هر رهنورد را نبود پای راه شوق
کشت دروغ بار حقیقت نمیدهد
ادا که که نو و انش وهی اس
از و هوا که راه به هر خانه کرد. سوخت
اندرز کرد مورچه فرزند خویش را
آنکس که همنشین خرد شد. زهرنسیم
دین از تو کار خواهد و کار از تو راستی
آنکو شناخت کمبة تعقیق زا که چیست
ظلمی که عجب کرد و زیانی که تن رساند
ماادمی نهايم. ازیراک آدمی
پروین. خیال عشرت و آرام و خورد و خواب
از بهر طفل روح. دبستان نمیشود
دکسان از هر شوه کاخ نمیشود
هرگز خرد به خوان تو مهمان ننمیشود
تن گر هزار جلوه کند. جان نمیشود
انوار حقّ ز چشم تو پنهان نمیشود
خندید و گفت: دیو سلیمان نمیشود
دی باچه رسللهٌ ایمان ن_میشود
فوشنده ان اسید گنه خر هان تشه یه
هر دست. دست موسی عمرآن نمیشود
این خشک رود. چشمه حیوان نمیشود
جز بر خلیل, شعله گلستان نمیشود
بازارگان رسته عنوان نمیشود
ابقر ان یو تکتهیان نمی شوه
گفت این بدان کهمور تن اسان شم شود
چون پر کاه بیسرو سامان نمیشود
این درد با مباحثه درمان نمیشود
در راه خلق خار مغیلان نمیشود
جز با صفای روح تو جبران نمیشود
دردی کش بیاله شیطان نمیشود
از نهر مر کته تاوان مشود
دانی که را سزد صفت پاکی
دزدند خضودیرستی و خودکامی
ان کتاق وتو سا کرت الاید
افیا مهو اسق ریاف
بباایسن دو فرقه راه نییماید
قطعهها. قصیدهها و غزلها ۱۳۹
فا هلق ازو زسخه بسه استایتی
آن روز کاسمانش برافسرازد
۷
در محضری که مفتی و حاکم شد
تابر برهنه جامه نسپوشاند
مردم بسدین صفات اگر یسابی
هرگز به عمر خویش نیاساید
از تسوسن غرور به زیر ایند
بر مال و جاه خضویش نیفزاید
زر بسیند و خس لاف نسفرماید
از هر خسویش بام نسیفزاید
اش امس فسوی سار اب
کر متام اف قم هقی شتا نگ
گوهر اشک
برد بسی رنج نشیب و فسراز
گاه درخشید و گهی تسیره ماند
عساقبت. افستاد یه دامسان ختایک
گفت: که ای» پيشه و نام تو چیست؟
من گهر ناب و تو یک قطره آب
دوس نکسسن دند فیس هیور ور تین
اشک بخندید که رخ بر مستاب
داد بسه هر یک» هر و بسرتوی
۵ ن گسهر روشسن گنج دلم
پسرده نشین بسودم آزایین پسیشتر
رٍ خق شترا تسناد تخسواادات تسوا
: سفر دید ز دل کردهام
من به د نظر قطره به معنو پمم
هس منفسم گ۵ گشت شبی ارزو
کستتاه درافستاد و زسسانی دود
گاه نهان گشت و گهی شد پدید
سرخ نگینی بسه سر راه 3
گفت: مرا باتو چه گفت و شنیدا
من ز ازل پاک. تسو پست و سلید
ببی سبب. از خلق نباید رمید
انکه در او گوهر و اشک افرید
فارغم از زصمت قفل و کلید
دور جهان. پرده ز کارم کشید
و یک انس سور
کس نستوانست چنین ره بسرید
نی کر او تا و۱
دیسده ز مسوجم نستواند رید
هط سفرم سود صسباحی امید
۱۳۰ دیوان پروین اعتصامی
تاب من از تاب تو افزونتر است
چهر من از چهرءٌ جان یافت رنگ
نکته در اینجاست که مارا فروخت
کاش قضایم چو تو برمیفراشت
وکسم از آن روی بدینسان پسرید
نسورمسن از روشنی دل رسید
گوهری درو شمارا خرید
کاش سهرم چو تو بر میگزید.
اندوه فقر
با دوک خویش, پیرزنی گفت وقت کار
از بس که بر تو خم شدم و چشم دوختم
اشتز او کر فتاست. کت لش
جز من که دستم از همه چیز جهان تهیست
بی زر» کسی به کس ندهد هیزم و زغال
بو پسست هر گر تله» دی آشیان خویش
نور از کجابه روزن بیچارگان فتد
از رنسج پاره دوختن و زحمت رفو
یک جای وصله در همه جامهام نماند
دیروز خواستم چو به سوزن کنم نخی
من بس گرسنه خفتم و شبها مشام من
ز اندوه دیر گشتن اندود بام خویش
ورن آشت سقت مو از سن فیکیت کین
هنگام صبح در عوض پرده, عنکبوت
در باغ دهر بهر تماشای غنچهای
سیلابهای حادثه بسیار دیدهام
دولت چه شد که چهره ز درماندگان بتافت؟
پروین» توانگران غم مسکین نمیخورند
کاوخ) ز پنبه ريشتنم موی شد سفید
کم نور گشت دیدهام و قامتم خمید
هرکس که بود. برگ زمستان خود خرید
این ارزوست گر نگری» آن یکی امید
بگریخت هر خزنده و در گوشهای خزید
چون گشت آفتاب جهانتاب ناپدید؟
خونابة دلم ز سر انگشتها چکید
زین روی وصله کردم. از 2 رو. ز هم درید
لرزید بند دستم و چشمم دگر ندید
بوی طعام خانة همسایگان شنید
هرگه که ابر دیدم و باران, دلم طپید
در برف و گل چگونه تواند کس آرمید؟
بر پای من به هر قدمی خارها خلید
اقسبال از چسه راه ز بیچارگان رمید؟
بیهودهاش مکوب که سرد است این حدید.
قطعهها. قصیدهها و غزلها 0
تهیدست
دخضتری خرد. به مسهمانی رفت
ان یک افخستتهبر اسروی کنو
این یکی, وصله زانسوش نسمود
ان و وواتکدگی موی عسفت
گفت: خندید به افتاده. سپهر
ز که رنجد دل فرسوده؛ من
چه شکایت کنم از طعنة خلق
تسا ا که ازایسن زخم. از آنک
درزی مسفلس و مسنعم نسه یکیست
مسادرم دست بشست از هستی
شانة مسوی من, انگشت من است
یمه دستم بسخراشید سحر
تسلخ بود آنچه به من نوشاندند
ضوش بود بازی اطفال, ولیک
بسهره از کودکی آن طفل چه برد
تاپدید آمدم از صر صر فقر
هر چه بر دوک امل پیچیدم
چشمهة بخت که جز شیر نداشت
بتسییوا مسر تجملیی خبته رم مره
چشم چشم است. نخواندهست این رمز
یبار؟ سسبز مرا ببند گسست
چام عسید نکسردم در بر
شاخ سم مس : از پر یو کک ک
در صسف دخضترکی چجند. خضزید
وان, بسه پیراهن تسنگش خسندید
7 و ی
م را گ وشن فترا داد وش ند
زان 2 انسیزبه مسن مسیخندید
نت شرا کتر هم تعرس هی
به من از دهر رسید. آنچه رسید
وتان ها زک ورن
فقر از بسهر من این جامه برید
دست شفقت بسه سر من نکشید
۵ یچکس شانه سرام نخرید
ون به دامانم از آن روی چکید
که نه خندید و نه جست ونه دوید؟
< ون پر کاه» وجودم لرزید
1 ای گن ۰ وبه پایم سیچید
ماچو رفتیم. از ان خون جوشید
لیک ب از از نغسم هسستی نسرهید
که همه چیز نمیباید دید
1 وزهٌ سرخ مرا رنگ پرید
سوی گرمابه نرفتم شب عید
۱۳۲ دیوان پروین اعتصامی
همه اوراق دل من سیه است
این ره و رسم قسدیم فلک است
یره از هنن تسوامیانید قتها
به نوید و به نوا طفل خوش است
کس به رویسم در شادی نگشسود
من زاین دایسره ببیرونم از آنک
کس دراین ره نگرفت از دسستم
دوش تساصبح, توانگر بسودم
مادری بسوسه به دختر میداد
من کسجا بسوسه مادر ۳
خرم آن طفل که بودش مادر
متادرم گسوهر من بودز دهر
یک وق تتیست از ان تعسماله تفیل
از گّل و خار, همان باید ید
که توانگر ز تهیدست برید
هرکه آفت زدهای دید رمید
من جه دارم ز نسواو ز نوید
آنکسبه در پستا: نهان کرد کلید
شباهد بسخت ز من رخ پسوشید
ق_دمی رفتم و پبايم لزید
زان گسهرها که ز چشمم غاطید
کاش این درد به دل میکنجید
اشک بود آنکه ز رویسم بوسید
روشن آن دیده که رویش میدید
راخ گمتبیتی» کنستهرم وا دز دایتبتالد:
سید و سیاه
کبوتری. سحر اندر هوای پروازی
رسید بر پرش از دور. ناوکی جانسوز
هن پر وت ای نان سای
تشن اور ان لاف شسامکه زان
وف ها وی آرردوس بان متاخ
هزار گونه ستم دید. تا به روزن و بام
ز جویبار به منقار خویش آب ربود
گهی پدر شد و که مادر و گهی دربان
بسبرد آن همه بار جفا که تا روزی
به زاغ گفت: چه نسبت سپید را به سیاه؟
به بام لانه بیاراست پر ولی نپرید
میزهی نت کر نع راولش شود
گسست رشته امیّدی و رگی بدرید
طبیب گشت. چو رنجوری کبوتر دید
برایراحت بیمار خویش, بس کوشید
ز برگهای درختان سبز پرده کشید
به باغ کرد ره و میوهای ز شاخی چید
طعام داد و نوازش نمودو ناله شنید
ز درد و قشتگی و رنج. دردمند رهید
ترابه یاری بیگانگان چه کس طلبید
قطعهها قصیدهها و غزلها ۱۳۳
بگفت: نیّت مااتفاق و یکرنگیست تفا ون نکنید مترست اشی اه وست هد
تو را چو من, به دل خرد. مهر و پیوندیست مرا به سان تو در تن رگ و پی است و ورید
صفای صحبت و آیین یکدلی باید چه بیم, گر که قدیم است عهد. ياکه جدید
ز نزد سوختگان, بی خبر نباید رفت زمان کار نباید به کنج خانه خزید
غرض,؟شودن قفل سعادت است به جهد . چه فرق,گر زرسرخ وگر آهن است کلید
۸۵
ًّ دنم تاد سل نها
نور بودیم. نار شدیم!
ها کر وینستاه وشت ها کرديم باه
نور بودیم و شدیم از کار ناهنجار نار
یافتیم ار يك گهر, همسنگ شد با صد خزف
داشتیم ار يك هنر. بودش قرین هفتاد عار
گاه سلخ و غره بشمردیم و گاهی روز و شب
کاش میکرديم عمر رفته را روزی شمار
شسمع جان پاك را اندر مغاك افروختیم
خغانه:روشن گشت. اما ان دل.ماند تتار
صد حقیقت را بکشتیم از برای يك هوس
از پی يك سیب بشکستیم صدها شاخسار
دام تسزویری که گستردیم بهر صید خلق
کرد مارا پایبند و خود شدیم اخر شکار
تابپرد. سوزدش ایام و خاکستر کند
هبو کیهارا پیرواته اسبا تست پروای شرا
دام در ره ن4 هسوارا تا نیفتادی بنه دام
سنگ بر سر زن هوس را تا نگشتی سنگسار
نو گلی پژمرده از کلبن به خاك افتاد و گفت:
تخوا شیک موی هرن هر ام کای شش بو دسا
۱۳۴ دیوان پروین اعتصامی
کار:هننتی کاه یرذن شد زساتی باشتن
که بپیچانند گوشت, گه دهندت گوشوار
تا کنی محکم حصار جسم. فرسودهست جان
تابتابی نخ برای بود. پوسیدهست تار
سالها شاگردی عجب و هوا کردی به شوق
هیچ دانستی در اين مکتب که بود آموزگار؟
ره نمودند و نسرفتی هیچگه جز راه کج
ند گفتند و نسپذرفتی یکی را از هسزار
جهل و حرص و خودپسندی دشمن آسایشند
زینهار از دشمنان دوست صورت. زینهار
از شیاین تس مسترن شا کر کت شاه
زنسدگانی نسيك کن تا دیسو گردد شرمشار
باغبان خسته چون هنگام حاصل شد غنود
میوهها بسردند دزدان زین درخت میوهدار
تا ورایتن کراز کشتفي ازین مار رورا
قتا کته کردد بتاغبان دا که بتافند: امیاز
رهسنمای راه معنی جز چراغ عقل نیست
کوش, پروین, تا به تاریکی نباشی رهسپار.
۸۷۹۱
همنشین ناهموار
اب یت الیل توافت سح و شیاخ کاوخ از رنج دیگ و جور شرار
استه کی خی کند معرا پتاری نه ری دارم از ببیرای فرار
نسه تسوان بسود بسردبار و صبور نه فکندن توان ز پشت. این بار
من کجا و بلای مسحبس دیگ من کجاو چنین مسهیب حصار
قطعهها. قصیدهها و غزلها ۳۵
نشسوم لحظهای ز ناله خموش
از چه شد بختم. این چنین وارون
از چه در راه من فستاد این سنگ
راز گفتم. ولی کسی نشنید
هر چه بر قدر خلق افزودم
از من اندوخت طرف باغ. صفا
یناد باد آن دمی که میشستم
اد باد انکه مرغزار ز من
رستنیها تمام طغل منند
وقتی از کار من شماری بود
چرخ. سعی مرا شمرد به هیچ
من به یک جادمی نمیماندم
من که بودم پسزشک بیماران
من که هر رنگ شستم. از چه گرفت
نه صفاييم مساند در خاطر
۱۳۳۱ ۳
تین تین روز داشت مسانن شنگن
هیچ دی_دی ز کار درماند
باختم پاک تاب و جلو خویش
سوز مارا کسی نگفت که چیست
بباچنین پباکی و فروزانی
اخسر این انشم بخار کند
کفتت تفن از ا رکه دس تواسخ
هر که در شسوره زاره کشت کسند
خسام بسودی تسو خفته. زان آتش
در کنار مسن, از چه کردی جای
شمتتواتضیم میتی کسرفت فتیراو
از چه شد کارم. این چنین دشوار
از چه در پای من شکست این خار
سسوختم زار و ناله کردم زار
خود شدم در نستیجه بیمقدار
رونسق از من گرفت فسصل بهار
چسهر: گس ل بسه دامن گلزار
لالهاش پسود و سبزه بسودش تار
از گل و خارو سرو و بید و چنار
از چه بیرونم این زمان ز شمار
هبو کبستاز ترا تسنمود ال کسا و
ماندم اکنون چسو نقش بر دیوار
اخسر کان خود شدم بیمار
زو ی تیه تلم و یکی ار
نه فروغيم ماند بر رخسار
شسعلهام هس مدم و شسرارم نار
زین چنین کار داشت باید عار
کاردانی چومن, در آاخر کار؟
رنسج مارا نخورد کس تسیمار
این چسنینم کساد شد بازار
به هسوای عسدم روم نساچار
طمع دوستی و اطف مدار
ند ای دوست. مردم هشیار
نبود از کار خضویش برخوردار
کیت هنگام پختنت بیدار
کته ز دودت شودسیاه کتار؟
۱۳۶ دیوان پروین اعتصامی
فتتر گنها اتقي اسف تنجوشتی اسف
دهسر ازاین راهها زنسد بسیحد
نسقش کار تسو چون نهان ماند
ردو خی را کی رکشت ود
که ات وهای ز هنشت
عاقلان از دکان مسهره فروش
کس ز خسنجر نسدید جز خستن
سالکان را چه کار با دیوان!
چند دعوی کنی؟ به کار گرای
این نصیحت. به گوش جان بسپار
چسرخ ازایین کارها کسند بسیار
کب و زو ر کسان ا تشه وان
نکتهای کس نخواند زین اسرار
منشین ببارفیق ناهموار
نس خریدند لول شسسهوار
کس ز پیکان نسخواست جز پیکار
طوطیان را چه کار بامردارا
هیچگه نیست گفته چون کردار.
درخت بی بر
آن قصّه شنیدید که در باغ, یکی روز
کز من نه دگر بیخ و بنی ماند ونه شاخی
این با که توان گفت که در عین بلندی
گفتش تبر آهسته که جرم تو همین بس
تساشام نیفتاد صدای تبر از گوش
دهقان چو تنور خود ازاین هیمه برافروخت
اوخ که شدم هیزم و اتشگر گیتی
هر شاخهام افتاد در آخر به تنوری
چون ريشه من کنده شد از باغ و بخشکید
از سوختن خویش همی زارم و گریم
کو دولت و فیروزی و اسایش و ارام؟
خندید بر او شعله که از دست که نالی
آن شاخ که سر بر کشد و میوه نیارد
جز دانش و حکمت نبود موه انسان
از جسور تبر زار بسنالید سپیدار
از تیف شیم شکی و ار شهار
دست قدرم کرد بهتاگاه نکوسار
کاین موسم حاصل بود و نیست تو را بار
شد توده در آن باغ سحر یمه بسیار
بکرست سپیدار و چنین گفت دگربار:
اندام مرا سوخت چنین ز آتش ادبار
زین جامه نه یک پود به جا ماند و نه یک تار
در صفح ایام نه گل باد و نه گلزار
اراک سور تن حون کریه کل راز
کو دعوی دیروزی و آن پایه و مقدار؟
ناچیزی تو کرد بدینگونه تو را خوار
فرجام به جز سوختنش نیست سزاوار
ای میوهفروش هنر, ایین دکّه و بازار
قطعهها. قصیدهها و غزلها ۱۳
از کف ناکرد؛ بیهوده جه حاصل
اسان کذرک کر شاف زور ومداو میات
از روز نخستین اگرت سنگ گران بود
امروز سرافرازی دی را هنری نیست
کردار نکوکن, که نه سودیست ز گفتار
روز عمل و مزد. بود کار تو دشوار
دور فلکت پست نمیکرد و سبکسار
میباید از امسال سخن راند. نه از پار.
مور و مار
با مور گفت مار. سحرگه به مرغزار
همچون تو, ناتوان نشنیدم به هیچ جا
غافل چرا روی. که کشندت چو غافلان
سر برفراز تا نزنندت به سر قفا
از خود مرو ز دیدن هر دست زورمند
کار بزرگ هستی خود را مگیر خرد
از سست کاری, اینهمه سختی کشی و رنج
آن را که پای ظلم نهد بر سرت. بزن
از خویشتن دفاع کن, ارزانکه زندهای
ننگ است با دو چشم به چه سرنگون شدن
من جسم زورمند بسی سرد کردهام
سرگشته چون تو بر سر هر ره نگشتهام
از بهر نیم دانه. تو عمری تلف کنی
همواره در گذر گه خلقی, تو تیره روز
خندید مور و گفت, چنین است رسم و راه
آسوده آنکه در پی گنجی کشید رنج
ببهش چه خوانیام. که ندیدهست هیچکس
من:دانهای به لائه کشت بسا قیژا سمی
از کار سخت خود نکنم هیچ شکوه, زانک
کز ضعف و بیخودی, تو چنین خردی و نزار
هر چند دیدهام چو تو جنبندگان هزار
پشت از چه خم کنی, که نهندت به پشت. بار؟
تن نیکدار. تاندهندت به تن فشار
جان عزیز. خیره به هر پامکن نثار
آگه چوزین شمار نهای, پند گوش دار
بی موجبی کسی نشد, آی دوست, چون تو خوار
چالاک باش همچو من اندر زمان کار
از من ببین چگونه کند هر کسی فرار
مرگ است زندگانی بیقدر و اعتبار
همرگز ندادهام به بداندیش زینهار
گاهی به سبزه خفتهام اسوده, گه به غار
من صبح موش صید کنم. شام سوسمار
هر روز پایمالی و هر لحظه بیقرار
از رنج و سعی خویش مرا نیست هیچ عار
شاد انکه چون منش, قدمی بود استوار
مانند مور, عاقبت اندیش و هوشیار
از پا در اوفتم به ره اند هزار بار
ناکرده کار. مینتوان زیست کامکار
۱۳۸ دیوان پروین اعتصامی
غافل تویی, که بد کنی و بیخبر روی
من تن به خاک میکشم و بار میبرم
کوشم به زندگی و ننالم به گاه مرگ
جز سعی نیست مورچگان را وظیفهای
فنادم کته نیت وروی آزار کنودنم
جز بد دلی و فکرت پستت. چه خصلتی است
ایمن مشو ز فتنه. چو خود فتنه میکنی
افسونگر زمانه. تو را هم کند فسون
ای بیخبر» قبیلً مابس هنرورند
مورم, کسی مرا نکشد هیچگه به عمد
با بد. به جز بدی نکند چرخ نیلگون
جز نام نیک و زشت. نماند ز کارها
در رهگذار من نبود دام و گیر و دار
از مور, بیش ازاین چه توان داشت انتظار؟
زین زندگی و مرگ که بودهست شرمسار
با فکر سیر و خفتن خوش, مور را چه کار
در زحمت است. انکه تو هستیش در جوار
از مردم زمانه» تو را کیست دوستدار؟
گر چیرهای توء چیرهتر است از تو روزگار
صیّاد چرخ پیر. تو را هم کند شکار
هبرگر تبوده اسست هنت میدهغا کار
ماری توء هر کجاست بکوبند مغز مار
از خار, هیچ میوه نچیدند غیر خار
جز نیکویی مکن, که جهان نیست پایدار.
گل و خار
در باغ, وقت صبح چنین گفت گل به خار
گلزار, خانهٌ گل و ریحان و سوسن است
پژمرده خاطر است و سرافکنده و نزند
با من تو را چه دعوی مهر است و همسری
در صحبت توء پاک مرا تار و پود سوخت
گه دست میخراشی و گه جامه میدری
پاکی و تاب چهرهٌ من, در تو نیست هیچ
شبنم» هماره بر ورقم بوسه میزند
در زیر پانهند تو را رهروان ولیک
دل گر نمیگذاری و نیش ار نمیزنی
خندید خار و گفت: تو سختی ندیدهای
کز خویش, هیچ نایدت ای زشت رویی» عار؟
آن به که خار. جاي گزیند به شورهزار
در باغ هر که را نبود رنگ و بو و بار
ناچیزی توا همه جا کرد شرمسار
شاد آن گلی که خار و خسش نیست در جوار
با چون تویی. چگونه توان بود سازگار؟
باآنکه باغبان منت بوده. آبیار
ابرم به سر هميشه گهر میکند نثار
مارابه سر زنند. عروسان گلعذار
بیموجبی چرا ز تو هر کس کند فرار؟
اری, هر آنکه روز سیه دید. شد نزار
قطعهها. قصیدهها و غزلها ۱۳۹
ما را فکندهاند. نه خویش اوفتادهایم
گردون, به سوی گوشهنشینان نظر نکرد
یک روز آرزو و هوس بیشمار بود
با آنکه هیچ کار نمیآیدم ز دست
از خود نبودت آگهی, از ضعف کودکی
تا درزی بهار برای تو جامه دوخت
هنگام خفتن توء نخفتم برای آنک
از پاسبان خویشتنت. عار بهر چیست؟
آن کاو تو را فروغ و صفاو جمال داد
بیرونقيم و بیخود و ناچیز» زان سبب
مارا غمی ز فتنهٌ باد سموم نیست
با جور و طعن خارکن و تيشه ساختن
این سست مهر دایه, در این گاهوار تنگ
آیسین کینهتوزی گیتی, کهن نشد
مارا به سر فکند و تو را برفراشت سر
آن پرتوی که چهر تو را جلوه گر نمود
مشاطهٌ سپهر نسیاراست روی من
خواری سزای خار و خوشی در خورگل است
شادابی تو. دولت یک هفته بیش نیست
آنان کزاین کبود قدح. باده میدهند
گر خار یا گلیم. سرانجام نیستیست
رهوش فا ها
بس گل شکفت صبحدم و شامگه فسرد
خلق زمانه, با تو به روز خوشی خوشند
روزی که هیچ نام و نشانی نداشتی
پروین» ستم نمیکند ار باغبان دهر
گر عاقلی. مخند به افتاده, زینهار
بیهوده بسود زحمت امّید و انتظار
دردا مرا زمانه نیاورد در شمار
بس روزها که با منت افتاده است کار
آن ساعتی که چهره گشودی, عروس وار
بس جامه را گسیختم, ای دوست. پود و تار
گلچین بسی نهفته در این سبز مرغزار
نشنیدهای حکایت گنج و حدیث مار
در حیرتم که از چه مرا کرد خاکسار
از ما دریغ داشت خوشی, دور روزگار
در پیش خار و خس چه زمستان, چه نوبهار
بهتر ز رنج طعنه شنیدن, هزاربار
از ببهر راحت تو مرا داده بس فشار
شود کر یکی دگری زا کشت وار
مارا فش د کوش و نو زااداد کوشو از
تا نزد ما رسید به ناگاه شد شرار
بامن مگوی کز چه مرا نیست خواستار
از تاب خویش و خیرگی من عجب مدار
بر عهد چرخ و وعدة گیتی, چه اعتبار؟
خود خواه را بسی نگذارند هصوشیار
در باغ دهر. هیچ گلی نیست پایدار
گلبرگ, بس شدهست ز باد خزان غبار
ترسم تو نیز دیر نمانی به شاخسار
تا رنگ باختی, فکنندت به رهگذار
جز من تو را که بود هوا خواه و دوستدار
گل را چراست عرّت و خاراز چه روست خوار؟
۱۴۰ دیوان پروین اعتصامی
۹.
ای رنجبرا
فان کی اسان کتنن زر افتاب آع۶ رنی
ریختن از بهر نان از چهره آب ای رنجبرا
زین همه خواری که بینی ز آفتاب و خاک و باد
چیست مزدت جز نکوهش یا عتاب؟ ای رنجبرا
از حسقوق پسایمال خسویشتن کن پرسشی
چند میترسی ز هر خان و جناب؟ ای رنجبرا
تعیله ابان وا کخون زاو مکتنت شون سر
وندر آن خون دست و پایی کن خضاب ای رنجبر!
دیو آز و خود پرستی را بگیر و حبس کن
تا شود چهر حقیقت بیحجاب ای رنجبر!
حاکم شرعی که بهر رشوه فتوا میدهد
کی دهد عرض فقیران را جواب ای رنجبر!
انکه خود را پاک میداند ز هر الودگی
میکند مردار خواری چون راب ای رنجبر!
گر که اطفال تو بیشامند شبهاء باک نیست
خواجه تیهو میکند هر شب کباب ای رنجبر!
گر چراغت را نبخشیدهست گردون روشنی
غم مخور میتابد مشب ماهتاب ای رنجبرا!
در خور دانش امیرانند و فرزندانشان
تو چه خواهی فهم کردن از کتاب ای رنجبرا
مسردم آنانند کز حکم و سیاست اگهند
کارگر کارش غم است و اضطراب ای رنجبر!
هر که پوشد جامه نیکو بزرگ و لایق اوست
رو تو صدها وصلهداری برثیاب ای رنجبر!
قطعهها قصیدهها و غزلها ۱۴۱
جامهات شوخ است و رویت تیره رنگ از گرد و خاک
ازتو میبایست کردن اجتناب ای رنجبرا
اه یشم و ا فا فان اي وی
5
کیفر بیهنر
به خویش, هیمه گه سوختن به زاری گفت
هميشه سر به فلک داشنتیم در بستان
خوش آن زمان که مرا نیز بود جایگهی
حریر سبز به تن بود پیش از این مارا
من از کجا وفتادن به مطبخ دهقان
به وقت شیر, ز شیرم گرفت دای دهر
عبث به باغ دمیدم که بار جور کشم
ز بیخ کنده شدیم این چنین بهجور, از آنک
فکند بیسببی در تنور پپرزنم
ز دیده, خون چکدم هر زمان ز آتش دل
نه دود ماند و نه خاکستر از من مسکین
مرابه ناز بپرورد باغبان روزی
چنان ز یاد زمان گذشته خرسندم
تشود شتیرو کنیتیم ستکسان از آنک
ندید هیچ به غیر از جفاو بد روزی
چو پنبه. خوار بسوزد. چو نی بنالد زار
مرا چو نخل. بلندی و استقامت بود
چه اوفتاد که گردون ز پا درافکندم
چه وقت سوز و گداز است. شاخ نورس را
که ای دریغ, مرا ريشه سوخت زین آذر
کنون چه رفت که ما رانه ساق ماند و نه سر
میان لاله و نسرین و سوسن و عبهر
مگر نبود در این قریه, هیزم دیگر؟!
نه با پدر نفسی زیستم. نه با مادر
به زیر چرخ توگویی نه جوی بود و نه جر
ز تند باد حوادث نداشتیم خبر
شوم ز خار و خسی نیز عاقبت کمتر
کسی نکرد چو من خیره. خون خویش هدر
خوش آن کسی که به کی زخود گذاشت ان
نگفت هیچ به گوشم حدیث فتنه و شر
که تیرهبختی خود را نمیکنم باور
ندید شاخی ازاین شاخسار کوته تر
کسی که اخگر جانسوز را شود همسر
چه شد که بیگنهم واژگونه گشت اختر؟
چه شد که از همه عالم به من فتاد شرر؟
چه کردهايم که مارا کنند خاکستر؟
۱۴۲ دیوان پروین اعتصامی
به خنده گفت چنین, اخگری ز کنج تنور:
مگوی بیگنهم سوخت شعلةٌ تقدیر
کنون که پرده از اين راز برگرفت سپهر
ز چون منی چه تون چشم داشت غیر ستم؟
به تیغ می نتوان گفت» دست و پای مبر
من ار بدم, ز بداندیشی خود آگاهم
تو را جه عادت زیبا و خصلت نیکوست
سزای باغ نبودی توء باغبان چه کند؟
خوشند کار شناسان, تو را چه دارد خوش؟
به طرف باغ, تهی دست و بیهتر بودن
چو شاخه بار نیارد چه برگ سبز و چه زرد
به کوی نیکدلان» نیست جز نکویی راه
کسی که داور کردارهای نیک و بد است
بدان صفت که تویی. نقش هستیات بکشند
اکن زر دی ونیا کتاهی
اگر ز کار بد و نیک خویش, بیخبری
هزار شاخه سرسبزء گشت زرد و خمید
به روز حادثه, کار آگهان روشن رای
ز خون فاسد توء تن مریض بود همی
بهای هر نم آزاین یم» هزار خون دل است
برای معرفتی, جسم گشت همسر جان
نوروز
تو پنداری, ز فروردین و خرداد
که وقت حاصل باغ از چه روندادی بر؟
همیق کناه او ترا بسن تاه تیسشی # نو
بهٌ آنکه هر دو بگوییم عیب یکدیگر
ز همنشین جفا جو, گریختن خوشتر
به گرگ می نتوان گفت» میش و برّه مدر
هزار خانه بسوزد هم از یکی اخگر
من آتشم. ز من و زشت رایییم بگذر
پسر چو ناخلف افتاد. چیست جرم پدر
هنرورند بزرگان, تو را چه بود هنر؟
به میوه نخل شد. ای دوست. برتر از عرعر
برای تازه نهالان. خسارت است و خطر
چو چوب همسر آذر شود. چه خشک وچهتر
به سوی کاخ هنر, نیست غیر کوشش در
به جز بدی, ندهد بدسرشت را کیفر
تو صورتی و سپهر بلند. صورتگر
تنت چگونه چنین فربه است و جان لاغر؟
دمسی دز آيستة روشن عهان, بنگز
ز سحر بازی و ترفند گنبد اخضر
عجب مدار» رگی را ژدند گر نشتر
نخورده باده کسی. رایگان ازاین ساغر
زاف بوی تخوشی: عود سوخت در مج
وزید و کرد گیتی را
ببسه بساغ وراغ بد پیفغام اور
قطعهها, قصیدهها و غزلها ۱۴۳
به رخسار و به تن, مشاطه کردار
گرفت از پای, بند سرو و شسمشاد
ز گوهر ریسزی ار بهاری
مسبارک باد گویان. درفکندند
نماند اندر چمن یک شاخ, کان را
ز بس بشکفت گسوناگون شکوفه
بسی شد بر فراز شاخساران
بسه تن پوشید گل, استبرق سرخ
ببهاری لعبتان. آراسته تن
چمن, با سوسن و ریحان, منقش
در اوج آسمان, خورشید رخشان
فس لک از پست رایسیها مسبزا
عسروسان من را بست زیسور
سترد از چسهره. گرد بید و عرعر
۳
ان
رت و هدنخ ری تس
همواگردید مشکین و مسمطر
زمسرد. هم مسر باقوت احمر
ببه سر بنهاد ننرگس, افسر زر
بسه کسردار پسریرویان کشمر
زمین؛ جنون صحفت انگلیون مضور
کی ینوکت گنه ت مر
جهان, ز آلوده کاریها مسطهّر.
سبک آن مرعٌ ...
کارها بود در این کارگه اخضر
تفر این روشسته کترفتی و ندانستی
موجها کرده مکان در لب این دریا
تو ندانم به چه امیّد نهادهستی
پای غفلت چه نهی بر دم این کژدم!
به نگردد دگر ازرد؛ این پیکان
در شیطان, در ننگ است. بر آن منشین
اسیانها بسه نمی ریخته این باران
آسیای تو شد افلاک و همی ترسم
ی وی از شیر وی ایا
یک ان هرن که خننت این پکستی
لیک دوک تسو نگردید ازایسن بهتر
ینعی کنر فخهست ی وگ
شعلهها گشته نهان در دل ایین مجمر
کالهً خویش در این کشتی بیلنگر
دست شفقت چه کشی بر سر این آژدر!
بسرنخیزد دگر افتاد؛ این خنجر
او رم اش بر اور کته
خانمانها به دمی سوخته این اخگر
که ز گشتنش تو چون سرمه شوی آخر
باتواین دزد فسریبندة غارتگر
خنک آن دیده که نعنود دراین بستر
۱۴۴ دیوان پروین اعتصامی
شو و بر طوطی جان شکُر عرفان ده
بسیخبر میرود این شبرو بیپروا
هوشیاری نبود در پی این مستی
تو چنین بیخود و فکر تو چنین باطل
چند چون پشه ز هر دست قفا خوردن
همچو طاووس به گلزار حقیقت شو
کته مسر ضوع نیاورد بر تقوا
چند بااهرمن تیرهدلی هصمره!
مردم پاک شوء آنگاه به پاکان بین
چشم را به ز حسقیقت نبود پرتو
ار عم وتا رات هه م تراتن
هر که ازار روا داشت. شد ازرده
کر نتخواهتی که ردیر دلت ازازی
مطلب روزی ننهاده که با کوشش
بهر گلزار در اتش مفکن خود را
از نک وخصلتی و بدگهری زینسان
تو هم ای شاخ, بری آر که خوشتر شد
چه شدی بسته این محبس بیروزن!
سر خود گیر و ازاین دام گریزان شو
نسزد تشنه همی عمر به سر بردن
طلب ملک سلیمان مکن از دیوان
وک سوه یش ان ایسیته ادل نها
اي کتتل پتویی زه امتسب شب قسیره
چو رود غیبت و هنگام حضور آید
سود و سرمایه به یک بار تبه کردی
چو تو خود صاعقهٌ خرمن خود گشتی
نبرد هیچ به غیر از سیهی با خود
یم هو کی مه مه سکع
ناگهان میکشد این گیتی دون پرور
جهد کن تا نخوری باده از ايين ساغر
کور را کور نشد هیچگهی رهبر
چند چون مور به هر پای فشاندن سر
همچو سیمرغ سوی قاف ارادت پر
نفسی نیز ره صدق و صفا بسپر
دیده حق بین کن و آنگاه به حسقّ بنگر
روح را به ز فضیلت نبود زیور
ای که نشناختهای باختر از خاور
کف عه کفورد شاه زل اه انوز
بر دل خلق مسزن بسیسببی نشتر
نخوری قسمت کس, گر شوی اسکندر
کته کلشان وگ بر همه کس .| دز
نخل پر میوه و ناچیز بود عرعر
ز دو صد سروء یکی شاخک بار اور
نها شدای ساکن این کتحره نی قوا
دل خود جوی و آزاین مرحله بیرون بر
به امیدی که نمکزار شود کوثر
گرد آلودگی از چسهرٌ جان بستر
باش چون رهروی آگاه ز جوی و جر
تو چه داری که توان برد بدان مسحضر
نشدی باز هم آگاه ز نفع و ضر
چه همی نالی ازاین توده خاکسترا
هر که ز انگشت فروشان طلبد عنبر
قطعهها, قصیدهها و غزلها ۱۳۵
واه ان ات که ارارهنیو پروین
دی و طه و تسبارک نکند از بسر
بانو آن است که باشد هنرش زیور.
از ادب و هنر پرس نه از نسب و ثروت
ای سیه مار جهان را شده افسونگرا
نیش این مار هر آن کس که خورد میرد
ببنه این کیسه و ایین مهره افسون را
بکن این پایه و بنیاد دگر پر نه
تسو خداوند پرستی, نسزد هبرگز
از تن خویش بسایی. چو شوی سوهان
تو بدین بیپری و خردی اگر روزی
ز تو حیف ای گل شاداب, که روییدی
تو چنان بیخودی از خود که نمیدانی
جهد کن تا خرد و فکرت و رایی هست
نفس بدخواه ز کس روی نمیتابد
زندگی پر خطر و کار تو سرمستی
عسافبت زار پستوزانتدنت این انشن
سیب را غیر خورد. بهر تو ماند سنگ
تسواگر شعبده از معجزه بشناسی
زخضم خنجر نزند هیچگهی سوزن
دامن روح ز کی دار نی لوف
اندر آن دل که خدا حاکم و سلطان شد
روح زد خیم دانش, نه تن خاکی
ز ادب پرس, مپرس از نسب و ثروت
مکن اینگونه تبه. جان گرامی را
ره متس از فتتای آود با مار اف
و آنکه او مرد کجا زنده شود دیگر
بت فستون از ی کیش یی شیک
بگذار این ره و از راه ۳ بگذر
کار بتخانه گزینی و شوی بتگر
دامن خویش بسوزی, چو شوی اخگر
بسپری, بگذری از مهر و مه انور
با چنین پرتو رخسار به خیار اندر
که تو را میبرد این کشتی بیلنگر
اه دادته بکبرند ز شتا پکششت.
گر تو زان روی بتابی چه ازاین بهتر
اهرمن گرسنه و باغ تسوبار آور
آخر کار کند گمرهت این رهبر
نفع را غیر برد؛ بهر تو ماند ضر
نکند شعبده اینن ساحر جادوگر
کار سوزن نکند هیچگهی خنجر
جامه را گاه زدی مشک و گهی عنبر
دیگر آن دل نشود جای کس دیگر
خضر شد زنده جاوید. نه اسکندر
ز هنر گوی, مگوی از پدر و مادر
که به تن هیچ نداری تو ز جان خوشتر
۱۶ دیوان پروین اعتصامی
پنجه باز قضا باز و تو در بازی
تیرهرایی چه ز جهل و چه ز خودبینی
تو زیان کردهای و باز همی خواهی
رو که در دست تو سرمایه و سودی نیست
تونهای مور که مرغان بزنندت ره
سالکان پا ننهادند به هر برزن
چه بری نام ره خویش بر شیطان
یی مش اف و
چون تو بس طایر بیتجربةٌ خوشخوان
دامها بنگری ای مرغک آسودها
این کبوتر که تو بینیش چنین بیخود
اخترای ی وبا نیش رجا بکس
به چراغ دل اگر روشنی افزایبی
ترا تسه نها کمسه یس لرنه
که از رتسبت سر مسرتبهای دارد
شوت وان و داشیت ور آنساعت
هر چه کشتی, ملخ و مور به یغما برد
به تن سوختگان چند شوی پیکان؟
تودگر هیچ نداری ز سلیمانی
دلت از روشنی جات شود روشن
قز کیت رد یی از سوت
چه کشی منت دونان به سر هر رها
۱ ۱
پر طاووس چه بندی به دم کرکس!
آنچه آموخت به ما چرخ, سیه کاریست
اوستادی نکند کودک بیاستاد
جسم چون کودک و جان است ورا دایه
وقت چون برق گریزان و تو در بستر
غرق گشتن چه به رود و چه به بحر اندر
مشکت از چین رسد و دیبهات از ششتر
سود باید که کند مردم سوداگر
تونهای مرغ که طفلان بکنندت پر
عاقلان باده نخوردند ز هر ساغر
چه نهی شمع شب خود به رف صرصر
دح را زار گشد مردم تنپرور
صید گشتهست دراین گلشن خوش منظر
رز 0 ۳۳
شاهبازیش گرفتهست به چنگ اندر
آخر ای مبرغ سعادت, ز قفس بر پر
جلوة فکر تو از خور شود افزونتر
هیچ آلوده. گرت پاک بود گوهر
چو سر افتاد. چه سود از کله و افسر
که شد اندام ضعیفش همه خاکستر
وین چنین خشک شد این مزرعة اخضر
به دل خسته دلان چند زنی نشتر؟
ار این دیی زشسفت برد انکشستر
زانکه این هر دو قرینند به یکدیگر
به ز صد باغ گل و یاسمن و عبهر
چه روی در طلب نان به سوی هر در!
انکه کار دل و جان کرد. نشد مضطر
چو دم آراسته گردد. چه کنی با پر
گر چه کرديم سیه بس ورق و دفتر
درس دانش ندهد مسردم بی مشعر
عقل چون مادر و علم است ورا دختر
قطعهها؛ قصیدهها و غزلها ۱۳۷
علم نیکوست. چه در خانه چه در غربت
کاخ دل جویی از کوی تن مسکین
ادا ی وه تا
آغل از خانه بسی دور و شبان در خواب
تا اتا تن دزدان بود این وادی
بهر وارون شدن افراشت سر این رایت
خانهای را که نه سقفی و نه بنیادیست
سور موش است اگر گربه شود بیمار
پاک شو تانخوری انده نایاکی
همه کردار تو از توست چنین تبره
وقت متا نان لو تنل بود. پروین
عود خوشبوست. چه در کاسه چه در مجمر
شمش زر خواهی از کورة آهنگر
نامجویان ننشینند بسه هر محضر
گرگ بد دل به کمین و رمه اندر چر
تیرگیهاست دراین نیلپری چادر
بهر ویران شدن آباد شد این کشور
این چنین خانه چه از خشت و چه از مرمر
عید گرگ است اگر شیر شود لاغر
نیک شو تا ندهندت به بدی کیفر
چه کنی شکوه ز ماه و گله از اختر
چو شود پاره. پراکنده شود گوهر.
2
قرو شلک
تعهان کرد دیواتهگن شیب دی
شد از رنج. رنجور و از درد» نالان
دویدند جمعی پی دادخضواصی
کشیدند و بردندشان سوی قاضی
و آنخه و سصل اسر سکیا
بگفتا همان سنگ, بر سر زنیدش
بسخندید دیسوانه زان دیسو رای
کسسی میزند لاف بسیار دانسی
گر اینند با عسقل و رایان گیتی
نشستند و تدبیر کردند باهم
یکی را به سر کوفت. روزی به معبر
بسپیچید و گردید چون مار چنبر
دریدند دیوانه را جامه در بسر
|
بسی یاوه گفتند هر یک به مسحضر
جز این نیست بد کار را مزد و کیفر
که نفرین براین قاضی و حکم و دفتر
که دارد سری از سر من تهیتر
ز دیسوانگانش چه امید. دیگر؟
که کوبند با سنگ, دیوانه را سر.
۱۳۸ دیوان پروین اعتصامی
۹۹
نخودی گفت لوبیایی را
گفت ماهر دو را بباید پپخت
کس بدین ده حه تیزم راد
به درازی و گردی من و تسو
هر دو روزی در اوفستیم بسه دیگ
نتوان ب ود باف لک گستاخ
سوی مخزن روبسم زین مطبخ
بسرویم از مسیان و دم نسزنيم
این چه خامیست. چون در آخر کار
گر چسه در زحسمتيم. بباز خوشیم
ده سر کار کس نپردازد
جون تن و پیرهن نخواهد ماند
ماک انجام کار بسیخبریم
۰
ای شتسه اششیفت عسیی و دووآنشن
نفس دیویست فریبنده» از او بگریز
اد ول فد اطلس و دیبایش
نامه دیو تسباهیست. همان بهتر
گفتگوهاست به هر کوی ز تاراجش
مخور ای یار, نه لوزینه و نه شهدش
کز چه من گردم این چنین, تو دراز؟
پختسازهایی: تست تا زشتانه سا ز
این حقیقت مسپرس ز اهل مجاز
کس درایین پرده نیست محرم راز
نسنهد قدر چرخ شعبده باز
هر دو گردیم جفت سوز و گداز
تتسقوان کر د:بستتهر گسبتین نتاز
شتر اش که کنو | خر ناه
ببخروشیم لیک مسج آزاز
اتش امد من و تورا دمساز
که به مانیز خسلق راست نیاز
هم تسو بر کار خویشتن پرداز
چه پلاس و چه جامه مسمتاز
هباشم گنهن آن اعتار؟
نفس, دیو فریبنده است
دهر دریاست. بیندیش ز طوفانش
بار؛ جان نشود لو و مرجانش
که نه این نامه بخوانيم و نه عنوانش
داستانهاست به هر گوشه ز دستانش
مخر ای دوست. نه کرباس و نه کتانش
قطعهها؛ قصیدهها و غزلها ۱۴۹
نه یکی حرف متینیست در اسنادش
رنگها کرده در این خم کف رنگینش
خواندنی نیست نه تقوبم و نه طومارش
شد سیهروزی نیکان شرف و جاهش
له نفس چو دژنده پلنگانند
علم پیوند روان تسو همی جوید
از کمال و هنر جان, تو شوی کامل
جهل چون شب پره و علم چو خورشید است
نشود ناخن و دندان طمع کوته
میزبانی نکند رخ سیه کاسه
حقلةٌ صدق و صفا بر در دین میزن
دل اگر پسردة شک را ندرد. هرگز
کعبهمان عجب شد و لاشه در آن قربان
گرگ ایام نفرسود بسدین پسیری
نیست جز خار و خسک هیچ دراین گلشن
چشم نیکی نتوان داشت از آن مردم
«جیمه تعما کرو وروت دراین معبر
راه دور است بسی ملک حقیقت را
آنکه اندر ره طلمات فرو ماند
دامن عمر تسوایّام همی سوزد
ره مخوف است. بپرهیز آزاین خفتن
شیرخواری که سپردند بدین دایه
شخصی از بحر سعادت گهری آورد
چه همی هیمه برآفروزی و نان بندی
خر لنگ تو زبس بار کشیدن مرد
گر که ابادی این دهکده میخواهی
پر این مرغ سعادت تو چنان بستی
نه یکی سنگ درستیست به میزانش
خندهها کرده به مردم لب خندانش
ماندنی نیست نه بنیاد و نه بنیانش
شد پریشانی پاکان سر و سامانش
بر حذر باش زاین گلّه و چوپانش
عیب و نقص تو شود پستی و نقصانش
نکند هیچ جز این نور, گریزانش
گر که هر لحظه نساییم به سوهانش
منشین بیهده بر سفرء الوانش
تاکه در باز کند بهر تو دربانش
نسبود راه سسوی درگه ایسقانش
وای و صد وای براین کعبه و قربانش
هیچگه کسند نشد پنجه و دندانش
و هرارش که تسیل کاس بش
که بود راه سوی مسکن شیطانش
کیست آن کساو نگرفنند گریبانش
کوش کز پای نیفتی به بیابانش
چه نصیبی بود از جشمه حیوانش؟
مزن از اتش دل. دست به دامانش
ابسر تسیرهست. بسیندیش ز بسارانش
شیر یک قطره نخوردهست ز پستانش
خفت از خستگی و داد به زاغانش
به تتنوری که ندیدهست کسی نانش
چه بسری رنج پی وصله پالانش
بباید اباد کنی خانة دهقانش
که گرفتند و فکندند به زندانش
1 دیوان پروین اعتصامی
تن بدخواه ز تو شمه همی خواهد
پست انديشه بسزرگی نکند هرگز
اکتتورت ارو هک در دل
گر چه دشوار بود کار و برومندی
سزد ار پر کند از در و گهر دامن
گهری گر نرود خود به سوی دریا
گوی علم و هنر اینجاست. ولی بیرنج
وقت فرخنده درختیست» هنر میوه
روح را زیب تسن سفله نسیاراید
تسود کسان حنقیقت ز گهر خالی
بگش قغل در باغ ف ضیلت را
ریم وسواس به صایون حقایق شوی
جهل پای تو ببندد چو بیابد دست
تنگ میدان شدن عقل ز سستی نیست
رها گترک کت مکش وه میتی
نفس با هیچ جهاندیده نخواهد گفت
ره اهریمن از آن شد همه پیج و خم
دهر هر تله نهد. بگذر و یگذارش
تیرهروزیست همه روز دل افروزش
آهن عمر تو شمشیر نخواهد شد
معبد آنجا بگشودی که زر آنجا بود
پاسبانی نکند بنده چو ایمان ر
جز توکس نیست دراین داد و ستد مغبون
گرگ آسود. نجستیم چو آثارش
سالها عقل دکان داشت به کوی ما
خیرهسر گر نیذیرفت ادب. بکزاد
طبع دون زان ند آگه ز پشیمانی
چه همی یاد دهی حکمت لقمانش
گر چه یک عمر دهی جای بزرگانش
اشامت کی زان شتهیا ری |
کته الق یو داست ان
بسبرد روشسنی لول رخشانش
کاش یک لحظه به دل بود غم جانش
دست هرگز نتوان برد به چوگانش
شب و روز و مه و سالند. چو اغصانش
رو بسیارای به پيرايه عرفانش
ترآ درس هر عم طلت از کتاکتن
بسخور از مسیوه؛ شیرین فراوانش
نبری فایده زین گازر و آشنانش
فرصتت هست. مده فرصت جولانش
ماندادیم گه تجربه میدانش
راز سر بسسته و رسم و ره پسنهانش
تا تپرشتد سیر گنه عیرانشن
چرخ هر تحفه دهد. منگر و مستانش
نبری تابه سوی کوره و سندانش
سجده کردی گه و بیگاه چو یزدانش
فیو زان ننده هد زدهاینه خر ایتعانشن
دین گران ببود, و بفروختی ارزانش
درد افزود. نکردیم چو درمانش
تیم نسوشی فستخوريديم زا دکسانش
تاکه تأدیب کند گردش دورانش
تیب کر رولب تسه ی
قطعههاء قصیدهها و غزلها ۱۱
دل پریشان نبد آن روز که تنها بود
شیر و رویاه شکاری چو به دست آرند
کشور ایمن جان. خانهة دیوان شد
نفس گه بیت نمیگفت و گهی چامه
روح, عریان و تو هم درزی و هم نساج
توق از دام تسو بگريخته, باز آرش
کسان را کسارکر یی دهل _رونجی
همه دود است کباب حسد و نخوت
سود دلال وجود تو خسارت شد
گنج هستی بستانند ز ماء پروین
کرد جمعیّت نااهل پریشانش
روبهش پوست برد شیر خورد رانش
کس ندانست چه امد به سلیمانش
گر نمیخواند کسی دفتر و دیوانش
جامه کن زین دو هنر بر تن عریانش
چه همی کند کنی خنجر و پیکانش!
هنر از نزد تو برخاسته. بنشانش
بجته کت کیاهل کادامنتن: اشتانشی و
نخورد کس نه ز خام و نه ز بربانش
تاجر وقت بگیرد ز تو تاوانش
خون دل
مرغی به باغ رفت و یکی میوه کند و خورد
خونین به لانه آمد و سر زیر پر کشید
بگریست مرغ خرد که برخیز و سرخ کن
نالید و گفت خون دل است این نه رنگ و زیب
ان و هم زا یی دانتهتیو بر
درشیزاقه گن تروق گنت دی ویر
آهسته میوهای بکن از شاخی و بسرو
. میدان سعی و کار. شماراست بعد ازایین
ناگه ز دست چرخ به پایش رسید سنگ
غلتید چون کبوتر با باز کرده جنگ
مانند بال خویش, مرا نیز بال و چنگ
صیّاد روزگار, به من عرصه کرد تنگ
از خون, پر تو نیز بدینسان کنند رنگ
بر بام, گر شوی, کندت سنگ فتنه لنگ
در باغ و مرغزار مکن هیچگه درنگ
ما رفتگان به نوبت خود تاختیم خنگ.
در راه راست. کج چه روی چندین!
دور از تو همرهان تو صد فرسنگ
زفتاو زاشت کت ی نها ی نی
رشل دیوان پروین اعتصامی
رخسار خویش را نکنی روشن
چون گلشنیست دل که در آن روید
دز هنز رهستی, فستاده ای کسمراهتین
چشم تو خفته است. از آن هر کس
این روبهک به نیت طاووسی
بازیچههاست گس نبد گردان را
در دام بسته شبرو چرخت سخت
انجام کار درنک ند مارا
خار جهان چه میشکنی در چشم
سالک به هر قدم نفتد از پا
تشتق ادتتی تگنیر کتهاپندین وتیت
گوهر فروش کان قضاء پروین
آیتینا ول او تشر دا یی نک
از گلبنی همزار گل خوش رنگ
تانیست رهصبرت هنر و فرهنگ
زین بساغ سیب میبرد و نارنگ
افکنده دم خضویش بسه خم رنگ
نامی شنیدهای تسو ازاین شترنگ
از تسیر گر فته ازدزه دهست نا تیگ
سنگیم ماو چرخ چو غلما سنگ
عاقل ز هر سخن نشود دلتنگ
۳
یک ره گسهر فروخته. صد ره سنگ.
شراب معرفت
در خانه شحنه خفته و دزدان به کوی و بام
گر عاقلی, چرا بردت توسن هوا
کس را نماند از تک این خنگ بادپای
در خانه گر که هیچ نداری شگفت نیست
دزد آنسچه برده باز نیاورده هیچگاه
میکاهدت سپهر, چنین بیخبر مخسب
از کار جان چرا زنی ای تیره روز تن
از بسهر صبید خاطر ناازمودگان
ی تفت محر آب و کشت باون راب
منشین گرسنه کاین هوس خام پختن است
بگشای گر که زنده دلی وقت پویه چشم
ره دیسو لاخ و قافله بیمقصد و مرام
ور مردمی. چگونه شدهستی به دیو رام)
پا در رکاب و سر به تن و دست در لگام
کالات میبرند و تو خوابیدهای مدام
هرگز به اهرمن مده ایمان خویش وام
میسوزدت وماقه بد یشان سا بشتام
تن ری تیب ریاد
صیاد روزگار به هر سو نهاده دام
بس عمر شد تمام و نشد روز و شب تمام
جوشیده سالها و نیختهست این طعام
برد کرک کار ری پر ک زگ :
قطعهها. قصیدهها و غزلها ۱۳
در تیرگی چو شبپره تا چند میپری!
ای زورمند, روز ضعیفان سیه مکن
فتوا دهی به غغصب حق پیرزن ولیک
وقت سخن مترس و بگو آنچه گفتنیست
درد از طبیب خویش نهفتی, از آن سبب
از بهر حفظ گله. ثنبان چون به خواب رفت
چاهت چراست جای, گرت میل برتریست
چبندی ز بارگاه سلیمان برون مرو
عمریست رهنوردی و چون کودکان هنوز
پروین, شراب معرفت از جام علم نوش
پشناس فرق روشنی ای دوست. از ظلام
خونابه مسیچکد همی از دست انتقاء
بیروزه هیچ روز نباشی مه صیام
شمشیر روز معرکه زشت است در نیام
این زخم کهنه دیر پذیرفت التیام
سگ باید ای فقیه, نه اهوی خوشخرام
حرصت چراست خواجه. اگر نیستی غلام
تادیسو هیچگه نفرستد تو را پیام
آگه نهای که چاه کدام است و ره کدام
ترسم که دیر گردد و خالی کنند جام.
گرگ حیله گر در لباس چوپان
نخواست هیچ خردمند وام از ایام
به چشم عقل دراین رهگذار تیره ببین
هزار بار بلغزاندت به هر قدمی
اگر حکایت بهرام گور میپرسی
ز غم مباش غمین و مشو ز شادی شاد
ز تخم تلخ نخوردهست کس بر شیرین
از ان سبب نشدی همعنان هشیاران
تو آرمیدی و اين زاغ, میوه برد همی
چو پای هست. چرا باز ماندهای از راه
تو برج و باروی ملک وجود محکم کن
توراکه خانهٌ دل خلوت خدا بودهست
جفای گیتی و کجگردی سپهر بلند
که پا دسیشه و آشنونب باز خواهد وام
که گستراند قضا و قدر به راه تو دام
که سخت خام فریب است روزگار و تو خام
شکار گور شد ای دوست عاقبت بهرام
که شادی و غم گیتی نمیکنند دوام
ز شاخ بید نچیدهست هیچکس بادام
که ببهشانه سپردی به دست نفس, زمام
تو اوفتادی و اين کاروان گذشت مدام
چو نور هست. چرا گشتهای قرین ظلام؟
بهل که دیو بندا یبن نو را دهند دشنام
چرا به معبد شیطان کنی سجود و قیام؟
اگر چه توسنی, آخر تو را نماید رام
۱۵۴ دیوان پروین اعتصامی
به حرص و آز مبر فرصت عزیز به سر
زمان رنج شد. ای کرده سالها راحت!
به مقصدی نرسی تارهی نپیمایی
هر آن فروغ که از جسم تیره میطلبی
مگوی هر که کهن جامه شد ز علم تهیست
به نیک جامه چو بیدانشی مناز که خلق
چو گرگ حیله گر اندر لباس چوپان شد
چو وقت کار شود. باش چابک اندر کار
ز جام علم می صاف زیرکان خوردند
به شوق گنج یکی تيشه بر زمین:نزدیم
اگر بلند تباری. چه جویی از پستی؟
کدام تشنه بنوشید از سبوی تو آب؟
چگونه راهنمایی؟ که خود گمی از راها
بسی است پرتگه اندر ره هواء پروین
به جهل و عجب مکن عمر بیبدیل تمام
دم رحیل شد, ای جسته عمرها ارام)
مدار بیم ازاین اسب بیفسار و لگام
ز جان طلب که به ارواح زندهاند اجسام
که بش هی وهای خرام
تو راء نه جامة نیک تو راء کنند اکرام
شبان بگوی که تا چشم پوشد از اغنام
چو نوبت سخن آید. ستوده گوی کلام
همی به خیره به وبرانه ساختیم مقام
اگر خدای پرستی, چه خواهی از اصنام؟
کدام گرسنه در سفره تو خورد طعام؟
چگونه حاکم شرعی؟ که فارغی ز احکام!
مپوی جز ره پرهیز و باش نیک انجام.
احسان بی ثمر
بسارید ابر بر گل پزمردهای و گفت
از بسهر شستن رخ پاکیزهات ز گرد
خندید گل که دیر شد این بخشش و عطا
تانبازکاری از فلکبه امتته:و کر اه من
ننواخت هیچگاه مرا گر چه بیدریغ
دیگر ز نرد هستو ام امّید برد نب تست
منظور و مقصدی نشناسد به جز جفا
کز قطره بهر گوش تو آویزه ساختم
بگرفتم آب پاک ز دریاو تاختم
وقتییار ماش دخبا نف گنها کنا دتم
با خاک خوی کردم و با خار ساختم
هر زیر و بم که گفت قضاء من نواختم
کز بهر واژگون شدنش برفراختم
کز طاق و جفت. آنچه مرا بود باختم
من با یکی نظاره. جهان را شناختم.
قطعهها, قصیدهها و غزلها ۱۵۵
نه نغمهة خوشه چین
ری تحاع قی رای الکو را
دانی زمن برای چه دامن گرفت دهر؟
سر درد سرکشید و تن خسته. عور ماند
هتتی»وبال کردن هم کته ز کنود کی
پسیر شکسسته را نسفرستند بهر کار
از حملههای شبرو دهرم خبر نبود
صد معدن است در دل هر سنگ کوه بخت
فقرم چو گشت دوست. شنیدم ز دوستان
گر جور روزگار کشیدم. شگفت نیست
دیگر کبوترم به سوی لانه برنگشت
از کلبه, خیره گربة پیرم نبست رخت
بد دل. زمانه بود که ناگه ز من برید
زان روی» چرخ» سنگ به سر زد مراکه من
هر روز بر سرم» سر مویی سپید شد
من خود چو آتش, از شرر فقر سوختم
ماندم بسی و دیدهٌ من شصت سال دید
همواره روزگار سیه دید چشم من
دستی نماند تا که بدوزد قبای من
روزی که پند گفت به من گردش فلک
هرک مرا داشتت خی وشک نیس
کامروز. پای مزرعه رفتن نداشتم
عیبش مکن, که حاصل و خرمن نداشتم
من جز سرشک گرم. به دامن نداشتم
ای کاش, از نخست سر و تن نداشتم
ایکاش, ایین وبال به گردن نداشتم
من برگ و ساز خانه نشستن نداشتم
من چون زمانه. چشم به روزن نداشتم
من یک گهر از این همه معدن نداشتم
ان طعنهها, که چشم ز دشمن نداشتم
یارای انتقام کت تام نداشتم
مانا شنیده بود که ارزن نداشتم
دیگر پنیر و گوشت به مخزن نداشتم
من قصد از زمانه بریدن نداشتم
مانند چرخ. سنگ و فلاخن نداشتم
افزود برف و چارءٌ رفتن نداشتم
پروای سردی دی و بهمن نداشتم
اٌاچه سود. بهره زدیدن نداشتم
اسایشی ز دیدهٌ روشن نداشتم
حاجت به جامه و نخ و سوزن نداشتم
آن روز, گوش پند شنیدن نداشتم
شاهد و شمع
شاهدی گفت به شمعی کامشب
در و دنحتکه او مزین کردم
۱۵۶ دیوان پروین اعتصامی
دیشب از شسوق. نسخفتم یک دم
دو سسه گسوهر ز گلوبندم رسخت
کس ندانست چه سحرآمیزی
صفحه کارگه» از سوسن وگل
شسمع خندید.که بس تیره شدم
پسی پسیوند گسهرهای تسوء بس
گریهها کردم و جون ابر بهار
خوشم از سوختن خویش از آنک
گر چه یک روزن امیّد نماند
تاتسو اسوده روی در ره خویش
تافسروزنده شود زیب و زرت
خرمن عمر من ار سوخته شد
کسارهایی که شمردی بر من
دوخستم جامه و بسر تن کردم
پبسسستم و بازبه گردن کردم
ببسه پرند از نخ و سوزن کردم
به خوشی چون صف گلشن کردم
زانکه من بذل سر و تن کردم
ها دیکات اس کردم
۳ اشک به دامن کردم
خدمت آن گل و سوسن کردم
سسوختم» بسزم تسو رون کردم
جلوهها بر در و روزن کردم
خضوی بساگیتی رهزن کردم
جسان ز روی و دل از آهن کردم
حاصل شوق تسو. خرمن کردم
تسونکردی همه را من کردم.
بتیام دادسکگ کشله را قشیی رگن
مرابه خشم میاور, که گرگ بد خشم است
وا ای اس تشخ
من از برای خور و خواب, تن نپروردم
معا کبران بخریدند تابهکار ایم
مرا قلاده بهگردن بود. پلاس به پشت
عنان نفس ندادم چو غافلان از دست
گرفتم آنکه فرستادم آنچه میخواهی
هراس نیست مرا هيچگه ز حملهٌ گرگ
که صیخدم ره بتفرشته: صیهمان دام
درون تیره و دندان خون فشان دارم
که رهزنی تو ومن نام پاسبان دارم
هميشه جان به کف و سر بر استان دارم
نه آنکه کار چو شد سخت. سر گران دارم
چه انتظار ازاین بیش ز آسمان دارم
کنون بهدست توانادو صد عنان دارم
ز خود چگونه چنین ننگ را نهان دارم؟
هراس کم دلی برَهُ جبان دارم
قطعهها. قصیدهها و غزلها ۱5۷
هزار بار گریزاندمت به ده و کوه
شبان به جرأت و تدبیرم آفرینها خواند
رفیق دزد نگردم به حیله و تلبیس
درستکارم و همرگز نماندهام بیکار
مرا نکشته به آغل درون نخواهی شد
خمای کرگ: مرا ناگی تداشت: یو
دو سال پیش به دندان دم تو بر کندم
دکان کید. برو جای دیگری بگشای
هزارها سخن از عهد باستان دارم
من اين قلادة سیمین از انزمان دارم
که عمرهاست به کوی وفا مکان دارم
شسبان گرم نبرد» پاس کاروان دارم
دهان من نتوان دوخت تا دهان دارم
سه زخم کهنه به پهلو و پشت و ران دارم
کنون ز گوش گذشتی, تیه کتمان دارم
فروش نیست در آنجا که هن دکتان دارم
گفتد ۰۰
نفس گفتهست بسی ژاژ و بسی مبهم
ره پسرپیج و خسم از چسو بگرفتی
خشک شد زمزم پاکیز؛ جان ناگه
کر سای ننک ور وتا
ز بداندیش فلک چند شوی ایمن؟!
بو یی مکی این «زکنداها کن وا
آنکه هر لحظه به زخم تو زند زخمی
فک ان کتونه به تا وزه دلس انا
نه ببخشود به موسی خلف عمران
ز خوشیها چه شوی خوش که دراین معبر
تو به نی بین که ز هر بند چسان نالد
داشتتان کتویدت از بسا بلیان بسایل
کر تین کنتشی تشرد ابکنم
روی در هم مکش ار کار تو شد درهم
شستشو کرد هریمن چو دراین زمزم
تاکه خود را برهانيم ز دود و دم
چاه مرگ است دراین سیرگه خرّم
ز ستم پيشه جهان چند کشی استم؟!
کق نیع مک ان دانکة محکم؟!
هر کسی را که در انگشت بود خاتم
تو از او خیره چه داری طمع مرهم؟!
که نه از زال اثرماند و نز رستم
نه وفاکرد به عیسی پسر مریم
که چه امد به فربدون و چه شد بر جم
به یکی سور قرین است دو صد ماتم
ز زب ردستی ایام بسه زیر و سم
عبرت اموزدت از دیلمیان دیلم
۱۸ دیوان پروین اعتصامی
فرصتی را که به دست است. غنیمت دان
زان کل تاژه کنه شکفت سر گاهان
گر صباحیست. مسایی رسدش از پی
صبحدم اشک به چهر گل از آن بینی
اندراین دشت مخوف. ای بر مسکین!
مخور ای کودک بیتجربه زین حلوا
دست و پایی بزن ای غرقه, توانی گر
مشک حیف است که با دوده شود همسر
برو ای فاخته, با مرغ سحر بنشین
تیار آموزز ای تفووست: کر سک
خویش و پیوند هنر باش که تا روزی
روح را سیر کن از ماید؛ حکمت
جز که آموخت تو را خواب و خور و غفلت
خزف است این که تو داریش چنو گوهر
مار خود. هم تو خودی, مار چه افسایی!
ز شیدنا هت نشی کته ی کر دد
بیم آن است که صراف قضا ناگه
کشت یک دانه کسی را ندهد خرمن
به پبری پر که عقابان نکنندت سر
جان چوکان امد و دانش گهرش, پروین
بهر روزی که گذشتهست چه داری غم؟!
نه سر و ساق به جا ماند. نه رنگ و شم
ور بهاریست, خزانی بودش توا
که شبانگه به چمن گریه کند شبنم
بیم جان است. چه شد کز رمه کردی رم؟
که شد آميخته با روغن و شهدش سم
تامگر باز رهانند تو را زین یم
کبک زشت است که با زاغ شود همدم
برو ای گل, به صف سرو و سمن بر دم
چه شوی بر صفت بید ز بادی خم)
نروی از پی نان بر در خال و عم
به یکی نان جوین سیر شود اشکم
به چه کار امدت این سفله تن ملحم؟
رسن است این که تو بینیش چو ابریشم
به خود. ای بیخبر از خویش, فسون میدم
غم خود خور, چه خوری انده بیش و کم؟
زر سرخ تو بگیرد به یکی درهم
ببذل یک جوز کسی را نکند حاتم
به رهی رو که بزرگان نکنندت ذم
دل چو خورشید شد و ملک تنش عالم.
گل پنهان
نهفت چهره گلی زير برگ و بلبل گفت
مسوز ز اتش هجران. هزار دستان را
جواب داد کزین گوشه گیری و پرهیز
مپوش روی, به روی تو شادمان شدهایم
به کوی عشق تو عمریست داستان شدهایم
عجب مدار که از چشم بد نهان شدهایم
قطعهها. قصیدهها و غزلها ۱9۹
ز دستبرد حوادث. وجود ایمن نیست
تو گریه می کنی و خنده میکند گلزار
مجال بستن عهدی به مانداد سپهر
مباش فتنة زیبایی و لطافت ما
نسیم صبحگهی, تا نقاب ما بدرید
بکاست انکه سبکسار شد. ز قیمت خویش
دو روزه بسود هسوسرانی نظربازان
نشستهايم و بر این گنج. یاسبان شدهایم
از این گریستن و خنده بدگمان شدهایسم
سحر, شکفته و هنگام شب خزان شدهايم
چراکه نامزد باد مهرگان شدهایم
برای شکوه ز گیتی, همه دهان شدهایم
ازاين معامله ترسیده و گران شدهاییم
همین بس است که منظور باغبان شدهايم.
توشة پژمردگی
لالهای با نسرگس پژمرده گفت:
کتفت شا تسیز ان مستاع پسی بدل
تما ن: روزی بسیاموزد تورا
خسرمی کردیم وقت خسرّمی
تساسفر کردیم بر ملک وجود
درزی ایام زان ره میشکافت
کت سا شون رو هش
شب خسریديم و سحر بسفروختیم
تست ها زا کته سنا | سوم
چون زمآن سوختن شد. سوختیم
توشة پسژمردگی انسدوختيم
آنسچه را زیین راه, مسا مسيدوختيم.
دزد خانه
حکایت کرد سرهنگی به کسری
فسراریسهای جابک را گرفتيم
به خون کشتگان, شمشیر شستیم
ز یبای مسدران کندیم خخال
ز جام فستنه. هر تلخی چشیدیم
بگفت این خصم را راندیم. اشا
که دشمن راز پشت قلعه راندیم
گرفتاران سکسین را رهاندیم
بر آتشهای کین آبی فشاندیم
سرشک از دیدهٌ طفلان چکانديم
همان شربت به بدخواهان چشاندیم
یکی زو کینه جوتر پیش خواندیم
۱۶۰ دیوان پروین اعتصامی
کجاب دزد بسیرونی درافتیم
از این دشمن در افکندن چه حاصل!
ز غفلت. زیر بار عجب رفتیم
ادنوه رازن سیگ زک
دراین دفتر, به هر رمزی رسیدیم
دوبدیم استخوانی را ز دنبال
فسسون دیسو را از دل نسهفتيم
پسلنگی جای کرد اندر چراگاه
اش تس فرص ۱ یل مس
چ_و دزد خانه را بالا نشاندیم
ز جهل, این بار را با خود کشاندیم
تیا ۱ ز تسد حانی را دراندیم
همانجا گلَهُ خود را چراندیم
کارهای ما
نخوانده فرق سر از پای, عزم کو کردیم
کار شویقی تیردا شین :توت کار
به وقت همّت و سعی و عمل. هوس راندیم
عبث به چه نفتاديم. دیو از و هوا
بسی مجاهده کردیم در طریق نفاق
چو نان ز سفره ببردند. سفره گستردیم
اک هقی اند شزاس تسود |
چو عهدنامه نوشتیم. اهرمن خندید
هزار مرتبه دربای چرخ, طوفان کرد
نه همچو غنچه, به دامان گلبنی خفتیم
به عمر گم شده, اصلا نسوختیم. ولیک
به غیر جامهٌ فرصت, که کس رفوش نکرد
تتیاخ تال تال از آلودگی و دم نزدیم
نکرده پرسش چوگان. هوای گو کردیم
تمام عمر, نشستیم و گفتگو کردیم
به روز کوشش و تدبیر» آرزو کردیم
هر آنچه کرد. بدیدیم و همچو او کردیم
ببین چه بیهده تفسیر «جاهدو» کردیم
چو آب خشک شد. اندیشهٌ سبو کردیم
ملول گشت. چو ما رسم و ره نکو کردیم؟
که تاه شوم ان کنه تا شای کردیم
از آن زمان که نشیمن در این کرو کردیم
نه همچو سبزه, نشاطی به طرف جو کردیم
از آن به ورطه تاریک جهل, رو کردیم
چو سوزنی ز نخ افتاده جستجو کردیم
هزار جامه دریدند و مارفو کردیم
همی به تن گرویدیم و شستشو کردیم
قطعهها؛ قصیدهها و غزلها ۱۶۱
تلد وشن الاک راهنوان تکیت
ز فرط آز, چو مردارخوار تیره درون
چو زورمند شدیم. از دهان مسکینان
ز رشوه, اسب خریدیم و خانه و ده و باغ
از آن ز شاخ حقایق به ما بری نرسید
به توسنیش, چو یک چند تاخت. خو کردیم
هماره بر سر این لاشه. های و هو کردیم
به جبر, لقمه ربودیم و در گلو کردیم
به اشک بیوه زنان, حفظ آیرو کردیم
که ما هميشه حکایت ز رنگ و بو کردیم.
پهلوان کنج خانه
تابه بازار جهان سوداگريم
گر نکو بازار گانيم از چه روی
جان زبون گشتهست و در بند تنیم
روح را از نسساشتایی میکشیم
که عهان اف کدانساق
گر گرانباريم. جرم چرخ چیست؟
جون سیاهی شد بضاعت دهر را
پند نیکان را نمیداریم گوش
پهلوان اما به کنج خانهاییم
کاردانان. راه دیگر معیروند
گرگ را نشناختستيم از شبان
و اعظیم. اما هس هن توس
اکه از عسیبه عسیان شوه نبهاییم
ستغلگیها معیکند نفس زیون
بشکنیم از جهل و خود را نشکنيم
بادءٌ تحقیق چون خواهیم خورد؟
چونکه هر برزیگری را حاصلیست
گاه سود و گه زیان مسیآوریم
هرگز این سود و زبان را نشمریم؟
عسقل فرسودهست و در فکر سریم
سسفرهها از بسهر تسن میگستريم
اور ان ا یه هرفن یکره
بار کردار بد خود میبریم
ماسیه کاریم کان را سیخریم
اندراین فکرت کز ایشان بهتریم
اشامت کاراذل خباکستریم
مباتسبهکاران بسه راه دیگریم
در چراگاهی که عمری میچریم
تسابه پر وبال جوبین میپریم؟
از بسرای دیگسران بر منبريم
پسردههای یت مسج مس دز ۳
ماه می این سفله را میپروریم
بگذریم از جان و از تن نگذریم
ماکه مست هر خم و هر ساغریم
حاصل ماچیست گر برزیگریم؟
۱۶۲ دیوان پروین اعتصامی
زان پ راک ندند اوراق کمال
یه کهیتار ویک :ان ره نسپریم
تسابه کوشش جمله را گرد آوریم
طسوطی وقت و زمان را شکریم.
فریب آشتی
زخیلهه بن دوموشی تفنست کریه و کف
پیا که حرص دل و از دیده را بکشیم
بسی به خانه نشستیم و دامن آلودیم
ز توشهای که تو تعیین کنی, چه بهره بریم؟
رعایت از تو ندیدیم» تا شویم ایمن
خود. آگهی که چه کردی به ماء دگر مپسند
بلای راه تو ببس ديدهايم. بهکه دگر
که کت وتان گس کر ورین
خلاف معرفت و عقل. ره چرا سپریم؟
دیق زوشن للم سا و دنتسا
که چند دشمنی از بهر حرص و آز کنیم
به راه سعی و عمل, فکر برگ و ساز کنیم
وجود. فارغ از انديشه و نیاز کنیم
بیا روم سوی مسجد و نماز کنیم
اگر که گوش به پند تو حیلهساز کنیم
به خلوتی که تو شاهد شوی, چه راز کنیم؟
نوازشی نشنيدیم. تاکه ناز کنیم
که ما اشاره بدان زخم جانگداز کنیم
نه قصّهای ز نشیب و نه از فراز کنیم
اگر که پای, ازاین بیشتر دراز کنیم
به روی دشمن خود. در چگونه باز کنیم؟
حقیقت است. چرا صحبت از مجاز کنیم؟
جمال حق
نهان شند از کل ژزدی کلی سید کیه ما
جواب داد که ما نیز چون تو بی گنهیم
ضا زمانه جتان فرصتن تقو دهعت
قضاء نیامده ما را ز باغ خواهد برد
چرا که جز نفسی در چمن نمیپاییم
که از غرور دل پاک را بيالاييم
نه میرویم به سودای خود. نه میاییم
قطعهها. قصیدهها و غزلها ۱۶۳
به خود نظاره کنیم ار به چشم خود بینی
چو غنچه و گل دوشینه صبحدم فرسود
به کرد کل زود و سنید بسیارند
هزار بوته و برگ ار نهان کند مارا
بدین شکفتگی امروز چند غره شویم؟
در این زمانه. فزودن برای کاستن است
خوش است باده رنگین جام عمر, ولیک
ز طیب صبحدم آن به که توشه برگیریم
فضای باغ, تماشاگه جمال حسق است
چه فرق گر تو ز یک رنگ و ما ز یک فامیم
همین خوش است که در بند گیش یکرنگیم
ببه رنگ ظاهر اوراق ما نگاه مکن
دراین وجود ضعیف ار تون و توشی هست
برای سجده در اين استان. تسمام سریم
تمام ذرَهٌ این بیزوال خورشیدیم
در این صحیفه که زیبندگیست حرف نخست
چو غنچههای دگر بشکفند. ما برویم
دراین دو روزهٌ هستی همین فضیلت ماست
ز سردو گرم تنور قضا نمیترسیم
اسبیر دام هسوا و قسرین آز شسدن
چگونه لاف توانیم زد که بیناییم
من و تو جای شگفت است گر نفرساییم
گمان مبر که به گلشن, من و تو تنهاییم
به چشم خیرءةٌ گلچین دهر پیداییم
چو روشن است که پژمردگان فرداییم
فلک بکاهدمان هر چه ما بیفزاييم
مسجال نیست که پیمانهای بپيماييم
که آگه است که تا صبح دیگر اینجاییم؟
من و تو نیز در آن. از پی تماشاييم
تسمام» دخستر صنع خدای يکتاييم
همین بس است که در خواجگیش یکراییم
که رنه معزتش یه
رهین مسوهبت اینزد تسواناييم
پی گذشتن از اين رهگذر, همه پاییم
تمام. قطرة این ین گرانتة درياييم
چه فرق گر به نظرء زشت یا که زیباییم؟
کنون بيا که صف سبزه را بیارايیم
که جور میکند ایام و ما شکيباييم
بسرای سوختن و ساختن مهیاييم
اک ده وا گنر قرنهاست. رسواییم.
شمع راه ..
ببدمنشانند تشع .تن کستوان
بخا تسیر را ش کته ات بت مرانک
تا در لنکتی فتا که ابیت ری
از بدشان چهر جان پاک بگردان
دست بسی را بسبستهاند به دستان
تسوسن خود را دواندهاند به میدان
۱۶۴ دیوان پروین اعتصامی
گر ستم از بهر خویش مینیسندی
چند کنی همچو گرگ, حمله به مردم!
دامن خلق خدای را چو بسوزی
هر چه دهی دهر را, همان دهدت باز
۱9|
کارگران طعنه میزنند به کاهل
از خم صبان زور کار بتر دا یه
غارت عمر تو میکنند به گشتن
جزبه فنا چهر جان نبینی. ازیراک
عالمی و بهرهایت نیست ز دانش
تیه خیالت به مسقصدی نرساند
کشتی اخلاص ما نداشت شراعی
کعبهٌ نیکیست دل. ببین که به راهش
تا تو شدی خرد. از بافت بزرگی
راهنمایی چه سود در ره باطل
و ری وی را
راستی از وی مجوی زانکه نروید
بار شیمان مکش ز بهر جوی زر
گنج حقیقت بجوی و پیله وری کن
روز سعادت ز شب چگونه شناسد
.2
دور شو از رنگ و بوی بیهده, پروین
به جغد گفت شبانگاه طوطی از سرخشم
چراز گوشهة عزلت برون ی ای ۱
نیک و بد خویش را تو باش نگهبان
عادت کزدم مکتتیر زونه بان
چند دریشان همی به ناخن و دندان!
اتعتت اف تیه ات و به داشیان
خواستهة بد نمیخرند جز ارزان
خواهی اگر شمع راه, دانش و عرفان
ال هنر خنده میکنند به نادان
کی تحاران 2۱۵
دی مه و اردیبهشت و آذر و آبان
جان تو زندانی است و جسم تو زندان
رهروی و توشهایت نیست در انبان
راهروان راه بردهاند به پایان
ورنه به دریا نه موج بودونه طوفان
جز طمع و حرص چیست خار مفیلان
کرده بسی پاکدل فريشته, شیطان
تا تو شدی دیو, دی و گشت سلیمان
دیبهً چینی چه سود در تن بیجان
صد ره اگر شوییاش به چشمهٌ حیوان
هیچگه از شورهزار لاله و ربحان
خدمت دونان مکن برای یکی نان
افل هتر باش و پوش جامة خلقان
انکه ز خورشید شد چو شبيره پنهان
از در معنی درای, : نز در عنوان.
که چند بایدت اینگونه ششک تس کندان
چه اوفتاده که از خلق میشوی پنهان؟
قطعهها؛ قصیدهها و غزلها ۱۶۵
کسی به جز تو نبستهست چشم روشن بین
اگر به جانب شهرت گذر فند. بینی
چراز فکرت باطل. نژند داری دل؟
ز طایران جهاندیده, رسم و راه آموز
اگر که هیجوت میل برری باق
مرا نگر. چه نکو رای و نغز گفتارم
به ماء هماره شکر دادهاند. نوبت چاشت
به زیر پره چو تو سر بیسبب نهان نکنیم
بهل, که عمر تلف کردن است تنهایی
بپوش چشم ز بیغوله. نیستی رهزن
خی وهای ند ی مرن
به کنج غار, مخز همچو گرگ بیچنگال
به موش مرده میالای پنجه و منقار
به روزگار جوانیت, ماتم پیریست
جهان به خویشتن ای دوست, خیره سخت مگیر
برو به سیر گهی تازه. صبحگاهی خوش
تو چشم عقل ببستی, که در چه افتادی
فضیلت و هنر» ای بی هنر» نمود مرا
مراز عاج و زر و سیم ساختند قفس
ز خویش بی سب ای تیره دل. چه میکاهی!
هميشه می نتوان رفت بیخود و فارغ
ز نالههای غم افزای خویش, جان مخراش
ز بانگ زشت تو, بس ارزو که گشت تباه
چو طوطیان, چه سخن گفتی و شنیدی؟ هین!
جواب داد که برخیره, شوم خوانندم
عجب مدار گرم شوق سیر گلشن نیست
تا له کش کقست ای فلخت
کسی بهجز توء نکردهست در خرابه مکان
بسی بلند بنا قصر و زرنگار ایوان
چرابه ملک سیاهی, سیه کنی وجدان؟
ببین چگونه به سر میبرند وقت و زمان
گهت به دست نشانند و گاه بر دامان
تو را ضمیر, بداندیش و الکن است زبان
نخوردهايم به سان تو هیچ گه غم دان
زنیم در چمنی تازه, هر نفس جولان
ندیم سرو وگل و سبزه باش در بستان
بشوی گرد سیاهی ز دل. نهای شیطان
چو مردهای به زمستان و فصل تابستان
ی
بزرگ باش و میاموز خصلت دونان
سیهدلی چو تو, هرگز نداشت بخت جوان
که کازسخت :رز کار | کهیشندست اسان
بیا به خانة ما باش یک شبی مهمان
تو بد شدی, که شدند از تو خوبتر دگران
جلیس بزم بزرگان و همسر شاهان
گهم به خانه نگهداشتند و گه به دکان
کمال جوی و سعادت., چه خواهی از نقصان!
هماره می قوان زیستت غمین وتحهران
ز سوگ بیگه خود. خلق را مکن گریان
ز فال شوم تو, بس خانمان که شد ویران
چو بلبلان, به کدامین چمن پریدی؟ هان!
ز من به کس نرسیدهست هیچگونه زیان
تسفاوتیست میان من و دگر مرغان
ما گذشت و برق وانگه تداشت عنان
۱۶۶ دیوان پروین | عتصامی
خوش است نغمةٌ مرغی به ساحت چمنی
فروغ چهر گل, آن بة که بلبلان بینند
هر آن کسی که تو را پیک نیکبختی گشت
بسوخت خانه ما ز آتش حوادث چرخ
نکرد رهرو عاقل, به هر گذرگه خواب
چه سود صحبت شاهان, چو نیست آزادی؟
به رنج گوشه نشینی و فقر» تن دادن
قفس نه جز قفس است. ار چه سیم و زر باشد
در اشسیانهةٌ ویران خویش خرسندیم
هزار نکته به ما گفت شبرو گردون
به نزد آنکه چو من دوستدار تاریکیست
مراز صحبت بیگانگان ملال آید
تو خود.گهی به چمن خسب وگه به سبزه خرام
به عهد و یکدلی مردم. اعتباری نیست
ز راه تجربه گر هفتهای سکوت کنی
به جوی و جر بکنندت به صد جفا پر و بال
نه جغد رست و نه طوطی, چو شد قضا شاهین
طبیب دهر نیاموخت جز ستم. پروین
ولی نه بوم سیه روز. مرغکی خوشخوان
برای همچو منی. شورهزار شد شایان
نداد دیده مارا نصیب. جز یپیکان
نه مردمیست ز همسایه خواستن تاوان
نجید طاير آگاه. چینه از هر خوان
چرا دهیم گراننمایه وقت را ارزان
به از پریدن بیگاه و داشتن غم جان
که صحن تنگ همان است و بام تنگ همان
چه خوشدلیست در اباد دیدن زندان
چه غم. به چشم تو گر بیهشیم یا نادان
تفاوتی نکند روز تسیره و رخشان
به میهمانیام ای دوست. هیچگاه مخوان
که بوم را نه زاین خوشدلی بود. نه از ان
که همچو دور جهان. سست عهد بود انسان
هد و باق فش ری نان
به رهگذر بکشندت به صد ستم. طفلان
ها تزا راز کشت ان
به درد کشت و حدیثی نگفت از درمان.
گفتار و کردار
نه کتربه کفت زراه تا مه یو ر بان
خیال پستی و دزدی, تو را برد همه روز
کتتهن ز کساسه بیحارکانیری کنستا
ز ترکتازی تو مانده بیوه زن ناهار
چرا زنی ره خلق. ای سیهدل,. از پی هیچ!
ندیدهام چو تو هیچ آفریده. سرگردان
به سوی مطبخ شه, یا به کلبةٌ دهقان
گهی ز سفرة درماندگان. ربایی نان
ز حیلهسازی توء گشته مطبخی نالان
چه پرکنی شکم, ای خود پرست. چون نبان!
قطعهها, قصیدهها و غزلها ۱۶۷
برای خوردن کشک. از چه کوزه میشکنی
به زخم قلب فقیران. چه کس نهد مرهم؟
مکن سیاه سر و گوش و دم ز تابه و دیگ
نه ماست مانده ز ازت به خانه زارع
گهت ز گوش چکانند خون و گاه از دم
تو از چه ملعبة دست کودکان شدهای
تیاه کیت لاو اراد زشسدکانی کون
شکارگاه, بسی هست و صید خفته, بسی
مرا فریب ندادهست» هیچ شب گردون
مرا دلیری و کارآگهی. بتزرکی داد
زمانهام ن_فکندهست هیچگاه به دام
و راه بیتی و رهرو نی نب پیفقر اي
شنید گربه نصیحت ز شیر و کرد سفر
گهی چو شیر بغژید و بر زمین زد دم
به خويش گفت: کنون کز نژاد شیرانم
برون جهم ز کمینگاه وقت حمله. چنین
نبود آگهیام پیش از این, که من چه کسم
جوشد ز رنگ شب: آن دشث هولنااک سیاه
تنش به لرزه فتاد از صدای گرگ و شفال
گهی درخت در افتاد و گاه سنگ شکست
ز بیم, چشم ژحل خون ناب ریخت به خاک
در تسنور نهادند و شمع مطبخ مرد
شبان چو خفت. برآمد به بام أغل, گرگ
گذشت قافلهای, کرد نالهای جرسی
شغال پیر به امید خوردن انگور
خزید گرب دهقان به پشت خیک پنیر
ز کنج مطبخ تاریک. خاست غوغایی
قضا به پیرزن آن را فروختهست گران
کی اه کی هن ای
سیاهی سرو گوش, از سیه دلیست نشان
نه شیر مانده ز جورت به کاسه جوپان
شبی ز سگ رسدت فتنه, روزی از دربان
به چشم من نشود هیچکس ز بیم. عیان
برای خوردن و خوش زیستن, مکش وجدان
به شرط آنکه کنی تیز» ینجه و دندان
مرا زیون ننمودهست. هیچ روز, انسان
به رأی پیر» توانیم داشت بخت جوان
نشانهام ننمودهست هیچ تیر و کمان
چون هست گوی سعادت, تو هم بزن چوگان
نمود در دل غاری تهی و تیره. مکان
برای تجربه, گاهی بل کون داد تکان
نه شهرو وادی و صحرا بود مرا شایان
فرو برم به تن خصم. چنگ تیز چنان
به وقت کار توان کرد این خطا جبران
نمود وحشت و انديشه, گربه را ترسان
دلش چو مرغ تپید. از خزیدن ثعبان
ز تند باد حوادث ز فتنة طوفان
چو شاخ بید بلرزید زهرة رخشان
طلوع کرد مه و ماند در فلک حیران
جنین زنند ره خفگان شب دزدان
به دست راهزنی, گشت رهروی عریان
بجست بر سر دیوار کوته بستان
زدند تا که در انباره موشکان جولان
مگر که روبهکی برد. مرغکی بریان
۱۶۸ دیوان پروین اعتصامی
لگ کته آ مقر کتوهتا یقت رام
شنید گرب مسکین صدای پای و ز بیم
ز فرط خوف. فراموش کرد گفتة خویش
نه ره شناخت, نهاش یای راه رفتن ماند
نمود آرزوی شسهر و در امید فرار
گذشت گربگی و روزگار شیری شد
به ناگهان ز کمینگاه خویش جست پلنگ
به زير پنجهٌ صییّاد. صید نالان گفت:
به شهر, گربه و در کوهسار. شیر شدم
ز خودپرستی و آزم چنین شد آخر کار
گرفتم آنکه به صورت به شیر میمانم
بلند شاخه به دست بلند میوه دهد
حدیث نور تجلّی به نزد شمع مگوی
بدان خیال که قصری بناکنی روزی
چراغ فکر, دهد چشم عقل را پرتو
ببین ز دست چه کار ایدت. همان میکن
بهل, که کان هوا را نیافت کس گوهر
چگونه رام کنی توسن حوادث را
با کرت بر هش رسای دود شین
به سوی غار شد اندر هوای طعمه. روان
ز جای جست که بگریزد و شود پنهان
که کار باید و نیرو. نه دعوی و عنوان
نه چشم داشت فروغ و نه پنجه داشت توان
وه ما ار ی دکت راد
ولیک شیر شدن, گربه را نبود اسان
به ران گربه فرو برد چنگ خون افشان
بسدین طریق بمیرند مردم نادان
خیال بیهده بین, باختم دراین ره جان
بنای سست بریزد. چو سخت شد باران
ندارم 1 دل و نیرو, همین بسم نقصان
چراکه با نظر پست. برتری نتوان
نه هر که داشت عصا. بود موسی عمران
به تيشه, کلبة اباد خود مکن ویران
طبیب عقل, کند درد آز را درمان
مباش همچو دذهل, خودنما و هیچ میان
مرو. که راه هوس را نيافت کس پایان
تو و ترا و اند یک هاش تین
مزن, گرت خردی هست. مشت برسندان.
پر توی ده ...
هیچگه نیست ره و رسم خردمندی
دهر گرگیست گرسنه, رخ از او برگیر
عیب خود را مکن ای دوست ز خود پنهان
جفت باطل نشود هیچ حقیقت دان
گرسنه خفتن و در سفره نهفتن نان
چرخ دیویست سیهدل, دل ازو بستان
قطعهها قصیدهها و غزلها ۱۶۹
پابر این رهگذر سخت گرانتر نذ
موج و طوفان و نهنگ است دراین دریا
هیچ آگاه نیاسود درایین ظلمت
ای بسا خرمن امیّد که در یک دم
تکیه بر اختر فیروز مکن چندین
بی تو بس خواهد بودن دی و فروردین
چو شود جان, به چه دردیت رسد پیکر
تو خود ار بانگهی پاک به خود بینی
چو کتابیست ریاء بیورق و بیخط
هیچ عاقل ننهد بر کف دست آتش
تا تو چون گوی دراین کوی به سر گردی
گشت هنگام درو کشت چه کردی هین!؟
زره کنبتشده و زافزنان در سیفن
بکش این نفس حقیقت کش خود بین را
به یکی دل نتوان کار تن و جان کرد
خرد استاد و تو شاگرد و جهان مکتب
تو شدی کاهل و از کار بری گشتی
بوستان بود وجود تو گه خلقت
تسو مپندار که عتاب دهد علقم
منشین با همه کس, کز پی بدکاری
گشت ابلیس چو غوّاص به بحر دل
پویه آسوده نکردهست کسی زین ره
گر شوی باد به گردش نرسی هرگز
دی شد آمروز, به خیره مخور اندوهش
خر تو میبرد این غول بیابانی
شبرو دهر نگردد همه در یک راه
اسب زین دشت خطرناک سبکتر ران
باید انديشه کند زین همه. کشتیبان
هیچ دیوانه نشد بسته این زندان
کرد خاکسترش این صاعقة سوزان
ایمن از فتنهة ایام مشو چندان
بی تو بس خواهد گشتن فلک گردان
چو رود سر به چه کاریت خورد سامان
یابی آن گنج که جوییش دراین ویران
چو درختیست هواء بیبن و بیاغصان
هیچ هشیار نساید به زبان سوهان
بایدت خیره جفا دیدن ازاین چوگان
آمد آوای جرس. توشه چه داری هان!؟
شب تار و خر لنگ و ره بسیپایان
این نه جرمیست که خواهند ز تو تاوان
به یکی دست دو طنبور زدن. نتوان
چه رسیدت که چنین کودنی و نادان!
نه زفستتان کنتفنن داشت هه تایستان
تخم کردار بدش کرد چو شورستان
تو میندار که عرّت رسد از خذلان
آدمیروی تسوانسند شدن دیوان
ماند بر جاشبه و رفت در غلطان
لقمه بیسنگ نخوردهست کسی زین خوان
طاير عمر چو از دام تو شد پرّان
کز پس مرده خردمند نکرد افغان
آخر کار تو میمانی و این پالان
گشتن چرخ نباشد همه بر یکسان
۱۷ دیوان پروین اعتصامی
کتابها سل هقی این شتا
آتکته از هت ال وربسا را
پسرتوی ده» تو نهای دیو درون تیره
به تو هرچ آن رسد از تنگی و مسکینی
نام جوبی, چو ملک باش نکو کردار
برو ای قطره, در آغوش صدف بنشین
یاری از علم و هنر خواه, چو درمانی
دانش اندوز. چه حاصل بود از دعوی؟
بستة شسوق بود از دو جهان آزاد
همه زارع نسبرد وقت درو خرمن
زیب بابد سر و تن از ادب و دانش
عقل, گنج است. نباید که برد دزدش
هستی, از بهر تن آسانی اگر بودی
گر نبودی سخن طیبت و رنگ و بو
جامهٌ جان تو چون زبور علم آراست
سحر باز است فلک. لیک چه خواهد کرد
چو شدی نیک. چه پروات ز بد روزی؟
بسرو از تسیه بسلا گمشدهای دریاپ
به یکی لقمه. دل گرسنهای بنواز
بینوا مرد بسه حسرت ز غم نانی
سوخت گر در دل شب خرمن پروانه
بیهنر گر چه به تن دیب چین پوشد
همه یاران تو از چستی و چالاکی
آنکه صی اف گهر شد ننهد هرگز
ز چه. ای شاخک نورس, ندهی باری
هیچ ازاده ند بسندهٌ تن» پروین
عهدها سست شد از سستی این پیمان
زو چه داری طمع مسعرفت قسرآن
کشت کون قوشهای کالب سر معارن
هنمه از تتوست: افته ار کتجر وی دوران
قدر خواهی, چو فلک باش بلند ارکان
روی بنمای چو گشتی گهر رخشان
نه فلان با تو کند یاری و نه بهمان
ی امه ما وکا رز
که یی و دنز سا مداخ
همه غواص نیارد گهر از عمان
زنده گردد دل و جان از هنر و عبرفان
علم. نور است. نباید که شود پنهان
چهبُسدی بسرتری آدمی از حیوان
خسک خشک بدی همچو گل و ریحان
چه غم ار پیرهن تست بود خلقان
سحر با آنکه بود چون پسر عمران
چو شدی نوح, چه اندیشهات از طوفان؟
بسزن آبی وز جانی شرری بنشان
به یکی جامه. تن برهنهای پوشان
خواجه دلکوفته گشت از بره بریان
شمع هم تا به سحرگاه بود مهمان
به پشیزی نخرندش چو شود عریان
پسرنیان بساف و تسو در کارگه کتّان
سنگ را با ذر شهوار به یک میزان
بته امتیل رین کشت نو را دهتمان
یج پاکیزه نیالود دل و دامان.
قطعهها, قصیدهها و غزلها ۱۷
فرشتهً انس
در آن سرای که زن نیست, انس و شفقت نیست
به هیچ مبحث و دیباچهای» قضا ننوشت
زن از نخست بود رکن خانة هستی
زن ار به راه متاعب نمیگداخت چو شمع
چو مهر, گر که نمیتافت زن به کوه وجود
فرشته بود زن, آن ساعتی که چهره نمود
اگر فلاطن و سقراط. بودهاند بزرگ
به گاهوارُ مادر, به کودکی بس خفت
چه پهلوان و چه سالک, چه زاهد و چه فقیه
ی هی تزا ری با
وظیفهٌ زن و مرد. ای حکیم. دانی چیست
چو ناخداست خردمند و کشتیاش محکم
به روز حادثه. اندر بم حوادث دهر
هميشه دختر امروز. مادر فرداست
اگر رفوی زنان نکو نبود. نداشت
توان و توش ره مرد چیست. یاری زن
زن نکوی, نه بانوی خانه تنها بود
به روزگار سلامت رفیق و یار شفیق
ز بیش و کم. زن دانا نکرد روی ترش
بسن هرن نو آغا ردان کرد
چه زن, چه مرد. کسی شد بزرگ و کامروا
به رسته هنر و کارخانهة دانش
زنی که گوهر تعلیم و تربیت نخرید
کسیست زنده که از فضل جامهای پوشد
دز آنونخود که دل مر فرمر3ه است روان
برای مرد. کمال و برای زن. نقصان
که ساخت خانه بیپای و بست و بیبنیان؟
نیمات کین ین داد رد زا بر
نداشت گوهری عشق, گوهر اندر کان
فرشته بین. که بر او طعنه میزند شیطان
بسزرگ بوده پرستار خردی ایشان
سپس به مکتب حکمت. حکیم شد لقمان
شون یک شا کر و ابر کسیر ان
نظام و امن. کجا یافت ملک بیسلطان؟
کت کی و ان دیکریست کشتان
دگر چه باک ز امواج و ورطه و طوفان
رم ار و
ز مادر است میشر. کرک پسران
به جز گسیختگی, جامه نکو مردان
حطام و ثروت زن چیست. مهر فرزندان
طبیب بود و پرستار و شحنه و دربان
به روز سانحه. تیمار خوار و پشتیبان
به حرف زشت. نیالود نیکمرد دهان
گهیش مرد و زمانیش زن, گرفت عنان
که داشت میوهای از باغ علم, در داسان
تاه بسا تا شوت رگا
فروخت گوهر عمر عزیز را ارزان
نه آنکه هیچ نیرزد اگر شود عریان
۱۷۲ دیوان پروین اعتصامی
یی رفظ یت
شود گشوه جر مکنب: قدیم ما کون
بساط اهرمن خودپرستی و شستی
هميشه فرصت ما صرف شد دراین معنی
برای جسسم خریدیم زیور پندار
قماش دک جان را به مجب پوساندیم
نه رفعت است فساد است این رویه فساد
نه سبزهایم که روییم خیره در جر و جوی
چو بگرویم به کرباس خود چه غم داریم
از ار کته شیاه شود داسف
۱
هر آن گروه که پیچیده شد به دوک خرّد
نه بانو است که خود را بزرگ میشمرد
چو آب و رنگ فضیلت به چهره نییست چه سود
یرای کرکن ودشت رن تکو رون
تسمام رْ بسدریدیم بهر یک عنوان
هنر چو کرد تجلّی, شدیم ما پنهان
گراز میان نرود رفتهایم ما ز میان
که نرخ جامه بهمان چه بود و کفش فلان
برای روج بخر بدیم جامة خدلان
به هر کنار گشودیم بّهر تن دکٌان
نه عرّت است هوان است این عقیده, هوان
نه مرغکیم که باشیم خوش به مشتی دان
که علل مهافت با چر کران
زار اس اد اه
چه دیبهایست نکوتر ز دیب عرفان؟
به کارخانةٌ همّت حریر گشت و کتان
به گوشواره و طوق و به یارءٌ مرجان
ز رنگ جامهٌ زربفت و زیور رخشان؟
شزاشت کوهر دانشن: نه کوهر الوان:
0
ای خوشا مستانه سر در پای دلبر داشتن
نزد شاهین محیّت. بیپر و بال آمدن
سوختن, بگداختن چون شمع و بزم افروختن
اشک را چون لعل پروردن به خوناب جگر
هر کجا نور است چون پروانه خود را باختن
آب حیوان یافتن بیرنج در ظلمات دل
از برای سود. در دریبای بیپایان علم
گوشوار حکمت اندر گوش جان آویختن
دل تهیاز خوب و زشت چرخ اخضر داشتن
پیش باز عشق, آیین کبوتر داشتن
تن به یاد روی جانان اندر اذر داشتن
دیکهر شود کر بافرت اخیه دافم
هر کجا نار است خود را چون سمندر داشتن
زان همی نوشیدن و یاد سکندر داشتن
عقل را ماتند غواصّان» شناور داشتن
چشم دل را با چراخ جان, متور داشتن
قطعهها. قصیدهها و غرلها ۱۷۳
در گلستان هنر چون نخل بودن بارور
از مس دل ساختن با دست دانش زر ناب
همچو مور اندر ره همت همی با کوفتن
عار از ناچیزی سرو و صنوبر داشتن
علم و جان را کیمیا و کیمیاگر داشتن
۰ ج ت 3 ك
چون مس همواره دست شوق بر سر داشتن.
آرزوها (۲)
ای خوشا سودای دل از دیده پنهان داشتن
دیبهها بی کارگاه و دوک و جولا بافتن
ره فان موی گر وه شمه افتا ی را
در ده ویران دل, اقلیم دانش ساختن
دیده را دریا نمودن, مردمک را غوصگر
از تکلف دور گشتن, ساده و خوش زیستن
رنجبر بودن. ولی در کشتزار خویشتن
روز را با کشت و زرع و شخم آوردن به شب
سربلندی خواستن در عين پستی, ذرّه وار
مبحث تحقیق را در دفتر جان داشتن
گنجها بیپاسبان و بینگهبان داشتن
دیو بستن» قدرت دست سلیمان داشتن
در ره سیل قضاء بنیاد و بنیان داشتن
اشک را مانند مروارید غلطان داشتن
ملک دهقانی خریدن, کار دهقان داشتن
وقت حاصل خرمن خود را به دامان داشتن
شامگاهان در تنور خویشتن نان داشتن
ارزوی صحبت خورشید رخشان داشتن.
آرزوها (۳
ای خوش از تن کوچکردن, خانه در جان داشتن
همچو عیسی بیپر و بیبال بر گردون شدن
کشتی صبر اندر این دریا درافکندن چو نوح
در هجوم ترکتازان و کمانداران عشق
روشنی دادن دل تاریک را با نور علم
همچو پاکان, گنج در کنج قناعت یافتن
روی مانند پری از خلق پنهان داشتن
همچو ابراهیم در آتش, گلستان داشتن
دیده و دل فارغ از آشوب طوفان داشتن
سینهای اماده بهر تیرباران داشتن
در دل شب. پرتو خورشید رخشان داشتن
مور قانع بودن و ملک سلیمان داشتن.
۱۷ دیوان پروین اعتصامی
آرزوها (۴)
ای خوشا خاطر ز نور علم مشحون داشتن
همچو موسی بودن از نور تجلّی تابناک
پاک کردن خویش را ز آلودگیهای زمین
عقل را بازارگان گردن به بازار وجود
بی حضور کیمیاء از هر مسی زر ساختن
گشتناندر کان معنی گوهری عالمفروز
عقل و علم و هوش را با یکدگر آمیختن
چون نهالی تازه. در پاداش رنج باغبان
هر کجا دیو است. انجا نور یزدانی شدن
تیرگیها را از این اقلیم بیرون داشستن
گفتگوها با خدا در کوه و هامون داشستن
خانه چون خورشید در اقطار گردون داشتن
نفس را بردن بدین بازار و مغبون داشتن
بی وجود گوهر و زر, گنج قارون داشستن
هر زمانی پرتو و تابی دگرگون داشتن
جان ودلرازندهزین جانبخش معجونداشتن
شاخههای خرد خویش از بار, وارون داشتن
هر کوام زاست اواج اون دمن
آرزوها (۵)
ای خوش اندر گنج دل زر معانی داشتن
عقل را دیباچه اوراق هستی ساختن
کشتن اندر باغ جان هر لحظهای رنگین گلی
دل برای مهربانی پروراندن لاجرم
ناتوانی را به لطفی خاطر اوردن به دست
در مداین, میهمان جغد گشتن یکشبی
صید بی پر بودن و از روزن بام قفس
نیست گشتن, لیک عمر جاودانی داشتن
علم را سرمايةٌ بسازارگانی داشتن
وندر آن فرخنده گلشن باغبانی داشتن
جان به تن تنها برای جانفشانی داشتن
باد عجز روزگار ناتوانی داشتن
پرسشی از دولت نوشیروانی داشتن
گفتگو با طایران بوستانی داشتن.
شرط نیکنامی
نسسیکنامی نباشد. از ره عسجب
روز دعوی» جو طبل. بان زدن
قطعهها. قصیدهها و غزلها ۱۷۵
خستگان را ز طعنه, جان خستن
خود سلیمان شدن به ثروت و جاه
بسا درافستادگان, سم کردن
ان راید خوشه هوسی
گمرهان را رفیق ره بسسودن
عیب پسنهان دیگران گفتن
بهریک مشت آرد. بر سر خلق
گویمت شرط نیکنامی چیست؟
خضاری از بای عاجزی کندن
دل خضلق دای رنجاندن
دیکسیران زا زکنتحی شیسرساندن
زر را جای شهد نوشاندن
هرکجا خرمنیست. سوزاندن
سر ز فسرمان عقل پیچاندن
عسیب پسیدای خویش پوشاندن
آسیا چسون زمانه گرداندن
زانکه اسن نکته بایدت خواندن:
و و از دامنی بیفشاندن.
۲ ۳
اسایش بزرگان
شنیدهاید که سانش بزرگان جیست؟
به کاخ دهر که آلایش است بنیادش
همی ز عادت و کردار زشت گم کنردن
ز بهر بیهده از راستی بری نشدن
برون شدن ز خرابات زندگی هشیار
ری که کر هی آشی ول بو ابیت تنس وق
برای خاطر بیچارگان نیاسودن
مسقیم گشتن و دامان خود نیالودن
هماره بر صفت و خوی نیک افزودن
بسرای خدمت تن, روح را نفرسودن
ز خود نرفتن و پیمانهای نپیمودن
درخ که فتتهآفی با تنر نش اتب وتو دز
دیدن و نادیدن
شب به مردمک چشم. طعنه زد مژگان
هميشه بار جفا بردن و نیاسودن
ز نیک و زشت و گل و خار و مردم و حیوان
چو کارگر شدهای, مزد سعی و رنج تو چیست؟
که چند بیسبب از بهر خلق کوشیدن!
هميشه رنج طلب کردن و نرنجیدن
تمام دیدن و از خویش هیچ نادیدن
به وقت کار. ضروری است کار سنجیدن
۱۷۶ دیوان پروین اعتصامی
ز بزم تیرة خود. روشنی دریغ مدار
کنایتیست دراین رنج روز خسته شدن
مرا حدیث هواو هوس مکن تعلیم
نگاهبانی ملک تن است پیش چشم
اکر پس توس و از تقو یش مس یکشم
به پای خویش نیفکنده روشنی هرگز
مگو چرا مژه گشتم من و تو مردم چشم
وان تا ندز دقن بح فیقت سود
ز دل تپیدن و از دیده روشنی خواهند
ژکتواهاو کتاه کترانشستکی سکیا رغ
هزار قرن ندیدن ز روشنی اثری
هوای نفس چو دیویست تیره دل» پروین
که روشن است ازاین بزم. رخت بر چیدن
به خواب جهل فزودن, ز کار کاهیدن
اشارتیست دراین کار شب نخوابیدن
هنروران نسپسندند خود پسندیدن
چنانکه رسم و ره پاست ره نوردیدن
کنون نبود مرا دیده, جای گردیدن
اگر چه کار چراغ است نور بخشیدن
نه مردمیست. ز دست زمانه نالیدن
ازاین حدیث, کس اگه نشد به پرسیدن
ولی دریسغ, که دشوار بود فهمیدن
ز خون دویدن و از اشک چشمم. غلتیدن
ز خاک صبر و تواضع, ز باد. رقصیدن
که بود خصلتم. از خویش چشم پوشیدن
هزار مرتبه بهتر ز خویشتن دیدن
م۹ رد ۰ب
گلشن تحقیق
در باره شد از تاراج بهمن
پسریرویان ز طرف مرغزاران
خزان کرد آنچنان آاشوب بر پای
زبس گسردید هر دم تسیره اببری
هوامسموم شد چون نیش کردم
سترده شد فروغ روی نسرین
ببه باغ افتاد عالم سوز برقی
تسهی از سبزه و گل راغ و گلشن
تک رهز مس ند وی
کر همنگام جدل. شسمشیر قارن
حسجاب چهرء خورشید روشسن
جهان تاریک شد چون چاه بیژن
شقایق در غم گل کرد شیون
به یکدم باغبان را سوخت خرمن
قطعهها؛ قصیدهها و غزلها ۱۷۷
شک ون تایه کنتلبخشت: رات
به سختی گشت همچون سنگ خارا
سیه بادی چو پر آفت سمومی
به بیباکی بهسان مردم مست
شسهان را تساج زر بسربود از سسر
تسو گسویی فتنهای بٌد روح فرسا
ز پبای افکند بس سروسهی را
به هر سویی. فسرده شاخ و برگی
ی(
نمود آنقدر خون اندر دل کوه
در آغوش زمی بنهفت بسیار
در این ناوردگاه آن بة که پوشی
چگونه بر من و تسو رام گردد
مرو فارغ که نسبود رفستگان را
مشسو دلبستهة هستی که دوران
شسباهنگام. کاین فیروزه گلشن
غزال روز پنهان گشت از بسیم
روان شد خارکن باپشته خار
به کنج لت شون ا راتکه سیاخت
بسه رسم و راه دیسرین, داد چسوپان
کبوتر جست اندر لانه راحت
زغن در جای بلبل کرد مسکن
به باغ آن فرش همچون خر ادکن
گرفت اندر جمن ناگه وزبدن
+4 بسدکاری بسه کنر وان صریمن
بستان را پسیرهن بدرید بر تن
تسوگسویی تیشهای بُد بیخ بر کن
به یک نیرو چو دبو مردم انکن
نشد با دوستدار خویش دشمن
نان اسفندیار و جون تهمتن
کتهفا پا مرت شتسد کین تب میمالیق
سر و بازو و چشم و دست و گردن
ز دانش, مغفر و از صبر. جسوشن
چو رام کس نگشت این چرخ توسن
دهسش سا رف اتید سار کشتن
هحتتر آن اراد راد از تور کین
چه باغی از خزان بودهست ایمن؟
ز انسوار کسواکب. گشت روشسن
تخلنگ شب. بسرون افستن ز مکمن
بسخسته, دست و پساو پشت و گردن
شنتده ازرلهر از ماه کسام
در اغل. گسوسفندان را تشسیمن
رن دز اشیان پتشمو منکن
۱۷۸ دیوان پروین اعتصامی
جهان را سوگ بگرفت و شباویز
مان تفه متس تاکسا مزا
ها ار تاه مره کتارگر کار
تبباز ام تن صید. اوه در دام
فروفسز:کاش خود بتنهاد بر آذوشن
سر درتیاارف تا | وف شبه اس که مخ
به بام ضاق, بر شد دزد طرار
خروش از جانب میخانه برخاست
ی کی اهنت متا را
شهاب اقب از دامان افنلاک
بناتالشعش. خونین کرده ژیخنشارز:
نسوابت. جسمله حسیران ایستاده
ز سر بگرفت سعی و رنج خود. مور
وت ها نان تسوسنی و راهواری
پسدید آرد گهی صسبح و گهی شام
رها کستاروان هنسم اوجت1 منت
ز گسیرو دار این دام بلاخیز
ا یر : یکی ات ابیت کی ده وال
بهسان سوگواران کرد شیون
نسسجیده شا پاشیده ارزن
ک ان مها وه وف کستا ره سوام
که نستوانست نخ کردن به سوزن
ببسه شسوق شادی روز رهیدن
تبر زن. رخت خود پوشید بر تن
بسرای خسفتگان, بسیدار بسودن
کمین رهگکذاران کرد رهزن
بیاسودند گساوو گساواهن
زبس جام و سبو در هم شکستن
زان جم آسمان بسربست جسوشن
چو تابنده گسهر, از تسیره معدن
فرو افتاد. چون سنگ فلاخن
ز مویه کردن و از موی کندن
چو محکومان به هنگام ژلیفن
فرو تسابید نورمه ز روزن
بهسان حور از نگ هریمن
تفا ندید کتسرگ ار تشه یو سر
ز نهمواری ایام توسن
مخت ی دوشستدار و کساه دشمن
خحتهرن اردیسپبهشت و گاه بهمن
ز سال و ماه و روز و شب گذشتن!
جهان تا هست. کس را نیست رستن
قطعهها, قصیدهها و غزلها ۷۹
دهد این سودگر, ای دوست. مارا
به دانش, زنگ از ایسن آئینه بزدای
چو اسرائیلیان. کفران نعمت
کتاب حکمت و عرفان چه خوانی
حقیقت وی شو پروین, چه ترسی
گهی کرباس و گاهی خر ادکن
ببه صسمقل, زنگ را دانی زدودن
مکن. چون هست هم سَلوی و هم من
نخوانده ابجد و خطی و ک لمن
نشساید بسهر بساطل, حسق نهفتن.
نکوهش نکوهیده
گفت: در خسویش هم دمی بنگر
این سیاهی, سیاهی تسن توست
با بو رانک نی هست تا هستی
که سر وروی ماسیاه مکن
سم راسوی مانگاه مکین
جساه مسفروش و اشتباه مکن
زین مکان. خیره عزم راه مکن
در تعزیت پدر
پر آن تفه کترضا ک و زودست انم
یوسفت نام نهادند و به گرگت دادند
مه گردون ادب بودی و در خاک شدی
از ندانستن من. دزد قضا آگه بود
آن که در زیرزمین, داد سر و سامانت
به سر خاک تو رفتم, خط پاکش خواندم
رفتی و روز مرا تیرهتر از شب کردی
بی تو اشک و غم و حسرت همه مهمان منند
صفحه روی ز انظار. نهان میدارم
تیشهای بود که شد باعث ویرانی من
مرگ گرگ توش ای بویت کنعانی اد
خاک. زندان تو گشت. ای مه زندانی من)
چون تو را برد بخندید به نادانی من
کاش میخورد غم بی سرو سامانی من
اه از این خط که نوشتند به پیشانی من
بی تو در ظلمتم. ای دیدهٌ نورانی من!
قدمی رنجه کن از مهر. به مهمانی من
تا توقای ین جات پیب ی تن
۱/۸۰ دیوان پروین اعتصامی
دهر, بسیار چو من سر به گریبان دیدهست
من پشیمانم ازاین هستی دور از تو و چشم
عضو جمعیّت حق گشتی و دیگر نخوری
گل و ریحان کدامین چمنت بنمودند
من که قدر گهر پاک تو میدانستم
من که آب تو ز سرچشمة دل میدادم
من یکی مرغ غزلخوان تو بودم. چه فتاد
گنج خود خواندیام و رفتی و بگذاشتیام
چه تفاوت کندش, سر به گریبانی من
هر شبانگاه بگرید به پشیمانی من
غم تنهایی و مهجوری و حیرانی من
که شکستی قفس. ای مرخ گلستانی من!
ز چه مفقود شدی, ای گهر کانی من!
آب و رنگت چه شد. ای لاله تعمانی منا
که دگر گوش نداری به نوا خوانی من؟
ای عجب! بعد تو با کیست نگهبانی من؟
راه ادب برو
دزد توش این زمانة ریمن
گر برتریت دهد فروتن شو
تس هی ما دای کیش
افتتووز کسبدشست:و بختد رد اف وا
بینیش, عسل که خورد ازاین کندو؟
این بسیهنر اسیای گردنده
ایام بود چو شبروی چابک
مارا ببرند بسیگمان روزی
روغن به چراغ جان ز علم افزای
از گندم و کاه خویش آگه باش
خواهی که نه تلخ باشدت حاصل
هنگام زراعت انس چه کشتستی
گر سوی تو دیو نفس ره یابد
شیک ع هرس کرو
ابلیس فروخت زرق و با خود گفت:
آن ب؛ که نگردیش بسه پسیرامن
ور ای منیت دهد مشسو ایمن
نه دوست شناختهست نه دشمن
دی رفسته و رفس تنی بود بهمن
پمتخارن که جنید کیل آزاینخ کلهن؟
تا مه هه رهبا ری کتر ادن
یاه مچو یکی سیاهدل رهزن
زین کهنه سرای بی در و روزن
کم نسور بسود چراغ کم رون
تسو خرمنی و سپهر بسرویزن
در مسزرعه تسخم تلخ مپراکن
آنت برسد بسه موسم خرمن
تاریک نمایدت دل روشن
چندی چو شود رفیق آهربمن
قطعهها, قصیدهها و غزلها ۱۸۱
زین باغ که باغبانیاش کردی
مسرغان تورا ه می کشد روبه
تساپای بسود. ره ادب میرو
یک جامه بسخر که روح را شاید
مسرجسان خرد ز بسحر جانآور
بسیدست چه زور بود بازو را؟
از چپ دروغ ول وس وتت ناشن
باید ز سر این غرور را راندن
خسواهی که نسیفکنند در دامت
در دفتر نفس درسها خواندی
گرم است هنوز کورهً هستی
جسزباد نسبيختيم در غربال
جان, گوهر و جسم معدن است آن را
۳ کج رزوی ۵اه وش بخ اش
اسر ده ععیگونظ عبرت کین
جز خار تو را چه ماند در دامن؟
هممیان تورا همی برد رهزن
تادست بسود در هنر میزن
ین یه خس ریز قرو خر آدکسن
متیتا ی دول از هراس عی فا تیم
بیگاو چه کار کرد گاواهن؟
باید به طناب راستی رستن
بباید ز دل این غبار را رفستن
کس جامه ندوخت زین نخ و سوزن
دیسوان وج ود را به دام انکن
در مکستب مردمی شدی کودن
سرد از چه زنیم مشت بر آهن
جز آب نکوفتيم در اون
روزی ببرند گسوهر از مسعدن
اتتحیل راسستگوی ر مشکن
پر بام و در وجود. تاری تن.
اکنون بکوش
تفه کی تفت انس رد مسا کون
نام را ننگ بکشت و تو شدی بدنام
تو دراین نیلبری طشت. چو بندیشی
گهری کنر صضدف از و هوا بردق
چند ای نور» قرینی تو بدین ظلمت
کرد ای طاير وحشی. که خی داضت و
زشسترویی چه کند ایسنة گردون
وام را نفس گرفت و تو شدی مدیون
چو یکی جامة شوخی و قضا صابون
شبهی بود که کردی چو گهر مخزون
چند ای گنج, به خاک سبهی مدفون
چون به کنج قفس افکند قضایت. چون؟
که چه تابنده گهر بود در آن مکنون
۱۸۲ دیوان پروین اعتصامی
مجر آزاده که گرگ است دراین مکمن
چه شدی دوست بر این دشمن بیرحمت
پهر سود آمدی ایینجا و زیان کردی
پشتهة آز چه خم کرد روان را پشت؟
۱
بر حدر باش آزایین آژدر بیپروا
دهر برجاست. تو ناگاه شوی زان کم
رفت میباید و زین آمدن و رفتن
توشهای گیر که بس دور بود منزل
تو چنین گمره و یاران همه در مقصد
و هک ی کون
آنسچه مقسوم شد از کارگه قمست
دی و فردات خیال است و هوس. پروین
میگور استواوه که زهر اس هی کون
چه شدی خیره بر این منظر بوقلمون!
کرد سوداگر ایام تو را مفبون
به چه کار آیدت این قد خوش موزون؟
از گلیم خود اگر پای نهی بیرون
که نیندیشد از افسونگر و از افسون
جرج برپاست. تو یک روز شوی وارون
تل | خف تیه ازسطی وه اقا طوخ
شمعی افروز که بس تیره بود هامون
تو چنین غرقه و دریا ز درژ مشحون
تاکه هر دم نود کار تو دیگرگون
دگسو آن را تسفوان کنرد کم و افتزون
اگرت فکرت و راییست. بکوش اکنون.
دیده روشنبین
کرت اق دوستا بود دیدهٌ روشن بین
پی اعدام تو زین آینه گون ایوان
فلک ای دوست به شطرنج همی ماند
دل بسه سوگند دروغش نتوان بستن
به گذرگاه تسو ایام بسود رهزن
ببربودهست ز دارا و ژ اسکندر
ندهد هیچ کسی نسبت طاووسی
چوک بوتر بچه پرواز مکن فارغ
ز کنتمان قسدر آن تسیر که بگنزیژد
به جهان گذران تکیه مکن چندین
نه ثباتیست به شهریور و فروردین
صبح کافور فشان آید و شب مشکین
که زمانیت کند مات و گهی فرزین
که به هر لحظه دگرگونه کند آیین
چه همی بار خود از جهل کنی سنگین!
مسهر» سیمین کمر و مه کله زژین
به شغالی که دم زشت کند وان کاخ
که به پرواز گه توست قضا شاهین
کشدت گر چه سراپای شوی رویین
قطعهها. قصیدهها و غزلها ۱۸۳
همه خون دل خلق دراین ساغر
خاک خوردهست بسی گلرخ و نسرین تن
مروای پیشرو قافله. زین صحرا
دل سود پیت یسیا زرد .یسنان کزدم
روز بگذشت. ز خواب سحری بگذر
به چمنزار دو, ای خوش خط و خال اهوا
به چه امّید دراین کوه کنی خارا؟
که دهد ساقی دهرت چو مینوشین
که همی روید از آن سرو و گل و نسرین
کته نیام مس از قحافله پیشین
کاروان رفت رهی گیر و برو منشین
به سماوات شو ای طاير علیّین!
چو تو کشتهست بسی کوهکن این شیرین.
کوه و کاه
به چشم عجب, سوی کاه کرد کوه نگاه
ز هر نسیم بلرزی, ز هر نفس بپری
مرا به چرخ برافراشت بردباری, سر
کسی بزرگ نگردد مگر ز کار بزرگ
مرا نبرد ز جا هیچ دست زور ولیک
مراز رسم و ره نیک خویش, قدر فزود
گهر زکان دل من, برند گوهریان
نه باک سلسله دارم, نه بیم آفت سیل
به نزد اهل خرد. سستی و سبکساریست
بگفت: رهزن گیتی ره تو هم بزند
مشو ز دولت ناپایدار خویش ایمن
قویتری ز توء روزی ز پا در افکندت
چه حاصل از هنر و فضل مردم خود بین
گر از نسیم بترسم به خویش, ننگی نیست
توء جاه خویش فزون کن به استواری و صبر
کوش آن کسی که خومن ابر وزیا شم داز
چه شاهباز تواناه چه ماکیان ضعیف
به خنده گفت: که کار تو شد ز جهل. تباه
همیشه, روی تو زرد است و روزگار» سیاه
تو گه به اوج سمایی و گاه در بن چاه
گر از تو کار نياید» زمانه را چه گناه
تورانه جای نشستن بود. نه خفتنگاه
نهای تو بیخبر, از هیچ رسم و راه آگاه
پلنگ و شیر به سوی من اورند پناه
نه سیر مهر زبونم کند. نه گردش ماه
در اوفشستادن بسیجا و جستن بیگاه
مخند خیره. به افتادگان هر سر راه
سوی تو نیز کشد شبرو سیپهر سیاه
به یک دقیقه, ز من هیچتر شوی ناگاه
خوشم که هیچم و همچون تو نیستم خودخواه
یادها که بار ر وه تین شا ده یاه
مرا که جز پر کاهی نیم چه رتبت و جاه
خوش ان تنی که نبردهست, بار کفش و کلاه
شوند جمله سرانجام. صید این روباه
۱۸۴ دیوان پروین اعتصامی
ببنای محکمهةٌ روزگار, بر ستم است
چه فرق, گر توگرانسنگ و ما سبکساریم
کسی ز روی حقیقت بلند شد. پروین
قضا چو حکم نویسد. چه داوری چه گواه
چو تند باد حوادث وزد. چه کوه و چه کاه
که دست دیو هوا شد ز دامنش کوتاه!
پیک پیری
ز ری موی سسییدی رویسید
ری
گه رویسیدن من بود امروز
ره.سروراه قسضاو قدرم
قساصد پیریام از دیدن من
خسرمن هستی خود کرد درو
سیهی بتود جوانتی که شکست
رست ون موی سیه. موی سیید
ژنگیسسالای سحسیه پسبیان انشت
تیا نیکست کباهشتفین
چو توء یک روز سیه بودم و خوش
تو هم ای دوست چو من خواهی شد
هر چه دانی. به من امروز بخند
از سید و سیه و زشت و نکو
قسهَه خضویش دراز از چه کنیم؟
خنندهها کرد براو موی سیاه
تسوزیک رای و مااز یک راه
بنشاندند مرا خسواه نسخواه
کت سین رون ابستتگاه
راهم این بسود؛ نسبودم گمراه
این یکی گفت دریغ, آن یک اه
هر که بر خوشة من کرد نگاه
پیری امروز برانگیخت سپاه
چه خبر داشت که دارند اکراه
تین آزاشت هه یی | کته
رنگرز اوست. مرا چیست گسناه؟
وی ی پاش سای لت کشتا و
باش یک روز بسر این قصه گواه
تاکه چون من کندت هفته و ماه
وقت بیگه شد و فرصت کوتاه.
کودکت آرزومند
دی, مرغکی به مادر خود گفت: تا به چند
من عمر خویش چون تو نخواهم تباه کرد
مانیم ما هميشه به تاریک خانهای؟
در سعی و رنج ساختن آشیانهای
قطعهها قصیدهها و غزلها ۱۸۵
آید مرا چو نوبت پرواز بر پرم
خندید مرغ زیرک و گفتش: تو کودکی
آگاه و ازموده توانی شد. ان زمان
زین آشیان ایمن خود. یادها کنی
گردون, بر آن ره است که هر دم زند رهی
بباغ وجود. یکسره دام نوایب است
پنهان به هر فراز که بینی نشیبهاست
هرقطرهای که وقت سحر بر گلی چکد
بنگر به بلبل از ستم باغبان چه رفت
پرواز کن؛ ولی نه چنان دور ز آشیان
بین بر سر که چرخ و زمین جنگ میکنند
ای نور دیده. از همه افاق خوشتر است
هر کس که توسنی کند. او را کنند رام
بسیار کس, ز پای در آورد اسب آز
از گل به سبزهای و ز بامی به خانهای
کودک نگفت. جز سخن کودکانهای
کاگه شوی ز فتنهٌ دامی و دانهای
چون سازد از تن تو. حوادث نشانهای
گیتی, بر آن سر است که جوید بهانهای
اقبال. قصهای شد و دولت. فسانهای
مقدور نیست» خوشدلی جاودانهای
بحری بود که نیستش اصلا کرانهای
تاکرد سوی گل. نگه عاشقانهای
مسنمای فکر و آرزوی جاهلانهای
غیر از تو هیچ نیست. تو اندر میانهای
آزامکتاه تاه از آنبشتیازدام
در دست روزگار, بسود تازیانهای
آن وامکتر نود لگام و دهانهای.
روش افرینش
سخن گفت با خویش, دلوی به نخوت
ز سعی من, ایین مرز گردید گلشن
نسیاسودم از کوشش و کارکردن
بر آشفت بر وی طناب و چنین گفت
نه از سعی و رنج توء کز زحمت ماست
شنیدند ناگه در این بحث پنهان
که آسان شمردید این رمز مشکل
دبیران خلقت. در این کهنه دفتر
اک نوشیا
که بی من کس از چه ننوشیده آبی
زگ لبرگ پسوشید گلبن, ثیابی
نیب یی اما ساب و دهتانی
بسه خیره نبستند بسر تسو طنابی
اگّر چهرگل رابود زنگ و تابی
ژ اهتتسقان انسسین: آشکارا عستابی
نکردید نسیکو سوال و جوابی
نسوشتند هر مبحثی را کتابی
چه رأی خطا و چه فکر صوابی
۱۸۶ دیوان پروین اعتصامی
ز باران تنها, چمن گل نیارد
به هر جا چراغیست» روغئش باید
اگر خون نگردد. نماند وریدی
ناکین کتک کته یکیو ختیلانکتوق
به کوه ار نمیتافت خورشید تابان
نشستند بسیار شب. خار و بلبل
بسرای خوشیهای فصل بهاران
ز آهو دل, از مسطبخی دست سوزد
پشییی کار کر بت ابو کت رم روت
بسسباید نسسیم خوش و افستابی
توا کتا ررقتت کار گر را حسابی
اکشتر کا تیوروید تاش کتااین
یکی ساخت زان سرکهای یا شرابی
که تا غنچهای در چمن کرد خوابی
خسزان و زمستان کنند انسقلابی
کت تا کتردد اهاده رورش کباب
در ایتتاوخ هر زمین ختترانتین:
ای روان!
بو پبسنلنک آوازهیسودی: ای رواد
صحبت تن تا توانست از تو کاست
بس که دیگر گونه گشت آیین تن
جای افسون کردن مار هوا
اندرون دل چو روشن شد ز تو
۳ ان اسستنات
باه مه کارا کعین: و زیرکی
ترش از اخحس وی و ره زدی
نسور بودی» نار پندارت بکشت
گنج امکانی و دل گنجور توست
ملک ازادی چه نقصانت رساند
هر جه بود ایسینة روی تو بود
زورقی بودی به دریای وجود
ای دل خسرد. از درشتیهای در
باتن دون بارگشتی دون شدی
تسو چنان پنداشتی کافزون شدی
دیدی آن تسغییر و دیگرگون شدی
زین فسونسازی تو خود افسون شدی
شمع خود بگرفتی و بیرون شدی
این کلاغ درد زا تبون تداع
اندراین سوداگری مغبون شدی
وام تن پدرفتی و مدیون شدی
پیش از این چون بودی, اکنون چون شدی
در تن ویرانه زان مسدفون شدی
کامدی در حصن تن مسجون شدی
نقش خود را دیدی و مفتون شدی
که ز طوفان قضاوارون شدی
بس که خون خوردی, در اخر خون شدی
قطعهها, قصیدهها و غزلها ۱۸۷
زندگی خواب و خیالی بیش نیست
کنده شد بسنيادها ز امسواج تسو
جویباری بسودی و جیحون شدی
خیره زین گوهر چرامشحون شدی؟
سیه روی
به کنج مطبخ تاریک, تابه گفت به دیگ
ز دوده» پشت تو مانند قبر گشته سیاه
همی به تیرگی خود فزودی از پستی
تمام عمر. در اين کارگاه زحمت و رنج
گهی ز عجز. جفای شرار میبردی
دمتیاز آنشن و آیت»مستم رتیل وبا
نه لحظهای ز هجوم حوادت اسودی
ستیزه گر فلک, ای تیره بخت. با تو ستیز
زمانه سوخت تو را پاک و هیچ دم نزدی
به پیش چون تو سیهروی بد دلم که فکند؟
ندید چشم تو رنگی دگر به جز سیهی
دراین بساط سیه, گر نمیگشودی رخت
جواب داد که: ما هر دو در خور ستمیم
جفای آتش و هیزم. نه بهر من تنهاست
من و تو سالک یک مقصدیم در معنی
اگر ز فکر تو میزاد» رای نیک تری
مگر به یاد نداری که دوش, وقت سحر
نمینشستی اگر نزد ما در این مطبخ
مه ادن وگن ی کروع
من از سیاهی خود. بس ملول میگشتم
که از ملال نمردی» چه خیره سر بودی!
ز عیب خویش, تو مسکین چه بیخبر بودی!
سیاه روز و سیه کار و بد گهر بودی
تشه بو دای وب فد کارگر بوذ
گهی ز جهل, گرفتار شور و شر بودی
دمی ندیم دم و دود و خشک و تر بودی
نه هیچ با خبر از شب. نه از سحر بودی
نمینمود تو خود گر ستیزه گر بودی
هميشه خسته و پیوسته رنجبر بودی
چه بودی, ار که مرا قدرت سفر بودی!
رواست گر که بگوییم بی بصر بودی
چو ماء سفید و نکو رای و نامور بودی
تو نیز همچو من, آی دوست. بیهنر بودی
تونیز لایق خاکستر و شرر بودی
تو نیز رهرو این کهنه رهگذر بودی
به فکر روزی زاین روز نیکتر بودی
میان شعلهٌ جانسوز. تا کمر بودی
مبرهن است که در مطبخ دگر بودی
به دامن سیه خود. گرت نظر بودی
و
۳ دیوان پروین اعتصامی
پیوند نافرجام
ای گل. تو ز جمعیّت گلزار چه دیدی؟
ای لعل دل افروز تو با این همه پرتو
جز سرزنش و بدسری خار. چه دیدی؟
جز مشتری سفله, به بازار چه دیدی؟
غیر از قفس, ای مرخ گرفتار, چه دیدی؟
برف و بوستان
بتهمساه دق, گلستان گنفت با رف
تین بسا رای ببس لش ورام
پمبشتین کنر کتتفن وشن ار نسور
کی هس یه راز ویک یواست
تن اران غسانه نکن ات پسرادعن
و کس تا وش فستاط خشای زا
با پوس مر ار کشا
هزاران راز بسود اندر دل خاک
ببه هر بیتوشه. ساز و برگ دادم
بحسهار از دکسه من بخسله گنتهره
من امتوزم:درغستان هرن زا
تا هیال کیردون عم ف سا
تین کسیر ناسا نشف ارمته
به گل گفتم روز دافریبی
تن لها تسوروزی شب دق روز
۱
کته: متا وا تیه یر ارت ختین ماو 3
چه خواهد بود گر زین پس نباری؟
بسی کردی به خوبان سوگواری
زدی هر زخم, گشت آن زخم کاری
و شرگن سبزی هم نیاری
هزاران دوست را کردی فراری
زماناید بسه جز تیمار خواری
بخسته کتردستیم ما جر رازدازی؟
نکسردم هیچگه نساسازگاری
شکسوفه باشد از من بسادگاری
تفن یبدا وگکه میوهداری
بسه گزار از پسی آموزگاری
چرانقش بد از من مینگاری؟
شا سای 5 وتان مها ری
اسر کی رنه قاری تاه کا رغن
دراین گنجینه داری, هر چه داری
رورا تلو نی آ متا رمق
قطعهها. قصیدهها و غزلها ۱۸۹
همزاران گنج را گشستم نگهبان
دل و دامن نسیالودم بسه پسستی
سسپیدم زان سیب کسردند در بسر
قضابس کار بشمرد و به من داد
بیرای خواب سروو لاله وگل
به خضیری گفتم اندر وقت سرما
به بسلبل گفتم اندر لانه بنشین
چو نسرین اوفتاد از پای, گفتم
شکستم لاله وا سا : کته یگس
فشردم نرگس مخمور را گوش
چو سوسن خسته شد گفتم: چه خواهی؟
زرف امبساده کفیت اب کحواوا
بهار از سردی من یافت گرمی
نه گندم داشت برزیگر نه خرمن
او کال کر ده یکسا
ازاین پس, باغبان اد به گلشن
روان اد به جسم. این مردگان را
درختان, بسرگ و گل ارنسدیکسر
به چهر سرخ گل, روشن کنی چشم
نسخارم گل, ره آوردم ببهار است
عروس هستی از من یافت زیور
خر ده بسر خضداوندان نعمت
بسسدین بیپایی و نساپایداری
ری بسسودم ز ننگ بدشعاری
و و خر اسر ون کرش
هسزاران کار کردم ,کت هدعم
چه شمبها کردهام شب زندهداری!
میا وان دار ۱ کفت اوق
که امن باشی از باز شکاری
که باید صبر کرد و بسردباری
نسنوشد مسی به وقت هوشیاری
که تابیرون کند از سر خماری
یگ فت ار راست باید گفت: باری
گوارایی رسد زین ناگواری
مش دادم کلاه شسهرباری
یی دنم ور ماپردهداری
زیسونی بساشد و بد روزگاری
:| بش وقت آبیاری
ز باران و ز بباد نسوبهاری
بسه دل بر فربهی گسردد نزاری
نه بسیهودهست این چشم انتظاری
ره آورد مر شیر 5زا نیاری
تو اکنون از منش کن خواستگاری
کتتاستا کرد این نگ ذارق:
آیینهٌ دل
راکو تس هل رز نیت رفستا ری
از کیره ا )شنت کر گرم
گکیتی ننهد ز سر سیه کاری
وز مار جه خاستهست جز ماری
۱۹۰ دیوان پروین اعتصامی
بس بسیبصری, اگر چسه بینایی
تسسو غضافلی و سپهر گردان را
تس وگ ندم اشحبیاین گنر داونی
معماری عسقل چسون نسپذرفتی
ود | ایا در شاهوار اسستی
زنهار. مسخواه از جهان زنهار
پسرگار زمانه بر تسو میگردد
یک چند شوی به خواب چون مستان
از مه تن بک تاروزی
بشناس زیان ز سود تسا وقستی
بس بیخبری, اگر چسه هشیاری
فارغ ز فسون و فستنه» پسنداری
گر یک من و گر هزار خرواری
در مسلک تسو جهل کرد معماری
خرمهره چسراکنی خریداری
کاین سفله بسه کس نداد زنهاری
چون نقطه تو در حصار پرگاری
ناگه برسد زمان بیداری
خود بگذری. آنچه هست بگذاری
زین مرحله, ای خوشا سبکباری!
ایا دول تسیود ودهتتارق
تست آشن ریمعت وشن
سس رمایه ببه دست دزد نسپاری.
بنده نفس مشو
سود خود را چه شماری! که زیانکاری
تو به خوابی, که چنین بیخبری از خود
تال بو تمتفه ار ی هر نی تین
بر بلندی جو سیپیدار چه افزایی!
چیست این جسم که هر لحظه کشی بارش؟
طینت گرگ بر ان شد که بیازارد
اهرمن را سخنان تسو نسترساند
بسه زبسونی گرویدی و زیون گشستی
دل و دین تو ربودند و ندانستی
غم گمراهی و پستی نخوری هرگز
ماند ان کس که به جانام نکو دارد
ره نیکان چه سپاری! که گرانباری
خفته را آگهی از خود نبود, آری
که تو گنجشکصفت در دهن ماری
بارور باش, تو نخلی نه سپیداری
چیست این جیفه که چون جانش خریداری؟
ز گزندش نرهی گرّش نیازاری
کسلاتو کرداو داز :شمه کار
تو سیه طالع این عادت و هنجاری
دین چه فرمان دهدت؟ بنده دیناری
زره نسفس اگر پای نگه داری
تو پس از خویش ز نیکی چه به جا داری؟
قطعهها؛ قصیدهها و غزلها ۱۹۱
شتا کته بر کته این کمت کر گاهی
دامن آلوده مکن. چونکه ز پاکانی
جان تو پاک سپردهست به تو ایزد
وقتاسن دک بو دا ای سره بازرگان!
سپر و جوشن عقل از چه تبه کردی
بود بازوت تواناو نکوشیدی
چرخ, دندان تو بشمرد نخستین روز
کمتری جوی گر افزون طلبی. پروین
به پای نهالی که باری نیارد
هه بزم فرومایگان ایستادن
ز بسیم صموبران. پناهنده گشستن
ز سنگین دلی. خواهش اطف کردن
به جای گل ارزویی و شوقی
به دریا در افتادن و غوطه خوردن
زبسون گشتن از درد وسحروم ماندن
شنیدن ز هر سفله». حرف درشتی
به اهی پراکشنده کفته عنو ختاهی
بسی خوشترو نییتر نزد دانا
هر چه افلاک کند با تو. سزاواری
بسنده نفس مشو, چونکه ز احصراری
کالهٌ خود بخر اکنون که به بازاری
تسوبه میدان جهان از پی پیکاری
کاهلی بیخ تو برکند. نه ناچاری
چه به هیچش نشماری و چه بشماری
فکندن به کشت امیدی» شراری
جفا دیدن از آب وگل روزگاری
نشستن به دریسوزه در رهگذاری
به گرگی سیهدل به تاریک غاری
سوی ناکسی, بردن از عجز. کاری
نشاندن به دل. نوک جانسوز خاری
نه جستن پناهی, نه دیدن کناری
به هر جاأ برون بودن از هر شماری
ز مردم کشسی. خواستن زینهاری
زبادی» پریشان شدن چون غباری
ز دسازی یار ناسازگاری.
مناظره
و _
شنیدهاید میان دو قطره خون چه گذشت
یکی بگفت به آن دیگری: تو خون کهای؟
که متاظر هیک زور تشر سر کندرف؟
من اوفتادهام اینجاء ز دست تاجوری
۱۹۲ دیوان پروین اعتصامی
بگفت: من بچکیدم ز پای خار کنی
جواب داد ز یک چشمهايم هر دوء چه غم
هزار قطره خون در پیاله یکرنگند
زمادو قطرهٌ کوچک چه کار خواهد خاست؟
به راه سعی و عمل, با هم اتفاق کنیم
در اوفستیم ز رودی میان دریایی
به خنده گفت: میان من و تو فرق بسیست
برای همرهی و اتحاد با چومنی
تو از فراغ دل و عشرت آمدی به وجود
تو را به مطبخ شه. پخته شد هميشه طعام
تو از فروغ میناب. سرخ رنگ شدی
مرابه ملک حقیقت. هزار کس بخرد
واه مه
دراین علامت خونین,. نهان, دو صد دریاست
ز قید بندگی, این بستگان شوند آزاد
یتیم و پیره زن, اینقدر خون دل نخورند
به حکم ناحق هر سفله, خلق را نکشند
درخت جور و ستم.هیچ برگ و بار نداشت
سپهر پیر» نمیدوخت جامه بیداد
اگر که بدمنشی را کشند بر سر دار
ز رنج خار, که رفتش بپا چو نیشتری
چکیدهایم اگر هر یک از تن دگری
تفاوت رگ و شریان نمیکند اثری
بیا شویم یکی قسطره بسزرگتری
که ایمنند چنین رهروان ز هر خطری
گذر کنیم ز سرچشمهای به جوی و جری
تویی ز دست شهی, من ز پای کارگری
خوش است اشک یتیمی و خون رنجبری
من از خمیدن پشتی و زحمت کمری
مرابه آتش آهی و آب چشم تری
من از نکوهش خاری و سوزش جگری
چرا که در دل کان دلی. شدم گهری
کدام قطرة خون را بود چنین هسنری؟
ز ساحل همه پیداست کشتی ظفری
اک به شوق زهای زنندبال ویرش
اگر به خانة غارتگری فتد شرری
اگر ز قتل پدر» پرسشی کند پسری
اگر که دست مجازات. میزدش تبری
اک تبود زاضصیراوشکنوشن استترق
به جای او ننشیند به زور از او بتری.
بادی وزید و لانهة خردی خراب کرد
از ظلم رهزنی, ژ رهی ماند رهروی
از هم گسست رشتة عهد و موذتی
بشکست بامکی و فرو ریخت بر سری
از دستبرد حادثهای» بسته شد دری
نابود گشت نام و نشانی ز دفتری
قطعهها. قصیدهها و غزلها ۱۹۳
فریاد شوی دیکر از ان لانته برنخاست
تساه کش | وژوف شتف ح له ای
وا تعارز وشن فکلام شتا ار هر ا در
دور اوفتاد کودک خردی ز مادری
حدیث مهر
گنجشک خرد گفت سحر با کبوتری
آقا روش امه تیه پر گر
در طرف بوستان. دهن خشک تازه کن
بنگر من از خوشی چه نکو روی و فربهم
گفتا: حدیث مهر بیاموزدت جهان
گرد تو چون که پر شود از کودکان خرد
روزی که رسم و راه پرستاریام نبود
گیرم که رفتهایم از ایینجا به گلشنی
تا لحظهایست. تا که دمیدهست نو گسلی
در پرده, قصّهایست که روزی شود شبی
خوشبخت, طایری که نگهبان مرغکیست
فریاد شوق و بازی اطفال. دلکش است
هون ار ا مان کین انس ره خی
ترسم که گر روم؛ برد این گنجها کسی
از سینهام اگر چه ز بس رنج» پوست ریخت
شیرین نشد چو زحمت مادر, وظیفهای
پروازء بعد ازاين هوس مرغکان ماست
کأخر تو هم برون کن ازاين آشیان سری
روزی بپر» ببین چمن و جویی و جری
گاهی ز آب سرد و گه از مسیوة تری
ننگ است چون تو مرغک مسکین لاغری
روزی تو هم شوی چو من ای دوست مادری
ج کار مادران نکنی کار دیگری
میدوختم بهسان تو. چشمی به منظری
با هم نشستهایم به شاخ صنویری
تا ساعتیست. تا که شکفتهست عبهری
در کار نکتهایست که شب گردد اختری
سرسبز, شاخکی که بچینند از آن. ببری
وانگه به بام لانهٌ خرد محقری
باور نمیکنم چو خود اکنون توانگری
ترسم در اشتتبانه فد نا مه ادری
ماهر خشهای بت هفت یز و
فرخندهتر ندیدم آزاین, هیچ دفتری
ما را به تن نماند ز سعی و عمل. پری.
مرغ زیرک
یکی مرغ زیرک» ز کسوتاه بامی
تاه ار ره اهرمن ی یجی
نظر کرد روزی به گسترده دامی
به کردار نطعی ز خون سرخ فامی
۱۹۴ دیوان پروین اعتصامی
همه پیچ و تابش. عیان گیروداری
ببه هر دانهای. قصهای از قر تین
ببه بهلوش. صیّاد ناخوبرویی
ی
زمانی یرد یکسا هی : شکستاین
از آن ضدعهه آگاه شد مرغ دانا
وشوو و
بخندید» کاین خانه نتوان خریدن
نماند بسه غیر از پر و استخوانی
نبنديم چم و نیفتیم در چه
به دامان و دست تو, هر قطرء خون
فریب جهان. پخته کردهست مارا
همه نسقش زیباش, روشن ظلامی
به هر ذژه نوری. حدیثی ز شأمی
به کشتن حریصی, به خون تشنه کامی
یهام بشید گنه یربا تام
گلوی تدروی و بال حمامی
ببسه صیاد داد از بسلندی سلامی
که دارد شکوه و صسفای تسمامی
فنرود آی از بتهر کشت و خسراسسی
ز سرگشتگیهای عمر حرامی
که مشتی نخ است و ندارد دوامی
از آن کاو نهد سوی این خانه گامی
نسبخشیم چیزی, نسخواهیم وامی
مبراداده است از بسلایی بیامی
نو آنشن انکهدار از شتهر خسامی:
سوختهٌ آتش نفسانی
ای شده سسوخته ی التبا تین
دزد ایام گسرفتهست گسریبانت
صبح رحصمت تکشسانق همه تاریکی
راه, پر خار مغیلان و تو بیموزه
ای به خود دیده چو شداد. خدایین شو
یمان شبن آمیوزی که وان
تا به کی کودنی و مستی و خود رایی
تو دراین خاک سیه زر دل افروزی
یش وان مس انتد هدن مک ی
سالها کرده تسباهی و هسوسرانبی!
بس کن این بیخودی و سربه گریبانی
یوسف مصر نگردد همه زندانی
سفره. بیتوشه و شب. تیره و بارانی
بر نها رازه رتیت پر دانی
نستوان ند زدن لاف سسلیمانی
تابه کی کودکی و بازی و نادانی
تسو دراین دشت و چمن لاله نعمانی
کبه بسخندند چو بینند که گریانی
قطعهها. قصیدهها و غزلها ۱۹۵
عقل آموخت به هر کارگری کاری
خود نمیدانی و از خلق نمیپرسی
که برد بار تو امروز که مسکینی
دست تسقوا بگشاء پای هوا بربند
گهریهای حقیقت گهر خود را
حیوان گشتن و تن پروری اسان است
با خرد جان خود آن به که بیارایی
با رتاش کنهابتی مصاحت و دی
نفس جو داد که گندم ز تو بستاند
دشمنانند تورازرق و فساد. اما
تازون طمعی, هیچ نمیارزی
خوشتر از دولت جم. دولت درویشی
خانگی باشد اگر دزد به صد تدبیر
بر واه فترا کی ول افسوروزع
پیش زاغان مفکن گوهر یکدانه
گر که همصحبت تو دیو نبودستی
صفتی جوی که گویند نکو کاری
بگذر از بحر و ز فرعون هوا مندیش
سای شم وگ رگ ات را
پفکن اين لاشة خونین. تو نه ناهاری
گر توانی, به دلی» توش و توانی ده
خون دل چند خوری در دل سنگ. ای لعل!
گر چه بونان. وطن بس حکما بودهست
کلبهای را که نه فرشی و نه کالاییست
زنسده با گفتن پندم نتوانی کرد
کینه میورزی و در دایرهٌ صدقی
تا کی این خام فریبی! تو نه یأجوجی
او چو استاد شد و ما چو دبستانی
فارغ از مشکل و بیگانه ز اسانی
که کی زا تن دهد مور کتهیسی نان
تاببینند که از کرده. پشیمانی
نسفروشند بسدین هیچی و ارزانسی
دامهایی که نهادند ببه پنهانی
روح پسرورده کن از مه روحانی
با هنر عیب خود ان به که بپوشانی
ادمتی را نبرد دیسوبه مسهمانی
پة که هرگز ندهی رشوت و نستانی
بهگمان توکه در حلقه یارانی
تسا اسیر هسوسی. هیچ نمیدانی
بهتر از قصر شهی, کلبهٌ دهقانی
تستوان کرد از آن خضانه. نگهبانی
ان مهن بسا موز فزتانی
یت ای انح ار
ز که اموختی این شیوة شیطانی؟
شنسخنی گنوی که کنویند سخنداتی
دهر دریا و تو چون موسی عمرانی
ت ری وی نی که مها
بر کن این ام چرکین»تو نه عسریانی
که مبادا رسد ان روز که نتوانی
یت پا مت پآ گنهن کتاوا
تست اکاهز کمن همه پتونانی
بسر درش مسینبود حاجت دربانی
که تو خود نیز چو من کشته عصیانی
رزنی میکنی و در ره اینمانی
جند بلعیدن مردم! تونه تعبانی
۰ دیوان پروین اعتصامی
مقصد عافیت از گمشدگان پرسی
گوسفندان تو ایمن ز تو چون باشند
گا از رنگسرزان خسم تسزویری
تشنه خون خورد و تو خود بين به لب جویی
دود اه است بنایی که تو میسازی
دیده بگشای, نه این است جهان بینی
چو نهالیست روان و تو کشاورزی
تو چراغی, ز چه رو همنفس بادی!
دزآ تسام جی اف وخ قنتا بای
تور ختود:وفتته وا وآدی شده این افت
تو رسیدن نتوانی به سبکباران
فک رافتذا تتتتوانس کته کیش دبک
عاقبت کشته شمشیر مه و سالی
همسوشیاری و شب و روز بسه میخانه
همچو برزیگر افت زده مسحصولی
مار در لانه» ولی مور به افسونی
کل ها نمی سکتی مس اشن ات ود
داستانت کند این چرخ کهن. هر چند
رون یی فان تسه نی
دست مسکین نگرفتی و تسوانایی
ظاهر است این که بدافتی چو شوی بدخواه
دیسو بسیار بسود در ره دل» پروین!
رو که بر گمشدگان خویش تو برهانی
را بانگاه تتو در مکمن گرگانی
کتادسج د خر وسوسه. اد
هتقو و کقره جته ستر «تضتورآننتی
چاه راه است کتابی که تو میخوانی
چو جهانیست وجود و تو جهانبانی
تو درایین قصر. چو اراسته ایوانی
که به رفستار نه مانندة ایشانی
گر امروز که در کشور امکانی
ا 5 ار شکار دی و ابانی
مدم دردکشان, ه مسر مستانی
همچو رزماور غارت شده < فتانی
2 9
کرد در خانه» ولی کرد به میدانی
رسد آن روز که بیناخن و دندانی
۰ امجویندهتر از رستم دستانی
1 ام در خلوت آلودء دیسوانی
پوهای کنرند: تکتر دی و یه نستانین
روشن است این که برنجی چو برنجانی
کوش تاسر زره راست نپیچانی.
ایینه معنی
اگر روی طلب ز ای ین معنی نگردانی
فساد از دل فروشویی, غبار از جان برافشانی
قطعهها: قصیدهها و غزلها ۱۹۷
هنر شد خواسته. تمییز بازار و تو بازرگان
طمع زندان شد و پندار زندانبان, تو زندانی
یکی دیوار ناستوار بیپایهست خود کامی
اگر بادی وزد. ناگه گذارد رو به ویرانی
زاین شرا یی کفت سر فت :و کشت تاییذ
تو را اندیشه باید کرد زین دریای طوفانی
به چشم از معرفت نوری بیفزای, ار نه بیچشمی
به جان از فضل و دانش جامهای پوش, ار نه بیجانی
به کس مپسندرنجی کز برای خویش نپسندی
به دوش کس منه باری که خود بردئش نتوانی
قتناعت کتن اکتر دز ارزو گنج قارونی
گدای خویش باش ار طالب ملک سلیمانی
مترس از جانفشانی گر طریق عشق میپویی
چو اسمعیل باید سرنهادن روز قربانی
به نرد زندگانی» مهرههای وقت و فرصت را
همه یکباره میبازی, نه میپرسی, نه میدانی
تو را پاک افرید ایزد. ز خود شرمت نمیاید
که روزی پاک بودهستی, کنون آلوده دامانی
از آن رو میپذیری ژاژ خاییهای شیطان را
که هرگز دفتر پاک حقیقت را نمیخوانی
مخوان جز درس عرفان تا که از رفتار و گفتارت
پتلاند دییو کر شتا کر دهای این دیستتانی.
چه زنگی میتوان از دل ستردن با سیه رایی؟
چه کاری میتوان از پیش بردن با من آسانی؟
دراین ره پیشوایان تو دیوانند و گمراهان
سمند خویش را هر جا که میخواهند. میرانی
مزن جز خیمه علم و هنر» تا سر برافرازی
مگو جز راستی, تا گوش اهریمن بپیچانی
۱۹۸ دیوان پروین اعتصامی
ز بد کاری قبا کردی و از تلبیس پیراهن
بسی زیبندهتر بود از قبای ننگ» عربانی
همی کندی در و دیوار بام قلعهٌ جان را
یکی روزش نکردی چون نگهبانان. نگهبانی
ز خود بینی سیه کردی دل بیخش, ز خود بینی
ز نادانی در افتادی دراین ان زنادانی
چرا در کارگاه مردمی بیمایه و سودی؟
چرا از آفتاب علم چون خفاش پنهانی؟
چه میبافی پرند و پرنیان در دوک نخ ریسی؟
چه میخواهی دراین تاریک شب زین تیه ظلمانی؟
عصا را اژدها بایست کردن. شعله را گلزار
تو با دعوی گه ابراهیم و گاهی پور عمرانی
چرا تا زر و داروییت هست از درد بخروشی!
چرا تا دست و بازوییت هست از کار وامانی!
چو زرع و خوشهداری, از چه معنی خوشه چین استی؟
چو اسب و توشهداری, از چه اندر راه. حیرانی!
چه کوشی بهریک گوهر به کان تیرة هستی!
تو خود هم گوهری گر تربیت یابیو هم کانی
تو خواهی دردها درمان کنی, اما به بیدردی
تو خواهی ضعنها اسان کتتن؛ سا ببهاشانی
بیابانیست تن» پر سنگلاخ و ریگ سوزنده
سرابت میفریبد تامقیم این بیابانی
چو نورت تیرگیها را متّور کرد. خورشیدی
چو در دل پرورانیدی گل معنی. گلستانی
خرابیهای جان را با یکی تغییر معماری
خسارتهای تن را بایکی تدبیر. تاوانی
به نور افزای» ناید هیچگاه از نور. تاریکی
به نیکی کوش, هرگز ناید از نیکی, پشیمانی
قطعهها. قصیدهها و غزلها ۱۹۹
تسو اندر دکة دانش خسریداری و دلالی
تو اندر مزرع هستی کشاورزی و دهقانی
مکن خود را غبار از صرصر جهل هواو کین
دراین جمعیّت گمره نیابی جز پریشانی
همی مردم بیازاری و جای مردمی خواهی
همی درهم کشی ابروی. چون گویند ثعبانی
چو پتک ار زیردستان را بکوبی و نیندیشی
رسد روزی که بینی چرخ پتک است و تو سندانی
چو شمع حق برافروزند و هر پنهان شود پیدا
تو دیگر کی توانی عیب کار خود بپوشانی؟
عوامت دست میبوسند و تو پا بند سالوسی
خواصت شیر میخوانند و تو از گربه. تترسانی
تو را فرقان دبیرستان اضلاق و معالی شد
چرا چون طفل کودن زین دبیرستان گریزانی؟
لکترده با کی تقو دوس تا هت کاس ازی
نباشد با تو دین انباز تا انباز شیطانی
پته.دانتن نیستی نام آوو و منعم به دیناری
به معنی نیستی ازاده و عارف به عنوانی
تو تصویر و هوا ناش و خودکامی نگارستان
از آن زو که سییدی, که سیاهی: گاه الوانی
جز این چه زاید زین زبونی و سیهرایی؟
جز اهریمن که را افتد پسند این خوی حیوانی؟
پللک اندر چراخور: بو درزه گرگ در اغتل
تو چوپان نیستی, بهر تو عنوان است چوپانی
قماش خود ندانم با چه تار و پود میبافی
نه زربفتی, نه دیبایی, نه کرباسی, نه کتانی
برای شستشوی جان ز شوخ وریم الافتن
تعلی و تب جلاضا پونی فد ا بای ؟
۷.۰ دیوان پروین اعتصامی
ز جوی علم, دل را آب ده تابر لب جویی
ز خوان عقل, جان را سیر کن تا بر سر خوانسی
روان نتاشتا را کشت ناهاری و مسکینی
تو گنه در پیرستن ابسی و گنه در فکترت تانی
بیا کندند بارت تا نینگاری که بيتوشی
گران کردند سنگت تا نپنداری که ارزانی
زالانشی تدای باه فا غقا اس مات
سیکساری نبینی تا دراین فرشنده میزانی
چرا با هزل و مستی بگذرانی زندگانی را؟
چرامستی کنی و هوشیاران را بخندانی؟
به غیر از درگه اخلاص, بر هر در گهی خاکی
به غیر از کوچه توفیق, در هر کو به جولانی
به صحرای وجود اندر. بود صد شمه حیوان
گناه کیست چون هرگز نمینوشی و عطشانی؟
برای غرق گشتن اندر این دربا نیفتادی
مکن فرصت تبه, غوّاص مروارید و مرجانی
همی اهریمنان را بدسرشت و پست مینامی
توبااین بدسگالیها کجا بهتر از ایشانی؟
ندیدی لاشههای مطبخ خونین شهرت را
اگر دیدی,» چرا بر سفرهاش هر روز مهمانی
نکو کارت چرا دانند؟ بد ری و بداندیشی
سبکبارت چرا خوانند؟ زیر بار عصیانی
به تسیغ مردم آزاری چرا دل را بفرسایی؟
برای پیکر خاکی چرا جان را برنجانی؟
دبسیری و دبسیر بی کتاب و خط و املایی
هزبری و هزیر بیدل و چنگال و دندانی
کتایتا سقل باق تا کی دانسی درافتادن
تو مسکین کز نسیم اندکی چون بیدلرزانی
قطعهها. قصیدهها و غزلها ۸۹
دراین گلزار نتوانی نشستره جاودان. پروینا
همان به تا که بنشستی. نهالی چند بنشانی.
رسم و راه دهر
بسوز اندر این تیه, ای دل! نهانی
سبکدانه در مزرع خود بیفشان
تغیو کنان اکتهان کار با پست کرد
زمانه به گنج تو تا چشم دارد
سسیاه و سفیدند اوراق هستی
همه صید و صیّاد چرخیم روزی
ندوزد قسبای تو این سفله درزی
چو شاگردی مکتب دیو کردی
تاه دید لها دانتستتیها
چراتوبه گرگ را میپذیری
چو نیروی بازوت هست. ای توانا!
دراین نیلگون نامه. ثبت است با هم
جوانا, به روز جوانی ز پیری
روانی که اسزد تو را رایگان داد
چوکار توز امروز ماند به فردا
غرض کشتن ماست. ور نه شب و روز
بسدزدد ز تو باز دهر این کبوتر
ببود خوابهای تو بیگاه و سنگین
زیان را تو برداشتی, سود را چرخ
تو خود میروی از پبی نفس گمراه
تتستفا توکس ره رو از پسسروا
مسخواه از درخت جبهان. سایبانی
گر این برزگر میکند سرگرانی
چه رسم و رهی بهتر از کاردانی
نسیاموزدت شسیوة پباسبانی
کی نس دهاز آی بکتیی شتاذمانی
رای کته ایسن دام من کستر انتی ؟
بگرداندت سر به چیره زبانی
بسبایست لوح و کتابش بسخوانی
ببین و بدان تاکه روزی بدانی
چراتحفه دیسورا میستانی
به درماندگان رحم کن تا توانی
شاب تس وآتایی او تا توآتسین
بگسیرد یکی روز سم رایگانی
چه کاری کنی چون به فردا نمانی
به خیره نکردند باهسم تبانی
گرش پر ببندی و گر بر پرانی
بود حمههای قضا تیا کسهانی
شگفتیست ایسن گونه بازارگانی
بدین ورطه خود را تو خود میکشانی
تسام او فتتده وشن از دورب ای
۳۹ دیوان پروین اعتصامی
چه میدزدی از فرصت کار و کوشش؟
ترازوی کار تو شد چرخ اخضر
ببسه تسدب مار هوارا فسونی
بسی عیبهای تو پوشیده ماند
ز گرداب نفس ار تسوانی رهیدن
همی گرگ ایام بسر تسو بخندد
میان تو و نیستی جز دمی نیست
ژ روز کین همین شود طبیین
به سرچشمهٌ جان. شکسته سبویی
مه دوک فجوهه آنشتان کار هت کزن
دفینهست عقل و تو گنجور عاقل
به صد چشم میبیندت چرخ گردان
دراین دایره هر چه هستی پدیدی
تو چون ذرّه این باد را در کمندی
شنیدی چو اندرز من, از تو خواهم
تورا سفره آماده و دیسو ناهار
از انوویا نان کترسی وسیزی
زمانه بسی بیشتر از تو داند
کشد کام و ناکام. چرخت به میدان
کمیهان عتحیو اف تساه اس
مهو شال عون کاروانم ست امش
حکایت کند رشتة کارگاهت
هنرها گهرهای پاک وجودند
نکو خانهای ساختی ای کبوترا
به ما جهل زان کرد دستان که هرگز
بسر آن است دیسو هسوا تسا بسوزی
تسو خود نیز کالای دزد جهانی
ز .کنر دارهتبا که:سبکه» که قزر انن
بسه تسمییزه تسیغ خرد را فسانی
ا گر پبرده؛ جهل را بر درانسی
ز گس رداب ها خسویش را وارهانی
که چون برّه» این گرگ میپرورانی
بسیجی کن اکنون که خود در میانی
تو نیز از نخست آنچه بودی همانی
که ستههانه حین زوتودی فان
که سر رشته عقل را نگسلانی
سفینهست عسمر و تسوآش بسادبانی
مسپندار کز چشسم گسیتی نسهانی
دز ایتر ا ره که هی یا
تو چون صعوه این مار را در دهانی
که بشنید؛ خسویش را بشسنوانی
بر این سفره بنگر که را مینشانی
که گر ناشتاییست نانش رسانی
جه خوش میکنی دل که بسیار دانی!
کشد گر جبانی و گر پهلوانی
تو مانند تیری که اندر کمانی
و یک تشد هتم راه ان کار وان
اگر دیبه, گر بسوریاء گر کتانی
تنو یک روز بحری و یکروز کانی
ندیدی که با باز هم آشیاتی
نکردیم باعقل همداستانی
تسو نیز از سیهروزگاری بر انی
قطعهها؛ قصیدهها و غزلها ۳۰۳
در این باغ دلکش که گیتیش نام است
به گلزار گل یک نفس بود مهمان
بیاتاخرامیم وی ک تن
سحر اسر اذاری امد ژدربا
زمین از صفای ریاحین الوان
نهاده ببه سر نرگس از زر کلاهی
ازایین کوچگه کوج بایست کردن
قفس بشکن ای روح» پرواز میکن
همایی تو و سدرهات اشیان است
دلیسران گرفتند اقسطار عالم
از ان تحاران و کتیسردتفر زان
ببین تا چه کردهست گردون گردان
گشسوده دهان طاق کسری و گوید
-< جنین انش رسم و ره دهر. پروین!
جوانی چنین گفت روزی به پیری
تتووینه کتر تواتتایی نیشن کنوانین
متاعی که من رایگان دادم از کف
هر آن سرگرانی که من کردم اول
چو سرمایهام سوخت. از کار ماندم
او ان تسه کستم مت راز درد کبیتین
قسضاو قسدر میکند باغبانی
ف لک زود رنجید از مسیزبانی
+4 تتح ره دولت بوستانی
به طرف چمن کرد گوهر فشانی
زند طعنه بر نقش ارژنگ مانی
بسه بر کرده پیراهن پسرنیانی
که کردهست بر روی پل,. زندگانی؟
تخب | اتتای شا انتز اه تضا کتذانی
مکن خیره بسر کرکسان میهمانی
به شمشیر هندی و تسیغ یسمانی
نشانی نماندهست جز بینشانی
بسه جمشید و طهمورث باستانی
چه شد تاج و تخت انوشیروانی؟
یی کول تخب گنس دقن اسمانی.
که چون است با پیریات زندگانی؟
که یتنس اوقت شیر یقن تدای
جه میپرسی از دور تا نو نی 2
نماند در این خانه استخوانی
۳ ج 1 ۳
تنو طسو هی توانسی» مده رایگانی
که بازیست. بسیمایه بازارگانی
که در خواب بودم گه پاسبانی.
۳۴
شنیدهاید که روزی به چشمه خورشید
نرفته نیمرهی, باد سرنگونش کرد
گهی, رونده سحابی گرفت چهرة مهر
هزار قسطرء باران چکید بر رویش
تاو واه دی بهرار یی ده
واه یی رسای یه افعات تاه
سپهر دید و بلندی و پرتوو پاکی
سوال کرد ز خورشید: کاین چه روشنی است
به ره گفت فروزنده مهر: کاین رمزیست
به تخت و تاج سلیمان, چه کار مورچه را
من از گذشتن ابری ضعیف, تیره شوم
نه مقصد است که گردد عیان ز نیمه راه
هزار سال اگر علم و حکمت آموزی
بپویی ار همه راههای تیره و تار
اگر به عقل و هنر» همسر فلاطونی
به اسمان حقیقت, به هیچ پر نپری
در آن زمان که رسی عاقبت به حد کمال
گشود گوهری عقل گر چه بس کانها
ده جهان اگر ای دوست. دهخدای نداشت
بلند خیز مشو زانکه حاصلی نبری
به کوی شوق, گذاری نمیکنی. پروین!
۱6۳
۰
دره
دیوان پروین اعتصامی
برفت ذره به شوقی فزون به مهمانی
سبکقدم نشده, دید بس گرانجانی
گهی. هوا چو یم عشق گشت طوفانی
جفا کشید بس, از رعد و برق بیسانی
که تا رسیدبه آن بزمگاه نورانی
سول کتی مسر تما ززان رسای
بدوخت دیده خودبین ز فرط حیرانی
در این فضاء که تو را میکند نگهبانی؟
برون ز عالم تدبیر و فکر امکانی
یت ی قعوز ی ان
تواز وزیدن بادی, ز کار درمانی
تشک ات که اسان موه اسان
هزار قرن اگر درس معرفت خوانی
بدانی ار همه رازهای پنهانی
وگر یله دانقن و فضل؛ اوستتاد لقتمانین
ببه خلوت احدیت. رسید نتوانی
چو نیک درنگری در کمال نقصانی
نیافت هیچگه این پاک گوهر کانی
که مینمود تحمّل به رنج دهقانی؟
به جز فتادن و درماندن و پشیمانی
چجو ذرّه نیز ره و رسم را نمیدانی.
قطعهها؛ 1 قصیدهها و غزلها ۳۲۰۵
ارزش گهر
مرغی نهاد روی به باغی ز خرمنی
پنداشت چینهایاست. به چالا کیاش ربود
چون دید هیچ نیست فکندش به خاک و رفت
خواندش گهر به پیش که من لعل روشنم
چون من نکرده جلوه گری هیچ شاهدی
مارا فکند حادثهای» ورنه هیچگاه
در چهرهام ببین چه خوشیها و تابهاست
خندید مرغ و گفت که با این فروغ و رنگ
چون فرق در و دانه تواند شناختن
در دهر بس کتاب و دبستان بود. ولیک
اهل مجاز را ز حقیقت چه آگهیست؟
آن به که مرغ صبح زند خیمه در چمن
دانانجست پرتو گوهر ز مهرهای
پروین! چگونه جامه تواند برید و دوخت
تما کنتاه دید دانه لعلی به روزنی
آری, نداشت جز هوس چینه چیدنی
زینسانش آزمود. چه نیک آزمودنی!
روزی به این شکاف فتادم ز گردنی
چون من نپرورانده گهر هیچ معدنی
گوهر چو سنگریزه نیفتد به برزنی
بینی همزار جلوه به نظاره کردنی
افتاده و زبسون شدم از اوفتادنی
بفروشمت اگر بخرد کس, به ارزنی
آن کاو نداشت وقت نگه. چشم روشنی؟
درس ادیب را چه کند طفل کودنی؟
کی آدیتی گنه انتور کفتین
خفاش را به دیده چه دشتی, چه گلشنی
عاقل نخواست پاکی جان خوش از تنی
آنکس که نخ نکرده به یک عمر سوزنی.
در دست بانویی, به نخی ؟ هفت سوزنی
مامیرویم تاکه بدوزيم پارهای
خندید نخ که ما همه جا با تو همرهیم
هر پارگی به همّت من میشود درست
در راه خسویشتن, اثر پای مایبین
کای هرزه گرد بیسر و بیپاه چه میکنی؟
هر جاکه میرسیم. تو با ما چه میکنی؟
بنگر به روز تجربه تنها چه میکنی؟
پنهان چنین حکایت پیدا چه میکنی؟
ما راز خط خویش, مجزّا چه میکنی؟
۳۶ دیوان پروین اعتصامی
تو.پای بند ظاهر کار خودی و بس
گر یک شبی ز چشم تو خود را نهان کنیم
جایی که هست سوزن و آماده نیست نخ
خودبین چنان شدی که ندیدی مرا به چشم
پندار من ضعیفم و ناچیز و ناتوان
پرسندت ار ز مقصد و معناء چه میکنی؟
چون روز روشن است که فردا چه میکنی؟
با اين گزاف و لاف در آنجا چه میکنی؟
پیش هزار دیدءه بینا چه میکنی؟
بیتحاد من تو توانا چه میکنی؟
پارسایی و حرص
همی باعقل در چون و چرایی
همی کار تسه ان ناستودهست
سنا ییات اروسسی
کمینگاه پلنگ انش اینیق جراگاه
جهان همچون درخت است و تو بارش
ز تسیر آموز اکنون راستکاری
به ترک حرص گوی و پارسا شو
هس می پوینده در راه خطایی
همین کسست دار یواح سای
اسیر پنجه بباز وایی
توه مچون برّه. غافل در چرایی
تواخر طعهمه این ازدهایی
ندارد هیچ پباس اشنایی
بسیفتی چون در آن دیری بپایی
نسخواهی یافتن هرگز رهایی
که مانند کمان فردا دوتایی
که خضوش نبود طمع با پارسایی
چه سود از دیسد؛ بیروشنایی!
پیام گل
به آب روان گفت گل کز تو خواهم
پیام ار فرستد. پیامش بیاری
که رازی که گویم به بلبل بگویی
به خاک ار در افتد. غبارش بشویی
قطعهها؛ قصیدهها و غزلها ۲۰۷
بگویی که مارا بود دیده بر ره
بگفتا ببه جوی آب رفته نسیاید
شتیامی که داری یه سیک دکین ده
من از جوی چون بگذرم برنگردم
به فردا چه میافکنی کار امروز
پتتداته بشه کنسیتین بخد تا یز بدزدد
چو فردا شود, دیگرت کس نبوید
دل از آرزو یک نسفس بسود خرم
چو آب روان خوش کن این مرز و بگذر
نکوکار شو تا توانی. که دایم
تسوپاکیزه خو را شکیبی نباشد
که فردا بیایی و مارا بسبویی
نسیابی مراء گر چه عمری بجویی
به اید من هرگز این ره نپویی
بو بهرده کشت ی ذیکی تترواین
بخوان آن کسی را که مشتاق اویی
ز بسلبل. خوشی و زگل. خوبرویی
که بیرنگ و بیبوی, چون خاک کویی
تسواندر دل باغء» چون آرزویی
تسو مانند آبی که اکنون به جویی
نسماندهست در روی نیکو, نکویی
جنس کر دون کنردان کنیق تندخویی
ز یاران یکدل, کسی جز دورویی.
نکوهش بیجا
سیر یک روز طعنه زد به پیاز
گفت: از عیب خویش بیخبری
گشستفتن از زهستترویی دگسبران
کنو گتتان م تاکن ان کل
تا که هسمیوا ی تشک تسا نار ۱۱
ره ما؛گرکج است و ناهموار
در خود. آن به که نسیکتر نگری
مازسونيم و شوخ جامه و پست
که تسو مسکین, چهقدر بدبویی!
زان ره از خسلق, عسیب میجویی
شسود بباعث نک و رویسی
بسه صف سروو لاله مسیرویی؟!
یاز ازهار باغ مینوبی؟!
توهم از ساکنان این کویی
تو خود. این ره چگونه میپویی؟
اول: آن ند که عسیب غود کوین
لد
کم
تست ارو ] تیاو
پتیرن شور کسد هت وه فتی ع ار
تاه تسف تیان کشو شحت گام
در واه نوا کل | میتی ۱ جاه
رفستی و نسیامدی دگسربار؟
معلوم نشد که چون شد این کار
در دامن مسن تسهیست ابسسیار
کار تسو زمانه کرد دشوار
پيدانه بسه خانهای نسه بر بام.
اش هس23 تیور دا سین
برد انکه تورابه میهمانی
بنواخت تسورا بسه مهربانی
کز اد نمیشوی فرام وش
بنشاند تسورا دمی در آغوش
و عتت له متا هت رن
نه پخته به جای ماند و نه خام.
کشت تست تفه یله اي کر فتار
افتد گذرت به سوی انبار
در دیگ طمع. سرت دی ببار
کحر دایشت گنهن شک ار ماهی
درچسنگ تسومسرغ صیحگاهی
بانو دهدت هر آنسچه خواهی
آلود بسسه روغن و سسیاهی
۳۲ دیوان پروین اعتصامی
آن روز تسو داشستی سه فرزند
روز کین امس
فسرزند ز مسسادر است خسرسند
جون عهد شد و نز شکست پیوند
از خس ند صسبحگاه خسوشتر
در دامن گس ربههای دیگر
بسیگانه کسجاو مسهر مسادر
کف تا تا شا ۵ دوک لا عم
مردند و سرون شدند زین دام.
از ببازی خویش ییاد داری
تسه جتتو آب کیش جاری
زان اشستی و سستیزه کاری
بربام. شبی که بود مهتاب؟
اقسس تاو و کیت کت وه ات
آن مسوی به از سمور و سنجاب
ماندی توز شبروی, من از خواب
این مار همیشه میزند نیش
هش دار بسیست در پس و پیش
افزوده شود بسه دردمندی
زنسهار ببه زخم کس نسخندی!
باحمله قضانرانی از خویش بباحیله ره فسلک نسبندی
پششتهها سر ازنتندگیست ایشتام؛
اقیان ویران
از ای پشتا که افیا
در فکرت تسسوشی و تسوانسی
رفت از چمنی بسه بوستانی
کب ۳۳ ۲.۰ زمانی
تسسیری بسجهید از کمانی
مرغی بپرید سسوی گازار
افتاد پسسی و حست تیار
پر هس کت و تیوه توف فست هار
چسون بسرق جهان ز ابر اذار
کح دنا نوند. خضاطری شاد.
جون بال و برش تیید در خون
افتسست اهاز کی ردان کلسر دوه
از تساه یرون ندشن تسیر قلاخ
نس ومید ز اشسیان رسیدن
ترکیبوارهها (مسمطوارهها) ۳۳
از پر سر خویش کرد بسیرون
دانست که نیست دشت و هامون
شد جهرة زنشیادگین: د کر کون
هیوست سل
تا تشته فارغ رنه
در کل نها زنل اب دیدن
مساناکه دل از تسپیدن افستاد.
مسجروح ز رنج زندگی رست
آن بال و پر اطیف بشکست
صسیّاد سیه دل از کمین جست
دز هلو ی: آن #ستتتافه تست
بسنهاد بسه پشستواره و بست
از قسلب بریده گشت شسریان
وان سین خسرد خست پسیکان
آلوده بسه خسون مسرغ؛ دامسان
ال و فا خحانه فحابکا ها
وان طستین پسته دست: کسوادکان داد
ون صبح دمید. مرغکی خرد
جون دانه نیافت» خون دل خورد
ش.هین حوادش فسرو برد
دور فسلکش بسه هیچ نشمرد
۳
۳
قزر یر بر کیان وگن
گناد کین رما فا ند شین
پرواز نکسرده» سسوختش پر
رفت ان توش و اتید بت باه
ات و خی و کیت رز
که تیاه قنور کر تما له
طفلان بسه خیال آب و دانه
ایک متا ان
یک باره برفت از میانه
وان رفسته نسیامد از سفر باز
کزپرده بسرون نسیفتد این راز
تقو و ات ات دیگیر. اوان
کس روز عسمل نکسرد پرواز
زان کستشدگان تسرد کش بسا
آن مسکن خسرد پاک ایمن
افتاد گ لش ز سسقف و روزن
ارآمکسهن هه هون تفن
تشن ماه ار بنای روشن
از گس ردین ازوزکسسار تسوسن
خارو خسکش بریخت از بام
تاش تیه رای زشتی و رام
نابود شب ان نشانه و نام
وز بس.دسری سسیپهر و اجسرام
۳ تشییل آن خرابسی. آفتاه
ورف دیوان پروین اعتصامی
دسستی سسرراه, دامی افک ند
ت ا تم بت | تحت
پسیتا تیف تلم ریفتهای کسیز
ون ریخت به کام کودکی چند
پر دید ز خضون چو ساغری را
پسیجاند ببه رشتهای سری را
تسیا ره دیدمت زا
سر تا و تیه اي درم زا
تسین ی تست اط ری در جرا
فتت زنل مکست تیه اش مت تاد؟
یت |
ای هرک تشن و اقاعتب اه
با کی خی کات و دکانهه
رام تس و نسمشود زمانه
مندیش کسه دام هست یانه
شسو روز ببسه فکر آب و دانه
رها کون و بر بان آمتتوز
در بساغ و من چمیدن آموز
رام از چه شدی؟ رسیدن آموز
و تسس دیسدن آموز
همنگام تاه ات سل امس
از لانسه بسرون مخسب زنهارا
ایشتن لا تسه ایشسضی: کته دارقن
کی دیا هه ان اشستته ون
دادنست یه بسسته اوشتادکاوع
تاعمر توباخوشی گذاری
یک روز تسو هسم پسدید اری
دای کنته بیان فلس آبیاد؟
شنز اسب هگا ات با ۵
وز عهد گ_ذشتگان کنی یاد
استیساش کبتودکان وراد
مر ی
این خانة پاک : پیش از این بود
۱
یکرنگ چه در زیان چه در سود
از اس رگن روگ سار خش نود
اخنبک؛ پس در هسزار مسقصود
آرایگسه دو مبرغ خسرشند
یک دل شده از دو عهد و ییوند
هنستهز رقنبخیر و هسمیمم آرژوهستتار
آورده پدید ببسیضهای چجند
وین مادر بس نهفته فرزند
بس رنسج کشید و خورد تسیمار.
ترکیبوارهها (مسمطوارهها) (۰
گاهی نگکران بسه بام و روزن
روزی بسسپرید وی کشالقن
شاک بسی ز کوی و بمرزن
بت هب4 لا نتسه کزسر گمسیکتوخ
ببس نشست بسرای پباسبانی
در فکسرت قسوت زندگانی
آورد یرای سسسستتایبانی
و ۱
آ و قمسان3: نمود جانفشانی
فا وار نستهفته: سید فعسد ندداز:
ون دید تسو را ضعیف و بیپر
بس رفت به کوه و دشت و کسهسر
و دامن هر اپورا رن
تادانه و مسیوهای رساندت
کته حتاف ا تا نه شتع ]توت
از شاخه به شاخهای یبراندت
ام وخت بسیت رسم و رفتار.
داد آاگسهیت چنانکه دانی
آسویشیت هتفون کنیه متا تسو آاسی
هسنگام بهار تدای
کوشید بسی که در نمانی
ببرداین همه رنج رایگانی
از رحس مت حبس و فتنة دام
بسسیگاه مسسپر بسه بسرزن و بام
سسرمست بسه راغ و باغ مخرام
دوز ععحتهن وزرمتسان راز
چون تجربه یافتی سرانجام
رقف هت وا ختدراشت این کار
در جدٌ به نز ق - ۰ ماهی
شد وقت رحیل و مرد رای
زد نغمه. به اد عهد دیرین
شد سره مای روز ززین
بنهاد ببر اسب خویشتن» زین
هر مست که بود هموشیار است.
کندند ز بساغ, خار وخس را
۳77 ِ
طنجت 39 جسمن» زمردین رنگ
۳۶ دیوان پروین اعتصامی
دزدید چسو دیسو شب. نسفس رآ
.2 ِ ۰
هنتسنگام ستحر در قسسفس را
بر سر نرسانده این وس را
بشکست و پرید وتان 5 لت کب
ا تین عادت دور کت اتتان
بکبج و زکت تا و۸ ها لین
رخشنده جو اج تخد بان
وان مست شراب ارغسوانسی
از جلوهگری. خور جهانتاب
از بیاغ و چمن, پسرید مهتاب
جوشید ز سسنگ. چشمهٌ اب
مس خمور فتاد و ماند در خواب
ای مسرغک رام گشسته در دام!
پر میزن و در سپهر بسخرام
بس چسون تسوه پرندگان گمنام
باکوشش و سعی خود. سرانجام
بسرخسیز که دام را گسستند
یکیو شهب افیت. ۸ بسسستند
۳
کتسو له هميشه دربهار ات
همسایة بساغ و بسوستان باش . . تساچ ند کسناره مسیگزینی!
چون چهرءة صبح. شادمان باش تساچ ند ملول مسینشینی!
هم صبحت مرغ صبح خوان باش. تساچند نسژندی و حسزینی!
جلاک و دلیر و کاردان ببماش در وقت حسصاد و خضوشه چسینی
استتا هن کسستا رگ زر کار اسگ:
ان کته سره توا سر بای دز داعستسی روز کیسا و نگ ات
تج یار کت تسا یی کافتادن نسیک نام نسنگ است
گر صلح کنی و گر ستیزی
گر سربنهی وگر گریزی
این نقش وانگاره زیو و رنگ انشت
صیاد هه جانشکار شتا
بر شاخه سرخ گل, مکن جای
مسنقار ز بسبرگ کستا:: میارای
وس ۳۵ شیاه ای
از ببامک پست. دانسه مسربای
کان حاصل رنج بساغبان است
گل زیور چهر بوستان است
کسسان دانه برای ماکیان است
او اطشتا زرا هن حصار است.
ترکیبوارهها (مسمطوارهها)
از مسیوه پستاغ» چشسیم بسربند
باروزی خویش, باش خرسند
آنبها کته سر استتاو عت له وس
فرض است نسیازموده را ند
۳۷
ضوش نیست درخت مسیوه بیبار
راهی که نه راه توست. مسپار
دام سسستم است» پسای مگذار
وا کت خان نسمودنش ز اسسرار
تیا کی هرگ بیشمار اکتا
آذوق4 خسویش, کن فراهم
گنه دانته بتود زیتادو که کم
7 نکیردهای و تسسرسم
زان مسیوه که خشک کرده دهقان
شتخمواره فک کته یکت
بیپایه. بسجا نسماند بسنیان
ویرانسه شودز برف و باران
جساوید نسه مسوسم بهار است.
دی لته دیکمتران مسنه گام
4 رنج» کتتبم 0 نسیافت آرام
رت آنتت فستاق خصوانس ی رام
از دست مدبسه فکرت خام
ی سعی. نخورد مسر دانه
تسباهست ذخیرهای به خانه
این اه خضرد. استوار اتتتا:
خسوش صسبحدمی, اگسر تسوانسی
جسون در ره دور دیسر مسانی
گر رسسم وره فسرار دانی
این نکتعه: اچسنوزدرس. زنتدفانی
بر دامن مسرغزار بسنشین
بسال و پر تو کنند خونین
چون فتنه رسد. تو رخت برچین
آوز؛ گوش کسن, که پسروین
در دوسستنتی گنت پتسایداو آتنتنت
۱3۳
نهال آرزو»
ای نهال ارزو خوش زی که بار اوردهای غنچه بیباد صباء گل بیبهار آوردهای
برای جشن فارغالتحصیلی کلاس خود سروده استا.
۳۸
باغبانان تو راء امسال سال خنرمیست
شاخ و برگت نیکنامی, بیخ و بارت سعی و علم
خرّم آن کاو وقت حاصل ارمغانی از تو برد
غنچهای زین شاخه, ما را زیب دست ودامن است
پستی نسوان ایران جمله از بیدانشی است
زین چراغ معرفت کامروز اندر دست ماست
به که هر دختر بداند قدر علم آموختن
۶ ای 2
1
اي ای
2 که
زن ز تحصیل هنر شد شهره در هر کشوری
از چه نسوان از حقوق خویشتن بیبهرهاند
دامن مادر. نخست ام کار کزدکن است
با چنین درماندگی, از ماه و پروین بگذریم
دیوان پروین اعتصامی
زین همایون میوه, کز هر شاخسار آوردهای
این هنرهاء جمله از هو فا آوردهای
برگ دولت. زاد هستی, تفافن کار آوزدهای
همّتی, ای خواهران, تا فرصت کوشیدن است
مردیا زن» برتری و رتبت از دانستن است
شاهراه سعی و اقلیم سعادت, روشن اتتت
تا نگوید کس, پسر هشیار و دختر کودن است
بر نکرداز ماکسی زین خواب بیدردی سری
نام این قوم از چه, دور افتاده از هر دفتری
طفل دانشور, کجا پرورده نادان مادری
گر که ما را باشد از فضل و ادب. بال و پری.
۱۹
یاد یاران
ای جسم سیاه مسومیایی! کو آن همه عجب و خود نمایی؟
بسا تال کرت بفت: وی .ره ال اشیووا شب آیسی!
آژنگ ز رخ نسسمیکنی دور ز اتتتروی: سره لسهی کشا نی
مععلوم نشد به فکر و پرسش ان از کته فتاه با ختتدا خی و
کتسن کتتیهره و ا شید اپبستودی امروز چه شد که پارسایی؟
بامساونهدرسیان مایی.
وقتی ز غرور و شوق و شادی پابیر سر چرخ مینهادی
بسودی چو پرندگان سبک روح در گس لشن و کسوهسار و وادی
آن روز چسه رسسم و راه بسودت؟ امروز نه سفلهای. نه رادی
پیکان قسضابه سر خلیدت چون شد که ز پانیوفتادی؟
ترکیبوارهها (مسمطوارهها) ۳۹
تا ار یحو تششها
در کته فا فتاه اپشتکتا دوع
گسویی که ز سنگ خاره زادی.
کردی ز کدام جام می نوش کاین گونه شدی نزند و مدهوش؟
بر رهگذر کسه؛ دوخستی چشسم ایام تسو را چه گفت در گوش؟
تشه تشون که بیس کفتسوداان بیاغ سار کته که بر گرفت از دوش ۲
در عسالم نیستی. چه دیدی
دست جسه کسی, بسه دست بسودت
کاینسان مستحیری و خضاموش؟
از بسهر کسه» بساز کردی اغضوش؟
ات کته کشیهایقم امیوشن:
شاید که سمند مهر راندی
ف ع و۱ نیازا
از دامن غسرقهای گسرفتی
هر قصه که گفتنیست. گفتی
هلو :اش کستتحا ی : تست
نانی بسه گرسنهای رساندی
از ورطء عجز وا رهاندی
با دام حالس کشسباندی
هر نامه که خواندنیست. خواندی
از ای فستاده را نش اندی
کر
۳ ببه تو دادهاند بش گنز
کردهست زار مشکل اشتتان
بنموده تسه گنس تین بوه تواتیک
شباید که بسه بزمگاه فرعون
کاین راز نهان کنی به لبخند
ببسودهست و شاخهای برومند
بسستهست زار عهد و پیوند
بگشوده ز پسای بندهای, بند
بگرفته وداده ساغری جسند
کته دولت آن جهان خداوند؟
زان دم که تسو خفتهای دراین غار
بس پاک دلان و نسیککاران
ی زک ریت یه کم شرت
تن از و نویر قبه کرو
گردنده سسپهر» گشسته بسیار
وه ند له وروت وان
تس تس و فا کته کفرقه نیکاز
مه لته ترفن تاه
شاهین عدم. به چنگ و منقار
ای یار سخن بکجواش تا مت
ای مت وهای 5 نع وه زندگانی
ای زنده مرده» میج و نی 9
۳۳۰ دیوان پروین اعتصامی
بس رمزز دفتر سس لیمان
بس کاخ بلندپایه. شد پست
ف دب پاسبته: تا که » :نهر انح
خسواندند به دیسو رایگانی
که ۳
ااتسوبه جای, همچنانی
پیت فتاعه میسبرف» مسوژیانی:
ج ۵ ها بل هر تین رف
نسمرودو بساند بسیرج سابل
درگ سنی و دز یشان
در راه تسو اوفستاده یت ون
دزدیده» بسه هر سیاهت
تا کیان فیتسضا بت ۵ کار
شد خضاک و برفت باغباری
در سینه تسسپیده روزگاری
در بای تو در شکسته خاری
تباید یه گق: اسعطا ره
دز رهگ تس در عسسزیز بستازغ:
شاید که تورابه روی زانو
روزیش کشیدهای بسه دامن
گهگک ره و گاه خنده کرده
یک بسار: تتهاده:دل بحه بتازق
گامی زده بات وک ودکانه
تجستیتا داتفه ودک شتسکو:
گاهیش نشساندهای بسه هلو
بوسیده گسهت سر و گهی رو
یک لحسظه, تورا گرفته بازو
پسبرسیده ز شسهر و بسرج و بارو
در پای تسو یج مانده نیرو.
گردازرخ جان پاک ژفستی
ا: درز 5 ۲ شتگان نید ی
از فستنه و گیرو دار طاقی
داد و سستد زمسانه جون بود؟
وین نکسته ز غافلان نهفتی
تعت فیرز کت ها بکتتفضش
باعبرت و بیم و بهت» جفتی
ای دوست! چه دادی و گرفتی؟
چون شد که تو ماندی و نرفتی؟
چشسم تسو نگاه کرد و خ ضفتی.
شب
مرک بولطم
۱۹6
زاهد خودبین
آن شسنیدید که در شبیروان
زنده دلی. عالم و فرّخ ضسمیر
نام نکسویش علم افراخته
هس مقدم تساجوران زمسین
مسألت امتتور دیتتی ان خاک
یش شین همه آزادگان
مرد رهی. خوش روش و حق پرست
جایگهش, کوه وبیابان شسده
رفته ز جین و خستن و هند و روم
هر که بدان صومعه بشتافتی
کون در آن تاد به یا شستلای
خضلق بر او دوخته چشم نیاز
شب. شدی از دیده. نهان روزوار
روز به عزلتگه خود تاختی
صسبحدمی» روی ز مسردم نهفت
ببسود یکی زاهد رون روان
مسهر صفت. شسهرتش آفاقگیر
سوسن زهدش همه جا تساخته
هسمنفس حسسضرت روحالامین
ار نش تینوی شتا که
پشت و ناه همه افتادگان
روز و شبش, سبحه طاعت به دست
طعمهاش از بسیخ درخستان شلستله
منردم بسیار, بسدان مرز و بوم
عاجز بیچاره. تواناشدی
او بسه سسوی دادگر کارساز
در ک مر کوه. به زندان غار
باه مه کس, نسرد کسرم بساختی
هر در طاعت که توان سفت. سفت
۳۳۴ دیوان پروین اعتصامی
ریخت ز چشم آب و به سر خاک کرد
حلقه به در کوفت زنسی بینوا
از چه شد ایین نور, به ظطلمت نهان؟
از چه براین جمع. در خیر بست؟
ان دم سانکسا باداش
آی بسن رازب ین استیم
نورتو رهبر شد و ره یافتم
روز به چشم همه کس روشن است
گر زره لطسف. نگساهم کسنی
سساعتی, ای شسیخ. نپاسودهام
دیده به بیدیده فکندن» خوش است
پیر, بسدان لابه نداد اعستبار
ما کهسر از تلو شکتر ان کرفت
گفت که اين سجده و تسبیح چیست؟
زنحسع کسی دوز کبتارکه بسندگی
زان همه سرمایه. توراسودکو؟
توت از عستیای تن یود
سست شد این پایه و فرصت شتافت
دامتننت از اخکر بفلارشصواشق
رشسته نبود آنکه تو میتافتی
سودگر نفس به بازار شد
زاهک وانستین کته بسته*زه دآاشتتنی:
آنکه درش, روز کرم بسته بود
نفس توء چون خودسر و محتاله شد
طاعت بیصدق و صفا هیچ نیست
گردز ای نا دل پساک کرد
گفت که: رنسجورم و خواهم دوا
از چه برنجید ز ماناگهان؟
این همه افتاده بسدید و نشست؟
از چه. سر همسری ما نداشت؟
از دشک یه هن امه
نام تسسو پسسرسیدم و بشستافتم
لیک» شب تسیره بسه چشم من است
فارغ ازایین حصال تسباهم کنی
بباد صفت. بادیه بیمودهام
خار دل سوخته کندن. خوش است
گربه همی کرد چو ابر بهار
دیسسو عورش ز بیان متسرفت
بر تسووکردار توء باید گریست
تار قماشت چجه شد و یود کو؟
گاه در صومعه بستن نبود
گم شد و دیگر نتوانیش یافت
رفتی و بارو بنه انداختی
اوقت کا ول آنتن یک:ختار بو خی
جامه نبود آنکه تسو میبافتی
گوهر پست تسو پدیدار شد
بر در خویش از چه نگهداشتی؟
قسفل در حسق نتواند گشود
زهد تو چون کفر دو صد ساله شد
این همه جز روی و رباء هیچ نیست.
۳۳۵
دکان ریا
اینچنین خواندم که روزی روبهی
حسیله روبباهیاش از یباد رفت
یره روزش کرد جرخ نیلفام
باه مه تردستی, از پای اوفتاد
گرچه در نیرنگ شتا رن داششت شمه
حرص, با رسواییاش همراه کرد
بود روز کار و بارایی نداشت
آهنی سنگین, دمش را کنده بسود
معیفشردی اشکسم ناهار را
۳ تأدیب است. دام روزگار
ماکیانها کشسته بود این روبهک
خیرگیها کرده بود این خودیسند
ماکیانی ساده از ده دور گشت
از ببلای دام و زنسدان بسیخبر
گفت روبه این در و ایوان ماست
هست مارا بهتر از هر خواسته
سناده و پساکیزه و زیسبا و نرم
میفروشیم این دم پسر پشم را
کردم مستارا خسریداری کسنتی
گر ز مسهر این دم ببندیمت به دم
کتوز از وه ترامسا ا که شیتری
گرکه بسربندی در ون و چرا
باید آن دم کت کندن ز تن
شسحاق نت تله گشت اندر رصی
خانة تسزویر را بسنیاد رفت
هرز خهبوافه آن تقضیر ی این -روباه نود
خا شود وشن که شا دیس خام
دل بسه رنسج و تن به بدبختی نهاد
تیغ ذّت. ناخنش کسوتاه کرد
بسودوقت رفستن و پایی نداشت
مرگ را مسقدینه اقا زنسفهزییود
یی گزابلاع) تتت الق مستتهار زا
هر کنه هن ات یادن استر شب شکتار
زان سبب شد صید روباه فلک
خیرگی را چاره زندان است و بند
وی وس ۳ آن تله و روبه گذشت
گفت زان کیست ایسن ایوان و در؟
پسوستین دوزیم دای ان سای
اندراین دکان, فص ا رشن
همچو خز. شایان و چون سنجاب. گرم
باز کن وقت خریدن. چشم را
همچوماء یک عمر طرّاری کنی
راه را هسرگز نسخواهی کرد گم
ماکیانی بس کنی, روبه شوی
سودها بسینی در این بیع و شری
وین دم نیکو بجایش دوختن
مساکیان را ایسن مسقال آمد پسند
گفت باید دید کالا را نخست
عبر سر یدازع: درای انتتر دفکان
فتتا کیان زا ان فریب از راه برد
تادهن بگش ود بهر چند وجون
ره نسدیده, روی بر راهی نسهاد
هیچ نگرفت و گرفتند آنچه داشت
پمط بر و دی سسکا هرا
اهمرمن هرگز نخواهسد بست در
در جوارت. حرص زان دکان گشود
ند آو وفاست | هه
بامسافر دزد چون گردید دوست
کتورهن کیان وا نی تست
۳2
گفت: بر گو دمّت ای روباه» چند؟
ورنه. این بیع و شری ناید درست
نرخ» آنگه پرس از بازارگان
راست اندر تسله روباه برد
وان هد فان اس یواست
چنگ روباه از گلویش ریخت خون
وان سر بسیباک, از تن کننده شد
چشم بسته. پای در چاهی نهاد
هم گذشت از کار دم. هم سر گذاشت
کته کستد راهتی ,وی راه کی بان
وتان ا ها سور اتید تمی را
تا و رام اقتته رز کتفیی کترر
که تو بر بندی دکان خویش زود
تابدانی کیستی. رفتی ز دست
زاو بستر که آن متس افن زان آونشک
آب و رنگش جز فریب و رنگ نیست.
دزد و قاضی
برد دزدی را سوی قاضی عسس
گفت قاضی کاین خطاکاری چه بود؟
کتفته دک دار را مد کنیفر ات
گفت: هان برگوی, ۵ شغل خویشتن
گفت: آن زرها که بردستی کجاست؟
5 قتر آن ال پدتانی دنه
گفت: پیش کیست آن روشن نگین؟
خلق بسیاری روان از پیش و پس
دزد گفت: از مردمآزاری چه سود؟
> ت: بسدکار از مسنافق بهتر است
ک سفت: هستم همچو قاضی راهزن
گفت: در هسمیان تسلبیس شماست
گفت: میدانیم و میدانی چه شد
گنفت یرون ار تخت از استتینخ
دزدی پنهان و پیداء کار توست
توقلم بر حکنم داور مسیبری
حد به گردن داری و حد میزنی
میزنم گر من ره خلق, ای رفیق!
میبرم من جامة درویش عسور
دست من بستی برای یک گليم
من ربودم مسوزه و طشت و نمد
دزد جاهل, گسر یکی ابریق برد
دیدههای عسقل, گر بینا شوند
دزد زر بسستند و دزد دین رید
من به راه خود ندیدم چاه را
میزدی خود پشت پابر راستی
دیگر ای گندم نمای جو فروش!
چپیرهدستان میربایند آنچه هست
قودل متا مره یش فنتاود
دزد اگر شب. گرم یغما کردن است
حصاجت ار مارا ز راه راست برد
۳۳۷
مال دزدی. جسمله در انبار توست
من ز دیوار و تو از در میبری
کنویکتی بساید زدن» ضند هی زنی
در ره شسرعی تسو قسطاع الطریق
تسو رباو رشوه میگیری به زور
خود گرفتی خانه از دست یستیم
تو سیهدل مدرک و حکم و سند
دزد عارف, دفتر تسحقیق برد
خسودفروشان زودتسر رسوا شوند
شحنه. مارا دید قاضی را ندید
تو ببسدیدی, کج نکردی راه را
۰۳۷ ۲۳
باردای عجب. عیب خود مپوش
هی بر تن یکسا دندش
یت با کتان سر آلوده بود؟
دزدی حکام, روز روشسن است
دیو. قاضی را به هر جا خواست برد.
خوان کرم
بر سر رای گدایی تیرهروز
کای خدا. بیخانه و بی روزیام
شد پریشانی جو باد و من چوکاه
ساختم با انکه عسمری سوختم
آسمان, کس را بسدین پستی نکشت
هیچکس مانند من» حیران نشد
تلهم کر مسا یل امواستود
ز اتش ادبار, خوش میسوزیام
فت اهاز گام رسای واه
سوختم یک عمر و صبر آموختم
چون من از درد تسهیدستی نکشت
روز و شب سرگشته بسهر نان نشد
۳۳/۸ دیوان پروین اعتصامی
ایسستادم در پس درهتابسیی
رشته را رشتم, ولی از هم گسیخت
پیش من خوردند مردم نان گرم
دیبدهام رنگی ندید از رخت نو
این تسرازو, گر ترازوی خداست
فو ز مایم زافستف قل امن اس
آبرو بسردم» ندیدم از تسو روی
گفتش اندر گوش دل, رب ودود
نسیست راه کسج, ره حقّ جلیل
تسوبه راه من تلد تسا مین تمام
گر به نام حق, گشایی دفتری
کتسو کستتین. ایسسنهامتا را تتظر
مساتسو را بسیتوشه نفرستادهایسم
دست دادی مت که تاکاری کنی
پای دادیمت که باشی پابه جای
چشم دادم تادلت ایمن کند
بر تن خاکی دمیدم جان پاک
تس تراسا نکنتد شیم
کار ما جز رحمت و احسان نبود
در نسمیبندد بسه کس, دربان ما
آنکه جان کردهست بیخواهش عطا
این توانایی که در بازوی توست
کستها تعفیدبت: ان نابیاس |
آنچه گفتی نیست, یک یک در تو هست
عقل و رای و عزم و هشت. گنج توست
عارفان. چون دولت از ما خواستند
داد دشنامم کشت وتا تین
بخت را خواندم. ولی از من گریخت
من همی خون جگر خوردم ز شرم
سیر یک نوبت نخوردم نأن جو
این کژی و نادرستی از کجاست؟
برف و باران, خوابگاه و پوشش است
گم شدم. هرگز نکردی جستجوی
گر نبودی کاردان جرم تو بود
کجروان را حسق نمیگردد دلیل
تسا مت دی ام پشت کبام
جسز در اخضلاص نشناسی دری
عیبهایت سر بسه ی کتر ده هنر
انجه میبایست دادن دادهایم
درهمی گر هست. دیستاری کنی
وارهانی خسویش را از تسنگنای
بسر توراه زنسدگی» روشن کند
خیرگیها ددم از یک مشت خاک
ای عجب خود را پرستیدی و بس!
ایسن بنا از بسهر خسلق افراشتيم
هیچگاه این سفره بیمهمان نبود
کم نمیگردد ز خوردن. نان ما
نان کجا دارد دریغ از ناشتا؟ا
شاهد بخت است و در پهلوی توست
که نگنجد هیچکس را در قیاس
گنجها داری و هستی تنگدست
بهترین گنجور سعی و رنج توست
دست و بازوی توانا خواستند
مبانسميگوييم سائل, در مسزن
آنکه بر خوان کریمان کرد پشت
آن درشتی, کیفر خسود کامهاست
هیچ خود بین, از خدا خرسند نیست
زین همه شادی, چرا غم خواستی؟
نور حق. همواره در جلوه کشت
گلین ماباش وبهرمابروی
زارع ما خوشه را خروار کرد
تانباشی قطره. دریا چون شوی؟
۳۳۹
ون زدی این دک ی
از یمان بشنود حرف درشت
ورنه بهر نامجویان, نامهاست
شاخ بسیبر در خور پیوند نیست
ایک که فش او تس مر عرش
هم صفا از ما طلب, هم رنگ و بوی
هر چه کم کردند. او بسیار کرد
تا نهای گم گشته. پیدا چون شوی؟
بلبل و مور
بسلبلی از جلوة گسل بیقرار
در چمن آمد غزلی نغز خواند
بیخود ازاین سوی بدان سو پرید
پهلوی جانان چو بیفکند رخت
باه مه هیچی, همه تدبیر و کار
زانده ایام نگردد زسون
قعهه نراندزبتان من
مسرغک دلداده بسه عسجب و غرور
تیا کیان کته که ای بیخبر!
دون شا ات که کار تسشن
همرهی طالع فپروز بسین
هان مکش این زحمت و مشکن کمر
نسغمه مرغان سسحرخ یز را
مور بسدو گفت بدینسان جواب:
گشت طربناک به ف صل بهار
رقص کنان بال و پری برفشاند
مسورجهای دید به یبای درخت
باه مه خردی» قدمش استوار
رایت سعیش نش ود وازگسون
کرد یکی لحظه تماشای مور
مور ندیدم چو تسو کوتهنظر
وقت غم و توشه انبار نیست
دولت جان پرور نوروز سین
بت همجز: انجستر. کسمهو ری را
یف اس ی یا
۲۳۰ تا ی
نسفمةً مسرغ سحری هسفتهایست
روز تسویک روز بسه پسایان رسد
همچو من ای دوست. سرایی بساز
بر نشسد از روزن کس, دود ما
ساختهام بسام و درو خانهای
تو به سخن تکیه کنی, من به کار
کارگر خساکم و مزدور باد
لانه بسی تنگ و دلم تنگ نیست
کار خود ای دوست. نکو میکنم
شسبچره دارم شب و روز چپاشت
سر نسنهاديم بسه بالین کس
رنجه کن امروز چوماپای خویش
خسیزو بسیندای ببه گل, بسام را
لانسه دل افسروزتر است از چمن
کر مرو تراست و ان راه راسخ
و وه تمه نیشن کا رها
گل دو سه روزیست تو را میهمان
ار کت سا تاه بو
نسوگل ماراز خزان باک نیست
مسا ز کل اتود نکردیم بسام
عساشق دلسوخته آگه نشد
شب همه شب بر سر آن شاخه خفت
کا ی فان کوه کته اب دااشت
چونکه مهی چند بدینسان گذشت
چهر چمن زرد شد از تند باد
دولت گزار بسه یکجا بسرفت
در رخ دلداره جنس مالی نسماند
فقهفهد کبک دری هتسفته اخست
نسوبت سسرمای زمستان رسد
جایگه توش و نسوایی بساز
تج ریم بر در بسیگانهای
ماهنر اندوختهایم و تسو عار
مزدمراهر چه فلک داد. داد
بس هنرم هست. ولی ند 4 ۳
روزی ماکرد سیپهر 1 نجه داشت
گرد کین أذوقَء فردای خویش
نکر سا زاس رها بر
چرخ بلند از تو کند بازخواست
در به دوش تو نهد بارها
میبردش فستنة شاه خزان
مسألٌ تسوبه پسه مسستان مگ
باد چرا میبردش خاک نیست
کته اوایسن فعر مت کتوزه رت
سح سحرش چشم بدت دور 5 فت
باغ و چمن رونسق جاوید داشت
برگ زگل, غنچه ز؟ ال 3 فتاد
وان گل صدبرگ به یسغما برفت
شام خوشی, روز وصالی نماند
طرف چمن طیب و صفایی نداشت
دزد خسزان ات و کتتا لا و سوه
دید که هسنگام زمستان شسده
خسرمنش از بسرق هسواسوخته
انسدهش از دیده و دل نور برد
گفت: چنین خانه و مهمان کجاا
کته ی واوز میس دیبدهای
کته یت شو که کوش شتبابیتا
قو تفت گنهن نس عتیان دیسلمت
مه بعیدود و دمسی داشستی
بر لب هر جسوی. صلا منیزدی
بسترت آن روز گل آمود ببود
ری خته بسال و پر زژین تسو
ی نگارین مراباد برد
مرح متی میکن و جاييم ده
کت کته رفن تا با | تور تجسق
رو که در خانة خود بستهاییم
دانه و قوتی که در انبان ماست
رو بنشین تا که بهار اییدت
چرخ به کسار تو قراری دهد
ما نگرفتيم ز بسیگانه وام
مورچه گر وام دهد. توا کتناست
۳۳۱
گسسلین پل مردهیتهای تسداشت
راحت از آن عساشق شیدا ربود
مسوسم هشیاری مستان شده
۷
دست طلب نزد همان مور برد
مسورکجا! مرخ سلیمان کجا!
نسیک بسیندیش کجا دیدهای
منعم دوشینه چرا بینواست؟
رقصکنان. نغمه زنان دیدمت
صسبحت زیبا صنمی داشستی
طعنه به خاموشی مامیزدی
خضاطرت اه هو ی و اتود
چونی شون انشت دزی فقو
میشنوی؟ آن گل توزاد مسرد
گرسندام, اشتر کت نوایيم ده
ریزه خور مور به جز مور نیست
نیست گه کار یی خستهاییم
تسوشه تشر ما (رمشستتان محاست
شا هد فلت لته کار ا ها
شاخ گلی روید و باری دهد
پخته ندادیسم به سودای خام
ون تسو در ایام شتاء ناشتاست.
دریای نور
به الساس میزد چکش زرگری
شتا لیا الماس: تا وج نیره رای!
به هر لحظه میجست از آن اخگری
۳۳۲ دیوان پروین اعتصامی
بسه جز خوبی و پاکی و راستی
بگفتا مکن خاطر خویش تنگ
مسرنج ار تنت را جفایی رسد
ماک نون تراش تس و گردد تمام
همین دم. فسروزان و پاکت کسنم
دگر باره بگریست گوهر نهان
بدین خردیام. آشتتان ترش
مرا هر رگ و هسر پسی و بند بود
هه کی ره و وا
ببخشای لضتی. کته دار تا
تیه منیا یش ماه اتتور نتم
بگٌفتا: چو زین دخمه بیرون شوی
پشسوییم از رونت ابسسن کستردارا
و بردارد این رده را پردهداز
در آن حال, دانی که نیکی نکوست
سوم بار» برخاست بانگ چکش
بگفت: ای ستمکار مشکن مرا
وفاداشتم چشم و دیدم جفا
بگفت: ار صبوری کنی یک نفس
بعتی رفت: پنسا هی او آلردکعی
دلت گسر ز انديشه خسون کسردهام
بسسریدم؛ ولی تبیره و زشت را
چسو بسینند روی دلارای تسو
چو پرسند از مسوج ایسن آبها
بیش حخبسوخق به گردن در اندازدت
چونقاد چپرخ از تسوکالا کند
چو زین داستان گفتگوها رود
چه کردم کقه ازان ق و انش ۱
ترازوی چرخت گران کرده سنگ
کزین کار کارت به جایی رسد
ببسه رویت کند نسیکبختی سلام
پسندیده و تسابناکت کنم
که آوخ سیه شد به چشمم جهان!
ببه دام بسلای تسو افکنه و کشت
بخشکید پاک این چه پیوند بود؟
فتاد این وجود نزارم. فتاد
شکست این سر دردمندم. شکشت
نه رونسق بسه رخساره روشنم
ببه زیسبایی خنویش مفتون شوی
بسه خوبان دهیم این رهآورد را
سخنهای پنهان شسود آشکار
که بینی تو مغزی و رفتهست پوست
به ناگاه بر هم شد آن روی خوش
به بسد رایسی, از پا میفکن مرا
بگشتم ز هر روی» خوردم قفا
کش بار جور تو بسیار کس
نسماند زیسونی و فسرسودگی
به چهر آب و رنگت فزون کردهام
شکسستم. ولی سسنگ و انگشت را
چ و آگه شوند از تنجلای تسو
ازاین جلوههاء رنگها, تابها
فراتسر ز دل. جایگه سازدت
چو هر روز نسرخ تسو بالا کند
چو این اب حیوان به جوها رود
چو هر دم بیفزایدت خواستار
چو بسیداربختی ببیند تور
چو در مسخزنت جا دهد گوهری
نو ادن تسیر کی :1 رونت پر وی
چو بیرون کشی رخت زین تنگنای
چو آسودگی زاید این روز سخت
چسو پیرایهها فا نون کر و
چوافتادی اندر تسرازوی مسهر
رهایی دهندت چو زین رنجها
چو بازارگانان خرندت به زر
بهیاد ار تن وک سیک رشق
چونام تسو خوانند دریای نور
تسوراهر چه قیمت نهد روزگار
و مش آطف» رما رت اراشبیم
تو روزی که از حصن کان آمدی
بدین گونه روشن نبودی و پاک
حدیث نسهان چکش گوشدار
نه مشت و قفایت بسه سر میزنم
۳۳۳
توا ا فسوی تن از هس کساو
چوبسردیگران بسرگزیند تو را
چو این کوی تاریک راگم کنی
و تا سر | ی ی
و امتتادة دلرنستایی, سوق
چو اقسبال کت ند تورا رهنمای
چو فرخنده گردی و پیروز بخت
چسو بسینی ره نسیک و آیسین نو
شنته یت راه داقو رتیه
چو ریزند بر پای تسو گنجها
فلت از شتسه ای یه هن د گنس
چو از دبدنت دیده روشن شود
ز سسنگینی آمن و سنگ من
درودیسسم بسفرست زان راه دور
بدار از من واین چکش بادگار
فزودم دو صد. گر یکی کاستم
تون | لوده او تشر کران آمشستدون
به هم بود مخلوط. الماس وخاک
نگین سازدت چرخ یاگوشوار
ببسدین درگسه نور در میزنم.
عهد خونین
ببه بام قئعهای. باز شکاری
ز ببللا صبحگاهی دیدمت روی
نموه ازسب کسپانی تخسواشتها رخ
ز تسنهایی بسی انسدوهناکم
۳۳۴ دیوان پروین اعتصامی
چه زیبایی به هنگام چمیدن!
پسذیره گر شوی» خدمت گذاریم
مرا انبارها پر توش و برگ است
چه حاصل. زیستن در خار و خاشاک
ز پر هصدهدت پیراهن آرم
من از بازان خاص پادشاهم
بیا هم عسهد و هم سوگند باشیم
تواز جوی آوری روزی» من از جر
تسو فرزندان به زیر پر نشانی
پبه روز عجز, دست هم بگسیریم
دکتها اند ادن وس
خرابیهاست در این سست بسنیان
مرا تا ضعف. عادت شد. تو را زور
ازاین معنی سخن گفتن, تباهیست
مدار از زندگانی باز» مارا
چسو پر داریم. پیراهن نخواهیم
نه هم خوییم مابا هم نه هم راز
که ین ای ار
در دل را بسه روی دیسو مگشای
دورویی, راه شد نفس دورو را
جه دانایی به وقت چینه چیدن!
هوای صحببت و پیوند دارم
ولی این زندگی بیدوست. مرگ است
زدن مسنقار و جستن ریگ از خاک!
اکنتر کتسایینت ببا ید ارزن ارم
تمام روز در نسخجیر گساهم
ا تخر اراد کم زو تن هت شب
تس و آگه باشی از بسام و من از در
مرا چون پاسبان بر در نشانی
چوگاه مرگ شد باهم بمیریم
نشد دشمن بدین افسانهها دوست
به خون باید نوشت. این عهد و پیمان
نسخواهد بسود این پیوند. مقدور
چنین پبیوند را پایان سیاهیست
مسده سوی عدم پرواز. مارا
چو گندم میدهند. ارزن نخواهیم
نه انجام است این ره راء نه اغاز
ببه دست او طناب رهزنی داد
نه دل میسوزدش برکس, نه دامن
چو بگشودی نداری خویشتن جای
هستان هی تريوي ارو وا:
پیوند نور
ببهدامان این تیان تاه
که ای امید بسخش دوستداران!
تسین مت کرد لین رازبا ماه
فسروغ مسحفل شب زن-دهداران
تا کسیت: مان را اف وربا کنو
شسبی کز چسهره» بسرقع بسرگشایی
مرا خوشتر نسباشد زان دمی چند
مبارک با تو هر جانو بهاریست
نکویی کن چو در بالا نشستی
تسونسوری, نور با ظلمت نخوابد
به کان اندر تو بخشی لعل را فام
فروغ افنکن به هر کوتاه بامی
چراغ پبیرزن بس زود میرد
بسدین پساکسیزگی و نسیکرایسی
مرو در حسصن تساریکی دگر بار
نشاید رهنمون را چاه کندن
بسدین گردنفرازی» بندگی چیست؟
بگفتا: دیسده مارا برد خواب
نه از خویش اینچنین رخشان و پاکم
هر آن نوری که بینی در مسن, اوراست
نهتنها جهره تاریکم افروخت
جهانافروزی از اخگر نیاید
دراین بازار هم چون و چراییست
رانیتالع کته دون ال شسهم
فروغ من بسی بیرنگ و تاب است
رخ افسروزد چو مهر عالم آرای
شرا ا تاه رن آسست نکت وزل
#شتط خویش گر بیرون نهم گام
من از نسور دگر گشتم مئور
چوبانورو صفاکرديم پیوند
درایسن درگه. بلند او شد که افتاد
۳۳۵
ز انسوارت. زمسین را تابناکی
بسه رخسارگل افتد روشنایی
مصفا از توء هر جا کشتزاریست
نسزیبد نسیکوان را خسود پسرستی
طبیب از دردمسندان 3 نستابد
0 ۱3
که هر بامی نشانی شد ز نامی
خوش است ار کلبهاش نور از تو گیرد
گهی پیدا و گه پنهان چرایی؟
دل صاحبدلان را تسیره مگذار
زمانی سایه, گه پسرتو فکندن
سیهکاری جه و تابندگی جیست؟
ز تساب هر خور تابناکم
من اینجا خوشه چینم. خرمن اوراست
هبنرها و تسجلیهايم اموخت
ببس زرگی خردسالان را نشساید
مسرانیزار بسپرسی رهنماییست
چو از خود نیست هیچم. زیر دستم
کجا مهتاب همچون افتاب است؟
همان بهتر که من خالی کنم جبای
فراتسر زین رهم تلقین نکردند
براندازندم از بالای این بام
سسحرگه بر تو بگشایند آن در
نمیپرسیم این چون است و آن چند
کسی استاد شد کاو داشت استاد
۳۳۶ دیوان پروین اعتصامی
اکت کارا کی کته و کارت
چه خسوانسی بسندگی را بینیازی!
دراین شطرنج, فرزین دیگری بود
بباید زین مجازی جلوه رستن
گهی پیدا شسویم و گاه پسنهان
هسراران نکبته اندر دل نهفتیم
ژ اغساز انتته انسجام دازیسم
توانگر چون شویم از وام ایّام؟
بر آن قوم آگهان, پروین! بخندند
هسم از شاگسردی آمسوزگاریست
چه نامی عجز را گردنفرازی!
کجا مانند زر باشد زر اندود؟
سسوی نور حقیفت رخت بستن
چنین بودهست حکم چرخ گردان
یکی بود از هزار, اینها که گفتیم
وقتتح او و9 تفس[
چو فردا باز خواهد خواست این وام
که بس بیمایه اقا خود پسندند.
جامهٌ عرفان
به درویشی. پتزرگین جامه ای داد
چرابر خویش پیچی ژنده ودلق؟
چو خود عوری. چرا ببخشی قبا را؟
کسی را قدرت بئل وکرم بود
بگفت: ای دوست. از صاحبدلان باش
تن خاکی به پیراهن نیرزد
ره تن را بسزن, تاجان بماند
قسبایی را که سر مغرور دارد
از آن فارغ ز رنیج انقيادیم
از آن مسعنی نشستم بر سر راه
اشها ات وی
گرفتيم آنچه داد اهریمن پست
شسنیدیم اعتذار نفس مدهوش
در تاریک حرص و از بستیم
که این خلقان بنه. کز دوشت افتاد
چو می بخشند کفش و جامهات خلق؟
چو رنسجوری» چرا ریزی دوا را؟
که دیناریش در جای درم بود
به جان پرداز و با تن سرگران باش
وتو ارزد. به چشم من نیرزد
ببند این دیس و تساایمان بماند
تسن آن بسهتر که از خسود دور دارد
که مارا هر چه بود از دست دادیم
که شتا (نوهشسناشان باشم اه
جو جانم امه ممتاز دادند
بدین دست و در افکندیم از ان دست
ازاین گوش و برون کردیم از آن گوش
گشودند ار چه صد ره, باز بستیم
همه پستتی ز دیسو نسفس زاید
و بان با ف فزاستد کمال اس
چومن پروانهام نور خدارا
کسانی کاین فطروغ پاک دیدند
کت اباری بسا رشتر خو و از اسف
مکین فسرمانبری اهسریمنی را
هت ی برع ی
کلاه و جامه چون بسیار گردد
چو تن رسواست. عیبش را چه پوشم؟
شکستیمش که جان مغز است و تن پوست
اگر هر روز تن خواهد قبایی
اگر هر لحظه سر جوید کلاهی
۳۳۷
همه تسازیکن رهلک شین ان
کمال از تن طلب کردن وبال است
کجابا خود کشم کفش و قبا را؟
اه ان کشا دای کف وق
شوقن تک ام ی تا اس
منه در راه بسرقی» خسرمنی را
خسیال بسسوده و نابودهای چجند
کل عجب و قبا پندار گردد
چو بیپرواست, در کارش چه کوشم؟
کسی کاین رمز داند. اوستاد اوست
نماند چهر؛ جان را صفایی
زند طبع زیون هر لحظه راهی.
سعی و عمل
ببه رای در سلیمان دید موری
به زحمت. خویش را هر سو کشیدی
ز هر گردی, برون افتادی از راه
چنان در کار خود. یکرنگ و یکدل
چنان بگرفته راه سعی در پیش
ناش پروای از سای اوفتادن
به تندی گفت: کای مسکین نادان!
مرا در بارگاه عدل. خوانهاست
بیازین ره». به قصر پادشاهی
به خار جهل, پای خویش مخراش
ز ما.ء هم عشرت آموز و هم آرام
کهباپای سلخ میکرد زوری
وزان تیار کرام هر دم خضمیدی
ز هر بادی. پریدی جون پر کاه
که کسارا کساه: انسدر کنبازمشکل
که فارغ گشته از هر کس, جز از خویش
نهاش سودای کار از دست دادن
چرایی فارغ ازمتلک سلیهان 13
بخور در سفرءٌ ما هر چه خواهی
دراه سکیا را ختضا بماش
چو ماء هم صبح خوشدل باش و هم شام
۳۳۸ دیوان پروین اعتصامی
چراباید چنین خونابه خوردن؟!
ره است ایسنجا و مردم رهگذارند
مکش بسیهوده این بارگران را
بگفت: از سور کمتر گوی بامور
چ و اندر لاه خود پادشاهند
برو جایی که جای چاره سازیست
نسیفند باکسی مارا سروکار
به جای گرم خود. هستیم ایمن
چو ماء خود خادم خویشیم و مخدوم
مرا امید راحتهاست زین رنسج
مسرایک دانسة پسوسیده خسوشتر
گرت هسمواره باید کامکاری
مسروراهی که پایت را بسبندند
بیکسوش انسدر بهار زنسدگانی
حساب خود. نه کم گیر و نه افزون
اگر زین شهد. کوته داری انگشت
چه در کار و چه در کارآزمودن
هر آن موری که زیر پای زوریست
تسمام عمر خود را باربردن؟!
تیاو اسر سرت تعاس مبارفعد
مبیازار از بسرای جسم. جان را
که موران را قناعت خوشتر از سور
نسوال یادشاهان را نخواه ند
که مارا از سلیمان. بینیازیست
که خود. هم توشه داریم و هم انبار
ز سسرمای دی و تتاراج بسهمن
بشدا کم کبس زنب گردیم متخکوم
من این پای ملخ ندهم به صد گنج
ز دیهیم و خراج هسفت کشور
ز مور امتتتواز رسسم بردباری
مکن کاری که هشیاران بخندند
ره امس روز را مسسپار فسردا
که شد پیرایة پسیری. جوانی
منه پبای از گليم خضویش بیرون
نکوید هیچ دستی بر سرت مشت
نسباید جز به خود. محتاج بودن
سلیمانیست. کاندر شکل موریست.
شکنج روح
به زندان تاریک. در بند سخت
که شب گشت و راه نسظر بسته شد
زمین اکن کی ارت ی
سرانجام کرداربد. نیک نیست
هتخود کفت: ز تداتیی سیر داسف
به رویسم دگر باره در بسته شد
فضاو دل و فسزضت و کار نگ
جز این سهمگین جای تاریک نیست
چنین است فرجام خون ریختن
در آن لحظه. دیگر نمیدید چشسم
نبخشودم. از من چو زنهار خواست
پشیمانم از کرده, ااچه سود
اگر دیده لختی گراید به خواب
شب, این وحشت و درد و کابوس و رنج
چرا خشبرگی با جسهان مسیکنم؟
نسجضتین دم از کرد؛ پست من
مرا بس ازگشت. اوّل کار مشت
من آن تسیغ آلوده, کردم به خاک
نهفتم من و ایزدش باز یافت
وتا یا سراف اه نامه
نه بر خیره, گردون تباهی کند
یبای که رها کرافی بفق
شیی کیسیفر زوزکنتستا رم مسر ند
تا نرتسو چشسم ییا گرا
بسدین دست» دژخیيم. پیشم کشد
به دست از قفاء دست بندم زنسند
بسدانسم در آن جسایگاه بسلند
پته خر میتی از ان یبلبدی فواد
بدمن که اکنون شریک من است
به هرجانهم پاء دراین تیره جای
ز وحشت بگردانم از سر دمسی
شسبی: آن سن بیروان جان گرفت
چسو دیدم» بسلرزیدم از دیدنش
نشستم به هر سویی بامن نشست
چوراه اوفستادم. به راه اوفتاد
۲۳۳۹
تنل فستنه, از فتنه انگیختن
به جز خون نبودی به چشمم. ز خشم
نبخشاید ار رخ بر من رواست
مس | تن برافروختم. داد دود
حسسدیت عسیان را تسهان مسیکنم
خبر داد خونین شده دست من
همی گفت هر قطرءٌ خون, که کشت
در آن لحظه میدید چشم خدای
سیاهی چو بیند. سیاهی کند
تشیب زاغ با هون تبتباهی ذهیند
ببدین پای. تاپای دارم برند
کته وله کته ال وتا کر
که بیند گزند. آنکه خواهد گزند
پس از مرگ هم. مرده ریگ من است
فتادهست آن کشتهام پیش پای
تالم اه ا ینز هتمی
شتترا تا کتهان از کتیسان گنفت
عیان بود ان زخم بر گردنش
اشارت همی کرد با چشم و دست
چسو بساز ایستادم؛ به جای ایستاد
۳۴۰ دیوان پروین اعتصامی
در بسسته را از کسجا کرد بساز؟
سرانجام این کار دشوار چیست؟
نگاهش, همزارم سخن گفت دوش
فتی تفت آ هه دز کون سا
چنین است فرجام بد کارها
چسنین است مرد سیاه اندرون
رفسیقی چو کرداربد. پست نیست
جنین است مزدوری نفس دون
مرو زین ره سخت بایای سست
چو رفت. از کجا باز گردید باز؟
دراین و کی مشق کتار عیشت ؟
قل تاکن مه تشستید نوشن
که چون من, تو را نیز باید کفن
جو خاری بکاری» دمد خارها
خطایش ره و طلمتش رهنمون
بسریزند خضونت» بسریزی چو خون
مکش چونکه خون را به جز خون نشست.
گل خودرو
ببه طرف گاشنی, در نسوبهاری
درخشنده. جو اندر درج گسوهر
بدو گل گفت: کای شوخ سبکسار
تودر هر جاکه بنشیتی» گیاهی
ایا کته افسارن ساره
به سوی چون تویی. خوبان نبینند
شود گر باغیان» آگاه ازاین کار
شترا کتتتفرت: دامسته کسید
کسافیم پر کتقت::خعواه فساخو اه
بدین بسیرنگی و پستی و زشتی
بگفتا: فام هر کس در شماریست
کسی کاین نقش برگل مینگارد
تورا گر باغبانی بسود چالاک
نیو :زا کت کر 3 اسستاد انسیارض
کی تقو کرو شید ارو کتبار
فروزنده, چو بر افلاک. اخستر
به جوی و جر گل خود روست بسیار
به هر راهی که رویسی» خار راهی
شمارا در شمار مسانیارند
وگر روزی بسبینندت» نسچینند
کند کار توراایام دشوار
وبال هتست آنتا: تردن بگیرد
کنندت بایمال, اندر گکذرگاه
چرااندر ردیف مانشستی؟!
مرا نیز اندراین ملک اعتباریست
حساب خار و خس را نیز دارد
مرا هم باغبانی کرد افلاک
مرا هم آب داد ابر بهاری
شما را گر چه رونق بیشتر بود
چسه تسرسانی ز سیب شرارم؟
چه بسودستیم جز خواب و خیالی
مرادر باغ محکم ریشهای نیست
بته اعی هو توان ییا د4تدا کسید
جمال هر گلی, در جلوه و ببوست
داش که ها را نگ وی ویس ؟
دمیدم تا بسدانیدم که هستم
مسپنداری که کار دهر, بازیست
به هر مهدم که خواباندنده خفتم
ای دا رمرم تک رو
دراین بیرنگ و بویی, رنگ و بوهاست
سزد گر سرو و گل, بر ما بخندند
به اد من کسی تخمی نیفشاند
شتا نبا فص تتصیال میس یتیس
اک عته :متا دش و اسر ات
ز من زین بیش کس خوبی نخواهد
گرفتم جلوه و رنگی و تسابی
کتکاین زیباشمم در باغ ایام
۳۴۱
سنوی ما نیز گردون را نظر بود
چه کردم تابسوزد روزگارم؟
کتچه یرنه راون غها را وتتاره
ز داس و تسيشهام. اندیشهای نیست
به آهی میتوان از هسم پراکند
چه فرق, ار نو گلی پاکیزه. خود روست
که میگوید گل خودرو, نکو نیست؟
فستادم تسا نگویی خود پسرستم
مسرااین اوفستادن. سرفرازیست
ز هر مرزی که گفتندم» شکفتم
دراین دفتر. ز خلقت گفتگوهاست
که ما افتادهایم. ایشان بلندند
کش.ورز سپهرم باتو بنشاند
هسوای نسخوت و نامآوری نسیست
ز هر جارستهايم. آنجا مصقاست
گل خودرو ز قدرگل نکاهد
ز بارانیوبادو آفبتتیتابوم
چه میدانم چه خواهد شد سرانجام.
بی ارزو
به غاری تیره, درویشی دمی خفت
کواون گم نی فا کت پیت مقبتاز
شکستن فاطری دز سیههای نگ
درآن خفتن, به او گنجی چنین گفت
مرازین خاکدان تسیره بسردار
کشیدن رنسج و کردن بردباری
نسهادن گوهر و بسرداشتن سنگ
۳۳۲ دیوان پروین اعتصامی
فشردن در تسنی, باکیزه جانی
ببه نام زنسدگی هر لحظه مردن
به خشت آسودن و بر خاک خفتن
تو را زیین پس نخواهد بود رنجی
بسبر زین گوهر و زر دامنی چند
زاو خود میا کن ینک ات
بگفت ای دوست. ما را حاصل از گنج
چو میباید فکند این پشته از پشت
تورابهتر که جوید نامجویی
مسراافتادگی آزادگی داد
هک کی دی زرا وف
چو شد هر گنج را ماری نگهدار
نهان در ختانه دل. رهزنانند
چو زر گردید انسدر خانه بسیار
سبکباران سبک رفتند ازایین کوی
ز تن زان کاستم کز جان نکاهم
قنسون دیسو: بسی تأشیر خوشر
هراس راه و سیم رهزنم نیست
همایی را فک ندن استخوانی
به جای آب و نان. خونابه خوردن
شدن خاکستر و آتش نسهفتن
که دادت آنشتها بیرنج» گنجی
ببخرپاتابه و پیراهنی چجند
چراغی, موزهای. فرشی, قبایی
نسخواهد بود غیر از محنت و رنج
زر و گوهر چه یک دامن چه یک مشت
که مارا نیست در دل آرزویی
نیفتاد آنکه مانند من افتاد
چه غم گر دیو گردون دست ما بست
نه این گنجینه میخواهم. نه آن مار
که دایم در کمین عقل و جانند
هی دزد اب کی وتو ان
نکردند ایسن گسل پسرخار را بوی
چو هیچم نیست. هیچ از کس نخواهم
عدوی نفس. در زنسجیر خضوشتر
که دیناری به دست و دامنم نیست.
امید و نومیدی
کشبیدی بر در هر دل. سیاهی
زبونی هر چه هست و بود از تتوست
که کس ناسازگاری چون تو نشنید
به هرجا خاطری دیدی شکستی
ز سوزی. نالهای. اشکی و آفتتض
بساط دیده اشکآلود از تنسوست
بسدین تسلخی ندیدم زنسدگانی
نسهی بر پای هر آزاده, بسندی
بسه اندوهی بسوزی خرمنی را
غبارت چشم را تاریکی آموخت
راو اک هو
ز امسواج تو ایمن. ساحلی نیست
مرا در هر دلی, خوش جایگاهیست
دهم وان را مسسومیایی
دلی را شاد دارم ببابیامی
وف( رابت ان کاس
غسم راره بسبندم باشروری
بسه هر آتش, گسلستانی فرستم
خوش آن رمزی که عشقی را وید است
بگ_فت ای دوست. گردشهای دوران
مراباروشنایی نیست کاری
نسه یکسانند نسومیدی و امیّد
در آن مسدت که من امسید بودم
مراهم بود شادیهاء هوسها
مرا دلسسردی ایام بگداخت
چراغ شب ز باد صبحگه مرد
سیاهیهای محنت جلوهام برد
شسبانگه در دلی تسنگ آرمیدم
ندیم نسللهای بسودم سحرگاه
تو بنشین در دلی کز غم بود پاک
چو گوی از دست ما بردند فرجام
۳۳
بسدین ی مایگی بازارگانی
رسبانی هر وجودی را گزندی
کشسی از دست مهزی, دامنی را
شبرارت ريشه اندیشه را سوخت
هت راران ارزو وا اه رین
ز تاراج تسو فارغ, حاصلی نیست
به سوی هر ره تاریک راهیست
تیم دض دی کها روت این
نشانم تست نومزا تخجا ظلامی
بنای عشق را پیدایش از ماست
سسلیمانی دید آرم ز مسوری
به هر سرگشته, سامانی فرستم
خوش ان دل کاندران نور امید است
شمارا هم کند چون ما پریشان
که ماندم در سیاهی روزگاری
جهان بگریست بر من بر تو خندید
به کردار تسو خود را مسیستودم
همان ناسازگاری, کار من ساخت
گل دوشینه یک شب ماند و پزمرد
درشستی دیسدم و گشتم چنین خرد
۳ اشکی و از چشمی چکیدم
شکسنجی دیسدم و گشستم یکی اه
خوشند آری مرا دلهای غمناک
چه فرق ار اسب توسن بود یارام؟
هماره کی درخشد برق امیّد؟
بوذ دیوان پروین اعتصامی
گره گشای
پیرمردی. مسفلس و برگشته بخت
هم پر هم دخترش بیمار بود
این دوا میخواستی, آن یک پزشک
این عسل میخواست, آن یک شوربا
روزهامیرفت بر بازار و کوی
دست بر هر خودپرستی میگشود
هب امیری را روان مسیشد ز پسی
شب, بسه سسوی خانه میآمد زیون
روز سائل بود و شب بیماردار
صسبحگاهی رفت و از اهسل کسرم
از دری میرفت جسیران بسر دری
ناشمرده» بسرزن و کویی نسماند
درهمی در دست و در دامن نداشت
رفت سوی استتا هنگام شام
زد گره در دامن آن گندم, فقیر
گر نو پیش آرغ:به فص شویتن دبا
چون کنم؟ پارب. در این فصل شتا
میخرید ایین گندم ار یک جای کس
آن عسدس. در شوربا مسیریختم
درد ا کر :بناهتد یکین دار یکتیسبت
پنتی کبره بکشتوده این آزاهنیر قسبیلن
این دعامیکرد و مسیپیمود راه
دید گس فتارش فساد انگيخته
بانگ برزد: کای خدای دادگر!
روزگاری داشت ناهموار و سخت
هم بلای فقر و هم تیمار بود
این, غذایش اه بودی آن سرشک
ایسن, لحافش پاره بود. ان یک قبا
نان طلب میکرد و میبرد آبروی
تاپشیزی بسر پسیزی میفزود
تامگر پیراهنی بخشد به وی
قالب از نسیرو تهی. دل پر ز خون
روز از سردم شب از خود شرمسار
کس ندادش نه پشیز و نه درم
رهنورد. امانه پایی. نه سری
دیگرش ای تکاپویی نماند
شنز :پر گنه بر کشهن :باکت
گندمش بخشید دهقان یک دو جام
شتتک زوان و خسفته گنای .خیم فتدزنه
برگشایی هرگره کایّام بست
مسن علیل و کودکانم تتاشها
هم عسل زان میخریدم. هم عدس
وان عسسل, بااب میامیختم
جان فدای انکه درد او یکیست
ایسن گره را نیز بگشاء ای جلیل)
اکتا انیب سا
وان گکره بکشوده. گندم ریخته
ستتالها سرد حتداینون. بتاختین
این چه کار است ای خدای شهر و ده!؟
جون نمیبیند. چو تو بینندهای
تاکه بر دست تودادم کار را
هر چه در غربال دیدی» بیختی
من توراکی گفتم. ای ار عزیزا
ابلهی کردم که گفتم., ای خدای!
ان هرا عون تسیا زستی یوخ
من خداوندی ندیدم زین نمط
القتسرض بجر گفیتهسکتین درد شاک
چسون بسرای جستجو خم کرد سر
سجده کرد و گفت: کای رب ودود!
هر بلایی کز تو اید. رحمتیست
تسوبسی ز انديشه برتر بودهای
زان ببه تاریکی گذاری بسنده را
تيشه, زان بر هر رگ و بندم زنند
کر کی زا ان توف ردی شتی توت
رزق زان مععنی ندادندم خسان
ناتوانی زان دی بر تسندرست
زان به درهابردی این درویش را
من به مردم داشتم روی نیاز
ابیز ردان دونان. چو افتادم ز پای
گندمم را رینختی تازر دصی
در تو پروین. نیست فکر وعقل و هوش
مننو:
۳۴۵
این گره را زان گره نشناختی؟!
فرقها بسود این گره را زان گره
کاین گکره ر بش کشا ید بندهای
تاش تن تن نها ر زا
هم عسل, هم شوربا را رسختی
کاین گره بگشای و گندم را بریز؟
گر تسوانسی این گره را برگشای
این گره بگشودنت, دیگر چه بود؟
یک گره بگشسودی و آن هم غلط
تامگر برچیند آن گندم ز خاک
دتتل افعتقا وه تکتی همیان زر
من چه دانستم تو را حکمت چه بود؟
هر نله رااشفری دهسر: آن درلقی سا
هر چه فرمان است» خود فرمودهای
ساب بیند ان 3 تابنده را
تاکه بالط ف تو پیوندم زنند
هم سرانجامش تو گردیدی طبیب
خود نمیدانست و مهمان تو بود
یا تسوا( دنس تاه مسب کیان
تابداند کانجه دارد زان توست
تساکه بشناسد خدای خویش را
تاتورا جویم. تورا خوانم بلند
گرچه روز و شب. در حق بود باز
تسو کریمی. ای خدای ذوالجلال!
هم تو دستم را گرفتی, ای خدای.
رشتهام بردی که تاگوهر دهی
ورنه دیگ حق نمیافتد ز جوش.
۳۴۶ دیوان پروین اعتصامی
طوطی و شکر
تاجری در کش ور هندوستان
خواجه شد در دام مهرش پایبند
در کار او نشسستی صبح و شام
تشه ات طسوظی بت رای نو دگر
هر زمانش, زیر پاشکر فشاند
ببزم, خالی شد شبی از ایين و آن
گفت سوداگر به طوطی: کای عزیزا
چونکه امشب خانه از مردم تهیست
نوبت کار است. ال کار باش
ی سا ات انس انس
چون نگهبانان به هر سوکن نظر
طوطیک پر کرد زان گفتار گوش
سودگر خفت و ز شب پاسی گذشت
برفکند از گوشهای» دزدی کمند
موش در انبار شد. دهقان کجاست؟
هر چه دید و یافت. چون ارزنش چید
کرد هسمیانها تسهی, آن جسیببر
دزد. بار خضویش بست و شد روان
صبحدم برخاست بازرگان ز خواب
خواست کز ه مسایه گیرد کوزهای
کنسترداز اتسیار و از سکن کسادو
چشم طوطی چون به بازرگان فتاد
کفت: اب انعر قه را ارس گذست
سودم او سر با با تک
طسوطیی زیبا خرید از دوستان
دل ز کسب و کار خود. یکباره کند
نه نصیحت گوش کردی, نه پیام
هم ریق خانه. هم بار سفر
گاه بر دوش و گهی بر سر نشاند
خانه ساند و طوطی و بازارگان
خواب از من برده ادراک و تمیز
خفتن ماهر دی شرط عقل نیست
من چو خفتم» ساعتی بیدار بباش
پاسبانی کن یک امشب. خانه را
بام کوتاه است, گر بستهست در
شد سراپ ااز برای کار هوش
هم قفس, هم خانه. قیر اندود گشت
شد به زر اهسته از بام صلتل
بیم طوفان است. کشتیبان کجاست؟
غیر انبان شکر, کان را ندید
زانکه جیب خویش را میخواست پر
خانه خضالی بسماند و پاسبان
حجرهها را دیسد؛ بیفرش و خراب
گشت یک ساعت برای موزهای
نسه ار از خشک دید ونه ز تسر
بانگ زد: کای خواجه. صبحت خیرباد!
کار من دیگر ز خیر و شر گذشت
خانه سانند کف دست است یاک
فرشها ک و کیسههای زر کجاست؟
رم رک
گفت: دستار مرا بر سر نداشت
گفت: مهر و بدره از جیبم که برد؟
زان چه گفتی, نکتهها امسوختم
هرک جاکردم نگاه از پیش و پس
پیش ماء ای خواجه, شکر پر بهاست
۳۳۷
گفت: خامش کیسة شکر به جاست
گفت: شسخصی امد اما رفت زود
گفت: من دیدم که شکر برنداشت
گفت: کس یک ذره زین شکر نخورد
چشم روشنبین به هر سو دوختم
کاله. این انسبان شکر بود و بس
تا جه جیز ارزنده در نزد شماست؟
فرح آزاد
تسو چسو زژی, ای روان تابناک!
ببس حرمواج ازل را گسوهری
کزان انتین لاشته تا را
ززکانی را چه نسبت با سفال؟
بباخرد. صلحی کن و رایی بزن
هیچ پاکی همچو تو پاکیزه نیست
تسویکی تسابنده گوهر بسودهای
زد ظر پسنهانی از ال تسسیسشی
محبس تن بشکن و پرواز کن
تسا بسبینی کانجه دیدی ماسواست
تا بدانی صحبت یاران خوش است
تا ببس بینی کعبهة مسقصود را
تسانمایندت به هسنگام خرام
تابیاموزند اسسرار حسقت
با تو, پنهان از تو. چون و چندهاست
هستد فاقش متس شهاک
گسوهرتحقیق را سسودا گیری
درنسورد این راه آفت خسیز را
شیر جنگی را چه خویشی با شغال؟
کژدم تن رابه سر پایی بزن
گوش هستی را چنین آویزه نیست
رخ چسرا با تسیرگی آلودهای؟
در سسیاهیهاء, چو مهر روشنی
کاش میگفتی کجایی. کیستی؟
این نخ پبوسیده از پباباز کن
تابدانی خلوت پاکان جداست
گیر و دار زلف دلداران خوش است
برگشایی چشسم خسوابآلود را
سجن کت ی خالی از صیّاد و دام
تساک نند از عاشقان مطلقت
عهدها. میثاقها. پیوندهاست
۳۴۸ دیوان پروین اعتصامی
چبند در هر دام. باید گشت صیدا
چند از هر تیغ, باید باخت سرا
مرغک اندر بیضه چون گردد پدید
عاقبت کان حصن سخت از هم شکست
که رد آزاد. دز کسسهسارها
گاه بسرچیند ز ببامی دانهای
یله انس مهرهای تابنده داشت
خیره شد فرجام زان جلوهگری
گفت: ین سل :از میتی خ رفن
روا که این مارا نمیآید به کار
دک ضرمهره جای دیگر اشتت
بسرتری تئها به رنگ و بوی نیست
چشم و جان را بینگه دیدارهاست
چند از هر دی و باید دید کیدا
چند از هر سنگ. باید ریخت پرا
تیه اینجا بس فراخ است و سپید
عسالمی بیند همه بسالا و پست
گه چمد سرمست. در گلزارها
سسرکند خوش نفمة مسستانهای
فارغ انسدر سبزه بسنشیند دمی
کز فروغش دیده و دل زنده داشت
بردش از شادی به سوی گوهری
گفت: سنگ است اين, چه خوانی گوهرش!
گر متاعی خوبتر داری بیار
تحفة گوهر فروشان, گوهر است
ایسنة جان از بسرای روی نیست
هیچ بازرگان ن_خواهد برد سود
پای دل را بی قدم رفتارهاست.
ارزوی مادر
جهاندیده کشاورزی به دشستی
به وقت غله. خرمن توده کردی
جفا از اب و گل میدید بسیار
سخنها داشت با هر خاک وبادی
بجدید آوزذخناها کی وضاری
ایو هه( هیک ین من
بته ری داشتنی زرعسی و کشستین
دل از کبفاه گناد ا یه که کنر کف
کنته:ضا از کاه مسشد خرن یاک
که تایک روز میانباشت انبار
بسه همنگام شیاری و حصادی
که از سر مابه خود لرزیبد دهقان
شکست از تاک پسیری شاخساری
فروزینه زد اتش, کرد روشن
مثنویها
و اتفی دواد راو قمله سر داد
که ای برداشته سود از یکی شصت!
نشاید کاتش ایسنجا بسرفروزی
بسوزد گر کسی این آشیان را
اگر بسرقی به مسازین آذر افتد
بسی جستم به شوق از حلقه و بند
هسفوز آنتصاعیت فتر کته دور اسست
تورازین شاخ آن کاو داد باری
هتو کنامی کته پیویی کنامجو رات
تسوانی بخش, جان ناتوان را
چو رنگ از رخ روز تشزوان کتوه
بساط سپیدی, تباهی گرفت
ره فستنه دزد عسیّار, بباز
نخفته نه مست ونه هشیار ماند
پسرستار را ناگهان خواب برد
جهان ون دل بت پرستان. سیاه
بخفتند مرغان باغ و قفس
نمیکرد دیوانه دیگر خروش
به جز ریزش سیل از کوهسار
برون آمد از کنج مسطبخ, عجوز
شکایت کنان. گه ز سر گه ز پشت
بگسترد چون جامه از بهر خواب
شسنیدم که کوته زمانی ن خفت
۳۳۹
ببهناگه طایری آواز در داد
دراین خرمن مرا هم حاصلی هست
مسبادا خانمانی را بسسوزی!
چنان دانم که میسوزد جهان را
حساب مابرون زین دفتر افتد
کرام دافت روزیمدغکن شنه
هتوز این لاله بعبادک رون استت
مرا آموخت شسوق انستظاری
نهفته. هر دلی را ارزوییست
که بسیم ناتوانیهاست جان را.
شسباویز, نالیدن آ از کیرد
ز مه تابه ماهی. سیاهی گرفت
عسس خسسته از گشستن و شب دراز
نیاسوده گر مسانده, بیمار ماند
هماندم که او خفت. رنجور مرد
مه از دیسده پسنهان و در راه, چاه
شاوی افسکانه ی کفت و بان
هو ام آواز فیکت اه گنوی
به جزگریه کودک شیرخوار
ز پیری به زحمت. ز سرمابه سوز
چراغی که در دست خود داشت. کشت
سبویی شکست و فرو ریخت آب
ش کیلهک فش رو بر کس 99 رف
۳۵۰ دیوان پروین اعتصامی
تسد از حالس وت
نسدیدیم آسایش از روزگار
ببه نرمی چنین داد مرغش جواب
به سر منزلی کاین قدّر خون کنند
من از چسرخ پسیرم چسنین تنگدل
به هر دست فرسوده. کاری دهد
بسی رفته, گم گشت ازایین راه راست
عسس کی شود. دزد یره روان!
به هرجا برافکندهاند این کمند
دراین دخمه. هر شب گرفتارهاست
شب از باغ گم شد گل و خار ماند
به خفتن» چپرا پسیر گردد جوان
فلک. در نسورد و تسو در خوایگاه
که شب نیز فارغ نهايم. ای عجب
گهی بانگ مرغ است و گه رنج کار
که ای سالیان خفته. یکشب مخواب
فر ان واه ارادکتان جون کنندا
که از ضعف پیران نگردد خجل
به هر پشت کاهیده. باری نهد
بسی خفته. چون روز شد. برنخاست
توخودباش این گنج را پاسبان
چه دیوار کوته. چه بام بلند
ره و رسسمها. رمزهاء کارهاست
خنک باغبانی که بیدار ماند
به رهزن, چرا بگرود کاروان
تو مدهوش و در شبروی مهر و ماه.
۰
دره و خفاش
در آن ساعت که چشم روز میخفت
که ای تاریک رای, این گمرهی چیست؟
اگر ماهیم و گر روشن سهیلیم
چراباید چنین افسرده پسودن
تسین کی مبوخ مت کی رو
فسروغ آفستاب صسبحگاهی
نباید ترک عسقل و رای گفتن
تیا زد ری زیستبا کسر ین
به راه عشق, کردن جست و خیزی
شسنیدم ذرهب | خفاش میگفت
چراباافتابت الفشتی نیست؟
تمام. این شم هستی را طفیلیم
یکی رونق گرفت از خور, یکی رنگ
به صبح زنسدگانی مسرده بسودن؟
تسجلیّهای مسهر عبالم افروز
فرو شوید ز رخسارت سیاهی
به شب گشتن به گاه روز خفتن
در او دیدن» جهان بکنبشو. ندیدن
ببه شوق وصل. صلحی باستیزی
زیک نسم اوفستادن» غرق گشتن
مرا همواره با خود گفتگوهاست
چو روشن شد رهم زان چهر رخشان
توراگر نیز میل تابناکیست
چه سود از انزوا و ظلمت. ای دوست!
یگفت: آخر حسدیث چشمهٌ نور
مرا چشمیست بس تاریک و نمناک
از آن روزم که مسوش کور شد نام
تورا انان که نزد خویش خواندند
تواز افلاک میگویی من از خاک
زرط شوق. مارا دور کردند
از ان روه ست کین زا کوشتتتتاره
خیال من بود خوردی و خوابی
تورا افروزد آن چهر فسروزان
جو ضور شد دشمن آزادی من
شوم گر با خیالش نیز توأم
مراعمری بسه تاریکی پسریدن
شنیدم بیشمارش رنگ و تاب است
تو خود روشندل و صاحبنظر باش
مشنو
هر
زبادی جستن, از درا گذشتن
ببدین خردی دلم را آرزوهاست
کر یی اد توت
نظر چون من بپوش از هر چه خاکیست
بلندی خواه ره پستی نه نیکوست
چه میگویی به پیش مردم کورا
چه خواهم دیدن از خورشید و افلاک؟
یه روزیسم. روزی کرد ایام
مرا بستند چشم.آنگاه راندند
۷۳
شتستها را نمیشن سور کنر دزد
که چشم روشنی دیدن ندارم
چه غم گر نیست یا هست افتابی
مراهر دم زنسد بسر دیده پیکان
رخ دشمن چه تاریک و چه روشن
نهم ز اندیشه, چشم خویش بر هم
به از یک لحظه روی مسهر دیدن
ولی مسن موش کور او آفتاب است
چه سود از پند. نابیناست خفاش.
گنج درویش
دزد عتیارهه اه فکتر دستیره
در کمین رهنوردان مینشست
روز میگردید از کویی به کوی
از طمع بودش به دست اندر کمند
گساه ره مسیزد؛ گنهی ره مسیسپرد
هم کله میبرد و هم سر میشکست
شب. به سوی خانهها میکرد روی
بر همه دیسوار و بآمش میفکند
رزهز دیوان پروین اعتصامی
قسغل از صندوق آهن میگشود
یک شبی آن سفلةٌ بیننگ و نام
تساو ون ان راه کج بنهاد پای
این چنین رفتن, به چاه افتادن است
اندراین ره گرگها حیران شدند
هر که شاگرد طمع شد. دزد شد
شد روان از کوچهای, تاریک و تنگ
دید اندر ره» دری را نیمه باز
شمع روشن کرد و رفت آهسته پیش
خانهای ویرانتر از ویرانه دید
وصها را جانشین گشسته فراق
قعهای جز عجز و استیصال, نه
در شکسته حجره و ایوان. سیاه
پایه و دیسوار از هم ریخته
در کناری, رفته درویشی به خواب
بر کشیده فوطهای پاره به سر
خواب ایمن. لیک بالین خشت و خاک
جسم خاکی بینواء جان بینیاز
خاطرش خالی ز ون و چندها
نسه سبویی و نه آپیی در سبو
حرص را در زیر پای افکنده بود
هد وه وی تاه
یابه در بنهاد و بسر دیسوار شد
مشتها بر سر زد و برداشت بانگ
اما خانهام تساراج کرد
مایه را دزدید و نانم شد فطیر
جست ناگاه از یکی کسوتاه بسام
رفت بااهسریمن ناخوبرای
که تسورا در یک نفس, بیپاکند
ان چنین مزدور. اینش مزد شد
که تا فتاه دس تن وگ
تسده دازون و کرد خفن را قر اه
فقر را در ضانه. صاحبخانه دید
بهر برد و باخت. نه جفت ونه طاق
نه چراغ و نه بساط و نه رفاه
قت لعف دورو افسایت
همم ز دزد و هم ز خانه بسیخبر
روح در تن لیک از بندار پباک
راه دل روشسن, در تسحقیق باز
فارغ از الایش پسیوندها
این چنین کس از چه میترسد. بگو
که از تا ای زو له سود
فوطه درویش پکسرفت و شستافت
در فتاد و خفته زان شتیند ان یل
کته مان ار هستی من نیم دانگ
ای نبا وت کین اقآ زب فد و
هبر چه عمری گرد کردم.دزد برد
هیچ شد. هم پرنیان و هم پلاس
ای خداء بردند فرش و بسسترم
قییا وعیصی رت دس و
زاهشتکن ست آنشتیه کتان ای
ای دریغا طاقه کش میریام!
ای درخ آن خرقة خر و سمور
ای دریغا ان ک لاه و پسوستین!
سر بگردید از غم و دل شد تباه
انسچه از مسن برد ای حسق مجیب!
دزد شد زان بوالفضولی خشمگین
گفت بس کن فتنه» ای زشت و عنود!
تو چه داری غیر ادبار. ای دغل!
چند میگویی ز جاه و مال و گنج
دزدتر هستی تو از من. ای دنی!
بس که گفتی, خرقه کو و فرش کو
ای دروغ و شر و تهمت. دیسن تسو
فقر میبارد همی زین سقف و بام
دزد گردون. پسرده بردهست از درت
من چه بردم. زین سرای آه و سوز؟
گفت: در ویرانءه در سپنج
کی صقان آسته کرت نک وروی
انوا پمال از یک ودب
هر چه هست. این است در انبان ما
اتفساهای تدای نا موس
داده زین یک فوطه ما ر» روزگار
ساعتی فرش و زمانی بوریاست
مثنو
۳۵۳
کارگر من بودم و او مزد برد
مرده بود آمشب عسس, هنگام پاس
موز از پاء بالش از زیر سسرم
سیم از صسندوقهای آهنم
راه او ببربند ای ی قسدیم!
برگ و ساز روزگار پسیریام!
کته زامن فسرشکها گس دیل دوز
ای دریفا آن کسمریند و نگین!
ای خداء با سر در اندازش به چاه
مبیستان از او ببه دارو و طبیب
بسازگشت و فوطه را زد بر زمین
آنچه بردیم از توء این یک فوطه بود
بسا تیان گردانت اقبریس
تو نداری هیچ. نه در شش, نه پنج
رهسزن صد سلله راء ره سیزنی
ارو بردی, ای بیابروا
بر تسوبر میگردد. این نفرین تو
نه حلال است اندر اینجاء نه حرام
بخت. بنشاندهست. بر خاکسترت
تو چه داری؟ ای گدای تیره روزا
گنج ما این فوطه بود. از مال و گنج
مساه مین دارم از زشت و نکو
عالم ماء اندراین یک گوشه بود
گوی ازایسن بهتر نزد چوگان ما
غیر ازایین» چیزی به ما نفروختند
هم ضیاع و هم حطام و هم عقار
شب, لحاف است و سحرگاهان, رداست
۵۴ دیوان پروین اعتصامی
گاه گردد اببره و گاه استر
روزها, چون جبّهاش در بسرکنم
از ببرای ما دراین بسحر عمیق
هر گهر خواهی, دراین یک معدن است
روت من بود این خلقان, از آن
فر اوه یتنا خسسمهان یی نوا
گر که نور خویش را افزون کنی
کار دیو نفس, دیگرگون شود
گر سیاهی را کنی با خود شریک
کوش کاندر زیر چرخ نیلگون
آز, دزد است و ریسسودن کار اوست
اواتیت وود سای سا
آخر این طوفان. که روی جان برد
آخر ایین بیباک دزد کسهنه کار
گر کون
تسانیفتادی درایین ظلمت ز پای
آدمیخوار است. حرص خودیرست
گرگ راه است این سیه دل رهنمای
هرکه با اهریمنان دمساز شد
این پسلنگ, آنگه بیوبارد تور
گه زبام آویزمش, گاهی ز در
سفرهام این است. هر صبح و مسا
شب زاشکش غسرق در گسوهر کنم
این همه بر سر زدم. کردم فغان
هر زمان, ره مسیزند دزد هوا
تیرگی را از جهان بسیرون کسنی
زین بساط روشنی بیرون شود
هم سیاهی از تو ماند مرده ریگ
نور تسو باشد ز هر ظلمت فزون
چسیرهدستی, رونسق بازار اوست
او نهفت اندیشه و ؟ کُفتیم مسا
افظة ک تست در دامان برد
از تو آن دزدد, که بیش آید به کار
جزبه بام دل نیندازد کمند
روشنی خواه از چراغ عقل و رای
دست او بسربند تسادستیت هست
بش من بای زا تمکسته یبای
در همه کردارشان انار تن
کبه کسن بای زیون داود تلی وا:
پایمال آز
دید مسوری در ری د پیلی سترگ
من چنین خرد و نزارم زان سبب
گفت: باید بود جون پیلان. درک
که نه روز اسایشی دارم نه شب
بار بردم کار کردم هر نفس
ره سس پردم روزه او ماهها
خاک را کنديم با جانکندنی
دانسه آوردیسم از جسوی و جسری
خوی کردم بابد و نیک سپهر
فیلبااین جته دارد فسیلبان
نان فسیل آماده هر شام و سحر
فیل را شد زین اطلس, زیب پشت
یر فان فتاه خرطوم دراز
کارم از پبرهیزکاری بسه نشسد
اوفتادستيم زیر چسرخ جور
آسبیای دهر را چون گندميم
به کزاین پس ترک گويم لانه را
از چه گیتی کرد بر من کار, تنگ؟
بسانت ایتو نی وان مر داشت
من از این ساعت شدم پیل دمان
لانه4 موران کجاو یل مست؟
حتامی زور است چرخ زورمند
بعد از این باز است ما را چشم و گوش
فیل گفت: این راه مشکل واگذار
گر شوی یک لحظه بامن همسفر
کر ای یک تشر سا را ز خیستی
من به هر گامی که بنهادم به خاک
من چه میدانم ملخ یا مور بود؟
همعنان من شدن, کار تو نیست
در خسیال آنکه کاری میکنی
مثنو
۳۵۵
اوفسستادم بارها در دامسها
نهیم را نانوی مستتن
لانه پر کرديم با خشک و تری
یکی آم:وا تشرد ان شنت مجفن
من بدین خضردی» زیون آسمان
آب و دان مسور اندر جوی و جر
ببردباری, مور را افکند و کشت
مور میسوزد برای برگ و ساز
جز به نان حرص, کس فربه نشد
ببرسرمامیزند این چرخ دور
گر چه پيداييم. پنهان و گمیم
هر مسوران واگذارم دانه را
اجه رو دز راهن افکندستی؟
راه روشسن در بس ابر داشستن
نیست اینجا جای پیل و پیلبان
تباید اتحدز نخان دیکسر تقتشت
زورمسندم من نسترسم از گزند
کم نسخواهد داد چرخ کم فروش
کار خود میکن, تو را با ما چه کار؟
هم در آن یک لحظه پیش آید خطر
در شزو ساقت نه رگ ماند نه بی
صد هزاران چون تو را کردم هلاک
هن هه ویدار سس متا کب دود
توشهة این راه» در بار تو نیست
خویش را گرد و غباری میکنی
نگروی تساپای داری سوی من
۵۶ دیوان پروین اعتصامی
لانه. نزدیک است. از من دور شو
حلقه بهر دام خودبینی مساز
من نمیبینم تورادر زیر پای
فیل را آن مور از دنسبال رفت
ناگهان افتاد زیر پای پیل
روح بسیپندار زر بسی غش است
پسنبةٌ این شعله سوزان شسدیم
پیلی از موران نياید. مور شو
انجه بردستی» به نادانی مباز
تاتوانی زیر پای من میای
هر که رفت از ره, بدین منوال رفت
هم ک یر از دست داد و هم قلیل
اتش است این خود بسندی» اتش است
اتش پسندار را دامان زدیم
ختاصباین کی ا ساره از یمن ات سوزد ار یک خوشهه گر ضد خرمن است
بار هر کس. در خور یارای اوست موزه؛هرکس برای پای اوست.
معمار نادان
دید موری طاسک لغزندهای
کاین ره از بیرون همه پیچ و خم است
فصل باران است و برف و سیل و باد
ای که در این خانه صاحبخانهای!
نیست. میدانم تو را انبار و توش
از ببسرای کار خود. پایی بزن
(تتتا وا تین یر مها زر تلو
تسانسپیمایی ره سسعی و عمل
هر کجاراهیست. ما پیمودهایم
توزاوّل سست کردی پایه را
نیست خالی. دوش ما از بار ما
گر بسه سیرو گشت. میپرداختیم
هر که توشی گرد کرد. او چاشت خورد
از سر تحقیر زد لب خندهای
وز درون تساریکی و دود و دم است
ناگه این دیوار خواهد اوفتاد
هر که هسستتی: از جرد بسیکانه ای
پس چه خواهی خوردن, ای بیعقل و هوش؟
نسوبت تسدبیر شد. رای بسزن
وقت. غیر از خوان یغمایی نبود
این معتا را نخواهی کرد حل
هر کجا توشیست. آنجا بودهایم
سود اندک بوه. اندک مایه را
کوش تست سا افسراز سا
از کسجا آن لانسه را مسیساختيم
هر که زیرک بود او زد دستبرد
دستتتتردی زد زهتسانه هیر تفن
آخرء این سرچشمه خواهد شد خراب
تتتتعرق ی روم تون شا
مور تا یبیداشت در پاء. سرفشاند
میساره هس تفیش در طفلی به من
کس نخواهد بعد ازاین. بار تو برد
بس بزرگ است این وجود خرد ما
خرد بسودیم و بسزرگی خواستیم
مور خوارش گفت: کای یار عزیزا
یی دانستم که اندر دوستی
هایس وهای
تا ر ای تا مهوت
مسهره تسدبیر» دور انداختيم
کنیست ها را از نو خییراندین تیه
ی به این ویرانه. ابادی دهی
فکر ما تعمیر این بام و فضاست
تو طبیب حاذق و مادردمند
فا که پسورفی آبوت کار تا
مور مغرور» این حکایت چون شنید
بای ان در ره نهاد: امد فرود
کار را دشوار دید. از کار ماند
مور طفل, اما حوادث پیر بود
دام مسحکم. ضعف در حد کمال
از یرای پسایداری» بای نسه
چونکه دید آن صید مسکین. مورخوار
شتا اش | رات کرک سس
تو بدین طفلی, که گفت استاد شو؟
نویها ۳5۷
دستبردی هم تو زن. ای بوالهوس!
در سبوی خضویش, باید داشت اب
در تسنور گرم بساید پسخت نان
,جون شنو انتلن گتشه عزلت نماند
رو, بکوش از بسهر قوت خویشتن
جنس مارانیست. خرد و سالخورد
وقت دارد کار و خواب و خورد ما
در هدیم و هت کر خاسیم
هجو مغز خالص بیپوستی
در خرابیهای ماء معمار باش
خانة ببی صحن و سقف و بام بود
زان سبب. بردی تسو و ما باختيم
کاشکی میآمدی زین پیشتر
در حقیقت. داد اسستادی دصی
هر چه پیش آید جز اين, کار قضاست
مادر این پستی, تو در جای بلند
رونقی ده, گر که بازاری شکست
کته تا زود استباید رفت و فده
گرچه رفتن بود و برگشتن نبود
در عجب زان راه ناهموار ماند
احتمال چاره جویی دیسر بود
ایستادن سخت و برگشتن محال
بسهر صبر وبردباری. جای نه
گفت: گر کاراگهی, این است کار
تن است :ان وی آ رمخز
باد افکن در سر و بر باد شو؟
۳۵۸ دیوان پروین اعتصامی
خوب لفزیدی و گستی سرنگون
بس که از مععماری خود. دم زدی
دام را ایسنگونه بساید سساختن
عیب کردی این ره لمزیده را
من هزاران چون تو را دادم فریب
هیج پرسیدی: که صاحبخانه کیست؟
دیسده را بستی و افستادی به چاه
اس هت تست ام ال ا شنت
زین حکایت. قَصَهٌ خود گوش دار
ون شدی سرگشته در تیه نیاز
تاکه این روباه رنگین کرد دم
پامنه بیرون ز خط احتیاط
ز داهسی دید کسنجشکی هصمایی
نه پبایش مانده اندر حلقه دام
نهدیده خواری افتادگان را
نسه فکریش از بسرای آب و دانه
نه غافل گشته هیچ از رسم و رفتار
نه تسیری بسر پسرو بالش نشسته
کت هس کت سال اه
مرابین و رهاکن خود پرستی
چنان دربند سختم بسته صیاد
چنان تیرهست در چشم من این دام
چنان دلتنگم از این محبس تنگ
خوب خواهیمت مکید. اين لحظه خون
خسانة تسدبیررا بر هسم زدی
چون تو خود بین را به دام انداختن
طاس را دیدی» ندیدی بنده را
زان قتوییت: | کلب شیوای ععا فریت
هیچ گفتی در پس این پرده چیست؟
وه شتا سا ای و و یهگا
مسبتلایی گر شود دمساز تسو
تو چو موری و هوا چون مورخوار
بساخبر باش از نشیب و از فراز
بس خروس از خانهداران گشت گم
تاچو طومارت. نپیچاند بساط.
هم مایونطالعی. فرخندهرایسی
نه یک شب در قفس بگرفته آرام
تسه یتشد کی ارادکتان را
تا انب دوه شیر اسان
نه با صیادش افتاده سرو کار
هن ک قت اه اند امش که
یواست ترس کار مش
که مینتوانم از دل کرد فریاد
که نشسناسم صباح روشن از شام
نسه دارم دست دام از هم گسستن
مشوّش گشته از محنت. خیالم
غساز آلودهام از تیا ضا مر
زاوج اهاز لخضستی فرود آی
بگفت: ای پستطالع» ما هماییم
سحرگه جون کار زان ره فتادش
کسهای پیروشده از و سواراا
از آن میترسم ای یار دلافروزا
مرا هم هست اتید رهیدن
نشستن دردرون خضانه. خرسند
چوکبکان گر که نتوانم خرامی
ندانم گر چه با شاهین. ستیزی
توانم خفت بر شاخی به گلزار
بگفت: اکنون زمان سیر باغ است
جو روزی و شبی بکتشیت زین کار
خسریده دل بیرای مسهربانی
فرامش کرده آن گبردن فسرازی
ز بسرق آرزو خاکستری دید
ببنای شسوق را بنیاد رفسته
رسبیده آن سیه کاری بسه انجام
از ان کشستیت اف تادهست در اب
از انت هست چشسم دل, فسروزان
بسه گلشن. سرو از آن بفراشت پایه
یرس از تتاتواتیان تا تتوانسی
و آ مور وسی قب رن کنص رم
نک و کار انکه همراهی روا داشت
خوش آن کاو گمرهی را جستجوکرد
۳۵۹
نه کار اگاهی از دام جستن
شده ژولیده ز انسده, پر و بالم
به خضون آغشتهام, از پنجه تایر
کجاب.ا تیرهروزان آشسناییم)
پریشان صید. بساز آواز دادش:
دراین بیچارگی, دراب مارا
باتوی در کسدون ایسردن
زک وی و بام جیدن دانهای چند
تسوانم جستن از بسامی به بامی
توانم کرد کوته جست و خیزی
توانم برد خاشاکی به منقار
تحتیا سل سا زو لت دگر شتا
1 0 ۱
شسده امتاذه هن عساره بسا زغم
پراکنده به هر سوبی پری دبد
که بفروزی چراغ تسیره روزان
که برگلهای باغ افکند سایه
تشت امین داد شا پسم ارو تموا ذاشت
پخته تیک مسا ببها را زفنتر کسرق
۳۶۰ دیوان پروین اعتصامی
مستاب. ای دوست. بر بیچارگان روی
ات بر دامن کیوان نشستیم
تاداس ی کر دون اند استوی
روباه نفس
ز قلعه» ماکیانی شد به دیوار
ز چشمش برد. وحشت روشسنایی
ر وون یکین نتتادها کیسر 3
فضای خانه و باغش هوس بود
به اد آورد زان اقلیم امن
نهان با خویشتن بس گفتگو کرد
گه تسدب احوالی زیون داشت
بهپباد آورد زان آزاد کشسستن
نسمودن رهسروان خرد را راه
دسا نو آموزآن دویصاین
کشتسوفن یسور ز نهر مشیایبانی
به کار, از کودکان پیش اوفتادن
به روبه لابه کرد از عجز, کای دوست!
منه در رهگذار چسون منی دام
گرفتم سینة تنگم فشردی
ز مادر بیخبر شد کودکی چند
گس دا ودک مهاب ری
طمع دیو است. باوی برنیایی
هوا و حرص و مستی. خواجهتاشند
اختسسارا رحس ابا فسید آزق
مسباش ایسن گونه بیپروا و بدخواه
اتمه با کته وهی کون کب فا
بزد بال و پسر از بیدست و پایی
در آن درمساندگی» فسریادها کنرد
چه حاصل, خانه دور از دسترس بود
ز کساه و خسوابگاه و آب و ارزن
در آن یک دم هسزاران آرزو کرد
به جای دل به بره یک قطره خون داشت
ز صسحرا جانب ده بازگشتن
ز هتم واه شوقن کار
شدن استاد درس جینه جیدن
نس خفتن در خسیال پاسبانی
رمسسوز کارشان تسعلیم دادن
ز من چیزی نیابی جز پر و پوست
مکن خود را بسرای هیچ بد نام
مراکشتی و در یک لحظه خوردی
تسبه گردید عمر مسرغکی چند
یکی را گربه, آن یک راسگی برد
چو خوردی, باز فردا ناشتایی
سیه کارند. در هر جاکه باشند
اگر زین دام رسستی, بینیازی
بسا گشیززوه شکار کرکم روباه
چه گردی هرزه در هر رهگنذاری!
0(
ز روز خردیام. خصلت چنین بود
گرم سر پنجه و دندان بود سخت
و آن ذفتر که تتقفن مبا نشته
چو من روباه و صیدم ماکیان است
بسی مرغ و خروس از قریه بردم
حصدیث اتسخاد مسرغ و روساه
تو خود دادی بساط خویش بر باد
تسومرغ خضانگی, روباه طزار
اسیر روبه نفس آن چنانیم
بسهای زندگی زسن بیشتر بود
منه بسر دست دق ار شاد دس
مکن بی فکرتی. تدبیر کاری
به وقت شسخم. گاوت در گرو بود
منئنو
۱۳۶۱
وهی سم گلویی را فشاری
دراین ره هر چه فرمودند. کردیم
و رویین بسه زیر یوستین بود
مرااین مایه بود از کَيسه ببخت
یکی زشت و یکی زیبا نوشتند
گذشتن از چنین سودی زیان است
بسته کبرنها یی دیتدان فشردم
بود چسون اتسفاق آتش و کاه
همینم اقتضای خلقت و خوست
توافتادی که کار از دست افتاد
تو خواب آلود و دزد چرخ. بیدار
اکتودیی دیده سامت تسطر نورد
ند امه سرا مک فت و تشکست و
اشا ه افتاعن سوه قاری
جو باز اوردیاش. وقت درو بود.
عمر گل
یکره 5 غنجهای در طرف گلزار
که ای پژمرده. روز کامرانیست
نشاید در چمن. داتننگ بسودن
نشاط آرد هسوای مرغزاران
تخت بو اما ده نو ور تعما ساشن
اسر متا هت دو زا یک یباغیان کشت
ببیفروز از فروغ خود. چمن را
ز نخوت. بت گنای خندید بسیار
بهارو باغ را فصل جوانیست
بسدین رنگ و صفاء بیرنگ بودن
جونور صبحگاهی در بهاران
به رنگ و جلوه و خوبی چو ما باش
چراگشتيم مازیبا, شما زشت؟
مکاه ای دوست. قدر خویشتن را
۳۶۲ دیوان پروین اعتصامی
بگفتا: هیچ گل در طرف بستان
مرا صم بود روزی رنگ و بسویی
سپهر این باغ بس کردهست یغما
تورا خوش باد با خوبان نشستن
مزن بیهوده جندین طعنه. مارا
چو خواهد چرخ یغماگر زبونت
به هر شاخی که روید تازه برگی
گل آن خوشتر که جز روزی نماند
به هستی. خوش بود دامن فشاندن
گل خوشبوی را گرم است بازار
شیف ککر دنت فتم ختگه خستگان را
چه نامی؟ چون نماند از من نشانی
کشت کلن:داینه کین دافت شین
جو این پیمانه را تتاقیشت کنردون
از آن دفتر که نام ما زدودند
نماند جاودان شاداب و خندان
صفایی. جلوهای. پساکیزه رویی
من امروزم بدین خواری. تو فردا
چه شادی در صف گلشن. چه ماتم
گل پزمرده, دیگر بار نشکفت
که مارا باید اینک رخت بستن
بببند ار زیرکی, دست قضارا
کتیی بتتا هت اوق توا کسو یت
شسود تساراج بادی یبا تگرگی
چو ماند. هیچکس قدرش نداند
گلی زیبا شدن, یک لحظه ماندن
نماند رنگ و بو چون رفت رخسار
بسرو هشیار کن نسورستگان را
چه جان بخشی؟ چو باقی نیست جانی
شسود هم در زمان کودکی پیر
بباید خورد. گر شهد است و گر خون
شمارا صفحهای دیگر کت و وتان
که گل را زندگانی ۳
دیده و دل
شکایت کرد روزی دیده بادل
تورا دادهست دست شوق بر باد
تسورا گردید جای» اتش, مرا اب
ز بس کاندیشههای خام کردی
از آن روزی که گسردیدی تو مفتون
تواندر کشور تن. پبادشاهی
چراباید چنین خودکام بودن
شسدن صمصحبت دیسوانهای چجند
ز بسحر عشق, موج فتنه پیداست
بگفت ای دوست: قیر طتعته تا چتند
تورفستی و مره مراه بسردی
هرا کتاو تتو کنس اد الوده داشمتن
بسه دست جور کسندی پایهای را
مسرادر کودکی شسوق دگر بود
نسه میخوردم غسم نسنگی و نامی
نه میپرسیدم از هسجر و وصالی
یو را نا استمان» صاحخب نظر کرو
شمارا قضّه, دیگر گون نوشتند
ز عشق و وصل و هجر و عهد و پیوند
هر آن گوهر که مژگان تو میسفت
مراسرمایه بسردند و توراسود
بساط من سیه. شام تو دیجور
تو وارون بخت و حال من دگرگون
تسو از دیسروز گسویی, من از امروز
تو گفتی راه عشق از فتنه پاک است
توا کنود ارژوی وت خبرستند
مرا شسمشیر زد گسیتی. تو را مشت
گر سنگی زک وی دلبر آمد
بتیه کر تسیر ز ایسروی کسمان زد
تورایک سوز و مارا سوختنهاست
توبوسی آستین, ما استان را
تسورا فرسود گر روز سیاهی
۳۶۳
زوال دولت خود. جند خواهی؟
اسبیر دانتء هر دام بسودن؟
حقیقت جستن از افسانهای چجند
هر آن کاو دم زجانان زد. ز جان کاست
من از دست تو افتادم دراین بند
به زندان خانهة عشقم سپردی
تسواوّل دیسدی آنگه خواستم من
در اتش سوختی همسایهای را
خیالم زین حوادث بیخبر بود
نه بودم بستهة بسندی و دامی
نهاگه بسودم از نقص و کمالی
مرا مفتون و مست و بسیخبر کرد
حساب کار ماباخون نوشتند
تو حرفی خواندی و من دفتری چند
نهان با من هزاران قَصَّه میگفت
ی کت مات اکن
مرانیرو تسبه گشت و تسو را نور
تو را روزی سرشک آمد» مرا خون
تو استادی دراین ره من نو آموز
چو دیدم. پرتگاهی خوفناک است
مرا هجران گسست از هم رگ و بند
تورارنجور کرد امٌامرا کشت
نو راتیر ایو ما را برسیر امی
تورابر جامه و مارابه جان زد
تسورایک نکته و مارا سخنهاست
تو بینی ملک تن, ماملک جان را
شرا بو ژانان: عتسالمسوز: آهنی:
۳۶۴ دیوان پروین اعتصامی
گوهر و سنگ
شنیدستم که اندر معدنی نگ
چنین پرسید سنگ از لعل رخشان
بدین پاکبزه رویی از کجایی؟
دراین تاریک جاء جز یرگن نیست
به هر تاب توء بس رخشندگیهاست
به معدن. من بسی امیّد راندم
مرا ان پستی دیرینه ببرجاست
بدین روشندلی» خورشید تابان
مرا از تابش هر روزه, بگداخت
اکتس تعا(ن است. کار چرخ گردان
فتهم از ۱اه ا نامب ورد
مسرا نسقضان؛ و را آفزوتی آمنوشت
تورا در هر کناری خواستاریست
توراهم رنگ و هم ارزندگی هست
تورا بر افسر شساهان نشسانند
بود هر گسوهری را با تو پیوند
من این سان واژگونطالع. تو فیروز
بسه نسرمی گفت او را گوهر ناب
ینعی سرا کترم اشتربتازاز
از آن رو. چسهرهام را سرخ شد رنگ
از آن ره» بسخت بسامسن کرد یباری
ببه اختر» زد تون شب راز میگفت
ریا کردبامن تسیغ بسازی
زحل, با آن همه خونخواری و خشم
سخن گفتند باهم. گوهر و سنگ
که از تاب که شد چهرت فروزان؟
کته دادت ابو وی زو شتا ؟
به تاریکی درون, این روشنی چیست؟
در ایسن یک قسطره, آب زندگیهاست
تو گر صد سال, من صد قرن ماندم
فروغ پاکی. از چهر نو پیداست
چرابامن تباهی کرد زین سان؟
تورا آخر, متاع گوهری ساخت
چرامن سنگم و تو لعل رخشان؟
چرابا من چنین, باتو چنان کرد؟
تورا افروخت رخسار و مراسوخت
مرا سرکوبی از هر رهگذاریست
مر زین هر دو چیزی نیست در دست
مرا هرگز نپرسند و نسدانسند
گه انگشتر شوی, گاهی گلوبند
تو زینسان دلفروزو من بدین روز
جوابسی خوبتر از در خسوشاب:
که دیدم گرمی خورشید. بسیار
که بس خونابه خوردم در دل سنگ
که در سختی نمودم استواری
سیپهر» آن راز بامن باز میگفت
عتطاره: تا سخوه افتسانهسازی
مثنویها
لک بر نیّت من خنده میکرد
سهیلم رنجها می داد پنهان
تسس رنه تخر قیه به کهسار
چنانم میفشردی تتازه6ت و ات کت
نه پیدا بسود روز اینجاء نه روزن
تتتتاه ان درشتاند کی بسودم کیت فتان
گهی ؟ کیتی, ز بسرفم جامه پوشید
زبونیها ز خاک و آب ددم
جَدی هر شب. به فکر بازیی چند
دکتت کون کشت سس راز اوه وتان
اگّر چه کار بر من بود دشوار
نه دیسدم ذزهای از روشسنایی
نه چشمم بود جز با تیرگی رام
پستی باکان هدند آلوده دامسرن
بسی بر گشت. راه و رسم گردون
چو دیدندم چنان در خط تسلیم
ببخشیدند ون تسایی تسمامم
مبرادر دل. نهفته پسرتوی بسود
کمی در اصل من میبود پاکی
چو طبعم اقتضای پر دا شتی
نه تاب و ارزش من, رایگانیست
نه هر کوهی, به دامن داشت معدن
یکی غواض زا درجسی گران ببود
بگو این نکته با گوهر فروشان
۳۶۵
سسرا زین ارزو شسرمنده مسیکرد
به فکرم رشکها میبرد کیهان
به دوش من گرانتر میشدی بار
که خونم موج میزد در دل تنگ
نه راه و رخنهای بر کوه و برزن
که باشد نقطه اندر حصن برگار
گهی سیلم. به گوش اندر خروشید
ز مسهرومساه» مستتها کشیدم
به من میکرد چشم اندازیی چند
کسواکب. برجها دادند تسغییر
مرا جاوید یکسان بود احوال
به خود دشوار مینشمردمی کار
4یا پگ ذره. کردم آ رسفا شم
نه فرق صبح میدانستم از شام
بسی برزیگران را سوخت خرمن
که پانگذاشتم ز اندازه بیرون
مبرابس نکتهها کردند تعلیم
نمودندم ز هر نامی. نشانی
دی تن سفن تسار
فروزان مسهر, آن پسرتو بیفزود
شتد انا کی ددر اخرتایتا کین
مراآن بسرتری» آخر برافراشت
سبزای رنج قسرنی زنسدگانیست
که نسل باک. ز اصل باکزاداست
نه هر کان نیز دارد لعل روشن
پر از مشتی شبه دیدش, چو بگشود
که خون خورد و گهر شد سنگ در کان.
دیوان پروین اعتصامی
برگ گریزان
شسنیدستم که وقت برگریزان
میان شاخهها خود را نهان داشت
سموم فتنه رد آهنگ تاراج
قبای سرخگل دادند بر باد
ز بسن برکند گردون بس درختان
ببه یغما رفت کون ات وای
ز نرگس دل, ز نسرین یک ویک
بسرفت از روی» رونق بوستان را
ز جانسوز اخگری پر خساسته دودی
به خود هر شاخهای لرزید ناگاه
تاد مس کش بت اختات
که پروردی مرا روزی در آغوش
نشاندی شاد چون طفلان به مهدم
به خاک افتادنم روزی چرا بود؟
روز سکر سیکیهات شاد
هبنرهای تسو نسیرومندیام داد
گمان مسیکردم ای سار دلارای!
چرا پزمرده گشت این چهر شاداب؟
به اد رنج روز تنگدستی
نسمودی مسر خوبان باغم
کسنون بکسستی ام تبون ازع
دمیکز باد فروردین شکفتم
نسسیمی دلکشم اهسته بنشاند
شد از بساد خسزان» بسرگی گسریزان
رخ از تقدیر پنهان چون توان داشت؟
قفضایم هیچگه نتواند افک ند
ز تنهاسرز سرها دور شد تاج
زمترغان چتتن بسانت فرباه
که رابود این سعادت جاودانی؟
ز قمری پا ز بلبل پر شکستند
چسه دولت بیگلستان باغبان را؟
نه تاری ماند زان دیباء نه پودی
فاد ان کرک مسکشین مش ذاه
تان نا هساک سار تیه کشت
به روز سختیام کردی فراموش
زمانی شسپردادی» گاه شهدم
نی آخر دای هام باد صبابود
چس را بسیموجبی دادی به بادم؟
ره و رسم خوشت» خرسندیام داد
که از سعی تو باشم پای بر جای
چه شد کز من گرفتی رونق و آب؟
خوش ات از زیتن دستان سیر پرشتی
ز طیب گل. بیاکندی دماغم
ز خسورشيد و ز بساران بسهاری
به دامان تسو روزی چسند خسفتم
مرابر تن حریر سبز پوشاند
من آنگه خرم و فسیروز بسودم
نسویدی داد هر مرغی زکارم
بگفتا: بس نماند برگ بر شاخ
چس و ماند شبرو ایام بسیدار
جهان را همردم ییادیش
تورااز شاخکی کوته فکندند
تسواز تسیر سپهر ار بباختی رنگ
نخواهد ماند کس دایم به یک حال
ندارد خن کتترفی استواری
کار فسوی کرک اتعک
تو همچون نقطه. درمانی در این کار
نه تنها بر تو زد گردون شبیخون
جهانی سوخت ز اسیب تگرگی
چ و تسیغ مهرگانی برستیزد
بساط باغ را یی نها میسنت
چو گل یک هفته ماند و لاله یک روز
چو آن گنجینه گلشن را شد از دست
مبرااز خسویشتن بسرتر مپندار
کجا گردن فرازد اخساری
نماند بر بلندی هیچ خودخواه
۳۶۷
نسخستین مزدة نسوروز بسودم
گهرها کرد هر ابری نستارم
چه حاصل؟ زیستم صبحی و شامی
حصوادث را بود سرپنجه. گستاخ
نار طتلض زنل سهدای: هار نگ
فست اندز امان بتاشدء نه هشیان
چمن را هم سموم و هم صباییست
ولیک از بس درختان ريشه کندند
مرا یز افکنند: دست از جهان شتنگ
تا ها هن زیت متا
چه خواهی کرد غیر از سازگاری؟
چه داند بهه» کوچک یا بزرگ است؟
که چون میگردد این فیروزه پرگار
هرا یز از دل و دامسن خکند ون
چه غم کز شاخکی افتاد برگی؟
ز شاخ و بسرگ. خون ناب ریزد
تو برگی, برگ را چندان بها نیست
نزیبد ون تویی را ناله و سوز
چه غم گر برگ خشکی نیست یا هست؟
تسو بشکستی, مرا بشکست بازار
که بر سر نیستش برگی و باری؟
در افتد چون تو روزی بر گذرگاه.
گرگ و شبان
شسنیدستم یکی چسوپان نادان
در آن همسایگی, دز سیهکار
بیتفی وفت کشت کتتوسفتدان
شدی همواره زان خفتن» خبردار
۳۶۸ دیوان پروین اعتصامی
گرامی وقت را فرصت شمردی
دراز آن خواب و عمرگسله. کوتاه
ز پاافتادی از زخم و گزندی
به غفلت رفت زینسان روزگاری
شسبان را دیو خواب افکنده در دام
هدوت متس
تهاکه بسود از رسسم شبانی
بختتق مرا کرک برد کته رات
چو گرک از گله هر شام و مسخر کناست
ببه کردار عسس, کوشید یک چند
چنانش کوفت سخت و سخت بربست
ببه وقت کار باید کرد تدبیر
بکتسفت: ای تنسیره روز آزم تدای
بسدینسان داد پساسخ, گرگ نالان:
نشاید وقت بیداری غنودن
شبانی باید ای مسکین. شبان را
یهت کار ها زاو شام ات
تو عیب کار خویش از خود نهفتی
شدی پست. این نه آیین بزرگیست
تو خفتی» کار از آن گردید دشوار
چسرا ام روز پشت من شکستی؟
هه ورد کرک شوم
نسخضبد هیچ صاحب خانه آرام
شسبانان» انقدر پرسند و پسویند
مسن از تسدبیر و رأی خسانمانسوز
چه غم گر شد مرا هنگام مردن
مرا چنگال روزی خون بسی ریخت
تفع: از گ له کته تاو دی
ز خون, هر روز, رنگین آن چراگاه
زمانی برهای» گه گوسفندی
تشستان دز کار یی مار
به دام افتند مستان کام ناکام
به چنگ حیلة گرگش سپردی
تسه مسیدانست شبرط پاسبانی
دگر زان گله» چوپان را چه ماند؟
شبان از خواب بیهنگام برخاست
فک ند آن دزد را یک روز در بسند
که پشت و گردن و پهلوش بشکست
چه تدبیری چو وقت کار شد دیر
بو کترگ ای شبان و کوشفتدی
نه چوپانی توء نام توست چوپان
شیان بسودن» ز گرگ آگسه نبودن
تسوان شب نسخفتن» پساسبان را
نه هر کاو چشم دارد. پاسبان است
پتار همنگام چرای گله ضفتی
تتدانشتی کته کرک که ی و مس
نشاید کرد بایک دست. ده کار
کجا بود آن زمان این چوبدستی؟
تو وارون بخت ایمن بودی از من
چو در نامحکم و کوته بود بام
که تسا گمگشتهای را باز جویند
در آغسلها بسی شب کردهام روز
پس از صد گوسفند و برزه خوردن؟
مه کنر دنه و فتربانها دز اوهخ
به عمری شد ز خون آشامیام رنگ
بسی گوساله را پهلو فشردم
اکنستنز صد سال در زنجیر مانم
شبان فارغ از کر کب ها تشن
کستوق فیک نه وقت انستقام است
۳۶۹
بت یرف سر عوا روش هی سکن
نسخستین روز آزادی. همانم
کنتة کار کله وتجویان تسام شمت:
صید پریشان
شسسنیدم سود در دامان راغعتی
به پاکی. چون بساط پاک بازان
صفیر قمری و بانگ شباویز
ی اکتا زی کش کی شیر تال
تاه هنت تسه تهاگن تاره کاشن
یکی پباکیزه رودی از بیابان
فروزنده چنان کز سرخ انجم
چو جان, زالودگیها شتا کب کته
شستابنده چسو ایام جوانی
رونده روز و شب. امٌانهاش جای
چو چشم پاسبان, بیخواب مانده
مشتوون هبش مرب و آسا حه )نف
ژکنوه اوزده ذر:دامسن:بسی سنگکت
شهار ابسن: کیواهن دانبه محی کرد
اخووم کته کا وت تم اهستگن
گرفته تن ضیری نسترن را
کهن برزیگری را تازه باغی
به جانبخشی. چو مهر دلنوازان
به سبزه» طایران در نغمهسازی
زمانی دلکش و گاهی غمانگیز
ز شیرین خوشه. خورده دانهای چند
ز هر سنگیش, روسیده گیاهی
به هر کنجی, مهی یا آفتابی
ها کته توافت ان کساهار
کنجتر یرنه نان کز دیسو مردم
باه انریا کنی و بدییر اک کفتیه
جوانی بخش هستی, رایگانی
رده هتمخنان متا شمش بای
جتو کسیشوی بان دو اب مباننه
خروشنده چو رعد. امانه سرکش
چو باقوت و زمرّد. گونه گون رنگ
صباء گیسوی سنیل شانه میکرد
که در گسلشن نشاید بسود دلتنگ
که یکدل میتوان کردن دو تن را
۳۷۰ دیوان پروین اعتصامی
ببه یک سو ارغوان افروخته روی
شکفته یاسمین از طیب اسحار
همه رنگ و صفا و جلوه و بسوی
سحر گاهی در آن فرخنده گلزار
دلش چون حبسگاهش غمگن و تنگ
به زندان حوادث هفهها ماند
قفس آرامگاهی. تیرهروزی
پرش پزمرده از خونابه خوردن
هنشت بسا دا یذ ات
که انسدر بسند بگرفتهست ارام؟
گران ایند به کبکان و همزاران
بسراو خندید مسرغ صبحگاهی
من, ای شوریده, گشتم هر چمن را
کدف زلف مستیل را دی آغلوشن
سخها بباصبا و ژاله گفتم
زمرد گون شده هم جوی هم جر
ریاحین در گسلستان میهمانند
صلا زن همچو مرغان سحرگاه
بگفت: ای دوست. ما را بسیم جان است
تسو سر مستی و ما صید پریشان
فراخ این باغ وگل خوش آب و رنگ است
تو جز در بوستان. جولان نکردی
اثرهای غم و شادی. یکی نیست
چسه راحت بسود در بیخانمانی
کی ایسن روز سیه گرد دکرکون؟
مرا جز اشک حسرت. ژالهای نیست
چه سود از جستن و گردن کشیدن
ز ژاله بسته. مرواریبد بر موی
نهفته غنچه زیر بسرگ. رخسار
میب پاکیزه و شاداب و نیکوی
یتیک از مور ید کین امسر ی مس ففاز
غم انگیزش نسوا و سوگ, آهنگ
ز فصل بینوایسی نکتهها خواند
تشه ام بترم شاه و رای
تسنش مسکین ز رنج دام بسردن
نه هیچش انس با اسایش و خواب
کدامین عاقل اسودهست در دام؟
گسرفتاری بسه هسنگام بسهاران
کیتسا کیی رخ ناشن در ستیاهی؟
شنیدم قسَهٌ هر انجمن را
کتضا ی لاه را کیزوم قراس وشن
حکایتها ز سسروو لاله گفتم
فتتراوان ات آب:ق تیوه آقسبن
به کوه و دشت. مرغان نغمه خوانند
کته میم زندگی ام اشتیا کتاه
کیستتها اسان ارادکتان ات1
تسو آزادی ومادر بند فرمان
ک فا ی وش سا عض نگ ینت
نظر چون من. بدین زندان نکردی
گرفتاری و آزادی, پکتون. مستیست
چجه دارو داشت. درد ناتوانی
چه تدبیرم برد زین حبس, بیرون؟
به جز خونابة دل, لالهای نیست
جمن را از شکاف و رخنه دیدن؟
کجا خواهم نهادن زیین قفس پای
چه خواهم خورد. غیر از دانه دام
مه هنم داقتت عیوار تلو :
چه خواهم خواند غیر از نغمهة غم
چه گرد آوردهام, جز محنت و درد
درو بام قسفس, بام و درم شد
اکنر ذزتطرف طاشن متهماي ست
کسی کاین خسانه را بسنیاد بسنهاد
تسه وا یهد تباوریا هنسان قاس
تسوراهم نعمت و هم ناز دادند
۳۷
چه خواهم دید زين حصن غم افزای؟
چه خواهم بود. جز تیره سرانجام؟
چه خواهم کرد بااین عمر کوتاه؟
چه خواهم گفت با مهتاب و شبنم؟
ق خواهم برد» زی باران ره آورد؟
پسرم کندند و عریانی بسرم شد
رای طسایران بسوستانیست
مرابست و شمارا کرد ازاد
پشو ,وال ها شیانن وکسم
هت سوق بو او دادتتیل:
گل پژمرده
صسبحدم» صتت این ندز کلاتی
دید گلهای سپید و سرخ و زرد
پبرلب جوها دمیده لالهها
هر تنی. روشنتر از جانی شده
نه سوی زیبا رخی میکرد روی
در صف گها. دید او ناگهان
دور افستاده ز بسزم یارها
یک نفس بشکفته, یک دم زیسته
الغرض. صاحبدل روشنروان
تخل روان نجتفر تسبظاره کترادی
سمین و خیری و ریحان و ورد
هبتر کل ریز کلهانی ره
نته کسلی» نه غسنخهای مس کر دایبوی
کته کت اه مردهای کته ی را
ضوی کرده با جفای خارها
زهست کشستتهه کر وبا ن کر ده شت
ان سل مت مره شین ورشتد ووان
۳۷ دیوان پروین اعتصامی
جمله خندیدند گلهای دگسر
زین همه زیسبایی و جلوهگری
این معا را ندانستيم چیست؟
کتفت؛ گیل در بسوستان بسیار بود
مااز آن معنیش جيدیم. ای فتی
کردم این افتاده زان ره جستجوی
زان بسبردیم ایسن گل بی آب و رنگ
وقت این گل میرود حالی ز دست
من ببوییدنش زان کردم وس
دی شک فت از گلبن و امروز شد
عسمر. چسون اوراق بیشیرازه بسود
چون خریداران. گرفتیمش به دست
چونکه گلهای دگر زیباترند
خاق را باشد هسوای رنگ و بو
که نبودی عارف و صاحب نظر
یک گل پزمرده بسا خود میبری
وین که بر ما برتری دادیش کیست؟
لیتسا وا بکستته ان در کار فوق
ی کین کل تور ی
که بگ ردان ند از افتاده. روی
که زمانه عرصه بر وی کرد تنگ
گرا را شا منکن وافت هرن
ای عجب امروزها دیروز شدا!
کص سو وویست او در
زانکه چرخ پیر, بازارش شکست
هتتم شتظربازان بعر انسانبکت دنه
تن ریت کتان کل پتومروه کر ؟
ند حق
عاقلی» دیسوانهای را داد سند
میزنند اوباش کسویت سنگها
کتسودعان: پتپراهتت زا مسیندرند
پساوه میگویی. چو میگویی سخن
گر بخندی, ور بگریی زار زار
نان فرستاديم بهرت وقت شب
آب دادیسمت. فکندی جام آب
شتجوایکتاه اتتلر شتر وه ستاخی
برگرفتی ز ادمی» چون دیو. روی
کز چه برخود میپسندی این گزند؟
میدوان ندت ز پی فرسنگها
رهروان کفش و کلاهت میبرند
کینه میجویی. چو میبندی دهن
بسرتو میخندند اهل روزگار
نان نخوردی. خاک خوردی, ای عجب!
آب جوی و برکه خوردی چون دواب
۳ اون دور انداضتی
آدتین تودی و کفتست ازع و حوی
دوش طفلان بر سرت گل ریختند
انوا نا کسس افش تلا به تقفتم
رت یرفن کسافشی قو یت
چون تو کس ناخورده می مستی نکرد
ت۱۳ کی | و رکه وش سوه
بس طسبیبانند در بازار و کوی
کتفت:مسن دی وانکتی کتردم هتراز
دیده زین ظلمت به نور انداختم
تسومرادیوانه خوانی, ای فلان!
گر که هر عاقل, چو من دیوانه بود
اقا گنای معا رفن
من همی بینم جلال اندر جلال
من همی بینم بهشت آندر بهشت
چون سرشتم از گل است. از نور نیست
گنجها بردم که ناید در حساب
عشق حق, در من شرار آفروختهست
چون مرا هجرش به خاکستر نشاند
تو همی اخلاص را خوانی جنون
از طبیيم گر چبه میدادی تا
من چه دانم, کان طبیب اندر کجاست
۳۷۳
تاتسوسر برداشتی, بگریختند
آن جفا دیدی, نکردی هیچ خشم
سر تن را کلانع زر دس
خضوی باب دبختی و پستی نکرد
مستتی تسو هر که و بیگه بود
حالت خود. با یکی ز ایشان بگوی
تا یدحاو سورد نار
شمع گشتم. هیمه دور انداختم
لیک من عاقلترم از عساقلان
در جهان, بس عاقل و فرزانه بود
گم شدند از خود. خدا را یافتند
تو چه میبینی, به جز وهم و خیال؟
تو چه میبینی» به غیر از خاک و خشت؟
گرگلم ریزند بر سر دور نیست
ذرزهها دیسدم که گشتهست افتاب
من چه میدانم که دستم سوختهست
گوبیفشان. هر که خاکستر فشاند
چون توانی چاره کرد این درد. چون؟
محتین نسمیبینم طبیبی در جهان
میشناسم یک طبیب. ان هم خداست.
تاا هه
قاضی بغداد شد بیمار سخت
هفتهها در دام تب. چون صید ماند
نیع دیگر فتامن بر درش
از عدالتخانه بسیرون سرد رخت
محضرش, خالی ز عمر و زید ماند
ششستاند کت دالوه متفر و فف گر قرا
۳۷۴ دیوان پروین اعتصامی
دادخسواه و منردم بسسیدادگنیر
آن دکان عجب شد بیمشتری
تفت شیر کش وکا رال
کت هه برد دیگر نامهای
نیمه شب, دیگر کسی بر در نبود
اه کشتین تیگ تسام سفگه
مانده بسود از کتروش دوران. عقیم
تست راهن اور بسزاز دغل
زر دگر ننهاد مسرد کمفروش
گفت: دکان مراایام بست
توبه مسند بر نشین جای پدر
هر چه باشد. باز نامش مسند است
۳ بسدانی راه و رسم کار را
ساها ان_در دبستان بودهای
ا هن از کم و ار فتتوای من
کار دیوانخانه. میدانی که چیست
تسوبسی در مسحضر من ماندهای
خوش گذشت از صید خلق. ایام من
حق بر آنکس ده که میدانی غنیست
حرف ظالم هر چه گوید میپذیر
گاه بساید زد به میخ و گه به نعل
در رواج کار خود. چون من بکوش
گفت: اری. داوری نیکو کنم
صبحگاهان رفت و در محضر نشست
گفت: چون رفتم به محضر صبحگاه
کتتره تتفرین فترکشسان کستلخد این
هر دو رو کردند بر جای در
دیگری پبترداشت کسیمان داوزی
1 مستاع زرق, بیبازار مساند
بوهای, قسندی, خروسی, جامهای
صحبتی از ببس درههای زر نبود
از میان برخاست. صلح و کشتکتر
حرف فقسیّم. دعوی طفل یستیم
طساقهة کش میری از زیر بغل
زیر مسند. تا شود قاضی. خموش
عاقبت روزی پسر را خواند پیش
دیگسرم کاری نی ابا ز دست
هر چه من بردم» تو بعد أز من ببر
گر زبانش ده بوده سودش صد است
گرم خواهی کرد این بازار را
بس کستاب و بس قسلم فرسودهای
از سسخنها و اشسارتهای من
وانکه میبایست بارش برد کیست؟
هر چه در دفتر نوشتم. خواندهای
ای پسر. دامی بنه چون دام من!
گر سراپا حق بود مفلس, دنیست
هر چه از مظلوم میخواهی, بگیر
گر سند خواهند باید کرد جعل
هرکه را پسر شیرتر بینی؛ بدوش!
خدمت هر کس به قدر او کنم
شتامگه سر کشت تون الودف دشت
روسسستایی زادهای امد ز راه
که شبانگه ریسختندم در سرای
خانهام از جورشان ویرانه شد
روغنم بسردند و خضرمن سوختند
گر که این محضر برای داوریست
گسفتم: ایسن فکر محال از سر بنه
گفت: دیناری مرا در کار نیست
من همی گفتم: بده, او گفت: نی
چون درشتی کرد بامن, کشتمش
گر تو میبودی به محضرء جای من
چونکه زر میخواستی و زر نداشت
خیرهسر میخواندی و دیوانهاش
تسوبسه پسنبه میبری سر آی پدر
آنچسنان کردم که تو میخواستی
زر شناسان ون خدا نشناختند
۳۷۵
کسودک شش سالهام دیسوانه شد
بسرهام کشستند و بسز بسفروختند
دید باید. کاین چه ظلم و خود سریست؟
داوزی گس تسیک تراهم زر نله
گفتمش: کمتر ز صد دینار نیست
او همی رفت و منش رفستم ز پسی
قصّه کوته گشت. رو در هم مکش
همچو من. کوته نمیکردی سخن
گفتههای او انر دیگر نسداشت
معیفرستادی به زندان خانهاش
من به تیغ, این کار کردم مسختصر
راستی این بود و گفتم راستی
سنگشان هر جا که رفت انداختند,
قاضی کش مر ز مسحضر شامگاه
هم رکجادر دید بر دیوار زد
کسودکان را راند بساسیلی و مشت
خشم هم بر کوزه» هم بر آب کرد
هر چه کم گفتند. او بسیار گفت
کردخشمآلوده. سسوی زن نگاه
تو ز سرد و گرم گیتی بسیخبر
تو غنودی» من دویدم روز و شب
تو شدی دمساز با پیوند و دوست
پتسا کتوارجتها مسا رد از سحیان
رفت سوی خانه باحصالی سباه
بانگ بر دربان و خدمتکار زد
گربه را با چوبدستی خست و کشت
هم قدح. هم کاسه را پرتاب کرد
شب فهای ش تور تا ههار کسورع
گفت کز دست تو روزم شد سیاه
من گرفتار هزاران شور و شر
کاستم من تو فزودی, ای عجب!
چرخ. روزی صدره از من کند پوست
تسو غنودی در حسریر و جر ان
۳۷۶ دیوان پروین اعتصامی
تسونشستی تابیارندت ز در
هر چه کردم گرد. با وزر و وبال
توشه بستم از حلال و از حسرام
تاکه چشمت دید همیان زری
تایتیم از یک به من بخشید نیم
کور و عاجز بس در افکندم به چاه
از پسی یک راست. گفتم صد دروغ
سسنگها انسداخستم در راهها
ببدره زر ددم و رفستم ز دست
حق نسهفتم بافتم افسانهها
این سخنها بهر تسوگسفتم تمام
ریسختم بسهر تو عمری آبرو
رشوت آوردم. تسو مال اندوختی
تابه مرداری بیالودم دهن
ضدمت محضر ز من ناید دگر
بعد آزاین نه پیروم. نه پیشوا
چون تو خواهم بود پاک از هر حساب
زن به لطف و خنده گفت اینکار چیست؟
امشب از عسقل و خرد بیگانهای
کودکان را پبای بر سر میزنی
خود پسندیدن» وبال است و گزند
من نسمیگویم که کاری داشستم
میروم فردا من از خانه بسرون
میروم من» یک دو روز اینجا بمان
تارفن بصن افیا فموستناکه
زن چو از خانه سحرگه رخت بست
کاه خط قیوشت و تاه افسانه.خو اند
ما سياورديم با خون جگر
تستو شتا شتا از کته بسا نعان
هم تو خوردی گاه پخته, گاه خام
کردی از دل. ارزوی زیوری
ماست رامن بردم و مظلوم. دوغ
اکها آسیختم بااهها
تیرگی کردم تسو بزم افروختی
چون تو اندر خانه خواهم کرد جا
جز حساب سیر و گشت و خورد و خواب
بادر و دیوان این پیکار جیست؟
۳ بیگمان دیوانهای
مشنت پستن طسومار.و دفستتز هی زین
دیگران را کی پسندد. خودیسند؟
یباچو توبردوش, باری داشتم
هم مجو من دانستنیها را ببدان
دیسدهاند اوّل. سپس دانستهاند
خانه دیوانخانه شد. قاضی نشست
مساند. اما بیخبر از خانه ماند
روزی اندر خانه سخت اشتوت شد
خادم و طیّاخ و فزاش آمدند
پیش قاضی آن دروغ این راست گفت
عسیبها گس فتند از هم بیشمار
گفت دربان این خسان اهریمنند
باز کردم هر سه را امروز مشت
بانگ زد خادم بر او کی خودپرست!
کوز؛ روغن تو میبردی به دوش
خواجه از اغاز شب در خانه بود
واه اند فتاه طفل شیرخوار
کفت تباظر: دخته اسرن دینده+است
ناگهان. فرزاش همیانی گسود
باغیان آسد که دزد این ناظر است
زر فزون منسی گنود کنیم مشق 3
میکند از ما به جور و ظلم. پوست
دوش یک من هیمه را باری نوشت
از کیان در تخت اواز داد
کودکان نان و عسل را خوردهاند
دید قاضی. خانه پرشور و شر است
کار قاضی جز خط و دفتر نبود
او چه میدانست آشوب از کجاست؟
جون امین نشناخت از دزد و دغل
ای ری منک بل لیاسم یرف کی
چون ز جا برخاست. زن در را گشود
تسوبه محضر داوری کردی هزار
گر چه ترساندی خلایق را بسی
تاتو اندر خانه دیدی گیر و دار
متتو
۳۷۳۷
گفتگوی مشت و سنگ و چوب شد
تاتوانستند. دربان را زدند
در حقیقت هر چه هر کس خواست. گفت
وازهتسای سس تفه کت دند آشکار
متیر هنزو سکیف را مححسو: رتیل
بر کر فته ستاو در هنشت ان زبس
قفل مخزن را که دیشب میشکست؟
یبابرای خانه یابهر فروش
انش ار پتیر که دورس گنود1
گشسسته رنجور و نمیگیرد قرار
مطبخی کشک و عدس دزدیده است
گفت: کاین زرها میان هیمه بود
عایت اشت ازاسی:] کر هه جاضن اس
اتید دینار است و درهم. میبرد
خواجه مهمان است. صاحبخانه اوست
خوشهای آورد و خسرواری نسوشت
بسعد ازایین. نان را کجا باید نهاد؟
سفرهاش را نیز بسا خود بردهاند
پتخطتر اش آما دک کون شش ابیت
اشنا بااین چنین محضر نبود
وین کم و افزون, که افزود و که کاست؟
دفستر خنود را نهاد اندر بسغل
بایدم رفستن, گه محضر گذشت
گفت: دیدی آنچه گفتم راست بود؟
لیک اندر خانه درماندی ز کار
از تودر خانه نسمیترسد کسسی
چند روزی ماندی و کردی فرار
۳۷۰ دیوان پروین اعتصامی
من کنم صد شعله در یکدم خموش گاه دستم گاه چشمم» گاه گوش
هر که بینی رشتهای دارد به دست هر کجا راهیست. رهپوییش هست
تو چه میدانی که دزد خانه کیست؟ زین حکایت حق کدام. افسانه چیست؟
زن. ببسه دام انکند دزد خانه را از حقیقت دور کرد افسانه را.
جولای خدا
عسنکبوتی دیسد بر در؛ گرم کار
دوک هت را به کار انسداخته
پشت در افناده, ام پسیشبین
ره تهها رن ی ز مو بباریکتر
تیوه مس آوشت دا واتهان
درد سهامیداد بینطق و کلام
کاردانسان. کار زینسان میکنند
5 4 تیا کصره مب که از باتش
5 ار. او اون ولی افتیبتر ان تحت
ور رت ول رس 1۶ مئلث بیشمار
کستاز. گس ده صاحب نیاو شده
ِ ایکوبان در نشیب و در فراز
اوستاد اندر حساب رسم و خط
گفت کاهل: کاین چه کار سرسریست
کوهها کار است در این کارگاه
معیتنی تاری که جاروبش کنند
خسسته و رنجور اما تندرست
گسوشه گیر از سردو کترش روزگار
جسز ره سعی و عمل نشناخته
از بسرای صید. دایم در کمین
زیر و بسالاء دورتر» نزدیکتر
ریتشستهان شب تافت از اب دفتان
فکرها سیپخت با نسخهای خام
تاکه گویی هست. چوگان میزنند
کی کر افتادی: کسقی سر اسف
دایره صسدجاء ولی پرگار نه
این مهندس را که بود آموزگار؟
اندر آن مسعموره. مسعماری شده
وندراین یک تار تار و پودهاست
ساعتی جولاء زمانی بند باز
ساده و یکدل, ولی مشکل پسند
طرح و نقشی خالی از سهو و غلط
استتمان, زبس کناز کبردنها بتزیست
کس نس میبیند توراای پر کاه!
میکشی طرحی که معیوبش کنند
همسیچگه عاقل نسازد خانهای
پایه میسازی, ولی سست و خراب
رونسقی میجوی گر ارزن دهای
کس ز خلقان تسو پیراهن نکرد
کس نخواهد دیسدنت در پشت در
ی سر و سممانی از دود و دسی
کس نخواهد دادنت پشم و کلاف
بس زیر دست است چرخ کینهتوز
چون تو نشاجی. نخواهد داشت مزد
خسته کردی زین تنیدن پاو دست
تانخوردی پشت بایی از جهان
تفت کیه یی زار مشن
علم ره بسنمودن از حق. پاز ما
توبه فکر خفتنی در این رباط
در تکاپوييم مسادر راه دوست
گر چه اندر کنج عزلت ساکنم
دش تن سر فستتگاه سکس شست
کار ماگر سهل و گر دشوار بود
صنعت مایردههای مابس است
مبانسيبافيم از بسهر فروش
عیب مازین پردهها پوشیده نیست
گر درد این پرده» چرخ پرده در
گر سحر وبران کنند این سقف و بام
کسررز یک کستجم بر انسن روک از
ماکه عمری پرده داری کردهايم
گاه جاروب است و گه گرد نسیم
مبانسمیترسیم از تسقدیر و بسخت
آنکه داد این دوک. مارا رایگان
۳۷۹
کته ارشسوا3 از عطسهای ویرانهای
نقش نسیکو میزنی, اما بر آب
دیسسبهای میباف گر بافندهای
وین نخ پسوسیده در سوزن نکرد
کس نخواهد خواندنت ز اهل هنر
غسرق در طسوفانی از آه و نمی
کس نخواهد گفت کشمیری بباف
تیه خسوی زا در ایستن نش موز
دزد شد گیتی, تو نیز از وی بدزد
رو بسخواب امروز» فردا نیز هست
خویش را زین گوشه گیری وارهان
چند خندی بر در و دیوارمن؟
قدرت و باری از او باراز مسا
فتازعین. رز لسن کارگاه و زین بساط
ی ارو کی ارام
شور و غسوغاییست اندر بساطنم
هر نخ اندر چشم من ابربشمیست
کارگر میخواست. زیرا کار بود
تارماهم دیبه و هم اطلس است
پسرده پسندار تسو پسوسیده نیست
رخت بربندم؛ روم جنای دگر
خسانة دیگر بسازم وقت شام
گتشه دیک و نسمایم اختیار
در حسوادت. بردباری کردهايم
کهنه نستوان کرد این عهد قدیم
گهیم از عمق این گرداب سخت
پسنبه خواهد داد بهر ریسمان
۲۸۰ دیوان پروین اعتصامی
هست بازاری دگر. ای خواجه تاش!
صد خریدار و هزاران گنج رن
تسسو نسدیدی پسردهة دیسوار را
خرده میگیری همی بر عنکبوت
سا تماما اس تسا فدارتم
سعی کردیم انچه فرصت یافتیم
پیشهام ایین است. گر کم یا زیاد
کار ما ان کر هشن کار نو یی 1
مینهم دامی» شکاری میزنم
خانه من از غباری چون هباست
خسن مسن ریخت از باد هوا
من بسری گشستم ز آرام و فراغ
مازدیم این خیمةً سعی و عمل
گر که محکم بود و گر سست این بنا
گربه کار خویش میپرداختی
میگرفتی گر به هت رشتهای
عتستارفان از هل ویر تافته
دوختند این ریسمانها را بسه هم
رنگرز شوء تاکه در خم هست رنگ
گر بنایی هست باید برفراشت
نقد امروز ار ز کف بیرون کنیم
توت ای دوشت و لا مخ داشت
کانتی انا شه تام اس مان
نیست چون یک دید صاحب نظر
جسون بسسییلی بردة اسرار را؟ا
خود نداری هیچ جز باد بروت
حرفت مااین بود تا زندهایم
من شدم شاگرد وایّام اوستاد
بار ما خالی است. در بار تو چیست؟
جولهام» هر لحظه تاری میتنم
ان شترایی که نو شوسازق کعاست؟
خضرمن تسو سوخت از برق هوی
تو فکندی باد نخوت در دماغ
تا ناسین فسدو وفت بشیندل
از ترآ مات نی یهن ما
خانهای زین آب و گل میساختی
داشتی در دست خود سر رشتهای
تارو پسودی چند در هم بافتند
از دراز و کسوته و بسسیارو کم
کی و هر ضزت سم دانسن دو نکن
ایا اه وکا مفتزدا عباوت
گر که فردایی نباشد. چون کنیم؟
چرخهاش میگردد. اما بیصداست.
ارزوی پرواز
کبوتر بسچهای باشوق پرواز
به جرأت کرد روزی بال و پر باز
گسدفت از یسامکی بسر خیو کنباری
نسمودش بس که دور آن راه نزدیک
وی ی تقش یس تضتا ویرهنا کتاه
گه از انديشه بر هر سونظر کرد
نه فکرش بسا قضا دمساز گشتن
نه گفتی کآن حوادث را چه نام است؟
نه چون هر شب حدیث آب و دانی
فتاد از بای و کرد از عجز فریاد
کزاینسان است رسم خود پسندی
بسدین خضردی نیاید از تو کاری
تورا پرواز بس زود است و دشوار
بیاموزندت این هیر نارشان
هنوزت دل ضعیف و جثه خرد است
هنوزت نیست پای برزن و بام
هنوزت ان ده بند و قفس نیست
نگردد پسخته کس با فکر خامی
تورا توش هنر میباید اندوخت
بسباید هر دو پامحکم نهادن
بسه پستی در» دچار گیروداریم
من اینجا چون نگهبانم تو چون گنج
تو هم روزی روی زین خانه بیرون
اژ لسن ارانکته وی کی تاه
ف اف تا مت ددعت که
مبرادر دام ها بسسیار بستند
کار قرو از تک امد که او ور
نگشت اسایشم یک لحظه دساز
۱۳۸۱
شدش گیتی به پیش چشم. تاریک
ز رنسج خسستگی درماند در راه
گه از تشویش سر در زیر پر کرد
تسه اش تحتبتوروی زان زه بسا رگشتن
نه راه لانه دانستی کدام است؟
نه از خواب خوشی نام و نشانی
ز شاخی مادرش اواز در داد:
جنین افتند مستان از بسلندی
ببه پشت عسقل باید بردباری
7
همت نیرو فزاید. هم پر و بال
هنوز از چرخ. بیم دستبرد لست
هنوزت نسوبت خواب است و آرام
به جز بازیچه. طفلان را هوس نیست
نسپوید راه هستی را بسه گامی
عخلایت: رسد کی مسی باید امسوخت
از آن پس, فکر بر پای ایستادن
جهان را گه بلندی گاه پستیست
به بالاء چنگ شاهین را شکاریم
تو را آشیودگین باید. مرا رنج
بسبینی سسحر بازیهای گردون
تا اوقت شا موس او ییاد
شهار تحویت کال نرق اراس
زبالم کسودکان پرها شکستند
گهم سر پنجه خونین شد, گهی سر
گهی از گربه ترسیدم. گه از باز
۳۸۳ دیوان پروین اعتصامی
نکتر وه شت ای ببس سا
میا امیتت وه تلم ات دار
جان و تن
کسودکی در بسر. قبایی سرخ داشت
همچو جان, نیکو نگه میداشتش
هم ضیاع و هم عقارش میشمرد
از نظر ب از حسودش مینهفنت
گر به دامانش سرشکی میچکید
گر نخی از استینش میشکافت
نوبت بازی بسه صحرا و به دشت
یه اقافتا انتن ان
جمله دلها ماند پسیش او گرو
وقت رفستن. پسیشوای راه بسود
کسودکی از بسساغ معیآورد سه
دیگری آهسته ن_زدش مینشست
روزی» آن رهپوی صافی انسدرون
جامهاش از خارو سر از سنگ خست
طفل مسکین بیخبر از سر, که چیست
از سرش گرچه بسی خوناب ریخت
گسر بسه چشم دل ببينیم ای رفیق!
جامهً رنگین مسااز و هسوااست
در هسوس افزون و در عقل اندکیم
جان رها کرديم و در فکر تنیم
روزگاری زان خوشی خوش میگذاشت
بسهتر از لوزسننه مسیپنداشتش
هر زمان گرد و غبارش میسترد
سرخیش میدید و چون گل میشکفت
طفل خرد. آن اشک روشن میمکید
بهر چاره سوی مادر میشتافت
سر گران از پیش طفلان میگذشت
عاربت میخواستندش کودکان
دوست میدارند طفلان رخت نو
روز مسهمانی و بازی» شاه بود
که بیایک لحظه با من سوی ده
با تشر | قسبای سرخ دست
قاری سل وی وا کعوم
اینایکی یس دزید. آنایک شکست
پارگیهای قسبا دید و کت
او بسرای جامه از چشم. آب ریخت
همچو آن طفلیم ما در این طریق
هر چه بر مامیرسد از از ماست
تعتساا دا ناسا کس وگ
تسین بمردو در غسم پسيراهنيم.
مثنویها
۸۳
کار گاه
گربه پبسیری ز شکار اوفتاد
ناخنش اد تفت خوادث شکست
از طنمع و حمله و پیکار ماند
کودک دهقان, به سرش کوفت مشت
گسربة همسایه, دمش را گسزید
تن که دی اضا کنو ادتی: ابا یتخت
یره ی ان تن | یوار
از عم کشک و کره خوناب خورد
دوده ن_سمیسود به گوش و بسه دم
حسیله و تسزویر فراموش کرد
مایه هستیش ز تن رفته بسود
گربه چو رنسجور و گرفتار شد
در همه جا خفت و به هر سو نشست
گربه چجو دید آن ره و رسم تباه
گفت به خود: کاین چه در افتادن است؟
زنسدهام و موش نسترسد ز من!
گر چه نمیآیدم از دست. کار
گر چسه مسرا نیروی پیکار نیست
ببه که از امسروز شوم کاردان
گر که ببینم سوی موشان به خشم
زخم زنم, گر چه بهفرسوده چنگ
کتیویه تمه آ تفت و دی کنود
بر زنخ از حسیله بیفکند بساد
زان الیل و سر ار اوقتف تاد
درد. عاسضا رو قتحتالارشن زره تست
کارهرار تاش و کتا رانا
مطبخیاش هیمه زد و سوخت پشت
از سگ بسازار: جسفاها کشسید
از تتش آن موی چو سنجاب ریخت
گرسنه ماند. آن شکم بیقرار
در عوض شیر بسی آب خورد
حسمله ن_میکرد به دیگ و به خم
گس ربه پبیر فلکش موش کرد
نیروی دندان و دهن رفته بود
موش بد اندیش در انسبار شد
تنل هس تیه وانستیان کنعشخا
پبای کشان کرد به انسبار راه
تارمقی در دل و جان و تن است
مردام از کساهلی خسویشتن
اکتیستتتهم از کارگه روزگار
موش از این قَصّه. خبردار نیست
نا تسه کسارین بترذم. استمان
جسمله ببندند ز اندیشه. چشم
آن شکسم گس رسنه را سیر کرد
موش بترسید و ز ترس ایستاد
۳۸۴ دیوان پروین اعتصامی
موشک چندی. چو بدینسان گرفت
تسانسرود قوّت بازوی تسو
ییات بودنداز فلت عستانخ
روی متاب از ره تدبیر و رای
بر همه کاری» فلک افزار داد
هر که دراین راه رود سرگران
شتا فسهری ور تفت کار تخود
رنج ز تن درد ز دندان گرفت
نشک ند ایّام. تسرازوی تسو
جان ز تو خواهد هنر و جسم نان
تاشودت پبیر خرد. رهنمای
پشت قسوی کردو سپس بار داد
ی | ]رزوی ون
گوهری وقت. خسریدار بسود.
تير و کمان
کتفت: تیری بسا کسمان» ووز ره
تیرها بودت قرین, ای بوالهوس!
ماز بسیداد تسو سرگردان شسدیم
خضوش به کار دوستان پرداختی
من دمی چند است کاینجا ماندهام
بسیم آن دارم کز این جور و عناد
تسرسم آخر بگ زرد بر جان من
زان هم می لرزد دل من در نهان
از تو میخواهم که بامن خو کنی
زان کستروه هه شاوی محر
یکدل ار گسردیم در سود و زان
کر کنو از کستره ارر بستد با شب ببری
گربه یک پیکان, وفا بینم ز تو
گفت با تیر از سر مهر آن کمان:
کاین ستمکاری تو کردی کس نکرد
در فکندی جمله را در یک نفس
همچو کاه اندر هوا رقصان شدیم
برگرفتی یک یک وانسداخستی
دیکتتران رفتند و تنها ماندهام
رشن اف | شش آنان فاد
آن_چه بگذشتهست بر یاران من
کون انسذازق.جت اه نبا کهان
بسعد از این کردار خود نیکو کنی
مسهربان بباشی, نگهداری مرا
پسارگی خرد است و امیّد رفوست
این شکایتهانياید در میان
کس نخواهد با تو کردن بدسری
یک ن_فس, آزرده ننشینم ز تسو
در کمان. کی تسیر ماند جاودان؟
تیر را شد چاره باوی ساختن
7 تسیر یک دم در کسمان دارد درنگ
ماجز این یک ره رهی نشناختیم
کیست کز جور قضا آواره نیست؟
عسادت سا این بودایوها فد
درزی ایام را اندازه ند ِ ست
ون و وا کش در تقدیر شد
زین مکان. اخر تو هم بیرون.روی
ارت ان تیری کنا سور کزدد: تلا
ی یت ان کیان استستمان
این کسمان را تسیر» مردم گ۵ اسان
چرخ و انسجم. هستی ما میبرند
ره نسم پرسیم. اما میرویم
کباش روزی زین ره دور و دراز
کای ان فر هت شمش رارسا اف
دی.د؛ دل کاشکی بیدار بود
مثنو یها ۳۸۵
اینرن یت نشتتو, ای خر عتدیک]
کمک دس وان اف ها تشم
تسیر گشتی, از کمانت چاره نیست
کی کسمان ادبایقی اوه تسه کی
جور و بدکاریش, کاری تازه نیست
بایدت رفت. ارچه رفتن دیر شد
کس چه میداند کجا با چون روی؟
من چه میدانم که رقصد در هوا
من چه میدانم که اندر خون نشست
بهر افتادن شد. این معنا بدان
بت کتان این اسعتء ورنمنس کضعهاتن
مبانسیبينيم و مارا میبرند
تاکه نیروییست در پاء. میرویم
بازگشتن میتوانستيم باز
میتوانستیم ااستان ناوت
تیا کسنمتاد دزد سر دیتوار و3
رفوی وقت
گفت سوزن بارفوگر وقت شام
روز و شب. بیهوده سوزن مسیزنی
من ز خون, رنگین شدم در مشت تو
زین همه نسخهای کوتاه و بسلند
گه زیون کر دندم و گه ناتوان
چون فتادم یاف روماندم ز کار
میبری هر جاکه میخواهی مرا
شب شد و آخر نشد کارت تمام
هر دمی. صد زخم بر من میزنی
بس که خون میریزد از انگشت تو
گه شدم سرگشته, گاهی پایبند
گه شکستم. گه خمیدم چون کمان
توهمی راندی به پیشم با فشار
معیفزایی کار و میکاهی مرا
۸۶ دیوان پروین اعتصامی
من به سر این راه پیمودم همی
گاهم انکشتانه مین کون باه تسیر
کشرزتو ز اما بری کضتی :و دور
گفت در پاسخ رفوگر: کای رفیق!
زین جهان و زیین فساد و ریبو ورنگ
روز میبینی تسو و من روزگار
تو چه میدانی چه پیش آرد قضا
نساله تسواز نخ و ابسریشم است
تو چه میدانی چهها بر من رسید؟
سسوزنی» بسرتر ز سوزن نسیستی
من نسهان را بینم و تو آشکار
من در اینجا هر چه سوزن میزنم
من چو گردم خسته, فرصت بگذرد
چونکه تن فرسودنی و بینواست
ون دل شوریده روزی خون شود
دیسده را چون عاقبت نادیدن است
از چه وامانم؟ چو فرصت رفتنی است
خرقهها با سوزنی کردم رفو
خون دگر شد. خون دل خوردن دگر
پبار هر جامه را سوزن بدوخت
ساره خستان دارگ وید استاوبتین
شسوزنی ایساید کته دردل تشکستد
جهد را بسیار کن. عمر اندکیست
کاردانان چسون رفسو آموختند
عمر را باید رفوباکار کرد
کار را از وقت. چون کردی جدا
گر چه اندر دیده و دل نور نیست
خضون دل خوردم نسیاسودم دمسی
گاه روم ی کته کتاه ات
بهر من» تا ی باشد ضرور
نیست هر رهپوی از اهل طریق
تو چه خواهی دید با این چشم تنگ؟
کار میبینی تسو و من عیب کار
خن ه فا وود نتضا راستازا
من خبر دارم که هستی یک دم است
موی من شد زین سیه کاری سفید
۳ از جامه از تن نسیستی
تویکی میدانی, امٌامن هزار
سسوزنی بسر چشم روشن میزنم
شون لاش اه از اوه
گر هم از کارش بفرسایی. رواست
به کز آن خون. چهرهای گلگون شود
بة که نیکو بنگرد تا روشن است
چون نگویم؟ کاین حکایت گفتنی است
ستوازنی کان تفه دل دوعت کسو؟
و دید عابتا ر کیها غ کی
سوزنی صد رنگ پیراهن بدوخت
سوزنش کی چاره خواهد کرد. کی؟
جای جامه. بخیه اندر جان زند
کار را نیکو گزین. فرصت یکیست
پبارههای وقت بر هم دوختند
وقت کم را باهنر» بسیار کرد
این یکی گردد تباه» آن یک هبا
تا نفس باقیست, تن معذور نیست.
گفت گرگی با سگی, دور از رمه
بسا هی موق
از چه معنی. خویشی شا تک تن
نگذری تو هیچگاه از کوی ما
اوّلین فرض است خویشاوند را
هفتهها خضون خوردم از زخم گلو
تحص هه نس بل از تب راز راز
بارها از پپیری افتادم ز پا
روزها صیّاد. ن_اهارم گذاشت
این چه رفتار است. ای یار قدیم)
از پسی یک بسرّه» از شب تسا سحر
ات تست هیک ۲ دستوون وت
آفت گسرگان شسدی در شسهر و ده
گفت: این خویشان وبال گردنند
گر ز خویشان تو خوانم خویش را
ماسگ مسکین بازاری نهایم
بکندیم از خیانتکار, پسوست
باسخن, خود را نمیبایست باخت
غیر. تا همراه و خیراندیش توست
خویش بدخواهی که غیر از بدنخواست
رو که این ضویشی نمیآیدبه کار
۳۸۷
۱ خویشند با گرگان. همه
ضوی کردستيم با خیرهسری؟
کار ماتزویر و ریو و رنگ شد؟
نسنگری جز خش مگ کین» بر روی ما
کب جوید؟ گسمشده ییوند را
نه عیادت کردی و نه جستجو
هیچ دانستی چه بود آن روزگار؟
هیچ از دستم گرفتی, ای فستی!
هیچ پرسیدی چه خوردم شام و چاشت؟
تو ظنین از ماو مادر رنج و بیم
بس دوانیدی مرا در جوی و جر
بارها مارا رسانیدی گزند
غیر صد راه از تو خویشاوند به
دشسمنان دوست. مارا دشسمنند
کشسته بساشم هم بز و هم میش را
کاهل از سستی و بیکاری نهایم
خواه دشمن بود خاین. خواه دوست
خاق را از کسارشان باید شناخت
صد ره ار بیگانه باشد. خویش توست
از تو بیگانست پس خویشی کجاست؟
گس از ده رفت. مسا را واگذار.
تیمارخوار
گفت ماهیخوار با ماهی ز دور
خردی و ضعف تو از رنج شناست
که چه میخواهی آزاین دریای شور؟
ایتین یه راه زندگی, راه فناست
۳۸/۸ دیوان پروین اعتصامی
ان درایین آب گل آلود. ای عجب
وت ان امشسا که رشق کنضین
مابساط از ة متنه ایمن کردهايم
کست رتخیا ین دور نع وا وف فمیسین
نیمروزی گر شوی مهمان ما
نه تپیدن هست و نه تاب و تبی
دامهابینم به راه تونهان
تسابهها و 2 لها در ات ستطان
گر ببینی آن هواو ان نسیم
تمه یواست اس اب شفعیا:
خان هر کس برای او سزاست
گر به جوی و برکه, لای و گل خوریم
جنس مارا نسبتی با خاک نیست
ات و نسح انز ها افزودهاند
قرنهاگد کشتیم اب یسنجافوج فوج
لیک از بسدخواه: مارا تسرسهاست
بس که بدکار و جفاجو دیدهایم
کت و۱ تابر مب با یداو کم کم
باعدوی خود. مرا خویشی نبود
تابودبایی. چرامانم ز راه
تابه کی سرگشته باشی روز و شب!
در سسرای عس مر تسعمیری کسنی
صد هزاران شمع, روشن کردهايم
انده طوفان و سیل و باد نیست
بینی از اندیشه خالی عالمی
غرق گردی در سم احسان ما
نه غم صبحی. نه پروای شبی
رفتنت بساشد همان مردن همان
که تو یک روزی بسوزی در شرار
بسایدت ان درز مسا آموختن
بت نطروی جات اي :فزینسا د گس
پبشکنی این عهد و پیمان قدیم
تو به دست دوستی, کندیش پوست
باچه نیرو بر هوا غالب شویم
تسونکردی چسون خریداران نگاه
بهر ماهی, خوشتر از دریا کجاست؟
به که از جور تو خون دل خوریم
پیش ماهی. سیل, وحشتناک نیست
خلقت مارا چنین فرمودهاند
ز آتش بسسیداد. خساکستر شسویم
می نسترسیدیم از طوفان و مسوج
ترس جان. آموزگار درسهاست
از ببدیهای جهان ترسیدهاییم
گردد از اين درس هر خردی بزرگ
دعوت تسو جز بسدآندیشی نبود
تابود چشمی, چرا افتم به چاه
ببه که بادست تو در دام اوفتم
مثنویها
۳۳ به دیگ اندر. بسسوزم زار زار
تسوبسرای صید ماهی افش
۳۸۹
بت انیت اه شتعله ریت رای غسان
کی رای خن ختواهسین امد
گر به چشم خویش بینم مرگ را.
ک سرخ
گلی سرخ روزی زگ رما فسرد
در آن دم کسه پسژمرد و بسیمار گشت
چسوگسل دیسد آن اسر را رهسپار
که ای روح بخشنده, لختی درنگ
مراب ود دشمن فروزنده مسهر
صممه زیورم را به یک بار برد
همان جامهای را که دیروز دوخت
چرارشته هستیام را گسست
کش با تسیا ایس رشتنه یت ]
جهان بسود خسوشبوی از بوی من
مرا دوش, مهتاب بویید و رفت
همان معیل ی ان شوه ار ویر
چو محبوب خود را سیه روز دید
مرابود دیهیم سرخی به سر
بدین گونه چون تیره شد بخت من
نمیسوختم گر ز گرما و رنج
مسراروح بسخش چمن بود نام
گرم پسرتو و رنگ, بسر جای بود
جو تاجم عروسان بسر میزدند
فسروزنده خسورشید. رنگش بسبرد
یکی ابر خرد. از سرش میگذشت
تخر ورف سیر تا دیاقع ای ف از
مرا برد بیآبی از چهر, رنگ
وگرنه چراکاست رنگم ز چهر
ببه جورم ز دامان گلزار برد
و تفر دژافکشنه ارو و خی
چراساقهام را ز گلبن شکست
گلستان, همه روشن از روی من
فطرشته, سحرگاه بسوسید و رفت
ز ژاله, مرا گسوهر گسوش کرد
که بودش به دامآن من خفت و خیز
ز پبیرایه صسبح, پساکسیزهتر
ربسودند ارایش تسخت من
نسمیدادم ای دوست. از دست. گنج
ندیده خضوشی. فرصتم شد تمام
مرا چسهرهای بس دلآرای بسود
چو پیراهام. بسر کمر میزدند
۳۹۰ دیوان پروین اعتصامی
به یکباره از دوستداران من
از آن راهم امروز کس دوست نیست
چو برتافت روی از تو. چرخ دنی
تسوانا تسویی, قطرهای جود کن
که تابار دیگر, جوانی کنم
بدو گفت ابر ای خداوند نازا
همین لحسظه باز آیسم از مرغزار
گر این یک نفس را شکیبا شوی
ده تم گوشوارت ز در خوشاب
بگیرد خوشی, جای پزمردگی
کنم خاطرت راز تشویش, پاک
ز من هر نمی» چشمه زندگیست
نشاط جوانی ز سر بخشمت
شودبلبل کسان زین داستان
در اقلیم خود. باز شاهی کنی
بسدینگونه چون داد پسند و نوید
همی تافت برگل خور تابناک
سیه گشت آن چسهره از آفستاب
چنانش سر و ساق, در هم فشرد
ز رخسارهاش رونسق و رنگ رفت
ره و زرم کت دوز دل آزردن است
چو باز آمد آن ابر گوهرفشان
شکسته کلی دید بیرنگ و بوی
همی شست رویش به روشن سرشک
پلعتی ریصفت در کتتام ار تیه ات
وید زان نیرید وان زار
و و
زمسانه تسهی کرد این انجمن
که کاهیده شد مغز و جز پوست نیست
همه دوس تیها شود دشمنی
مسرانیز شاداب و خشنود کین
زغم وارهم. شادمانی کنم
تین وهای داستا ی خوار
سنارت کنم لول شاهوار
دگر باره شاداب و زیبا شوی
روان سازم از هر طرف, جوی آب
تسه اوه تایه نها تسدکی
فرو شویم از چهر زیبات خاک
سسياهيم بسهر فسروزندگیست
صفاو فطروغ دگر بسخشمت
دگر ره نهد سر بر ایین آستان
به جلوهگری هر چه خواهی, کنی
شسد از صفحه بسوستان نایدید
ندشن اخیر نبهدانسان شتا ک
نه شبنم رسید و نه یک قطره آب
که یکباره بنکست و افتاد و مرد
یه کیت سل نوشیکی رافت
شکفته شدن. بسهر سژمردن است
از آن گمشده جست نام و نشان
فسه ات ان و هب هه ارووق
چه دارو دهد مردگان را پزشک
بسی قصه گفت و نیامد جواب
نسیاویخت از گسوش, آن گوشوار
ی و تن وتف شهاک
ز امسیدهاء جسز خیالی نسماند
چو اندر سبوی توء باقیست آب
ببسه آزردگان, مومیایی فرست
چس و رنجور بسینی» دوایيیش ده
هميشه تسو را توش این راه نیست
متتو
۳۹۱
ز انسدیشهها جز ملالی نسماند
اه کت اتف اوقت ها رخ متاب
کته تحت کوخ روشنایی فشرست
چوبسی توشه یایی. نواییش ده
برو تاکه تاریک و بیگاه نیست.
گل و شبنم
تساه خندید در باغی سحرگاه
نسدادند ایسمنی از دستبردم
ندیدندم به جز برگ و گیاء روی
در آغوش چمن, یکدم نشستم
ز چسهرم برد گرما, رونسق و تاب
نه صبحت داشستم با اشنایی
اگم دارای توق تایه بسودم
اگر بر چهرهام تابی فزودند
زمن فردا دگر نام و نشان نیست
کسی کاو تکیه بر عهد جهان کرد
فروزان شبنمی کرد این سخن گوش
بگفت. ای بسیخبر ما رهگذاریم
من اگه بودم از پایان این کار
تتدادسستی که در مهد گلستان
تو ماندی یک شبی شاداب و خرم
چه خوش بود ار صفای ژاله میماند
جهان. یغماگر بس آب و رنگ است
من از افتادن خود. خنده کردم
که کس را نیست چون من عمر کوتاه
شکفتم روز و وقت شب فسردم
نکردندم به جز صبح و صباء بوی
زمسان داربایی. دیده بستم
نکرده جلوه رنگم شد چو مهتاب
نه بسلبل در وئاقم زد صسلایی
عروس عشق را پیرایه بودم
ببدین تسردستی از دستم ربودند
حساب رنگ و بویی در مسیان نیست
دراین سوداگری» چون من زیان کرد
بخندید و بسبوسیدش بناگسوش
بر این دیسوار» نقشی مینگاریم
تلود را کتاه کنم دقن بسود دشوار
سحرخندید گل. شب گشت پزمان
نسمیماند ببه جز یک لحظه شینم
۱
مراهم چون تو وقت» ای دوست. تنگ است
رخ گبرگ را تتابنده کردم
۳۹۲ دیوان پروین اعتصامی
چو اشک از چشم گردون اوفتادم
به گل زین بیشتر زیور چه بخشند؟
۱
چو بر برگ گلی, یک دم نشستم
اگر چه سوی من, کس را نظر نیست
نرنجیدم ز سیر چرخ گسردان
چسو گفتندم بسیارام, آرمیدم
درخشیدم چسو نور اندر سیاهی
نه خندیدم به بازیهای تسقدیر
اگر چه یک نفس بودیم و مردیم
ببه مادادند کالای وجصودی
به رخسار خوش گل, بوسه دادم
به شبنم کار آزاین بهتر چه بخشند؟
خوشم کاین قطره. روزی شبنمی بود
ز گیتی خوشدلم. هر جاکه هستم
کسی را؛ خوبی از من بیشتر نیست
درونم پاک بود و روی. رخشان
چو فرمودند پبنهان شو پربدم
نه دانستم چه بود این رمز و تفسیر
چه باک. آن یک نفس را غم نخوردیم
که برداریم ازاین سرمایه. سودی.
کعبهٌ دل
گه احرام. روز عسید قربان
کته تاه شم انش نور ذوالجلالم
شحی | دس یلاله پر اف اهنت
نسباشد هسیج انسدر خطهٌ خاک
چسوبزم من, بساط روشنی نیست
اساس کش ور ارشاد از مساست
بر ستگا ه مسا وه ات زا نععاست
در اٍ ینجاء بس شهان افس نهادند
سخن میگفت با خود کعبه» زینسان:
عسروس پسرد؛ بسزم وصالم
خضداوندم عزیز و نامور داشت
مکانی همچو من, فرخنده و پاک
چو ملک من. سرای ایمنی نیست
بسی قربانیان خاص دارم
ببنای شسوق را بنیاد از مساست
خداوند جهان را خانه. مساییم
حسقیقت را کتاب و دفت اینجاست
بسی گردنفرازان. سر نهادند
بسی گنچینه, در پاریسختندم
کتاب عشق را جز یک ورق نیست
هتقو هتمتی» کتاین بارعه ستاعت
دراین درگاه, هر سنگ وگل وکاه
«اناالصق» میزنند اینجا در و بام
در اینجا عرشیان تسبیح خوانند
ای ها اوق کار مس اممت
در اینجا رخصت تیغ آختن نیست
نه دام است اندراین جانب. نه صیّاد
خوش آن استاد» کاین آب و گل آمیخت
خوش آن درزی, که زرژّینجامهام دوخت
مرا زین حال بس نام اوربهاست
بدو خندید دل. اهسته: کای دوست
چنان رانسی سخن, زین توده گل
تزا جیزی بتررون آز اب و کل تیسمت
تقو وا کسم تا وت ابراهیم آذر
ور هت نها ک فلس امس
توراگر گوهر و گنجینه دادند
:را در عسسیاها پوس فرکتاه
تسورا گر بسندهای بستهاد بسنیاد
تسورا تاج ار ز چین و کشمر آرند
ز دیباء گر تو را نقش و نگاریست
تسو جسسم تسیرهای, ما تابناکيم
توراگر مروهای هست و صفایی
در اینجا نیست شمعی جز رخ دوست
و و کی دوستدارند اختر و ماه
تسوراگر غرق در پسیرایه کردند
توا ی خلت لش که وی اعد هاخ
مغنو
۳۹۳
در آن هم نکتهای جز نام حق نیست
مبارک نسیتی. کاین کار برداخت
دا شتسه ارد کطا هو بسیگاه
سا بش ی کنیا عشتا و ات رام
سخنگویان مسعنی بسیزبانند
پر روحالامین» فرش ره ماست
کسی را دست برکس تاختن نیست
شکستاره ا یسوط یه اراد
خوش آن معمار, کاین طرح نکو ریخت
خوش آن بازارگان, کاین حلّه بفروخت
بسه گردون بسلندم بسرتریهاست
زنیکان. خود پسندیدن نه نیکوست
کته کستویین فسارعی از کتسعبهردل
مبارک کعبهای مانند دل نیست
مراب فراشت دست حی داور
مرا از پسرتو جان, آب و رنگ است
شیست ارام تاه اوسستتته کاذشتاه
مراب از است در هرگاه و بسیگاه
شتا مان هت کی اوساه
مرا تفسیری از هر دفتر آرند
مرا در هر رگ. از خون جویباریست
تسواز خاکی و مااز جان پاکیم
مراهم هست. تتلدییی کف زاین
وت هت اتعکاش صقر : آوشت
رازن و وت او از
مراباعقل و جان. همسایه کردند
دراین گمگشته کشتی, ناخداهاست
۳۹۴ دیوان پروین اعتصامی
به ظاهر. مسلک تن را پادشاهیم
در اینجا رمز» رمز عشقبازیست
دراین گرداب؛ قربانهاست مارا
توه یو کت یوار ول سل نع
کسی کاو کعبة دل فتاه دارد
خوش آن کاو جامه از دیبای جان کرد
خوش آنکس, کز سر صدق و نیازی
کسی بر مهتران» پروین. مهی داشت
به معنی» خانة خاص خدایييم
جز این یک نقش هر نقشی مجازیست
به شون رد کشت با
را در هس جل دباي
یی آلودگیها بباک دارد
چسه فسندیلیست از جان روشناتر؟
خوش آن مرغی, کزاین شاخ آشیان کرد
وت
که کل هی که زا ی نی داشتا:
لطف حق
مادر موسی. چو موسی را به نیل
خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه
ات ۲ اطف خدای
کس نیارد انتجود خا کت یه بعاه
وحی آمد کاین چه فکر باطل است؟
پتتیردهرشک را شتراشتفار ار فسیان
متا گرفتيم آننچه زا اننداخستی
در توء تنها عشق و مهر مادریست
نیست بازی کار حق. خود را مباز
سطح آب از گاهوارش خوشتر است
رودها از خود نه طغیان میکنند
مابه دریا حکم طوفان میدهیم
کات لنسیا رن انسته: دات عسو نله
بة که برگردی؛ به ما بسپاریاش
در فک_ند. از کته رب جلیل
گفت کای فرزند خضرد بیگناه!
چون رهی زین کشتی بیناخدای؟
امه با مرا ده دنا کته یه باه
رت وتا ای توت اس
تسا سبینی سود کردی با زیان
دست حسسق را دیسدی و نشناختی
شیوهة ماء عدل و بندهپروریست
آنسچه بسردیم از تسوء باز اریم باز
دایهاش سیلاب و موجش مادر است
آنچه میگوييم ما, آن میکنند
مابه سیل و موج فرمان میدهیم
بار کفر است این, به دوش خود منه
کی تو از ما دوستتر میداریاش؟
نقش هستی, نقشی از ایوان ماست
قسعطرهای کز جویباری میرود
مابسی گم گشته باز اوردهایم
میهمان ماست. هر کس بینواست
مابخوانيم. ار چه مارا رد کنند
سوزن ما دوخت. هر جاهر چه دوخت
کشتیی ز سیب مسوجی هولناک
تیب وتا دای : یره متیر تشن وا تیاه
طاقتی لک شتا نماند
ناخدایان را کیاست انسدکیست
بندها را تار و بود. از هم گسیخت
هر چه بود از مال و مردم. آب برد
طفل مسکین. چون کبوتر پر گرفت
موجش اوّل وهله. چون طومار کرد
بحررا گفتم دگر طوفان مکن
در میان مستمندان. فرق نیست
صخره را گفتم. مکن بسااو ستیز
امسر دادم بادراکان شیرخوار
سنگ را گفتم به زبرش نرم شو
صبح را گفتم به روش خنده کن
لاله را گفتم که نزدیکش بروی
خسار را گسفتم که خسلخالش مکنن
رنج را گفتم که صبرش اندک است
گرگ را گفتم تن خردش مدر
بخت را گسفتم جهانداریش ده
تسیرگیها را نسمودم روشسنی
ایسمتی دپدند و ناایسهن شسدند
رها کر اکتا ست وش
۳۹۵
بختا کوروشادنی امعرس گر دارم ماس
از ی انجام کاری میرود
مابسی بیتوشه را پروردهایم
زانشنها و کت هر شعشی که و خی
رفت وقتی سوی غرقاب هلاک
وه کار اهس عستی سح شتا
قسوتی در دست کش تیبان نسماند
تساخدای کشتی آمکان یکیست
موح, از هر جا که راهمی یافت ریخت
زان گروه رفته. طفلی ماند خرد
بسحررا چون دامن مادر گرفت
تسا بادآ نله پسیکان کو 3
این بنای شسوق را وبران مکن
این غریق خرد. بهر غرق نیست
قطره را گفتم. بسدان جسانب مریز
دص افو سانکسا یادن تاو
پتترف را کیفتم کته آبي سوم ,شتو
تسووترا کسفتم,دلسی,را زنسده کین
ژاله را گفتم که رخسارش بشوی
مار را گفتم که طفلک را مزن
اشک را گفتم مکاهش, کودک است
ودرا کتتتفیم کنساو ندشن تس
هوش را گفتم که هوشیاریش ده
ترسهارا جمله کردم ایمنی
دوستی کردم مرا دشمن شدند
تا خفد: | تناها امساز خسشت
۷۹۶ دیوان پروین اعتصامی
تساکه خود بشناختند از راه. جاه
متشه خضواستند. اهاز دود
جسافها لینست بر کسردند از :فتاه
درسها خواندند. اما درس عار
دیوها کسردند دربان و وکیل
سجدهها کردند بر هر یی هخا کت
وهی تموان کشتتلن من تسیب ار
ازتسنور خسودیسندی شد بلند
وارهاندیم آن غسریق بیینوا
اختتنوه ان تور تجلی دوف شتد
رزمجویی کرد با چون من, کسی
کت دشن سا مقر بانیها بو رکه
برق عجب, آتش بسی افروخته
خسواست: تسا لاف خبداوندی. زنل
را اوقم که" کشت پست و تسیره رای
پشهای را حکم فرمودم. که خیز
| دماغ
ماکه دشمن را چنین میپروریم
و
این سخن, پروین, نه از روی هواست
تس رها ان موش( عبر
هر ها اف افستد: اضا ینم رو
هت با بکتهاشتد ار نهر شساس
ود اه ها و هت ینف دوک عتتاو
اس مها راندند. اتابیفسار
در چه محضر؟ محضر حیّ جلیل
در چه معبد؟ معبد یسزدان پاک
توشهها بردند از وزر و وبال
فتاه کیرد رهیباي تسا یتشد
تارهید از مسرگ, شد صید هوا
آن سستیم ای که: مرو شتا
خواست باری, از عقاب و کرکسی
شد بزرگ و تیره دلتر شد ز گرگ
وز شسراری. خانمانها سوخته
بیرج و بباروی خدارا بشکند
سرکشی کرد و فکندیمش ز پای
خاکش اندر دیده خود بین بریز
تیرگی را نام نگذارد چراغ
دوستان را از نظر, چون میبریم؟!
ظلم. کی باموسی عمران کند؟!
هر کجا نوریست. ز انوار خداست.
شوق برابری
نارونی بسودبسه هندوستان
نهضم آب و نه غم دانه داشت
زاغجهای داشت در آن اختتفان
چستایکهش اینسمن و ابستاد سوه
نه گهايش از فلک نیلفام
از همه بیگانه و از خویش نه
۷
من نه بهار و نه خزان دیدهام
شا کی سا اور ساسا روت
چند در این لانسه. نشیمن کنم؟
نسغمه زنسم بر سر دبوار باغ
همنفس قسمری و بسلبل شوم
رقت بسته کتلرار وربه شتاحی تست
جمله, پسه سین , چتر نگارین زده
داخ تیوه کیت دای. مس فعا رشان
بساغ بکاوید و به هر سو شتافت
پست دو بسر دم» یک دیگر بسه سر
کشت ادمسج) تون یسرم ا رتیه
زور طاووس به سر بستهام
تیال میا راست» یقن فسرفت
دید چو طاووس در آن خودپسند
گسفت که ای زاغ سیهروزگارا
زیورماروی تونیکو نکرد
گر چه پر ماء همه پیرایه بود
سیر و خرام تو, چه حاصل به باغ؟
هر چه کنی, هر چه ببندی به پر
نو گلی. روزی ز شورستان دمید
کز چه روییدی به پیش بای ما؟
۳۹۷
نه غم صیّاد و نه پروای دام
در دل خردش, سم و تشویش نه
گشت تتی ستااق اند وفحیخ
رختکشیدند سسوی بسوستان
خسسته و فسرسوده و رنسجیدهام
چند بسرم حسرت باغ و چمن؟
یم ونر وان هگ امن کی و
خسوش کتم از ببوی ریناحین, دسا
شسانه کش گسیسوی سنبل شوم
دید خرامان دو سه طاووس مست
طعنه به صورتگری ین زده
خواست شود پیرو رفستارشان
تادوسه دانه پر طاووس یافت
کم تعکر | کسام تشبیتانبند دگر
کس نسخریدهست چنین خواسته
از پر زیسباش به پر بستهام
همره طاووس, چمیدن گرفت
بال و پر عاریتش را بکند
پم تو. خالیست ز نقش و نگار
ماوتوراه مسر وه مخو نکرد
لیک نسه بهر تو فرومایه بسود
زاغی و طاووس نماند به زاغ
اه روش هکس وم بسا دکیسرا
خار. آن گل دید و رو در هم کشید
تنگ کردی بیضرورت» جای ما
۳۹4۸ دیوان پروین اعتصامی
سرخی رنگ توء چشمم خیره کرد
خسته کشت از بوی:جانکاهت وجود
خجلت است. این شاخه بیبار تو
کاش برمیکند. زین مرزت کسی
توندانم از کدامین کشوری
مازیک اقلیم. زان با هم خوشیم
شبنمی گرمیچکد. بر روی ماست
چون تو. بس در جوی و جر روییدهاند
دستهها چیدند از ما صبح و شام
تسو همه عیبی و مایکسر هنر
گل بدو خندید کای بیمهر دوست!
همنشین چون تویی بودن خطاست
هی کنر ابا تفت
مسيشکفتيم ار به طرف گلشنی
شا ان عبت زو سا شاک شت گنه
ماک اوّل. پاک طینت بودهایم
صحبت گل. رنجه دارد خار را
خناز دیندستی که کل دید و ومسید؟
مافرومایه نبوديم از ازل
هم نمشینان تو خارانند و بس
پیش تسو غیر از گیاهی نبیستیم
چسون کسی نااهل را اهلی شمرد
ماکه جای خویش را نشناختیم
زشتی رویت. فضارا تیره کرد
این چه نقش است. این چه تار است, این چه ود
مت میتی کی هواس
کاش میرویید در جایت خسی
رکه هستیء مایهة دردسری
کر کته هر آبییم و کیو ادن آتفسیه
دکتهتی کی ارس از پبوی ماست
لیک مارا بیشتر بسوییدهاند
هیچ ننهادند نسزدیک توگام
ماسرافرازيم و تو بیپاو سر
زشترویی» لیک گفتارت نکوست
زاشت کقش اند کفین راست»زامیت
یاوهای گر خار بر وی گفت» گفت
میکشيدیم ارتفا خر داهسستین
از کجا دامان تو الودهایم؟
تمه زارت همان ۱
گل شنیدستی که شد خار و خلید؟
تسو فرومایه. شدی ضسربالمثل
گل چه ارزد پیش توء ای بوالهوس؟
تو چه میدانی چهايم و کیستیم
گر ز وی روزی قفایی خورد. خورد
خویشتن را در بسلا انداختيم.
کرباس و الماس
یکی گوهر فروشی, ثروت اندوز
نهادش در میان کیسهای خضرد
تست ا وود ماس دل آفس روز
ب ک_ ۰ و سوی نمی یتراد
مثنویها
در افکندش به صندوقی از آهن
بخ ان صندوق زد قفلی ز پولاد
درو نونف کیبه ا تاه
چو مهر و اشتیاق گوهری دید
نه تنتها بنود و میانکاشت تتهاست
گمان کرد از غرور و سرگرانی
تتتلان بسش سا یگیم کت ون بر اف اش
ز حرف نرخ و یفام خریدار
به خود گفت این جهانافروزی از ماست
نبود ار حکمتی در ضحبت من
جمال و جاه مسا بسیار بودهست
بهای مافزون کردند هر روز
درا نسقاد گسردون قیمتی داد
بدو الماس گفت: ای بار خودخواه!
چه شد کاین چهر زیبا را ندیدی
جه نسبت با جواهر» ریسمان را
نباشد خود پسندی را سرانجام
اگر گوهر فروش, اینجا گذر داشت
به مخزن, گر شبی چون و چرا رفت
تو مشتی پنبه» من پرورد؛کان
چجو در دامن گرفتی گوهری پاک
چو برگیرند این پاکیزه گوهر
تو پنداری ره و رسیم تو نیکوست
از آن مسعنی, نکردندت فراموش
ان او گس ول دان خی تهانت
چو نقش من فتد زین پرده بیرون
نه اینجا مایهای ماند. نه سودی
۳۹
به شام اندر, نهفت آن روز روشن
چراغ ایمن نسمود. از فتنة باد
حساب کار خود گم کرد ناگاه
دی ی ی
نه زیبا یبود و میپنداشت زیباست
ی
فسروتن بسود. گر سرمایهای داشت
به وزن و قدر خویش افزود بسیار
بنام ماست. هر رمزی که اینجاست
بت میکردم دراین صندوق آهن؟
عجب رنگی دراین رخسار بودهست!
عجب رخشنده بود این بخت پیروزا
که بستندم چسنین با قفل پولاد
نه تنهایی. رفیقی هست در راه
نی باتوی متا را وروی ؟
چه خویشی, ریسمان و آسمان را
کسی دیبانبافد بانخ خام
نه بهر کیسه. از بهر گهر داشت
نه از بسهر شماء از ببهر مارفت
تو چون شب. تیره. من صبح درخشان
تورا بگرفت دست چرخ از خاک
گشسایند از تسو بسند و قسفل از در
تسورا همسایه نیکو بود. ای دوست!
که داری همچو من, جانی در آغوش
اتود کار تسه ایک کر کر
نه غیر از ریسمانت. تار و پودی
۳۰۰ دیوان پروین اعتصامی
ببه پیرآمون من, دارند شب پاس تسوکرباسی» مرا خوانند الماس
نظر بازی نمود آن سار دلجوی . تورابرداشت, تسابیند مراروی
تسورا بگشود وما گشستیم روشن تسورا بربست وماماندیم ایمن
تفای موه ز نوخ ناک اش هو اش ی ار شک مت ها ک اسه:
۳۹۵
خیال آشنایی بر دلم نگذشته بود اوّل نمیدانم چه دستی طرح کرد این آشنایی را؟
۳۱۹
بکوش و دانشی آموز و پرتوی انکن که فرصتی که تو را دادهاند. بی بدل است.
۳۷
دل پاکیژه, به کردار بد الوده مکن تر کم و امنهار ور کرو آناشدناسه
۳۱۸
طایری کز آشیان, پرواز بهر از کرد کیفرش فرجام بال و پربه خون آلودن است.
۳۹
باقضا چیره زبان نتوان بود کته پدوزند: کرت ضند درخ است:
۳۳۰
دور جهان. خونی خونخوارهاست محکمه نیک و بدکارهاست.
۳۴ دیوان پروین اعتصامی
۳۳۱
۳۳۲
به از پسرهیز کاری» زیوری نیست چو اشک دردمتدان: کوهری نیست.
۳۳۳
کی تا ون کت فلا مش او زدکن که واوه
۳۳
۳۳۵
به رهنمایی چشم. این ره خطا رتم گناه دیدهٌ من بود. این خطاکاری.
۰
وا رو یا مم
۳۹
|
آبگون -مانند آب, بهرنگ آب. آییرنگ.
آیگون گنبد -کنایه از آسمان است.
آبگیر -برکه, مرداب. تالاب. استخر.
آبی و خاکی - آنچه در آب و خاک تشو و تما
میکند. یعنی همه موجودات.
آنشگر نون تانبه سوختاتذاز: کلختی؛
آختن - بیرون کشیدن - تیغ آختن: شمشیر از
غلاف بیرون کشیدن.
آذار -نام ماو اوّل بهار (تقویم رومی).
آرمیدن -راحت کردن, آسایش جستن, فراغت
گزیدن.
آز-چرص, طمع.
آزمند -حریص, طمَاع طمعکار.
آژنگ -چین و شکنجی که از شدت قهر و
غضب یا بر اثر پیری, بر چهره و پیشانی
آسا -نظیر. مانند.
آغل -جایی که در کوه و دّشت برای خوابیدن
گوسفندان مهیّا سازند.
آفریده -مخلوق.
آگین -پُر مالامال, آ کنده (از).
آللايش آلودگی, عیب. فان
آلوده -کنهکار, 0
آموزگار -معلّم. استاد.
اواتاواز تا شنت
آوخ! -آه! -افسوس!
آویزه -گوشواره.
آینه گون ایوان -کنایه از آسمان است.
۱
ابتلا - گرفتاری. سرگردانی» آشفتگی, سَختی:
م ما ام هه مه
آبجد و خطی و کلمن -متصود الضباء است.
حرو فآبجد - مجموعة حروف عرب را
گویند به ترتیب ارزش عددی آنها (ابجد»
موزه مخطیء گلمن» تعفص, ترشت»
کخذ. کنغ.
آبره -رویه (پارچهٌ روی قبا و غیره).
آبکم -کُنگ. لال, ساکت. بیصدا.
آثیر -(به معنای شاعرانه) هوای فوقالعاده
۳۸ دیوان پروین اعتصامی
لطیف و رقیق.
آجرام -گرات سماوی.
آحرار - آزادگان.
احرام - ۱) فوطهای که حجَاج. هنگام انجام
مراسم حج, به خود میپیچند. ۲) احرام
آحمر -سرخ. قرمز.
احیا -زنده کردن.
آخگر - پارة آتش. جرقه. شرر.
ادبار -بدبختی, نکبت» روز بّد. محنت. مصیبت.
آدکن -مایل به سیاهی.
آرخوان -کُلی است سرخرنگ.
آرغوانی -به غایت سرخ.
آرّل و آبّد -زمان بیآغاز. زمان بیپایان.
۱
اْ
آزهار -جمع رهر. سه زهر.
ژدر -آژدهاء مار بزرگ.
[سپر -مپر.
آستاد آشز کاه معلّم, مربی» مُدرّس.
استبرق -زری, زربفت.
استغناء -بینیازی, بزرگواری» عَلوّ همت.
استم -یستم. و ظلم. بیداد.
آسجار -جمع شحر. -ه سَحر.
|شفاق - دلسوزی, شفقت. رقت, زحم؛ ترم.
آشنان - چویک (ریشهایست که به جای صابون
به کار میبرند).
آصنام بجع سم یسم
آطلال - بقایای آنچه مُنهدم گردیده است.
اعتذار - پوزش, غذرخواهی.
غتنام - غنیمت شمردن. -اغتنام فرصت: از
فرصت استفاده کردن.
آغصان -جمع مغصن. > مُصن.
تون تطل: شاد و نیع
آفشاندن تکندادن. حسرکتدادن. -پر
آفشاندن: بال و پر زدن.
آقطار -جمع قطر. > قطر.
اکتفا - قانعشدن, رضایتدادن.
اکراه -ثخالفت, ضدیّت, غایرت.
آلغرض -در هر صورت. به هر جهت, خلاصه,
آلکن -لکنتدار.
آلیاف -جمع لیف. مه لیف.
امل -امید. ارزو.
آناالحق -ندای «مّن خداوند هستم».
آنباز -شریک, رفیق, همتا.
آنبان -کیسه, جوال. خرجین.
انتباه - بیدارشدن, بیداری.
آنجم -جم عگجم. تجم.
آندود -کاهگل که بر بام و دیوار کشند.
آندودن -کاهگل کشیدن, پوشاندن.
آنده -آندوه. عصه, غُم. دلتنگی.
انزوا - تنهایی, انفراد. تنهانشینی» عزلت.
انفاق -احسان؛ خیرات کردن. صدقهدادن.
انقیاد -اطاعت. تسلیم. امتثال. فرمانبرداری.
انگشت -زغال.
انگاشتن - پنداشتن, گمان بردن, تصوّر کردن.
آنگیختن -برپا کردن, برخیزاندن, راه انداختن,
تولید نمودن؛ برآفروختن.
اوباریدن -اوباشتن, بلعیدن.
وا سای ترس
آورنگ تخت شاهی, سریر سلطنت.
واژهنامه
آهریمن» آهرمن» هریمن -(بنا بسر عسقیدة
ایرانیان قدیم:) خدای کردارهای نکوهیده.
تاریکی و شب را قلمرو او میدانستند و
میگفتند همواره با یزدان (خداوند کارهای
پسندبده و نور و روز و روشنایی) در جنگ
و ستیز است. معنقد بودند که خير و شر را
این قق عدا به تفهان آوردهاند و وقتی که
یزدان بر اهریمن فائق آید آعمال نکوهیده
از جهان رخت خواهد بست.
ایقان -عقیده. ایمان. اطمینان» تحقیق.
ایمن خاطرجمع. مطمتن. اش محفوظ,
ب
باد روت -نخوت. غرور. خودیینی.
باد مهرگانی -باد پاییزه بادٍ خزان.
بادیه -بیابان. دشت. تیه. صحرا.
بارگاه - خیم شاهی. قصر سلطنتی. کاخو
دستگاه.
باز -قوش.
باژبان -مأمور وصول باج و خراج.
پتگر -بتساز, بتتراش, صَنمگر.
بُدخشی -منسوب به بدخشان -بدخشی لعل:
لمل بدخشان ملِ بسیار خوب.
بُدره -كيسهٌ پول.
بدسگالی -بدخواهی, ید آندیشی: بدذاتی»
کینهجویی. سو نیّت.
بُد عنانی تم نکش سرکشی, عناد.
طغیان, نافرمانی. یاغیگری.
۳۹
۳ زمین خشک و خالی, بیابان. ۲) بار
درخت, میوه. ۳) تن, بدن. سینه. پستان,
آغوش, کنار بغل.
پرازنده-خضوب. زیباء شایسته. زیبنده.
خوش آیند.
برخیره - ببهوده. عبث. بهنادانی» از روی جهل.
بیخود. بینتیجه.
بُرزیگر -به معنای بُرزگر.
برفراختن -برپا نمودن بنا نهادن» (حداث
کرزدن:
برقع -نقاب, روبند» پیچه؛ پرده.
پرکه > آیکیز؛ بخوطن: تالاب :مر دانه اسشی:
برگ -سازو توا.:
برگرفتن -برتافتن, پنهان نمودن, برگرداندن.
رگ ریزان -فصل پاییز و خزان.
ترگ وساز- تدارکات: اسباپ وسایل.
بُرنیامدن -ستیز و مقاومت نتوانستن.
پُرور -بارون میوهدار مُثمر.
بُری تن خالی؛ خانده اجنبی؛ بیزار.
پریدن -ترک کردن, کناره گیری نمودن,
دستکشیدن.
پسته -گرفتار اسیر. زنجیری, مُیّد. دربند.
بسیط - قلمرو.
پصر -بینایی؛ بینش؛ چشم, دیده.
بط -مُرغابی, اردک.
یل شک -شهر کثار.
ناالشعش - دب آکبر ود آصفر (از ور
قَلکیَةُ نیمکر؛ شمالی).
بناگوش -حفر: پُشت گوش, بیخ گوش.
ُندی - اسیر. گرفتار, زندانی» محبوس.
والفضولی - فضولی, گستاخی, جسارت.
۳۰ دیوان پروین اعتصامی
پرگویی.
پوالهوس -مُتلوّنالمزاج» دمدمی.
پوریا - حصیر.
بوقلمون -مُتفیّره متلوّن. تغییرپذیر بیثبات.
ناپایدار.
بوم جفد.
بهخود دیده - خودبین. خودپسند. مّغرور؛
از خودراضی.
به سزاوار -برحسب لیاقت و شایستگی.
همان -فلان.
بیبّصر -بیچشم. کور, نایینا.
پیختن لک کردن. غربال تمودن: تراکنند؛
کردن» پخش نمودن, پاشیدن.
پیداربخت - خوشبخت. خضوش اقسبال.
سعادتمند.
یدردی -تنبلی, تکاهل, تکاسل.
بیع و شری - فروش و خرید. خربد و فروش:
معامله.
بیغوله -حفره. گودال, غار؛ جاي ناآفن:
بیکران -بیحذ و حصرء عظیم. بیپایان. وسیع.
بیگمان -بیشک. بلاتردید؛ یه شتا
بیمَدعا -بیطلب پاداش, بیمطالبة آجرت.
پیمر - بیحساب. بیشمار بیاندازه.
تب
پاتابه - پاپوش. ۱
پار -سال گذشته. پارسال.
اسان گذفنه بارسائن.
پاس -نگاهبانی, چراست, کشیک.
پاسنگهدار - مسلاحظه کار. رعایتکار.
قدردان. حقشناس.
پایبست -پی. پایه. شالوده. اساس.
پایبند -گرفتار مفیّد. اسیر. بسته.
پَتک -چکش آهنگری, چکّش بزرگ.
پذیرهشدن - پذیرفتن, قبولکردن.
پرداختن -آهمیّتدادن, [براز علاقه نمودن.
اعتنا کردن, توجّه نمودن.
پرده زکارم کشید -مرا ظاهر و آشکار ساخت.
پرده از روی من برگرفت.
پُرد؛ مینا گون -کنایه از آسمان است.
پردهنشین - پسنهان, نهفته. مخفی, مّستور
رند -بافتة ابریشمی و حریر ساده.
پُرنبان حریر و دیباي مُنقّش تفیس.
پُرنیانی -از پرنیان.
رز ترش یحو ی
پرویزن -غّربال, آلک.
پروین - ریا (یکی از ضُوّرٍ فلكي نیمکرة
شمالن:فرکب از هفت:ستاره:
پژمان -پژمرده. آفسرده, بسیرونق» تا کیا:
اندوهگین.
پُشتواره - کولهباره خرجین, چٌنته, توبره.
کوله ُشتی.
پشیز - پول ریزه نازک. کمبها.
پُلاس - جاجیم. زیلو. پارچهة پشمی زیر و
نامرغوب.
پندار -تکبر عجب. خودیینی.
پنداشتن -گمانکردن. تصوّر نمودن.
پود - رشته و نخی که هنگام بافتن. در پهنای
۰
گ
پارچه بکار میبرند.
توا رن بر و3
پوینده -رّونده» دونده.
پویه -رفتار َش, حرکت.
پویبدن -۱) رَفتن» دویدن. ۲) جستجو کردن.
گردیدن, تفتیش و تحقیق کردن.
پی -عصب؛ قوّت. یارا.
پیرایه -زینت» جلیه. زیور, آرایش.
پیر راه -هادی, رهنما. پیشوا قائد.
پیرو-شاگرد. مرید. تابع.
پیروزه -به رنگ فیروزه. لاجوردی, نیلگون,
کبود. تا
پیشنشین 4 کمگم یار و یاور.
پیکان -تیر, خدنگ.
پیله وری - دستفسروشی. خسوردهفروشی»
دذورهگردی.
پیمانه پیمودن -شراب نوشیدن.
پیوند -قوم. خویش, منسوب؛ وّصلت. اتصال.
ت
تاب تابندگی, روشنی, فروغ؛ توان, توانایی,
طاقت.
تاجور - پادشاه مّلک, شاه سلطان.
تار - رشته و تخی که هنگام بافتن. در درازای
پارچه به کار میبرند.
تاراح -غارت. چپاول.
تافتن -گرداندن. پیچاندن.
با هی که ی
تاک -مو, درختِ آنگور, زز.
تاوان - جریمه, غرامت. عوض.
تاوه -روغنداغ کن, تابه.
۱۳۱
بار -دودمان, اصل و تسب, نژاد. قبیله. طایفه,
خاندان.
تبارک -اوّلین کلمه از یه اوّل از سور
«الفرقان» در قرآن (تبارکاذی تَرل
لفرقان علی عبده - بزرگوار است خدایی
که امتیاز بخشید بند؛ خود را که نیز اوّلین
کلمة ی ال سورء «الملک» (تبارکالذُی
پیدهالملک < بزرگوار است خدایی که به
دشت اوستت شاطت یا
تبرخون -سرخ بید.
تبه -ضایع, خراب. مَعدوم مُنهدم, تباه.
تبه شدنی -از میان رّفتنی, معدوم و مُنهدم
قل تین
تتبع - تحقیق» پژوهش, [بداع.
تجلی -ظهور. آشکار شدن.
تذرو -خروس کولی, قرقاول.
ترجمان -مترجم. مفشر, مُعیر.
ترقنذ -حیله, مکر, دسیسه.
ترکتاز -غارتگر یُغماگر.
ُرکتازی -غارت. چپاول, تاراج. تغما.
تسبیح دخمل خو آندن؛ نبا : تمبخید.
تعالی -بُلندمرتبه, متعال, عظیمالشأن.
تعویذ طلسم.
تعویذ جستن -به خداوند مُلنجی و پناهنده
شدن.
تف -بخاره حرارت. گرمی.
فاحر - فخر کردن, ناز نمودن, تکیّر کردن؛
خودبینی, عغجب, غرور.
تک -دو, تاخت» سبر. حرکت. دویدن.
تقدس هدس منزه» زا که
۳۲ دیوان پروین اعتصامی
تکلف -آداب, تشریفات رسوم تعارف.
تلبیس حیله, تقلب, فریب. شیّادی. طّاری.
ریا, دورویی» دورنگی.
تمثیل -حکایت به طریتی کنایه و مجاز.
تمکین - فروتنی, خضوع.
تمییز - بصیرت, فراست, درک تمیز.
تنگمیدانی - محدودیّت. تنگي عرصه, گمي
مجال.
نیدن - ریستن, رشتن, تابیدن.
تنین -آژدها: مار عظیم.
توده کردن - انباشتن, تلکردن. کومه کردن,
که کردن.
توسن -اسپ رکش و جسهنده و حسرون,
رامنشدنی.
توش - آذوقه, لوازم. اسباب, ذخیره.
تهمتن - ۱) از آلقاب ژستم زال. ۲) قویهیکل.
قویبنیه. زورمند. شجاع.
تیمار -غم. خزن, آندوه عصّه.
تیمارخوار - غمخوار» پرستار مُحافظ.
تیمارخوردن -عصّهخوردن. غمخواری.
تیه -بیابان» صحراء بادیه.
تیهو -کبک.
ث
بات -أستواری. استقامت. پایدرای,
بُشتکار, دوام. استحکام. متانت.
ریا - پروین (یکی از ضُور فلکي نیمکرة
شمالی مر کب دهفت تسا رها
تعبان -مار عظیم و جسیم. اژدها.
آوابت -ستارگان بیحرکت.
ثیاب -(جمع وب) جامههاء لباسها.
9
تحاتال > ماوت
جان خستن -اذیّت کردن. طیهودن:
صدمهزدن. جریحهدار نمودن.
جانفزا - جانبخش, روحافزاه روحبخش.
جانگاه -دلازار, ازاردهنده. موذی.
جاهدوا-از چهلمین یه سورة «التوبه» (قرآن) :
«و جاهدواپاموالکم و آنفسکم فی سَبیلاله»
و جهاد نید با مال و جان خودتان در راه
خدا.
جاه فروختن - لافزدن, نازکردن, تکبُرنمودن,
مغرور بودن» خودبین بودن.
وه ود وا
جدی نام یکی ازخشتارگان نات سکره
شمالی.
جر -مّرتع» دشت.
جرس -زنگ.
چریده -دفتر
جزو لاینفک -قسمتِ جٌدانشدنی, غیرقابل
تفکیک. مُجرّانشدنی, سوانشدنی.
جعَل -سوسک. سرگین غُلطان.
جفت -همنشین, قرین» همدم. همسر.
جلیس رفیق. مُصاحب, یار.
جوار -نزدیکی, مُجاورت قرب همسایگی.
جوز -گردو فندق.
جوشن -زره.
جولاهه. جوله - بافنده. تشاج.
جهان خداوند -شاهنشاه.
جهاندار -سلطان, شاه.پادشاه» شهریا.
جیفه -مُردار, لاشه. نعش.
واژهنامه
۳۳
چاردیو-۱) چهار 0 اک باد اب
آنشن:۲) تفس آسازه: تن زاس تفس
چاشت - صبحانه, لَقمةالصّبام. ناشتایی؛ ظهر.
قبل از ظهر.
چر -چراء چریدن.
چراخور -چراگاه» مرتع. چمن.
چرخ نیلفای چرخ نیلوفری -کنایه از آسمان
است.
چرخه -دوک, دستگاه ریسمانریسی.
چشماندازی -نظربازی. چشمکزدن.
چشم تمناک -چشم علیل و معیوب.
چشمةٌ حیوان -«آپ حیات» که گویند خضر
پیغمبر در «ظْلمات» یافته, از آن 1
زندةٌ جاوید ماند.
چمیدن -خرامان راه رفتن.
چنبر -منحنی, مُدوّر؛ حلقه.
چنو -چون اوء مانند ا, یثل او.
چونان -همچنان. چنان.
چیرهزبان -گستاخ, بیباک» جسور متهوّر.
چیرهزبانی - زبانبازی» پشتِ هماندازی.
چینه -دان, دانه. حبّد.
۰
ت
حاجب - دربان» قاپوچی.
حاذق ماهر خبره. زبردست. مُتخخحّص.
خجر -سینه. آغوش.
حد -مُجازات شرعی (بوسیله شلاق يا چوب).
حد ید آهنء
حرمان -محرومیّت. پاس: ناامیدی, بدبختی.
خصاد -درو, درویدن, خرمن برداشتن, خرمن
جمع کردن.
حصار -معجر, دیوار مُحوّطه.
حصار چرخ کنایة اد اسفان اس
حصاری -مُحاصره شده, محصور, مٌحبوس.
اسیرء زندانی.
حصن -قلعه, بارو, دژ.
خطام -مال دنیاء آباطیل و مُزخرفاتِ جهان.
خطی - آبجد.
خلزون دش ها انست که انا ار شدی بر
پُشت دارد و هسنگام خسطر در آن پنهان
می شوگ
خله -خرقه. رداء جبّه, عباء لباده, ملیوس.
تخلیت ازشت: آرایشن» پیرایه.
حمام - کبو تر.
حنظل -هندوانة ابوجهل .
حور -پری.
حع داور -خدای عادل باقی.
حین قدیم -خدای آزل و
ح
خارا -بافتهةٌ حریر و ابریشم.
خاره -(اسم) سنگ سخت. (صفت) سخت.
خاکسار -خوار. ذلیل, پُست. فروتن.
خال -دایی. خالو. برادر مادر.
خاییدن -جویدن, به دندان ترم کردن.
خدنگ -نام درختی است بسیار سخت و مُحکم
که در قدیم از چوب آن تير و کمان و زین
توا تا
خذلان - سهلانگاری, بیقیدی؛ پایبند وا و
۳۴ دیوان پروین اعتصامی
هوس بودن.
خرابآباد بت دتیا: جهان. گیتی. عالّم؛ خرابه.
ویراند.
خرا- -مالیات باج» جزید.
خرام -گردش: قدم زدن. با ناز و کرشمه راه
رفتن.
خربنده - خرکچی..چارپادار» مالدار, کسی که
خر و الاغ کرایه میدهد.
خرقه -عباء رداءلبّاده,بالاپوش.
ترا رس کرک دا
خریف - پاییزه خزان.
خز - پیرایه و ملیوس از پوستین حیوانات.
وف -شفال, ظرفبگلین
خس -مردم فُرومایه. نا کس, زبون, بخیل, زذل.
خسییدن - خواییدن, حُفْتن.
خستن -مجروح نمودن. زخم زدن» ریش
کردن.
خسک - خُردهچوب, ریزهچوب. خاروخس.
خاشاک.
خضرا سسیز.
تطه قامراز:
شُفاش -شبکور. شبهره.
خفتان -زره» جوشن.
خلاق - آفریدگار. خالق.
خلخال - پابرنجن. پااورنجن (حلقة طلایا نقره
و امثال ان که به قوزک پا کنند).
خلقان -کهنه» ژنده فرسوده, تار و پود
و
خلل عیب تقص. آفت. زیان.
زخم کردن. ریش کردن.
خاش کشت قفت خال ]نع کی
رخاوتِ پّس از مستی.
خمّار -می فروش, شراب فروش. میخانهچی.
جنگ اسب سفید یا خا کستری رنگ.
خواجگی - آقایی, راست. بسرزگی.
بزرگواری» مهتری» بای
خواجهتاش - همقطار رفیق.
خواسته -مال, منال. متاع. ثروت. دارایی.
تموّل, دولت.
خواص - نجباء آشراف. آعیان, آصیلزادگان,
اشخاص اصیل.
خواهنخواه-به [جبار. به زور.
خور - آفتاب. خورشید. بهر» شمس.
خور -خوردن.
خورش -غذاء, قوت. خوردنی. طعام, خوراکی.
خوشاب یراق درخشنده» با شکوه. آبدار.
تابان, با جلوه.
خوشهچین - ریزهخوار؛ کسی که پس از درو.
خرده خوشههای باقیمانده در مزرعه را
جلمغمی کت
خونپالا - خونفشان. خونچکان خونآلود.
خونآشام.
شونی -قانل.جانی.
خویشتن دیدن - خضودبینی. خضودپرستی,
خودیسندی.
خیره - ببهوده. بیجهت. بیسبب. عّبث. باطل؛
واله. حیران. مسدهوش, متحیر» مات.
مبهوت. گُستاخ, پُرروه نافذء تیز.
خیرهشر - سرسخت» لجوج. خودرأی, یک
دنده, عنود. خودسر. سرکش.
خیره شری -شرسختی» اویت [ تضاعض:
شرکشی. عناد. تم
خیرگی -شرارت. قساد. همرزگی؛ بیهودگی؛
کتا ش اهانت تاه
خیری -شببوی قرمز گل میخک. قرنفل.
د
داروغه -سر عسس, شرپاسبان.
داستان - افسانه. حکایت. قصّه روایت؛
ضربالمثل؛ آنکشتنماه افبساندوار ون
نیت شالف متشفون هط رت
داوری - قضاوت. مُحاکمه. فتوا؛ تظلّم,
شکایت.
دبیر - نویسنده, مُنشی, مُحرر, کاتب, میرزا.
|
در افتادن - جنگیدن, مُنازعه کردن خصومت
ورزیدن؛ از پای درآمدن مغلوب شدن,
شکست خوردن.
دذرج -جعبة جواهر» پیرایهدان.
فرخوز-سزاوار: لا یق» مستحی. شایستد.
دوداح لا سلف» زننویبه تهنشین.
دُردآشام -دون, فرومایه. پست.
دُردیکش بتکسا و دائم الخمر.
در -جمع در (مروارید. لولق).
درزی یط
در شش و پنج -در معرض تلف.
درگه آحدیّت -دّرگاه خداوند یکتا.
درم - پول سیاه, پول خُرد.
دریوزه -گدایی. سوال.
دژخیم -جلاد. میر غضب.
دستان -۱) مّکر, حیله. تزویر؛ افسانه.
۳۵
حکایت, روایت قصّه. ۲) لقب زال. پدر
یر 3 اند عتضتی ربا تشن سر فش
دزدی؛ تردستی؛ مهارت. چابکدستی.
دغل -دغاء مُتقلب. حیله گر؛ پست. فروماید,
ردل. ناجتس.
دّف -دایره (آلتِ موسیقی).
دفتر پبروژه -کنایه از اسمان است.
دلافروز - نشاط آور. لذْت بخش, شمفانگیز,
شادمانیبخش.
دلق -کهنه. پاره؛ پارچه یا لباس شٌندرس,
وصلهدار, تار و پود گسيخته. نختما؛ جامه
درویشان.
دلیل -راهنماء هادی, مُرشد., بلد.
دم -بُخار.
مان -مَخوف. مُهیب؛ قوی, پر زور؛ تندرو؛
غضبناک.
دماغ -مُخ. مفز.
دماغ یاه
دمساز -مصاحب. رفیق, معاشر. باره
همصحبت.
1
دواب - چارپایان بُهایم. حیواناتِ بارکش.
دوختن -بر هم نهادن. بستن - بدوخت دیده:
چشم رایر هم نهاد. بست.
دورباش -اخسطار, تسحذیر» تنبیه, آمر به
احتیاط.
دوش دوشینه شب کشت بشید
دوک بای که بدان ریسمان ریسند.
دونان - فسرومایگان. مسردم چست و رذل و
ناجنس.
۳۶ دیوان پروین اعتصامی
دٌهانه -دهنه, آفسار, لگام. لجام.
خمل اگوی
دی - دیروز روز گذشته.
دیبه -خریر آلوان. زری» زربفت.
دیجور -سیاه و تاریک. تیره و تار.
دیدن -نگاه کردن, نظر انداختن,نظر نمودن.
دیدن در...-نظر کردن در...
دیدن سوي -نگاه کردن به...
دینار - پول, زر شرخ؛ سک طلا.
دیو -ابلیس, شیطان, نفس آمّاره.
دیوان -محکمه دادگاه.
دیولاخ -جای دیوها مّکان دیوهاء دیوستان.
جایگاه دیوها.
د تخت.
تس(
ذباب -تگس.
ذل -پستی» فرومایگی, خواری.
دم -ملامت, توییخ.سرزنش.
ذوالجلال - خداوند. آفریدگار. پروردگار.
راحله -شتر یا اسب سواری.
راد -کریم. سَخی؛ جوانمرد. ُلندهمّت؛ شجاع,
دلاور؛ حکیم. دانشمند.
زا هم مغ را وف ان کون
راهزدن -قطع طریق, رایریدن؛ دزدی. غارت.
چاپیدن سرقت, لختکردن در راه.
راه کردن - راهیافتن. دستیافتن» دستاندازی
کردن.
راهوار -رّونده, خوشراه, فراخگام.
راهی -رّونده, رهرو, مسافر.
رایت -بیرق علم» پرچم.
رایگان رایگانی -مُفت؛ مان
وّباب - نوعی کمانچه که در قدیم معمول بوده
است.
رباط ک اروانسرا. خانه. مهمانخانه.
مسافرخانه.
رحلت -عزیمت, کوج کردن شردن؛ مرگ.
رحیل - عسزیمت» حسرکت, کسوچ.
رَختبستن -سفر کردن, عزیمت نمودن,
کوچکردن؛ مُردن.
زخصت -اجازه ذن.
رداء -عیا, بالاپوش. جبّد. بّاده, قبا.
رستن -رها شدن.
رسته - راسته؛ دسته. طبقه, ی
رَسَن -ربسمان, طناب.
رفعت -بلندی, جلال, عرّء مرتبه. ژتبت.
رفق -مهربانی, ملاطفت. احسان.
زقعه -وصلد.
رمز -مُعما.
روحالامین - جبرئیل.
روزگار گذاشتن - وقتگذراندن.
روزوار -مانند روز, چون روز مثل روز.
روسپی - فاحشه. زن بّدکار زن خودفروش.
روشن -بیناه تیزیین, تیزنظر.
رونده -سیّار متحزک.
رویین - آهنین, زخمناپذیر.
ره -راه, طریق, مرتبه, با دفعه.
رهآورد -سوقات. هدیه, پیشکش.
رهپو -راهرو راهنورد. مٌسافر» عابر.
رزهرو -سافره عابر. رهنورد. گذر کُننده.
زهگذار -مُسافر عابر.
زهنمون -رهنماء هادی, رهب بلد, مُرشد.
زهوار -رونده, خوشراه, قراخگام.
زهین -مدیون؛ مقروض, مرهون.
ریحان -نباتِ معطر. گیاه خوشبو.
ریاحین تاد ریحان.
کی یه تم میس کر
ناپاک» پست. دنی. زشت.
ریم -فساد. چرک» جراحت
ریو -مکر, حیله. تزویر فریب.
زاد - آذوقه. توشه. تهیّه, تدارک.
زادبوم -سقطالرأس, مولد. موطن, وطن؛ میهن
رحَل -کیوان (ششمین سَیّارة منظومهٌ شمسی از
حیث دوری به خورشید. کات بیشمار
ریزی در دو حلقه به دور آن میچرخند).
زدن -بریدن مسدود کردن. قطع نمودن.
زدودن - حذف نمودن, پاککردن, زدن؛ زایل
نمودن» برطرف کردن, برداشتن.
زرآندود مُطاک مُذهب.
زر بفت زره
زرع -حاصل, محصول.
ژرعیار -زر ناب. طلای خالص.
ژرق -مکر ریاء حیله, فریب. تزویر.
ژریر -[سپرک.
ژلیقن - ترس بیم. وحشت.
۳۷
رَغُن - پرند؛ کوچک سپید و سیاه؛ غلیواج.
زنگی شب -کنایه از شب تیره و دیجور است.
زمام دهنه, عنان, آفسار, مهار.
رمی -زمین, خاک.
رخ زنخدان چانه.
ژنگار -زنگ.
زنهار -۱) آسان. نی نگ
مرحمت. شفقت. رأفت.
زورآزما -زورآور قوی, با قوّت. نیرومند.
زه -رود؛ تاییده. چلة گمان.
ژهر -ل -جمع: آزهار
ژهره -دوّمین ساره منظومهٌ شمسی از حبیث
دوری به خورشید.
زیانکار -مُتضرّر. خسارتدیده, ضرر کشیده.
زیب -آرایش, زینت» پیرایه, جلیه.
زیر و بّم -آهنگ بلند و آهسته.
زینهار --> زنهار.
ژ
ژاژ -شخن هرزه. یاوه؛ حرف مُفت.
بی -هرزهدرایی. یاوه گویی. یاوهسرایی
ژاله -شبنم. نم.
رف -عمیق» گود.
ژنده -جامة پارهباره, لباس کُهنه و فرسوده.
قبای وصلهدار.
ژولیدن - درهم شدن, بههمربختن. پریشان
شدن» آشفته گشتن.
ژولیدگی - آشفتگی. پریشانی, درهمی.
ژیان -تند. خشمناک. غض بآلود؛ درنده, سبع.
ژازخا
۳۱/۸ دیوان پروین اعتصامی
س
ساحت فضاء میدان, پهناء وسعت.
سا وکا غوافی رهم آهنگ» ما توش شماشی:
دوس
ساغر - یال شراب, جام.
سالک -رهرو, رونده. مسافر, راهگذار,
شاگرد مُرید. تلمیذ.
سالوس - فسریب, مک حیله, دروغ»
ظاهرسازی. چربزبانی, رباء شیّادی.
سامان -اسباپ خانه, دارایی.
سبزطازم _کنایه از اسمان است.
سبکبار - فارغبال. بیقید. بیعلاقه. بیتملق.
سبکدانه -دانه, تخم پُذر.
سبکسار -خوار, فرومایه, بیقرار.
سبکقدم - تیزرو. جلد رفتار. چابک, تندرو.
سپنجی - ناپایدار بیثبات. فانی. بیبقاء
زودگذر, مُوفّت.
سپیدار - نوعی درخت بید؛ نوعی درخت
تبریزی.
ستاره تمانی -درخشان رین سخارة انشفان؛
جزء صورت قّلکی «کلپ آکبر» در نیمکرة
شمالی. ۱
ستردن - پاک کردن» محو نمودن, برطرف
تردق زاین مراد
سترک - بزرگ» قوی فیک د روشاه ستی تط
خشمناک.
فقو ار دامتوان: محکم. پایدار مستحکم.
ستیز جنگ, کشمکش, نزاع. مخاصمه.
ستیزیدن - جنگیدن, نزاع کردن, کشمکش
نمودن.
هنزو
سدره -نام درختی در بهشت.
سراب -زمین شوره که از تابش آفتاب درخشد
واقور اب تفای
سَر آب یا راب - چشمه. سرچشمه.
راخ تاه و که
سَرای استخوانی کنایه از تن است.
سر به گریبان -مُتفکر, مات, مبهوت. غرتي در
فکر.
سّررشته-کار. مَهِمٌ؛ صلاحیّت. قابلت.
سرسشری -ببهوده؛ بی تأمل, بی فکر.
سرشت -خلقت. طینت. طبع» خوی, طبیعت.
سرکردن -شروع کردن, آغاز نمودن.
سرگرانی -تکیّر. غرور. تخوت خودپسندی.
سرگشته - حیران شرگردان, گیج. مبهوت.
سره -تیکو پسندیده ترگزیده تمام عیار.
سفله - فرومایه» پست, دون, دنی» زذل. ناچیز.
9 شیم. ۳
شکان -فرمان کشتی.
سلسله - زنجیر.
سلوی -بلدرچین.
1 قلک. گردون.
سَمن -یاسمن. یاس.
سَمند اسب آشهب؛ اسب خرمایی رنگ؛ اسب.
سّمندر -نوعی سوسمار (که به تصوّر قدما در
اتف نی سوایه از
سَموات - آسمانهاء آفلاک, گردونها.
شمور -پوستین خزدار چارپای کوچکی که در
مناطتی قطب شمال زیست میکند -و خود
ان حیوان.
سموم -بادسام (باد سوزانی که در صحاری
افریقا و اسیا از جنوب به شمال میوزد).
شتجاب - پوستین خزدار چاریای خُردی که
در نقاط شردسیر روسیّه و مخصوصاً در
سیبری یافت میشود. و خود آن حیوان.
ستگسار -سنگباران.
سودا -۱) معامله. تجارت. دادوستد. ۲) هوا و
هوس. میل. آرزو.
سودگر -سوداگر تاجر. معامله گر بازرگان.
سودن -مالیدن.
شون تمومای ن اور شم
سوسن -زنبق, رازقی.
سوک -مصیبت. ماتم؛ غم اندوه عصه
شهی -راست. مستقیم پرآفراشند.
شهیل -نام یکی از ستارگان ثابت.
سیمرغ -عنقا (طبق افسانههای قدیم: مُرغ
بسیار بزرگی که در کوه قاف میزیسته
است). ی
سیمگر -زرگری که به جای ژُرء نقره کار
میکند.
سیهکاری -بدکاری, خطا کاری. کردار بد.
0
سس
شالوده اساس.: بی» پاید.
شاهباز -شاهین, باز سفید بزرگ.
شاهد - خوبرو؛ دلبر. دلارام.
شاهین -باز در
شایان در خور تمجید. شایسته. قابل تحسین.
شباویز -مُرع حق.
شباهنگ -لبل.
۳۹
شبچره -نقل و آجیل که شب صرف کنند.
شیر -شاریق: دزد, رهزن؛ عسس, داروغه.
شتاء - زمستان. دی.
شترنگ -شطرنج. بازی شطرنج.
شحنه -عسس. ۳ پاسبان.
شُدن -گذشتن, رفتن؛ مُردن» پژمردن.
شرار -اخگر, جرقه. آتش
شراع -بادبان.
شرّر -آتش, آخگر, جرقه.
شری -خرید.
شریان -عرق نابض, عري ضارب (رگی که
خون را از قلب به اعضا میرساند).
شش و پنج -|شاره به بازی رد و قمار است. نه
در شش نه پنج: یعنی در هیچجا.
شعار -مَرام» مقصود. منظور.
شعبده -تردستی. خقهبازی, شیّادی.
شفقت -رحم. دلسوزی, رقت, ترحم.
شفیق 9 مهربان, رحیم. دلسوز با
شقاین کل هخاش کل لا
شقایقگون -گلگون, ی
شکنج -شکنجه عذاب. اذیّت» زژجر.
شکوه -گله. شکایت.
شمیم -بو بوی خوش, رایحه, عطر.
شوخ ِِ_ لوث, پلیدی؛ ۲)چرکین.
مدنگ
۳۳۰ دیوان پروین اعتصامی
شوریدهسر -شیدا. آشفته, بیمار عشق.
شوم -بدشگون, بدقدم. ناخجسته.
شهاب اقب - نیازک (سنگ آسمانی که در
حین سقوط به زمین, بر اثر شرعت سیر و
شدّت اصطکاک. به حال اشتعال درآمده و
آمحهای چون ستاره میدرخشد).
شهوار - شاهانه..شاهوار, سزاوار و لایق
پادشاه؛ عالی, درجه اوّل. ۱
شیدا - شوریده, دیوانه.
شیرازه -نظم. ترتیب» ردیف.
شیفته -گرفتار عشق, عاشق» مفتون, فربفته.
ص
صاعقه -برقی که به زمین فرود اید؛ رعد و برق.
صافی - صاف. ژلال. شفاف؛ ناب. پاک؛
بیغش.
صَبَاع -زنگرز.
صحیفه -کتاب. دفتر. ورق» صفحه.
صحخره -سنگ. نختهسنگ.
صرصر -باد شدید و سخت.
صعوه -سهره. قناری.
صفیر -سوت.
صلا -صّدا ندا.
صلازدن - صداکردن. و
دردادن.
صماء -سخت؛ سفت» خارا.
ضنع _-ساخت. صنعت؛ قدرت. ۲۳
صنویر -سَرو سرو سیاه.
صورتگری -نقاشی.
صومعه -دیر. خانقاه, عبادتگاه ژهبان.
صهبا -شراب. می» باده.
صیقل -برق. پرداخت.
ص
ضرّ -ضرره زیان. خسارت.
ضرتالمکا شدن تانگشتضا کفتن, عوره
استهزاء واقع شدن.
صّلال -گمراهی, سرگردانی, هلاکت. اشتباه.
انحراف.
ضمیر -باطن, دل, خیال, درون, ذهن. خاطر.
ضیاع -املاک, مزارع, قراء مستفلاأت.
ط
طارّم يا تام - آسمان, قلک.
طاس با طاسک لغزنده - چال مورخوار.
طاق -تک. فرد. مُجرد؛ فارغ ازاد.
طاقه - قطعه. تک پارچد.
طرّار -شیّاد. جیببُره حّهبازه حیلهباز, متقلّب.
طرّف -کنار. پهلو, جانب.
طریقت -تذهب, مسلک آیین, روش زندگی.
طعن -سرکوفت.
طفیل یا طفیلی -سورچران» مفتخوار
سایهنشین؛ انگل. تحتالحمایه.
طنبور -عود. سهتار, طبل, دهُل.
طوبی -۱) نامدرختیدر بهشت. ۲) خوشیسعادت.
طوق -گردنبند. گلوبند.
طومار یا تومار -لوله ( کاغذ)؛ دفتر.
طه -بیستمین سورة قرآن که از موسیبن عمرآن
بحث میکند. کلم طه که اّلين کلمة این
سوره است., به معنی «ای انسان!» است.
طیب -عطر بوی خوش؛ خوبی. خوشی, لذت.
طیبت -خوبی. خوشی, نیکی.
ظ
ظلام - تاریکی. ظٌلمت. یر کین
ظلما -بسیار تاریک.
لمانی - تاریک, تیره» تار.
ظنین -بدگمان. مشکوک, اندیشناک.
ِ
قییخاات پتیهو وه کر اسب بس عات: نی خووا
عبرت -آگهی از خطر. تَنبّه؛ درس.
عبهر -نرگس, باسمن, یاس.
عجب - خودبینی, تکبّر, خودپسندی.
عجوز - پیرزن.
عرشیان -فرشتگان, ملائکه.
عرعر -درخت آردج, سَرو کوهی.
عرفان -دانش, معرفت. علم.
عسس -شحنه, قراول, گزمه, پاس شب.
پاسبان.
عشاق دلدادگان. دلباختگان. عاشقها.
عشوه بو اش ناز و غمزه کرشمده؛
ود نما کی : خودارایی.
عضیان: - گتاه: میت تافرمان , طتهیان,
4 4
شورش.
عطارد - نزدیکترین سیّار؛ منظوم شمسی به
خورشید.
عطشان - تشنه.
عفاف -عفت. عصمت. پا کدامنی. پرهیزکاری؛
طهارت, پاکی.
۳۳۱
عقار -ضیاع. مُلک. دارایی. مال.
عقد -گردنبند. طوق, رشته, گلوبند.
عقده -گره.
عقی یسک یمه شفافت فرت نک که ها
عقیم - ببهوده. بی ثمر بینتیجه.
َلقم - حنظل, هندوانة ابوجهل . ۱
علیّین -آقصی نقطه آفلاک. بالاترین محل
ابخانها:
عم -عمو برادر پدر.
عمَان -دریاء بحر.
عَناب -میوهایست خوراکی مانند سنجد.
عناد -سرکشی, جاجت. گردنکشی.
عنانکشیدن -دهنة اسب کشیدن.
نف -جبر, زور؛ بیرحمی» وحشیگری.
عنقا - سیمرغ.
عنوان -۱) اغاز, درامد. دیباچه؛ شرنامه.
نشانی روی پاکت. ۲) ظاهر. صورت ظاهر.
عنود -سرکش, مُتمرّد. شرسخت. لجوج.
وا
عود - چوب معط هندی که برای بخور آورند.
عور -لخت. برهنه, عریان.
یار -شیّاد. طزّار. حقهباز, حیله گر.
غایب از حق -از خدا بیخبر, غافل از حقیقت.
غبطهخوردن -حسد بردن. رشک بردن.
غُذار -خاین, عهدشکن, بیوفاء حیله گر.
عُراب -کلاغ, زاغ.
غرقه -به آب افتاده. غرق شده.
غرّه - فریفته, مغرور. فریبخورده.
۳۳۲ دیوان پروین اعتصامی
عُصن -شاخه. جمع:اغصان.
غلماسنگ -فلاخن, فلاسنگ. آلتِ سنگ
انداختن.
عُمَاز نما خبرچین, پردهدر خبربر.
غمگن - غمگین, محزون, اندوهگین, مُتأسّف
دلننگ.
غنا -بینیازی, دولتمندی, ثروت.
غنودن - خوابیدن. اسودن» راحتکردن.
ف
ات رازن سوه راک
فاخته -قمری. ِِ-
فارغ -غافل.بیفکر. بیاحتیط.
فارغبال - آسودهخاطر. آرام, آسوده.
فام -رنگ. لون.
فتوا-رأی, خکم.
قتاجوان جوانفر 3
فراز -بالا؛ باز.
قرایادآوردن -بیادآوردن.
فرزانه -عاقل. دانشمند. خردمند» دانا.
فرزین - وزیر (در بازی شطرنج).
فرض - وظیفه, تکلیف. فریضه.
فرط بزیادی: زیادتی: کفرت, شدات:
فرقان ۵
فُروزینه کسقماو نیع قماق» آعش رن
آتشافروزنه. آقش که نم
فريشته -فرشته. تلک.
قزودن -افزودن؛ زیادشدن, بیشتر شدن.
قزون -بسیار. عظیم. زیاد. کثیر.
فسان -سنگ تیغ تیز کنی.
فطیر -وّرنيامده.
فکرت -فکر, تصور, تفکر. خیال.
فوطه -لنگ: پیفن دامرن؛ پیشگیر.
فیروزه پرگار فیروزه گلشن -کنابه از آسمان
است.
۵
قاف -رشته جبال مُرتفعی که به تصوّر قدماء
میبایست از همه سمت بر زمین محیط
باشد.
قطر - منطقه. ناحیه. دیار. جمع :اقطار -أقطار
گردون: آکناف آسمان.
قفا پُشتِ گردنی» پس گردنی.
قلاده - طوق, گردنبند.
قَلعه -بارو, آرگ, دژ.
فل متاع الدنیا قلیل -«بگو ارزش ایین جهان
آندک است». نقل از قران .سورة «النساء».
ی ۷۷.
قندیل _چراغ, فانوس.
قهل با زوزه تقی: اعتفت: جیار
تیاس عا تما ط) ارتفا مّ تعقل.
قید -بند. پایبند. زنجهر.
قیر آندود -سیاه. تاریک. ظلمانی.
گت
کابوس -بختک (خواب وحشتناک توأم با
ثقلت صدر).
کابین -بهر. مهریّه.
کارآگاه داستهاد؛ شخص مجرّب شوگ
کارشناس, کاردان. شخص بصیر.
کارآگاهی - تجربه. تخصّص. استادی, خبرت.
بصیرت.
کارا گه -کاراً گاه.
کاشانه -خانه., کلبه, آشیان.
کاله -کالاء متاع, تنل تهار و اباب
کامتجو دسناعی» ناهن کنوشنده: کوفاء
آرزومند.
کام نا کام -البسته. مُسسلما بسه تحقیق,
خواهینخواهی.
کاویدن - جستجوکردن تجسس نمودن,
گشتن, گردیدن.
کاهیده - فرسوده, خسته خمیده, شکستد.
کجمدار -شریر شرکش مُعاند, خودسر بیراه.
متمرد.
کدویٌن -بوتةٌ کدو.
کران -حَدء کناره ساحل. انتها.
کرم پیله - کرم ابریشم.
کرو -قایق. ژورق, جهاز يا کشتی کوچک.
کز-کج. مت انا درسگا
کی -کجی, ناذرستی, [نحنا.
کشتن -(چراغ) -خاموش کردن.
کشمیری -شال کشمی.
کفرانٍ نعمت نس مکنشناسی. ناسپاسی.
نمک به حرامی, بیحقوقی, ناشکری.
کلاف -کلافه, کلایه (ریسمان خام که از دوک بر
چرخه پیجند).
کلمن - ابجد.
کلیج -نان شیرینی, نان روغنی.
کماندار - تیرانداز.
کمانک 2 کارت کواتی گنز
کمند - نردبانی که از ربسمان یا طناب ساخته
شده باشد.
۳۳۳
کِنایه -اشاره, زمز.
کنگره -پرج. ۳
کنگره مینا -کنایه از آسمان است.
گنه -ته. قعره بیخ؛ ممق, گودی.
کوتوال - قلعهبان, نگاهبان, نگهبان, مستحفظ.
کوژبد 0 -قوزیٌ ۵ بش ت. دونا بش ک.
کهربا کاهربا. جسم نباتی یا معدنی زردرنگ
که چون ان را بمالند. کاه را ژباید. -نوع
نباتی, صَمغ درخت «جوز رومی» است -و
نوع معدنی آن از زمین جوشد و چون باد
بدان وزد بسته شود. قدما مُعتقد بودند که هر
که آن را با خود دارد از مرض «یّرقان» این
باشد.
گهسر و کهسار -کوهستان.
کنامتتاي فراشت :ناسمه اد استادی, هترمتلای:
بصیرت. زبرکی, تیزهوشی.
کید -مکر, حیله. تزویره فریب.
کیمیا -(به عقیده قدما) علم و عملی که اجسام
«ناقصه» را به مرتبة «کمال» رسائد. مثلاً
قلع و مس را سیم و زر کند.
کیمیای مقصود - وسیلة حصول مقصود.
کیوان -- زحل.
کیهان -جهان, دنیاء روزگار.
گ
گازر -رختشوی, قصّار.
گراتجان یل کند, #عطی ءالخ رکه خسته:
مانده.
گرانسنگ -سنگین؛ بلندمر تبه, مُعزّز.
گراییدن -مایل شدن, خواستن, تمایل یافتن,
آهنگ و قصد و رغبت نمودن.
۳۳۴ دیوان پروین اعتصامی
گرد - لوا شجاع. دلاور, دلیر.
گردکان گرگ
گردون -فلک. آسمان. جوّ
گرفتن -خرده گیری کردن» عیبجویی نمودن,
ایراد گرفتن, اعتراض بیجا کردن.
گروهه کُلولة نخ که در وقتِ رشتن به دوک
گرویدن -اطاعت نمودن, تبعیّتکردن, [براز
مَحبّت نمودن. پیروی کردن, متابعت
نمودن. تأسّی چُستن, ایمان آوردن.
گلآمود پر از گل. مملو از گل. آراسته بهگل.
گلبن ج 9 ذگل.
کلگو: قمحا
گلنار - -سرخ» قرمز, آتشی
گنبد 9 یکاش ای یاه ایشته
گنجور -خزانهدار, پاسبان گنج. گنجبان.
گوهری -جواهری, گوهر فروش, جواهرساز.
که -گاه. وقت. موقم, هنگام. زمان, آوان.
گهری -گوهری.
گیپا -نوعی غذای فقیرانه که از شکمبة گوسفند
ل
لابه -درخواست. تمتّی, النماس, تضرّع.
لاجوردگون خیمه کنایه از آسمان است.
لاف -دعوی, ادعا.
ال نعمان کل شَقایق.
ختی -آندکی. قدری, گمی. زمانی.
لعبتان بهاری -کنایه از گلهاست.
لگام دافسار: دهنه, عنان.
لمحه لحظه رایحه. اشاره.
لوزینه باقلوا؛ نوعی شیرینی بادامی.
لیف -نْخ» رشته. تار. جمع :آلیاف.
مات -شهمات. 0 (در بازی شطرنج)؛
حیران. مبهوت. سرگردان.
مارقسای -مارگیر, افسونگر.
ماسوا-مٌتفاوت. طور دیگر.
ماکیان -مُرغْ خانگی.
مانا- گویی. پنداری.
مباشر -ناظر مأمور. وکیل. سرکار. پیشکار.
مُبتدل پیش پا افتاده» همهجایی.
مَبرا -ازاد. معاف. مطلق؛ وارسته؛ پا ک, مُنژه.
برهن -ثابت. مد محقق, مُسلم.
مَتاعب -زحمات. قشقایت: رنجهاء محن.
مجازی -استعاری, خالی از حقیقت.
مجمر -بخوردان. آتشدان, مُنقل.
ذیمرحمت.
مختاله -حیله گر غذغهسان تیرنگیاز.
مُحتسب -عسس, گزمه, پاسبان, سرپاسبان.
محر راز -رازدار مُحتمد.
مخدوم - آقاء رئیس, شدیر, آرياب. آستاد.
مَخزون - خزینهشده. انبارشده.
مخمور -خمار مست و خراب, سرخوش,
بیحال» بیروح» افتاده. بژمرده.
مدحت - تمجید. تحسین, افرین خواندن؛
حمد.
معا -مَفصود مَفصد؛ سبب» علتا:
مرت - آییند.
مردار -لاشه.
مُردارخوار - لاشخور؛ گرکس.
قرو ژه سقرد رو خدا
مردْبک چشم - آدمک. نینی چشم. مردم
۳ و
مُرذم هنری هد انز تاد
مُرز -باغچه.
مرزبان -نگاهبان, دشتبان, میر سرحد.
مرجان -مادة آهکی. بیشتر به رن سرخ که از
دریأ صید میکنند و برای ساختن زیورهای
زنانه به کار میرود.
مرحله -منزل, توقفگاه, ایستگاه» محلْ.
مغ و مرغزار -چمن, علفزا. علفچر.
مردور ها گردز من | مرگ
مزرع -مزرعه. کشتزار.
مُساء -غروب.
مسألتآموز -استاد. آمو رگا معلّم.
مسجون -محبوس, زندانی.
مسمار -میخ.
مُسمن -نوعی خوراکی است: مغ را در روغن
سرخ کرده. با الو با الوچه و پیاز و ادوبه
صرف کُنند.
مشاطه - آرایشگر بند آنداز.
مُشام -شامّه, بینی.
یونم بر
مطبخی - آشپز, طبّاخ.
مُطرّا -نو تازه با طراوت.
مظلم -تاریک تار, تیره.
مُعجون -مخلوط و ترکیب ادوبة مُقوّی.
۳۳۹۵
معصفر - زعفرانی» زرد.
معقولات -امور عقلی. مطالب مقرون به عقل و
فهم و شعور. مسائل تعقلی و استدلالی.
معمور -اباد.
معموره -جای آباد.
مُعنبر معط عنبرآگین.
معیار -میزان, عبار, مقیاس.
ماک _گودال. شفره. چاهه چاله.
معا یر -مغالت, بر خلافت:شد.
مغفر -خود. کلاهخود.
مُغْیلان -نوعی خار, که در صحاری عربستان و
مصر میروید.
مُفاد -مفهوم. مضمون, مَعنی.
مقتیت هتواش دهنده, حاکم شرع, قاضي شرع.
مقال -گفتگو. بحث. شخن, حرف گفته.
مکاید - حیلهها؛ خدعههاء نیرنگها. شفرد:
مکیده.
مکنون - پنهان, مخفی, نهفته.
مَلتمس -منظور. مطلوب. مقصود.
مُلحم -فربه, چاق. تنومند.
ملعبه - بازیچه. عروسک.
هلو -ژنگین.
من -۱۰) شیرخشت., ترنجبین, آنگم. ۲) غذایی
که گویند خداوند. هنگام فرار بنیاسرائیل
از مصر, در بیابان بی آب و علف برای آنها از
آسمان میفرستاد تا از گرسنگی تهیرند.
بنیاسرائیل چهل سال در بیابان تیه
پم گر اوق مه دن: ِ
مُناظره -بحث. مباحثه. گفتگو.
مُنافق -ریا کار دورو مُزور مفسد. دورنگ.
۳۳۶ دیوان پروین اعتصامی
مُنرّه-پاک. مبرّاء ببخش. مصفا.
شرافت.
تمس -لاشی شده, رنگ آمیزی شده و تزیین
یافته.
مُنعم -متموّل, غُنی, دولتمند. توانگر» ثروتمند.
موازنه -کشیدن, وزن کردن. سنجیدن.
مورخوار - مورچهخوار.
موزه - پوتبن. چکمه.
موفور - فراوان, وافر» زیاد.
مومیایی -آجسادی را گوبند که مصریان قدیم
با ادویهٌ مخصوص تا به امروز از پوسیدن و
مُتلاشی شدن محفوظ داشتهاند.
موهبت -بخشش. ختقاوت, گذفست؛ ایثار.
مویه کردن - گریستن, گریه کردن, ناله و زاری
نمودن, ماتم گرفتن. سوگواری کردن.
مهجوری - درماندگی, بیکسی, پریشانی.
مهد -گهواره, گاهواره.
مهرگان -ماه اوّل پاییزء ابتدای فصل خزان.
مُهتا که بیزحمت و دردشر اف
امیت؛ گوارا: ۱
مهی -بزرگی, عظمت؛ برتری.
میثاق -عهد. پیمان, قول, قرارداد. عهدنامد.
و وی شا
نالیمن -خطرناک, موذی, مُضُر
تاعلفت فا ای له
نارنگ -نارنج» پُرتغال.
نارون - درخت بزرگی است که هیأت مجموع
شاخههای آن کُروی است.
ناشتوار - نامُحکم. غیرقابل اعتماد. بیدوام.
بیطاقت, بی ثبات. ۱
نافه-کیسه مشک مٌشک.
تا کوارق ده رامیت علب] سایتن:
نامآوری -شهرت. مَعروفیّت. صیت. آوازه.
تور برد هنک
ناوردگاه -میدان جنگ. رزمگاه.
ناوک - تیر.
فاهار -ناشتاء گرسنه.
ناهموار -زشت. نامحجوب. دریده.
نای اش اک
نایبه - بدبختی, ادبار تکیت مصیبت. جمع:
وایب.
نثارکردن - باشیدن.
تُجم -ستاره, اختر. کوکب. جمع:انجم.
تخوت -غرور مَناعت, تکبّر» خودبینی.
تُرد -نوعی بازی که روی تختة مُدرج با مهره و
طاس بازی میکنند و در آن برد و باخت
یه زیت اسفی افنال ی:
نردباختن -نردبازی؛ قمار کردن.
نزار - لاغر» نحیف, ضعیف.
ّْل - خوراکی که برای مهمان تهیّهکُنند.
نژند -غمگین, آفسرده.
نسترن و لسرین دک ُرگس.
نسیان -فراموشکاری, غفلت. بیتوجهی.
تشاط -خوشی, سرور, شادمانی لذت, حّظ.
نشتر -نیشتر, لت فصد.
شیب -سرازیری.
طع -شْفرةٌ چرمی (که در قدیم بر روي آن سر
میبر بدند)؛ شفره.
تظاره - تماشا؛ دیدن.
واژهنامه
ظاره گاه -مَحل تماشاء منظر.
نُظرباز - چشمچران.
نُغز - خوب. عالی. پسندیده. شگفتآنگیز,
حیرتآفزا.
ماد -خبره, دقیقهشناس؛ شخص موشکاف,
عیبجو؛ عیارگیر.
تکهت -عطر یو.
نگار - تصویر, نقش؛ محبوبه, معشوقه.
نگارستان _نگارخانه تاشخانه.
فگارین -مُزیٌن مُنقش؛ محبوبه, معشوقه.
نگران -مُتوجٌه.
نگون -وارونه. سرازیر واژگون.
نگین -گوهر, سنگ قیمتی.
تمودن -نشاندادن.
تمط -طرز. رّوش, طور.
تواختن -نُوازش کردن.
توا -تاب و توان؛ ساز و برگ؛ توشه و آذوقه؛
توازش.
آواخوانی -آواز خواندن, آوازه خوانی» نالیدن.
واله مه تکٌه.
نوایب -جمع نایبه نایبه.
نور تجلی -نوری که گویند خداوند در کوه طورر
به موسی نشان داد و او را مدهوش ساخت.
ورد -حرکت. گردش, سبر.
ورس بو متا جوان, نازک, لطیف: خردسال
نورستگان -جوانها.
نوکار - تازه کار مبتدی.
نوید -مَزده» وعده قول.
نهانبین دقیقهشناس, باطنشناس؛ بیدار
۳۳۷
نیام -غلاف.
نیسانی -بهاری.
نیلگون نیام بر کایه اد اسان انس
نیکآنجام -مُوفْق, کامیاب. عاقبتبهخیر,
خوشبخت. بختیار, کامکار.
نیکروز - نیک بخت» خوشبخت.
نیلپری -نیلوفری.
نیلپری چادن نیلیری طشت -کنایه از اسمان
اشّبت:
نیلفام فتل کون لاجوردی. آبیرنگ.
نیلگوننامه -کنایه از آسمان است.
و
وارهانیدن - خلاص کردن. آفاد ورن
رهانیدن, نجاتدادن.
ادها کم مکترای رتاش
وامدار -بدهکار مُقروض.
وبال -رنج؛ زحمت. بحنت؛ گناه» معصیت. خطا.
واق -اتحاد. [تفاق؛ وصلت. اتلاف؛ عهد.
میثاق. قرارداد.
وحی -ندای آسمانی, الهام. القاء؛ افشاء.
مکاشفه, کشف.
ودود -مهربان مَشفق, مُحبٍّ. شفیق, دوستدار.
ودیعت تآمازگا سپرده.
ورطه -گرداب. غرقاب. پرتگاه. هاویه؛
هلاکت. فنا.
ورید -رگ. عرق (ر گی که خون را از اعضاء بدن
به قلب بازمیگرداند).
وزر -گناه» معصیت. خطا. بار.
وّسواس -تردید رأی, دهنبینی.
وهله - اه آندم. موقع. تن
۳۳/۸ دیوان پروین اعتصامی
وهم -خیال» تصور. توهم.
۳
هبا -خاک, غبار, گرد.
هرزه -بیهوده. بیفایده. عبث. باطل.
هزار -بلبل.
هزاردستان -بلبل.
هزل -شوخی, مزاح. بَذله گویی. مسخرگی.
هزبر - شیر.
هفتخوان -راه ذشوار و پر از موانع. اشاره به
«هفتخوان» زستم .
هلیدن -هشتن. تسرکنمودن» رهاکردن.
گذاردن, به حال خود گذاشتن.
هما -مُرغ استخوانخوار (در انسانهها),
عقابدریایی, نسر بحری.
هماره -همواره. پیوسته؛ هميشد.
همایون -فرخنده, خجسته, مبارک.
همگنان - همکاران. همجنسان, همقطاران؛
فقاء هم چشمها.
همان کین آنان:
هنچار -راه و رسم. طریقه, زوش.
هوا -هوس, شهوت. میل نفسانی.
هوان -یستی, فرومایگی, خواری,ذّت. خفّت.
نکوهیدگی.
هيچمیان - پسوچ. میانتهی, بیمغز, پسوک.
توخالی, میانخالی.
هیمه -هیزم؛ حطب, چوب.
ی
یأجوج-یکی از طوائف وحشی آسیای شمالی.
بارا توانایی. زور قوّت. قدرت. رای
باره دستبند آلنگو.
پالیین رتیه پایمن:
یاسین -سی و ششمین سور؛ قران که از حقیقتِ
این کتاب شخن میراند. کلمة یاسین که
اولین کلمة این سوره است. به معنی «ای
انسان!» است. گویند این سوره به منزله
قلب و مغز و روح قرآن میباشد.
یتیم (دْوّ) - بیمانند. بینظیر. یکتاء یکه, یگانه,
فرد. بیعدیل.
دبیضا -از جملة معجزات موسی, گوبند هرگاه
دست از بل ری | زونه تشگ وی جون
افستاب میدرخشید و عالم را روشن
روشنایی برطرف میشد.
یَغْما -غارت. تاراج» چپاول.
یلا (شب) -بلندترین شب زمستان, شب چله
زمستان» اوّلین شب دیماه.
یم -دریاء بحر» اقیانوس.
ینجوالمخففون - گویند روزی جمعی برای
کر دشن بته کار قسط رفته بودند؛
سَلمان فارسی میان آنها بود. باران سختی
1 ی
بارید و رود طغیان کرد. همه به فکر فرار
افتاده, درصدد گردآوردن اسباب و اثاث
برامدند. سٌلمان که حصیر پاره و کوزة
شکستهای بیش نداشت. قبل از همه بار
تخود بر پنست و بسه:راه اففاد و گفت:
قستال زس ه: وهک ذای نو الم خففون
یوم القيامه»؛ یعنی «پیغمبر اسلام فرمود:
سبکباران» روز قیامت به همین سهولت
نجات مییابند».
نشرقطره از «مجحموعه ادب فارسی» منتشر کرده است:
رزمنامةٌ رستم و اسفندیار دکتر جعفر شعار -دکتر حسن انوری
غمنامةٌ رستم و سهراب دکتر جعفر شعار -دکتر حسن انوری
گزیده سیاستامه دکتر جعفر شعار
گزیدة تاریخ بلعمی دکتر جعفر شعار - دکتر سیدمحمود طباطبائی
گزیده اشعار خاقانی دکتر عباس ماهیار
گزیده اشعار فرخی سیستانی احمدعلی امامی افشار
گزیدهٌ منطقالطیر دکتر سیروس شمیسا
گزیده غزلیات سعدی دکتر حسن انوری
گزیدة قابوسنامه دکتر نرگس روانپور
گزیدةٌ اشعار ناصرخسرو دکتر جعفر شعار
گزیدهٌ اشعار مسعود سعد سلمان دکتر توفیق سبحانی
گزيدة بوستان سعدی دکتر حسن انوری
گزیدهٌ آ ثار دهخدا دکتر حسن احمدی گیوی
گزیدهُ گلستان سعدی دکتر حسن انوری
بر یوت
]
از مجموعة «فنون و مفاهیم ادیی» بیش از ۲۰ کتاب فراهم شده که
بهتدریج منتشر خواهد شد. از این مجموعه تاکنون ۴ کتاب منتشر
شنده ایتی:
تاریخ زبان فارسی دکتر مهری باقری
عروض فارسی دکتر عباس ماهیار
مرجع شناسی ادبی و روش تحقیق دکتر عباس ماهیار
مقدمات زبانشناسی دکتر مهری باقری
منتشر شده است:
درباره نقد ادبی دکتر عبدالحسین فرزاد
زبان و ادب فارسی غلامرضا ارژنگ
ادب و نگارش دکتر حسن احمدی گیوی
خارخار بند و زندان دکتر عباس ماهیار
دیر مغان دکتر میرجلالالدین کزازی
عبدالقادر بیدل دهلوی نبیهادی /دکتر توفیق سبحانی
عراداران بیل غلامحسین ساعدی
آزاده خانم و نویسندهاش رضا براهنی
رویای بیدار رضا براهنی
ویولن شکسته مهوش اغتفاری
از دل به کاغذ جواد مجابی
از دیروز تا امروز دکتر سید جعفر شهیدی
شاهنامه فردوسی (چاپ مسکو -در ۴ مجلّد) /دکتر سعید حمیدیان
خمسه نظامی (در ۷مجلّد) /وحید دستگردی /دکتر سعید حمیدیان
شرح عرفانی غزلهای حافظ ختمی لاهوری /بهاءالدین خرمشاهی
شاهنامهٌ فردوسی «متن کامل -در یک مجلّد)
دیوان حافظ صفر صادقنژاد
خمسة نظامی گنجهای
دورء ۷ جلدی
(مخزن الا سرار» لیلی و محنون» خسرو و شیرین» هفت پیکر
اشالنامف» شرفنامه» کنحینه)
3 ۱ ۳1
تصحیح و شرح حسن وحید دستگردی
به کوشش دکتر سعید حمیدیان
این طبع با دقت و امانت کامل از روی طبع وحید دستگردی که معتبرترین متن
موجود از آثار نظامی است. صورت گرفته است. مزایای متعدد این چاپ نسبت به
متن مبنا عبارت است از: تصحیح اغلاط فراوان و فواصل نادرست چاپی؛ اصلاح
کامل و همگونسازی املا و رسمالخط هماهنگی تمامی بخشها و افزودن
مقدمههای جدید حاوی توضیحات لازم دربارهٌ هر منظومه و پیوستهایی در جهت
اصلاح و بهبود هرچه بهتر متن.
ت ۰ م
(چاپ سوم)
بر اساس چاپ مسکو
۳ یز
به کوشش دکتر سعید حمیدیان
این کار سترگ با حروفچینی جدید از روی چاپ مسکو و با ترجمهٌ فارسی کلیه
فقرات روس اعم از پیشگفتارها و حواشی و فهرستها و غیره و اصلاح تمامی
اغلاط و انجام سایر تصحیحات لازم» استدراکات و پیشنهادهای اصلاحی و...
حاصل کوشش بیوقفه چندین ساله دکتر سعید حمیدیان است. در مدت کمتر از
دو سال به چاپ سوم رسیده است.
ترجمهٌ تمامی فقرات روسی کتاب را دکتر حمید محمدزاده (به استثنای ترجمه
حواشی جلد اول که کار محسن شجاعی است) انجام دادهاند که به زبان روسی
تسلط کامل دارند و آشنایی نزدیک با مصححان چاپ مسکو و روشهای ایشان.